هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مقاله‌ها :: کارگاه داستان‌نویسی :: هری پاتر و مار آتشین 2

هری پاتر و مار آتشین2 - فصل 16


شکست یا پیروزی:




هری وقتی به خودش اومد جلوی دخمه ی اسنیپ ایستاده بود و نمی دونست چی کار باید بکنه نگاهی به هرماینی کرد و دید که منتظر ایستاده .
-هرماینی من یادم نمیاد چی کار باید بکنم.
هرماینی نگاه مادرانه ای به هری انداخت سرش را تکان داد و در دخمه را باز کرد جلو رفت و روی دیوار ها را نگریست و اون عکس گرگینه را پیدا کرد جلو رفت و همون طور که دامبلدور گفته بود عمل کرد . همه ی این تصاویر به طور غیر ارادی از جلوی چشمان هری می گذشت و هری نمی تونست اونها رو به خاطر بسپاره فقط هر از گاهی همون دختر مو قرمز رو می دید که داد می زد < هری کمکم کن ............هری ی ی ی ی ی >
- ران... هری.... بیاین کمک اینجا شیشه زیاد هست باید زود پیداش کنیم.
هری اتماتیک وار به دنبال بطری آبی رنگ گشت ولی پیداش نمی کرد بیشتر بطری ها آبی رنگ بودن ولی عکس تک شاخ و ققنوس و مار نبود از چهره ی هرماینی هم معلوم بود که نتونسته چیزی رو پیدا کنه ولی وقتی هری نگاهشو به طرف ران چرخاند دید که اون یک بطری کوچیک گرفته دستش و با تعجب به اون نگاه می کنه.
- آه ........ ران بدش به من اون طور نگاهش نکن . اون یه معجونه .
- ولی هرماینی این از چیزی که فکر می کردم عجیب تره وقتی اونو تو دستم می گیرم آبی رنگه وقتی می خوام برگردونم و به کسی نشون بدم دیگه نمی درخشه .
- ولی ران اون الان داره مثل خورشید نور می ده.
- ولی...... ولی.... من نمی بینمش.
هرماینی نگران شیشه را از دست ران قاپید و به دستورالعمل پشتش خیره شد.
- درسته ران اینجا نوشته کسی که اونو تو دستش می گیره اونو خاموش می بینه این برای اینه که وقتی سپر دفاعی تلسم ها رو بوجود می آره فقط خودش می فهمه و افراد مقابل چون اونو همیشه نورانی دیدن متوجه سپر نمی شن.
- خوب دیگه دیره..... ران تو هرماینی رو با خودت ببر تا به نویل و بچه ها همه چی رو بگه. من زیر درخت منتظرم.
ران و هرماینی با عجله در دخمه ها دویدند و از نظر پنهان شدند هری بطری کوچک را که از هرماینی گرفته بود در جیب رداش پنهان کرد چوب دستیشو کشید و به راه افتاد باید به بید کتک زن می رسید جینی اونجا منتظر بود و هری نمی دونست چی انتظارشو اون پایین می کشه . سعی می کرد تلسمهایی رو که بلد بود به یاد بیاره ولی هر لحظه که سعی می کرد کاری بکنه نور سبز رنگی رو میدید بعد جسد سدریک و باز اون نور سبز و این دفعه جینی که دیگه نفس نمی کشید هری می دونست که ولدمورت بلاخره این کار رو می کرد می دونست که اسنیپ درباره ی رابطش با جینی به ولدمورت گفته و این خیلی آشکار بود که ولدمورت دست به کار می شد هری سعی کرده بود اینو به جینی بفهمونه ولی جینی نمی خواست قبول کنه هری خیلی اشتباه کرده بود نباید برای احساسات مسخره ی خودش جون جینی رو به خطر می انداخت .
هری می تونست صدای جیغ خانم ویزلی رو در ذهنش بشنوه می تونست صورت قرمز آقای ویزلی رو ببینه و برادران جینی که اگه بهشون اجازه می دادن با دستاشون هری رو خفه می کردن ولی هری نباید نامید می شد .
حالا دیگه کنار بید کتک زن ایستاده بود راه فراری نداشت اگر هم داشت فرار نمی کرد چون جینی اون پایین منتظر بود . دبیر ها کنار بید حلقه ی دفاعی رو بسته بودن همه چوب دستی هاشون رو کشیده بودن و آماده برای دفاع از هاگوارتز بودن. هری حلقه ی دفاعی اونها رو شکست و وارد شد باید منتظر ران و هرماینی می شد ولی اونها زودتر از هری رسیده بودن . هری می تونست خشم و اضطراب را در گونه های گل انداخته ی ران ببینه و همین طور می تونست احساس تنفر را در همه ی کسانی که در اونجا بودن احساس کنه. دلش می خواست می تونست از دامبلدور بخواد همراهیش کنه حتی اگه مجبور می شد تابلوی سنگین اونو کول کنه.
پروفسور مک گاناگل کم کم داشت به هری نزدیک می شد. و هری متوجه شد که وقت رفتنه.
- اوه.....پسر عزیزم تو نباید اصلا بترسی تو بیش از چند بار شکستش دادی . حالا اون بیشتر از تو می ترسه.
- هری می دونست تمام این حرف ها برای خوشحال کردنشه.می دونست که اصلا نمی ترسه.
- خوب تو خیلی راحت هر وقت تونستی برو تو.
هرماینی نگاه مضطربی به هری انداخت.
بچه ها میشه یک لحظه بیاین؟
هرماینی دست ران و هری رو گرفت و به پشت بید برد .
ببینین من چند روز پیش وقتی تو کتابخانه داشتم کتاب ها رو زیر و رو می کردم یه چند تا چیز مفید پیدا کردم اول اینکه چند تا سکه پیدا کردم که می تونه کمکمون کنه. من اونهارو تلسم کردم. به کمک اینها اگه از هم دور بیفتیم و اتفاقی برای یکیمون بیفته اونهای دیگه با خبر می شن . پس وقتی سکه شروع به تغییر رنگ کرد یکی از ما حالش بده! و ما برای کمک به اون باید چوب دستیمون رو جلو بگیریم و سه بار به سکه بزنیم و بگیم مگامود اون موقه سکه کم کم به رنگ عادی در میاد و هر کدوممون که حالش بد بود با در کنار داشتن سکه حالش تا حدی بهتر می شه چون سکه اشعه هایی رو به اون شخص منتقل می کنه . دوم این که یه جادوی قوی هست به نام سوپرمجیک این جادو قدرت چوب دستیهاتون رو زیاد می کنه اجراش خیلی مشکله ولی من سعیمو می کنم. پس چوبهاتون رو بقل چوب من نگه دارین.
هرماینی به چوب ها نگاه کرد بعد چشماشو بست دستشو بالای چوب گذاشت و چیزهای نا معلومی رو زمزمه کرد که هری چیزی از اونها نفهمید . ولی هیچ اتفاقی نیفتاد هرماینی نامیدانه دوباره سعی کرد ولی باز کاری از پیش نبرد.
- من می تونم کمکتون کنم!
هری چرخید و چهر ه ی رنگ پریده ی دوستشون رو دید .
- اوه.... دراکو..... تو.
- عمه بلا به من یاد داده چی کار کنم.
دراکو چوبشو بیرون کشید و بقل ران ایستاد نوک چوبشو به چوب هری چسبوند چشماشو بست و همان نجوا های غریبه تکرار شدند ولی این دفعه نور آبی رنگی از چوب دراکو بیرون اومد و دور چوب هری پیچید و شروع به لرزاندن آن کرد نور آبی رنگ کم کم به چوب دست ران هم پیچید و بعد به چوب دستی هرماینی و مانند ریسمان تاب داری برای لحظه ای پر نور شد و سپس ناپدید گردید.
دراکو چشماشو باز کرد و لبخند زد .
- حالا مجبورین منم با خودتون ببرین.
- ولی ..... نه......دراکو......اون....ول.....
- راست می گه هری ما مجبوریم وگرنه چوب دستیهامون دیگه عمل نمی کنن.
هری گیج بود و نتونست کاری بکنه فقط موافقت کرد .
- دیگه دیره باید بریم.
اون چهار نفر شانه به شانه ی همدیگه به کنار بید اومدن کج پا اون بقل ایستاده بود و وقتی اونها سعی کردن وارد سوراخ بشن کج پا دوید و ریشه ی درخت را چسبید تا بید تکان تکان نخورد. هری و ران وارد شدند بعد دراکو و هرماینی .
فضای داخلی تالار سرد و تاریک به نظر می رسید و خیلی وحشتناک تر از وقتی که هری برای آخرین بار پای به اونجا گذاشته بود. صدای خشخش ریشه ها سکوت تالار را می شکست و تنین می انداخت. هری راه رو خوب بلد بود پس تند تند راه می رفت وقتی به اولین پیچ رسید سعی کرد تعادلشو حفظ کنه ولی هرماینی محکم دستشو چسبید .
- یه لحظه صبر کن هری .
هرماینی خم شد و زمین رو لمس کرد جای کشیده شدن چیز سنگینی بر خاک مونده بود و یک سنجاق سر .
- این مال جینیه.
ران خم شد و سنجاق سر رو برداشت .
- اینو فرد و جرج براش خریده بودن.
هرماینی دستشو کنار دیوار برد و در راستای اولین ترک بالا کشد و ناگهان دستش به چیز نامرئی گیر کرد دراکو سریع چوبشو بیرون کشید و کنار دست هرماینی قرار داد نور صورتی رنگی از چوب دستی خارج شد و قلاب نامرئی را مرئی ساخت . هرماینی قلاب را رها کرد و جلوتر به حرکت افتاد سکوت تالار به هری یاد آوری می کرد که خطری در پیش است هر از چند گاهی درد خفیفی در پیشانیش احساس می کرد . هرماینی هر چند دقیقه یک بار می ایستاد و زمین را بررسی می کرد ولی چیزی نمی یافت . وقتی همه سر پیچ دوم ایستادن هری چیز آشنایی دید یک در با 3 مار در هم حلقه شده که قبلا اونجا نبود ولی برای هری بسیار آشنا به نظر می رسید نمونه ی اون در رو در تالار اسرار دیده بود پس جلو رفت حواسشو جمع کرد و گفت باز شو و با نمایانی حیرت در چشمان ران متوجه شد که موفق شده . مارها شروع به حرکت کردن و در باز شد جلوی در پلکان مارپیچی بود که صدای جیر جیر آشنایی داشت همان جیر جیری که در زیر پاهای سیریوس می داد . و اون صدا برای هری خیلی قشنگ به نظر می رسید.روی پلکان مار پیچ جسد موش های مرده دیده می شد و معلوم بود نجنی هر روز شام مفصلی داره . هری از گوشه ی چشمش چیز آشنایی رو دید اونو یه جای دیگه هم دیده بود پوست یه مار یعنی اونها خیلی وقته این دور و بر هستن . هری جلو تر رفت و یه میز پر از معجون رو دید این دفعه وقت هرماینی بود . اون خودشو جلو انداخت و به پاتیل پر از معجون نگاهی انداخت . چوب دستیشو جلو برد و سعی کرد سطح معجون رو به هم بزنه ولی با انجام این کارش مثل اینکه خطای بزرگی رو کرده باشه ران فریادی کشید و به عقب پرید سقف داشت ریزش می کرد هری دست هرماینی رو گرفت و به طرف خودش کشید. وقتی لرزه ها متوقف شدند یه دیوار سنگی بین راه ورودی و خروجی کشیده شده بود هری و هرماینی و دراکو در یک طرف و ران در سوی دیگر.
هرماینی با فریادی بلند دستشو تو جیبش برد و سکه ی بزرگ رو بیرون آورد سکه از رنگ طلایی به سبز تغییر رنگ داده بود . هری فهمیده بود که ران یه چیزیش شده .
- ران..............ران..........................................تو حالت خوبه؟
- من هری خوبم..... جینی....
- اون پاش گیر کرده. ران مطمئنی پات نشکسته؟
- نیدونم!
- می تونی سکتو در بیاری؟
-آره
- درش بیار. بچه ها سکتون رو بیرون بیارین و چوب دستیتون رو کنارش نگه دارین. حالا با هم به ران فکر کنین. یک.... دو.....سه.
نور سبز رنگ سکه رو پوشوند و صدای فریاد ران به گوش رسید.
- من بهتر شدم ..... شما برین.
هری و هرماینی و دراکو در کنار هم بلند شدن و به راه افتادن. آخر پلکان باید یه در بزرگ می بود که از اونجا وارد هال بزرگ بشن ولی دیگه دری اونجا نبود هرماینی خم شد و جای کشیده شدن گونی رو بررسی کرد.
- اونها جینی رو تا اینجا کشیدن.
هری هرماینی رو کنار زد چوبشو به طرف سنگ بزرگ گرفت و گفت بامبادا سنگ منفجر شد و در هال نمایان شد هری دستشو به طرف دستگیره برد ولی هنوز دستش به دستگیره نخورده بود که در جیر جیر کرد و باز شد .
هری آرام پا به داخل اتاق گذاشت هیچ چی اونجا نبود . می تونست نفس های گرم هرماینی رو پشت سرش بشنوه.
- اونها کجان؟
هری ناگهان در جای زخمش سوزش بدی رو احساس کرد اونقدر شدید که نمی تونست تحملش کنه. یه دفعه در کنار دیوار مه ای به وجود اومد و کم کم شروع به محو شدن کرد و 4 پیکر در ان نمایان شد . با رقیق شدن مه هری تونست سوروس اسنیپ و دم باریک رو تشخیص بده. کنار اونها ولدمورت ایستاده بود و مطمئنن کناریشون هم جینی بود ولی هری نمی دونست جینی چرا اونقدر چاق به نظر می رسید.
- پاتر . چه خوب که اومدی کم کم داشتم فکر می کردم ترسو هستی البته الان هم معلومه که نزدیکه شلوارتو خیس کنی!
هری هرماینی و دراکو چوب هاشون رو کشیدن.
-ورمتیل ببین کی اینجاست . دوست غزیز ما دراکو. خوش اومدی پسرم فکر کنم بعد از کشتن مادرت روتم نمی شه تو چشمای اربابت نگاه کنی.
دراکو به وضوح از خشم می لرزید و هری می تونست لرزش جسمشو ببینه. و حالا دیگه می تونست بفهمه جینی چرا چاق به نظر می رسید چون نجنی هنوز ولش نکرده بود.
ولدمورت دستشو جلو کشید و ورمتیل را گرفت. بیا پیتر بیا سلام کن.
هری نمی تونست سوزش زخمشو فراموش کنه چشمش به چشمهای کبود جینی افتاد که از ترس به سیاهی می زد و اشک اونو سوزونده بود.
- تو.....تو....مادرمو کشتی کثافت....
دراکو جلو رفت و چوبشو به سمت ولدمورت گرفت و نور سیاه رنگی از اون خارج شد.
ولی اسنیپ به راحتی تونست دفعش کنه.
-اوه پسرم تو جادوی سیاه رو خیلی خوب یاد گرفتی. ولی ....ولی حقته برای خیانتی که به من کردی بکشمت.
ولدمورت آستین ورمتیل رو کنار زد و نجوایی کرد. دراکو لرزشی کرد مثل اینکه درد داشت و هری تازه وقتی متوجه این موضوع شد که ردای دراکو به رنگ خون در اومد بازم جای علامتش خون ریزی داشت سکه ی درون جیب هری شروع به لرزیدن کرد. و ولدمورت دیوانه وار می خندید.هری نگاهی به صورت یخ زده ی جینی انداخت و از دوستانش غافل شد در همون لحظه اسنیپ چوب دستیشو کشید و آماده شد . ولدمورت جینی رو کنار دیوار به زمین کوبید .
- بیا شروع کنیم پاتر.
-آماده ای؟
-اوه.......اسنیپ ببین این پسره چقدر پر رو شده . بهتره اون دوست مشنگتو بفرستی بره تا نکشتمش.
با گفتن این حرف هری بدون فکر اولین افسونی رو که به فکرش می رسید روانه ی ولدمورت کرد . و جنگ بزرگ شروع شد و اولین افسون سبز رنگ که از کنار هری گذشت موهای هرماینی را به هوا فرستاد. و هری فکر کرد حالا شروع شده باید تا می تونم ضعیفش کنم باید انتقام مادر و پدرم سیوروس و سدریک رو ازش بگیرم انتقام تمام کسانی رو که دوستشون داشتم و اون از من گرفته انتقام اون مرد اسطوره ای رو که فدای من شد.
هری این حرف ها رو با خودش گفت و چوبشو به طرف ولدمورت گرفت و داد زد سکتوم سمپترا .
قبلی « هری پاتر و مار آتشین 2 - فصل 15 - قسمت 2 هری پاتر و مار آتشین 2 - فصل 17 » بعدی
API: RSS | RDF | ATOM
جادوگران®
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم
فرستنده شاخه
SHAGGY_MEISAM
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۴/۱۲/۱۸ ۳:۴۰  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۴/۱۲/۱۸ ۳:۴۰
عضویت از: ۱۳۸۴/۹/۲۰
از: bestwizards.com
پیام: 402
 16
تا اينجا خيلي با داستانت حال كردم واقعا ممنون ملي اخه دارم به 17 ميرسم و حالم گرفته ميشه دستت درد نكنه
SHAGGY_MEISAM
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۴/۱۲/۱۲ ۱۸:۱۳  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۴/۱۲/۱۸ ۳:۴۲
عضویت از: ۱۳۸۴/۹/۲۰
از: bestwizards.com
پیام: 402
 ادامه
1610668236
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۴/۱۲/۱۲ ۱۷:۵۹  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۴/۱۲/۱۲ ۱۷:۵۹
عضویت از: ۱۳۸۴/۱۱/۲۹
از: یه جایی خفن
پیام: 62
 کجاییییییییییییییی!!!!!!!!!!!
پس فصل بعدی کی میاد!!!!
داستانت خوبه ولی خیلی دیر میدی و ...

Emma.arash
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۴/۱۲/۹ ۱۴:۲۲  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۴/۱۲/۹ ۱۴:۲۲
عضویت از: ۱۳۸۳/۱۱/۱۶
از: هاگوارتز
پیام: 20
 salam
سلام خوب بود :bigkiss:
Dexter
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۴/۱۲/۲ ۱۵:۴۲  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۴/۱۲/۶ ۱۴:۵۱
عضویت از: ۱۳۸۴/۱۰/۲۶
از: خونه ي والدمورت ( جاسوسي مي كنم )
پیام: 122
 لطفا كمي سريعتر
واقعا داستان جالبي بود .ممنون پنسي پاركينسون
من كه كيف كردم. :bigkiss: :bigkiss:


هومان پاتر :bigkiss: :bigkiss:
ghaemian
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۴/۱۲/۱ ۲۱:۰۷  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۴/۱۲/۱ ۲۱:۰۷
عضویت از: ۱۳۸۴/۸/۱۸
از: paris
پیام: 26
 مرسی.........
مرسی واقعا داستانتون خیلی قشنگه <br /> <br />ولی اگه ممکنه یکم زودتر فصل جدیدو بدین
ghasedak
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۴/۱۲/۱ ۱۴:۰۷  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۴/۱۲/۱ ۱۴:۰۷
عضویت از: ۱۳۸۴/۴/۲۶
از: گریفیندور
پیام: 33
 Re: مرسی
wow kholase fasle jadio gozashtiiiiiii مرسی اگه میشه دیکه انقدر طولش نده
sia
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۴/۱۱/۳۰ ۱۹:۵۵  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۴/۱۱/۳۰ ۱۹:۵۵
عضویت از: ۱۳۸۴/۱۱/۳
از: میدان گریملود شماره ی 12
پیام: 290
 مرسی
سلام داستانت خیلی خوبه
ولی خیلی دیر داستانو میدی
یه کم زودتر بنویس
kingzli shekelbolt
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۴/۱۱/۳۰ ۱۵:۵۱  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۴/۱۱/۳۰ ۱۵:۵۱
عضویت از: ۱۳۸۴/۸/۲۹
از:
پیام: 63
 belakhare
che ajab belakhare omad(age doostan enteghad mikonan narahat nasho chon maghalehato doost daran)khob bood vali dari yavash yavash malfoy ro be harry tarjih midi ye kam bi tarafane benevis vagarna malfoy naghsh avalet mish
harry+potter
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۴/۱۱/۳۰ ۱۵:۴۶  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۴/۱۱/۳۰ ۱۵:۴۶
عضویت از: ۱۳۸۴/۹/۳
از:
پیام: 37
 lotfan zoooodtar
khob bood vali dir be dir maghale hato midi va dar jaye hasas ghateshon mikoni vali khobe
Aria.k
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۴/۱۱/۳۰ ۱۴:۳۵  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۴/۱۱/۳۰ ۱۴:۳۵
عضویت از: ۱۳۸۴/۱۰/۳۰
از: هر جا که روشنایی است
پیام: 20
 سررررررررررررریع تر بنویس
عالی بود دمت گرم. اما سریع تر بنویس. کند می نیویسی.
اما ایول بابا ایول
تک شاخ 13
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۴/۱۱/۳۰ ۱۳:۱۱  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۴/۱۱/۳۰ ۱۳:۱۱
عضویت از: ۱۳۸۴/۱۱/۷
از: همینجا
پیام: 15
 نمیدونم
داستانت واقعا عالیه ولی من هم به هرمیون پاتر حق میدم،به خاطر فصل جدید هرروز یه سر به جادوگران می زنم ولی نمیای فصل جدید رو بذاری.
مرسی،عالی بود
voltan
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۴/۱۱/۳۰ ۱۲:۴۷  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۴/۱۱/۳۰ ۱۲:۴۷
عضویت از: ۱۳۸۳/۶/۷
از: 127.0.0.1
پیام: 1402
 سلام
خیلی خوب بود
دستت درد نکنه
shadi.
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۴/۱۱/۲۹ ۲۲:۵۶  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۴/۱۱/۲۹ ۲۲:۵۶
عضویت از: ۱۳۸۴/۱۰/۱۰
از: بالای سر جسد ولدی!
پیام: 993
 من که نه!!!!!!
من داستانتو نخوندم ولی امیدوارم در کارت موفق باشی اینقدر هم این منتظر ها رو جوش نده عزیز!!!!!!
kimi
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۴/۱۱/۲۹ ۲۲:۲۹  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۴/۱۱/۲۹ ۲۲:۴۴
عضویت از: ۱۳۸۴/۱۱/۴
از: سه دسته جارو
پیام: 181
 واقعا که
داستانت واقعا قشنگه ولی اگه بخوای با این سرعت پیش بری رولینگ کتاب هفتم رو هم میده بیرون ولی تو هنوز مشغول نوشتن این باشی بابا تو رو خدا یه کم سریعتر

هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.