هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مقاله‌ها :: داستان‌های تکمیل‌شده :: هری پاتر و مبارزه نهایی

هری پاتر و مبارزه نهایی - فصل چهارم


هري: سدريك دقيقا اينجا كشته شد . قطره ای اشک از کنار گونه او سرازیر شد و یاد آن شب شوم افتاد.
دامبلدور: هري نذار که احساستت بر تو غلبه کنه. ما اینجاییم تا تو بتوني ولدمورت رو بکشي و انتقام سدریک و بقیه بی گناهایی که او براي جاودانگيش کشت را بگيري.
هري اشكاشو پاك كرد و نگاهي به مکاني که سدريک را در آنشب به خواب ابدي فرو رفت انداخت سپس قاطعانه برای کشتن ولدمورت قدم برداشت ولی ناگهان طلسمی مرگبار از کنار او گذر کرد. هری با تعجب به خانه ریدل ها نگاه کرد و لوسیوس مالفوی را دید که دور ولدمورت می چرخد و می خندد. چهره ولدمورت مانند ماری باچشم های قرمز و بدون بینی بود که به نظر چنان خشمگین می نمود انگار که تمامی دنیا را به دو نيم كند.
هري به دراكو نيم نگاهي انداخت و ناگهان خشمی قدیمی در او پدیدار شد.دراكو هري را نشانه گرفت و با لبخندی شیطانی وردی را زمزمه كرد.
هري سريع عكس العمل نشون داد و صدای ترک برداشتن دیوار پشت سرش را شنید يعني درست ميديد. اين سیریوس بود.دامبلدور با يك حركت سريع روح سيريوس رو به قلعه ی ریدل اورده بود تا به اونها در نابود کردن لرد سیاه کمک كنه.
هري سريع برگشت تا در مقابل وردي که به سمتش مي آمد جا خالي بده و بعد يه ورد رو به سمت ولد مورت فرستاد.دامبلدور هم پس از اينکه ورد لوسيوس رو منحرف كرد يكي از اون افسونهاي قدرتمند رو به سمت ولدمورت فرستاد .ولي هري در كمال ناباوري دید که افسون او با افسون دامبلدور ادغام شد و يك افسون عجيب با رنگي نقره اي و قرمز بوجود اومد كه به وسط سينه لوسيوس خورد چون ولدمورت درست پشت لوسيوس پناه گرفته بود و لوسيوس را فداي خودش كرد.
دراكو با ديدن اين صحنه دچار شکي بزگ شد. دراكو سريع خودشو به جسد مرده پدرش رساند.ولدمورت با ديدن دراكو يك طلسم به سويش فرستاد که مثل پدرش درست به وسط صحنه مبارزه افتاد و حالا او هم مانند خیلی های دیگر که ولدمورت به آنها ديگر احتياجي نداشت کشته شد و این آنقدر هری را عصباني کرد که نيروي دفاعي اي عظیمی را که طلسم مرگبار ولدمورت را خنثی میکرد، ناخود آگاه منفجر كرد.
دامبلدور از شدت اين نيرو به عقب پرتاب شد و ولدمورت هم محكم به درب خانه ریدل ها خورد و به گوشه اي پرتاب شد.
چند ثانیه ای طول كشيد تا هري به خودش مسلط بشه و ورد ديگه اي را از ته قلب با نيروي عشق خواند ولی دوباره ولدمورت به سرعت طلسم رو به طرف دامبلدور منحرف کرد و خود را کنار کشید. هری تعجب کرد، چون طلسم در دامبلدور اثر نکرد ولي ولدمورت طلسمي ديگر به سوی آلبوس فرستاد و آن طلسم به دليل گيج شدن ولدمورت به دامبلدور اصابت نکرد و به تخته سنگي در پشت سر هری خورد و اون رو ترک داد.
در همين حال مرگخوار ها براي کمک به ولدمورت رئیس خود وارد صحنه شدند ولي از دست آنها کاري بر نمي آمد چون هري يکجا تمام آنها را خشك كرد!!!ولي اثر طلسم به همان سرعتي كه آمد ،رفت.چون قدرت طلسم براي همه مرگخوارها کافی نبود و مرگخوارها شروع به فرستادن طلسم هایی عجیب کردند که هري و دامبلدور سعي در دفاع کردند، ولی تعداد وردهاي فرستاده شده خیلی زیاد شدند و از دست هري كاري بجز رد طلسمها و جاخالي دادن بر نمي آمد.دامبلدور كه نيز در حال رد کردن طلسمها بود نمي توانست توجهي به ولدمورت بكنه.ولدمورت هم در لحظه اي مناسب طلسمي به سمت اونها فرستاد ولي در كمال ناباوري اين نويل بودكه طلسم رو برگرداند و وارد مبارزه شدو وردي رو به طرف ولدمورت فرستاد.
بدنبال نويل اعضاي محفل یکی یکی وارد شدند و روند جنگ به نفع هيچ کدام از آنها ادامه مي يافت و هری واقعا از آن ناراضی بود ولی فرصتي براي فکر به آن نبود چون الان وقت عمل بود بايد در مقابل طلسمهاي فرستاده شده دفاع ميکرد.
ناگهان فكري به ذهن هري رسيد که حلي براي اين مشکل بود او ميخواست كاري بكند تا همگي نجات پيدا كنند و ولدمورت را نابود نمايند ولی ناگهان صدایی را از پشت خود شنید و متوجه شد كه تانكس در اثر برخورد طلسمي به زمين افتاد و بی هوش شد. فکری به ذهن هری خطور کرد و آن این بود که بايد با يكديگر متحد شوند تا حداقل با این کار بتوانند از پیشروی آنها جلوگیری کنند و برعکس خودشان پیروز شوند. داد زد (خطاب به همراهانش) صبر کنید ولی به دلیل صداهای انفجار زیاد صدایش را هیچکس نشنید و بعد چوبدستی را به طرف گلویش برد و گفت همه گوش کنند باید همه به یه سمت برویم و همه به سوی یک ...
حرفش را ادامه نداد و با چشمانی گرد به آن سو نگاه کرد زیرا در انجا نور بسیار پررنگی بود و افراد زیادی هم از جمله دامبلدور رويش را برگرداند تا همان حقه ی هری را كه باعث نجات همگي بود را اجرا کنند.دامبلدور خیلی سریع خود را به هري رساند تا او را به درون حلقه ی خود بکشاند اما با این کار که دامبلدور کرد، خودش به جایی کشانده شد که دیگر هيچ اثري از او نماند ولي هنوز امیدی وجود داشت تا همه زنده بمانند و آن این بود که با یک ترفندی ماهرانه خود را به ولدمورت برساند و با او به نبردی واقعی بپردازد تا تکلیف دنیای جادوگران را معلوم کند.
دامبلدور یک نفرین بسیار قوی به سمت یکی از مرگخواران که به نظر آشنا می رسید فرستاد.اما پس از دقايقي مشخص گشت كه او مرگخوار نبوده بلکه کسی بوده که هری انتظارش را می کشیده و جان همه ي آن ها به او بستگی داشت. ولد مورت به دیوار خورد.
هری آماده برای جنگ با او شد این بار تصمیمش قطعی بود هری همینطور به ولدمورت نزدیک و نزدیک تر می شد تا این که فقط بين آنها يك متر فاصله بود شاید هم کم تر در همان لحظه ولدمورت یک طلسم به طرف هری فرستاد ولي هري جاخالي داد و به سرعت طلسمی روانه ی لرد کرد اما لرد نیز طلسمی به سمت هري فرستاد که این بار از كنار دست هري گذشت هری بلافاصله افکارشو متمرکز کرد و طلسمی بسیار قوی به سوی ولدمورت روانه کرد و این بار طلسم به ولدمورت برخورد کرد و روي زمين افتاد ولی خیلی سریع دوباره ایستاد و به خود مسلط شد.این بار ولدمورت با خشونت تمام چوب دستی اش را به سوی هری نشانه گرفت و وردی را زیر لب گفت ولی هری سریع ان را با ضد طلسم خنثی کرد ولی قدرت طلسم آن قدر زیاد بود که ضد طلسم هری اثر نکرد و ناگهان دردی بی سابقه در درون هری رخنه کرد.دردی جنون زا که تا مغز استخوان ها نفوذ کرد و همراه با خود خیالاتی وحشتناک به مغز هری نثار کرد اثر طلسم به این زودی ها از بین نمی رفت بعد از دقایقی هری به خود آمد و توانست بایستد و دوباره آماده مبارزه شود این بار توانست با يك طلسم قويتر تا حدودی به ولدمورت معنای قدرت را بفهماند و به طور غیر مستقیم به همراهانش نشان بدهد که به تنهایی هم می تواند از پس ولدمورت براید اما چندی نگذشت که هری پی به واقعیت وحشتناکی برد.این فکر همچون خوره ای در درونش را می خورد . او لحظه ای درنگ کرد و بعد آن چه که هری انتظارش را نداشت اتفاق افتاد ولدمورت به سمت هري هجوم اورد . در همان لحظه هري با يك حركت ناگهانی خود را به گوشه ای برای پناه گرفتن رساند.همان جایی که مرگخواران در نزدیکی آن ايستاده بودند تا بتوانند اعضای محفل را نابود كنند.
هري با آخرین سرعت به سمت یکی از مرگخواران نفريني فرستاد اما آن نفرین به قبري كه آنطرف تر هري بود برخورد کرد و آن قبر به هزاران تكه تبدیل شد. به محض اينكه هري از جاي خود بلند شد نفرینی دیگر از سوی ولدمورت را دريافت کرد ، او خود برای فرستادن یک نفرین دیگر آماده کرد در این بین اتفاقی باور نکردنی رخ داد . اتفاقي كه تن همه را به لرزه در آورد.يك نور خيره كننده و سپس ديگر نه هري بود نه ولدمورت شايد آنها به وسیله آن نور به مكان ديگري منتقل شده بودند اما نه اتفاق دیگری افتاده بود اتفاقی که بوي مرگ ميداد بله ولدمورت و هری به مكاني خالي از زمان فرستاده شده بودند که فقط هري و ولدمورت حضور داشتند آن ها گيج و منگ به اطرافشان كه حاله اي از نور بوجود آمده بود نگاه ميكردند که ناگهان اسنیپ با عصایش ظاهر شد و کاری كرد كه هري از تعجب عصايش را به سمت اسنيپ نشانه رفت. ولي اسنيپ دير متوجه هری شد و طللسم سکتوم سمپرای هری به اسنیپ برخورد کرد و اسنيپ با تمام قدرتي كه داشت بر روي زمین افتاد و با عصایش اثر طلسم هری را از بین برد و توانست او را هم به زمین بیاندازد و بعد خود سری بلند شد اما ولدمورت طلسمي به سمت هری فرستاد و اسنیپ با طلسم اواداکداورا طلسمی به سمت ولدمورت فرستاد و باعث شد تكه اي از بدنش كنده شد و طلسمی که به سمت هری فرستاده بود خنثی شود ولی ولدمورت دست از کار نمیکشید او دوباره طلسمی را به سمت هري فرستاد ولي اين بار اسنيپ با يك طلسم بسيار قويتر و پيچيده طلسم ولدمورت را به سمت خودش بر گرداند. ولدمورت خواست كه آن طلسم را دفع كند ولي به خاطر اينكه زخمي شده بود كمي كند عمل كرد و طلسم به شانه چپش برخورد كرد .ولدمورت نعره بسيار بلندي كشيد و محكم به ديوار خانه برخورد كرد.هري سريع يك طلسم بسيار قوي بسمتش فرستاد كه به پاهاي ولدمورت برخورد كرد . اسنيپ جلو آمد و با طلسمي ولدمورت را خلع سلاح كرد .
اسنيپ:هري سريع كار رو تمام كن .
هري نگاهي به ولدمورت كرد و تنفر را در تمام وجودش احساس كرد.ديگر داستان تمام شده بود . اين هري بود كه ميتوانست انتقام تمام عزيزانش را بگيرد. كمي به عقب رفت و با تمام وجودش طلسم اواداکداورا را به سمت ولدمورت فرستاد.طلسم درست به وسط سينه ولدمورت برخورد كرد .ولدمورت به هوا رفت و محكم به زمين افتادو ديگر حركتي انجام نداد.هري به سمت ولدمورت رفت و با پا جسد ولدمورت را بررسي كرد.يعني درست ميديد .ولدمورت مرده بود.يعني دنيا از دست او راحت شده بود.هري بالا خره توانست انتقام پدر و مادرش را بگيرد.اسنيپ دست هري را گرفتو به سمت قلعه برد.

پایان
قبلی « هری پاتر و مبارزه نهایی - فصل سوم هری پاتر و بازی مرگ - فصل 4 » بعدی
API: RSS | RDF | ATOM
جادوگران®
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم
فرستنده شاخه
aftertime
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۲۴ ۱۶:۴۲  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۲۴ ۱۶:۴۲
عضویت از: ۱۳۸۳/۹/۸
از: خانه ي شماره 12
پیام: 1237
 Re: جاودانه ساز
ای ول نمیدونستم داستانم مینویسی


حتما باید خونده شه در موردش نظر داده شه البته نویسندگیت ضایعه ولی تحملش میکنم
sourak
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۴/۲۵ ۰:۰۴  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۴/۲۵ ۰:۰۴
عضویت از: ۱۳۸۴/۸/۲۲
از: كوهستان اشباح
پیام: 568
 دقت نظر زيادي
دوست عزيز ما جاودانه سازها رو از بين نبرديم.
چون اين داستان با حضور بيش از 300 نفر از اعضا سايت نوشته شده بود نميشد كاريش كرد.
در ضمن ما تو اين داستان هر بار فقط ميتونستيم سه كلمه به داستان قبلي اضافه كنيم.كه اگه كسي به فكر جاودانه سازها بود نميتونست اونا رو وارد داستان كنه.
چون ابتدا بايد داستان قبلي كامل ميشد و بعد اگه كس ديگه‌اي شروع نميكرد جاودانه سازها رو وارد داستان ميكرد.
در ضمن از دقت نظر شما دوست عزيز متشكرم.
Roham
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۴/۲۰ ۲۱:۵۶  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۴/۲۰ ۲۱:۵۶
عضویت از: ۱۳۸۴/۵/۱۸
از: سرزمین میانه
پیام: 43
 جاودانه ساز
مث اینکه شما جاودانه سازها را فراموش کرده اید.
تا اونا از بین نرن لرد سیاه هم نخواهد مرد.
tahere
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۴/۹ ۲۰:۱۲  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۴/۹ ۲۰:۱۲
عضویت از: ۱۳۸۵/۴/۷
از: سنـــــــت..مانگــــــــــو
پیام: 235
 بسيار عالي بود
واقعا داستانت عاليه
خيلي خوب مي نويسي
واقعا ممنونم از زحماتي كه كشيدي
sourak
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۴/۸ ۲۰:۱۳  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۴/۸ ۲۰:۱۳
عضویت از: ۱۳۸۴/۸/۲۲
از: كوهستان اشباح
پیام: 568
 بسيار بسيار عالي بود
ايول. دمتون گرم. خيلي قشنگ تمومش كردين.
بچه(كاترين) خيلي انتقاد ميكني.
نظرتون در مورد قسمت آخرش چيه؟
پست آخر داستان رو من زده بودم. با توجه به فرصتي كه كوييرل عزيز داد نتونستم بهتر بنويسم. ديگه ثانيه‌هاي آخرش بود. داشت قفل ميشد.
به هر حال خوب بود.
Aripotter
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۴/۷ ۱۲:۲۲  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۴/۷ ۱۲:۲۲
عضویت از: ۱۳۸۴/۹/۱۶
از: ناکجا آباد
پیام: 402
 مرسی
جالب بود ولی باز هم لوس تموم شد یعنی همه مردن.
یا اینکه اسنیپ به هری کمک کرد.
اگه هردوشون رو می کشتین داستانتون قشنگ تر می البته از نظر من.
samatnt
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۴/۷ ۶:۵۰  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۴/۷ ۶:۵۰
عضویت از: ۱۳۸۴/۴/۱
از: از جهندم سياه همسادتونم نمي شناسي؟؟؟؟؟؟
پیام: 1002
 هوم
جالب بود نوع نوشتش قشنگه
harrypotter1449
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۴/۶ ۰:۱۲  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۴/۶ ۰:۱۲
عضویت از: ۱۳۸۵/۲/۱۰
از: کوهستان اشباح
پیام: 217
 خوب بود
آفرین خوب بود.
پاچه خواری می کنم.

من اولیم

هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.