هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مقاله‌ها :: کارگاه داستان‌نویسی :: هري پاتر و دالان مرگ

هری پاتر و دالان مرگ - فصل 3


فصل سوم .....
( اتفاق شیرین)
-------------------------------------
"دوشیزه آمبریج طبق قانون "246" ، شما سوگند خوردید از دیمنترها استفاده ی نا به جا یا سو ء استفاده نکنید .آیا قبول دارید که در تاریخ دوم آگوست 1995 ، دو دیمنتر را کاملا غیر قانونی و آگاهانه به سراغ آقای هری جیمز پاتر و دادلی ورنون دورسلی فرستادید؟"
دولورس آمبریج که چهره اش سخت شده بود گفت : " بله "
هری نمیدانست چرا چهره ی فاج رنگ پریده و ترسیده است ، شاید به نظر او این طور بود .
فاج ادامه داد : " پس قبول دارید که این کار غیر قانونی را از قصد و با دلیل انجام دادید؟"
دولورس آمبریج هم که سر سخت و قاطع به نظر میرسید انگار که اصلا برایش مهم نبود چه کاری مرتکب شده با صدایی محکم گفت : " بله "
فاج به برگه ی رو به رویش نگاه کرد انگار صورتش رنگ پریده تر شد و با صدایی نه چندان محکم ادامه داد : " خوب دلیلتون رو ذکر کنید."
آمریج گلویش را با سرفه ی کوچکی صاف کرد ، عادتی که معمولا داشت و با صدای زیر دخترانه ای گفت : " دلیلش واضح بود ، این پسرک دیوانست و داشت جامعه ی جادوگری رو به وحشت می انداخت"
صدای سرفه ای از ردیف جلو شنیده شد و دامبلدور سر جایش ایستاد ، با صدای کاملا آرام گفت : " فکر میکنم این مساله دو ماه پیش حل شد و همه ی ما دیوانه و غیر دیوانه رو خوب شناختیم ، پس لطفا پاسخی بدید که برای دادگاه قابل قبول باشه ."
هری پوزخندی زد عده ای هم در جمعیت خندیدند که صدای مودی از همه بیشتر بود ، دامبلدور خیلی مو دبانه آمبریج را دیوانه خطاب کرده بود .
چهره ی آمبریج که از خونسردی کامل به قرمزی لبو مانندی میرفت با من من گفت: " این دلیل من برای قبل از روشن شدن این موضوع بود "
دامبلدور در حالی که قدم زنان به طرف هری میرفت خطاب به آمبریج گفت:" پس چه علتی داشت که برای جمله ای که به کار بردید از واژه ی است استفاده کردید . واژه ی است برای حال به کار میره نه گذشته.شما یا ادبیات ضعیفی دارید یا از ذکر این حرف قصدی داشتید. کدومش؟"
آمبریج که کم کم حالت جدی و خونسردی را از دست میداد با دستپاچگی ضعیفی گفت:" فکر کنم ادبیات ضعیف"
دامبلدور سرش را تکان داد ، کنار گوش هری خم شد و کنار گوش او آرام گفت :" سوال زیادی از تو نمیشه هری ولی خواستم باشی ، اگر سوالی ازت پرسیدن با قاطئیت جواب بده"
هری با شدت یرش را به نشانه ی تایید تکان داد.دامبلدور لبخندی با محبت به هری زد و دوباره کنار ساحره ی پیر نشست.
فاج سکوت طولانی کرد و هیچی نگفت تا بلاخره سکوت به وسیله ی الیوس فیشتر رئیس بخش قانون سوگند خورده شده شکسته شد، صدای دو رگه و بلندی داشت : " دوشیزه آمبریج شما جزو حذب یا گروه خاصی هستید؟"
ابروهای کم پشت آمبریج بالا رفت.
فیشتر ادامه داد :" واضح تر میگم . شما مرگخوار نیستید؟"
آمبریج به تندی گفت : " من رو بازرسی بدنی کردن هیچ کجای بدنم علامت شوم نداشتم."
هری نمیدانست چه طور شد که دهانش را باز کرد و حرفی را که همان موقع به ذهنش رسیده بود به زبان آورد:" دلیلی نداره هر مرگخواری علامت شوم رو داشته باشه "
فیشتر لبخندی به هری زد و با جدیت رو به آمبریج گفت:" حق با آقای پاتر ، اگر قرار بود هر مرگخواری علامت شوم رو داشته باشه که پیدا کردن مرگخوارها آسون بود."
آمریج که به نظر از حرفی که میزند مطمئن است گفت : " شما تا حالا مرگخواری رو دیدید که علامت شوم رو نداشته باشه؟"
قبل از این که فیشتر بتونه جواب بده هری با قاطئیت گفت:" این دلیل نمیشه افرادی که علامت شوم رو ندارن مرگخوار نباشن."
آمبریج که حالا طرف صحبت خود را هری دیده بود رو به او کردو گفت: " پس در این صورت همه ی جادوگرها مرگخوار هستن و باید به همه شک کرد."
هری ابروهایش را بالا داد و با گستاخی که به نظر خودش خوب بود گفت :" خیر . باید به کسی شک کرد که بی دلیل دو دیمنتر رو میفرسته شبگردی "
چشمان خشم آلود هری و آمبریج به هم گره خورد و هری ته آن نگاه خشمگین رگه هایی از ترس وحشتناکی میدید که کاملا راضیش میکرد.به نظر دنبال جمله ای میگشت تا خودش را تبرئه کند اما این فرست را پیدا نکرد چون فیشتر به سرعت گفت :" دوشیزه آمبریج گناه شما در مورد نقض این قانون ثابت شدست و شما نمیتونید با هیچ دلیل و مدرکی خودتون رو تبرئه کنید پس بهتره وقتمون رو روی این موضوع نگذاریم ، الان بحث ما چیز دیگست ، این که چرا شما این کار رو کردید ؟ شما هیچ خصومت شخصی با آقای پاتر داشتید؟ "
امبریج به سرعت گفت : " خیر"
" معلومه که نداشتید ، چون توی پرونده ذکر شده بود تا روز قبل از دادگاه دوم آگوست هر دوی شما یکدیگر رو از نزدیک ندیده بودین حتی آقای پاتر شما رو نمیشناخته، باز شما از طریق روزنامه ها و خبرها و ... ایشون رو دیده بوددین ولی ایشون نه. خوب سوال دیگه ای مطرح میشه .این که آیا با خوانواده ی پاتر قبلا مشکلی داشتید؟"
امبریج به فکر فرو رفت هری احساس کرد او میخواهد به دروغ هم که شده بگوید بله ولی نقشه اش به وسیله ی دامبلدور خراب شد. چون دامبلدور به سرعت گفت : " قطعا نداشتن .من از هر کسی به این خانواده نزدیکتر بودم در ضمن دوشیزه آمبریج حتی لیلی و جیمز رو هم از نزدیک ندیده بود .این طور نیست؟"
آمبریج با نا امیدی گفت:" بله"
فیشتر دستانش را از هم باز کرد آستین ردایش کمی بالا رفت و دستبند پهن زیبایی با نقشهای با نقشهای کنده شده روی آن که به مچش بود دیده شد " پس دوشیزه آمبریج چه جوابی دارید بدید ؟نمیخواید بگید که در اون زمان دچار جنون شدید ، چون درمانگرهای ما بعد از بررسی کامل شما و تحویل پرونده ی ازمایشات گفتن که شما در سلامتی کامل بودید و هستید.پس ما حالا منتظر پاسخ شما هستیم "
آمبریج سکوت کرد . صدای عکس گرفتن عکاسها و پچ پچ جمع بلند شد.
فیشتر گفت :" خوب تا دوشیزه آمبریج خاطرات گذشته رو به یاد بیارن از آقای پاتر میخوایم بگن به ما که ایا در تاریخ یاد شده که به دادگاه مراجعه کردن دوشیزه آمبریج را که حاضر در جلسه بودند دیدن؟"
هری با جدیت گفت:" بله"
"ایشون در دادگاه اظهار نظر در مورد کار شما کردند یا نه؟"
هری که آن روز را بیشتر از هر روز دیگر به یاد داشت کمی فکر کرد تا مطمئن شود ،در همین مدت هم اعضای ویزینگامات شروع کردن به پچ پچ کردن .هری احساس میکرد عده ای از ویزینگاماتها را میشناسد چون در دادگاه خودش هم حضور داشتند و با این فکر گفت:" بله کاملا به یاد دارم که پروفسور دامبلدور در دادگاه پرسید که چرا وزارت باید اجازه بده دو دیمنتر به مگنولیا کرزنت بیان و امبریج جواب داد برای یک لحظه احساس کردم شما دارید میگید ما اجازه ی حمله ی دو دیمنتر رو به هری دادیم......یا یه همچین چیزهایی گفت."
آمبریج با چهره ی جدی گفت:" من؟ من گفتم؟"
هری که حاشا کردن آمبریج را میدید ابروهایش را بالا داد و با تعجب به دامبلدور نگاه کرد .
دامبلدور به کمک هری بلند شد و گفت:" خوب.میدونیم سن و سالی از من گذشته ولی هیچ وقت به حافظه ی خودم شک نکردم و میدونم که شما این حرف رو زدید .جمله ی دقیقی که هری گفت اما به جای ما گفتید وزارت سحروجادو که خود شما هم جزوش میشدید."
فیشتر گفت" متشکرم پروفسور دامبلدور"
و برای او با احترام سر تکان داد دامبلدور دوباره نشست و فاج با تندی گفت:" بازجویی شما زیاد نشده؟"
فیشتر با شوخ طبعی گفت:" این طور که به نظر میاد شما حال ورق زدن برگه های سوال رو هم ندارید پس مجبورم خودم سوال کنم."
صدای خنده از میان ویزینگامات بلند شد و فاج که صورتش مثل فرنی به سفیدی میرفت سکوت کرد.
فیشتر نفس عمیقی کشید و گفت:" خوب دوشیزه آمبریج شما حتی توی دادگاه آقای پاتر هم کوچکترین اشاره و یا کمکی برای اثبات بی گناهی ایشون نکردید .من نیازی به رای گیری ویزینگامات نمیبنم ، چون همه چیز روشنه.شما محکوم به ده سال زندان در آزکابان شده برای شکستن سوگند .پرداخت 100 گالیون به آقای پاتر برای جلب رضایت و پنجاه گالیون که به پند بر خواهد گشت به آقای دادلی دورسلی ،اگر اعتراضی دارید بگید در غیر این صورت ختم جلسه رو اعلام کنم."
آمبریج که صورتش از ترس رنگ میباخت و پای چشمانش به کبودی میرفت گفت " ده.... ده سال؟"
صدای آرام دامبلدور بار دیگر شنیده شد که گفت :" بله .البته اگر بگید چرا این کار رو کردی و یا از چه کسی دستور گرفتید موضوع فرق میکنه."
آمبریج در هم رفت .فاج با سرعت هر چه تمام تر گفت: " خیل خوب ، جلسه همینجا خاتمه پیدا میکنه و دوشیزه...."
آمبریج با صدای بلند گفت :" نه هنوز تموم نشده ... بزارید منم حرف دارم . "
فاج با دستپاچگی گفت :" جلسه تموم شده، شما وقت کافی برای حرف زدن داشتید "
و شروع کرد به جمع کردن برگه هایش .
آمبریج از جایگاه متهم به سرعت بیرون آمد و با سرعت غیر قابل باوری به طرف فاج رفت.
"میترسی آره؟....ببینم تو دو روز پیش به من چی گفتی ؟به من نگفتی هر طور شده تبرئت میکنم؟"
صدای هم همه در ویزینگامات به وجود آمد پرسی در جا مانده بود و نمیدانست و نمیدانست این درگیری را بنویسد یا نه .همه با تعجب گردن کشی میکردن که بهتر ببینن تنها چهره ی آرام در جمعیت ، دامبلدور بود که انگار همه چیز را از قبل پیش بینی کرده بود .صورت آمبریج از خشم سرخ شده بود و فاج فوق الاده ترسیده .
آمبریج با خشم انگشت گوشتالویش را به طرف فاج نشانه رفت و فریاد زد:" این مرد..... این مرد .... خبر داشت."
صدای هم همه آنقدر زیاد شد و سرعت عکس گرفتن عکاسها بالا رفت که دیگر آنجا شباهتی به دادگاه نداشت .مودی در میان جمعیت روی پایش جستی زد ، چشم جادوییش از هیجان در جایگاهش می چرخید . دستش را با سرعت تکان دادو گفت:" دیدید؟ من گفتم کار خود فاج بوده گفتید مخم خرابه.خوب چی داری بگی کرنلیوس؟"
صدای جادوگران بلند شد :" بله... بله...اینجا چه خبره؟"
بسیاری از جادوگران از جای خود بلند شدن و شروع کردن به سر و صدا و توضیح میخواستن.
" من نمیدونم در مورد چی صحبت میکنید؟"
عکاسها دور فاج و آمبریج را گرفتن.آمبریج که عصبانیت در تک تک سلولهای صورتش قابل دید بود ادامه داد:" نمیدونی؟ نمیدونی؟ این تو نبودی که گفتی باشه ایرادی نداره؟ این طوری تمام آتیشها میخوابه و دهن دامبلدور و پاتر بسته میشه و پیش همه اعتبارشون رو از دست میدن؟"
صدای هو کردن و فریاد بیشتر شد.
فاج دو قدم از میز دور شد و گفت :" چرا دروغ میگید دوشیزه آمبریج؟"
" من...؟ من؟ .. من دروغ میگم؟ تو نبودی وقتی که من بهت گفتم دیمنتر بفرستیم سراغ پاتر تا کارش رو بسازه و بعد یه جوری نشون میدیم انگار دیمنتر ها از ما سرپیچی کردن ، گفتی فکر خوبیه! تو نبودی وقتی اون اسکویب همون زنیکه ی پیر فیگ اومد شهادت داد به من گفتی چرا فکری به حال این اسکویب نکردی که اون طرفها نباشه و وقتی من گفتم از وجودش توی اون محله با اطلاع نبودم گفتی بلد نیستی کارتو درست انجام بدی؟"
چهره ی فاج از ترس به سفیدی و صورتی میرفت، پای چشمانش به سرعت کبود میشد و چشمانش از وحشت گشاد شده بود .
" شما به خاطر دروغتون مجازات میشید"
دامبلدور در حالی که عکاسها رو کنار میزد جلو رفت و گفت :" من فکر نمیکنم دوشیزه آمبریج در این مورد دروغ گفته باشن . هر عقل سلیمی این رو میفهمید ."
الیوس فیشتر جلو رفت و با سر در گمی گفت :" شما از این موضوع با خبر بودید؟"
" خیر مسلما نبودم ولی به این موضوع هم آگاهم که طبق بند 80 قانون وزارت، تنها زمانی در آزکابان دیمنتر ها اجازه ی خروج دارند که مدرک و سندی از طرف وزیر وقت سحر و جادو داشته باشند ، در واقع تنها وزیر که میتونه چنین اجازه ای صادر کنه ."
الیوس فیشتر گفت:" بله درسته اما دیمنترها ممکنه گول خورده باشند و یا دچار اشتباه شده باشند."
دامبلدور نفس عمیقی کشید و گفت:" امکان نداره دیمنترها گول یک امضا و یا یک انگشتر از طرف وزیر رو بخورند . پس من فکر میکنم وزیر خود به آزکابان رفته و دیمنتر ها مستقیم از طرف خود فاج دستور گرفتن ."
زبان فاج بند آمده بود چهره ی آمبریج از خشم رو به رضایت میرفت.
فیشر با جدیت رو به فاج کرد و گفت :" کرنلیوس فاج فردا جلسه ای برای تصمیم گیری در مورد کار غیر قانونی شما تشکیل میشه و البته فکر میکنم نیاز به ذکر نباشه و خودتون قانون رو خوب میدونید ، شما از این لحظه به بعد از مقام وزارت برداشته شدید.



قبلی « هري پاتر و نبرد نهایی - فصل 1 هری پاتر و جان پیچ ها - فصل 7 » بعدی
API: RSS | RDF | ATOM
جادوگران®
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم
فرستنده شاخه
ladan
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۲۷ ۲۲:۲۲  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۲۷ ۲۲:۲۲
عضویت از: ۱۳۸۵/۶/۲۰
از: چون ولدمورت دنبالمه نميتونم بگم
پیام: 26
 بابا رولينگ
خيلي باحال بود جيگري
ولي چرا مال كتاب هفت رو ننوشتي
هاااااااااااااا...
خيلي قشنگ بود منتظر فصل بعديت هستم
tahere
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۵/۶ ۱۲:۴۵  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۵/۶ ۱۲:۴۵
عضویت از: ۱۳۸۵/۴/۷
از: سنـــــــت..مانگــــــــــو
پیام: 235
 oooooooo
baba bikhial sho dalahof
ho3let migire engadr type koni
shadmehr
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۵/۴ ۲۲:۳۵  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۵/۴ ۲۲:۳۵
عضویت از: ۱۳۸۵/۱/۲۳
از: آمپول می ترسم !!
پیام: 649
 قابل توجه بليد
1 - بليد
2 - وجدان ولدمورت
3 - سدريك ديگوري
4 - الكسا بردلي
5 - گرت
6 - هري توپولو
samatnt
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۴/۲۹ ۷:۱۵  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۴/۲۹ ۷:۱۵
عضویت از: ۱۳۸۴/۴/۱
از: از جهندم سياه همسادتونم نمي شناسي؟؟؟؟؟؟
پیام: 1002
 باب
با با آدم ميمونه بخدا
1385
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۴/۲۶ ۱۸:۰۷  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۴/۲۶ ۱۸:۰۷
عضویت از: ۱۳۸۵/۲/۵
از: درون تام
پیام: 101
 Re: هری پاتر و دالان مرگ - فصل 3
حالا یه سوال.چرا کتاب هفت رو نمی نویسی؟!!
rezamahdavi_2006
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۴/۲۵ ۱۲:۳۳  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۴/۲۵ ۱۲:۳۳
عضویت از: ۱۳۸۵/۲/۱۶
از: هاگوارتز
پیام: 108
 هری پاتر و دالان مرگ - فصل 3
خب.. بلید، نویسنده محترم این داستان از من خواستند که با توجه به اون نکات بالایی که دادم، ایرادهای داستانشان را هم ذکر کنم...
باشه بلید جان...با هم یکی یکی با توجه به نکات ایراد ها رو بررسی می کنیم:


خب اگر بخواهیم داستان شما رو ارزیابی کنیم، با توجه به فصل های گذشته که من آنها رو هم خونده بودم، در یک چارچوب و معیار بوده است.
اولین محک برای ارزیابی یک داستان این است که بپرسیم تا چه حد این داستان به هدف و منظور اصلی خود دست یافته است.
در مورد داستان شما، باید بگم که خیلی عالی و زیبا داستان را به هدفش رساندی، در داستان شما، البته در این فصل، شما از ابتدا که به انتها می رفتیم، هدف دو شخصیت آمبریج و فاج بوده است، اگر نگاه منتقدگرایی داشته باشید، طبعا می فهمیم که آمبریج اینقدر خونسرد نمی تواند در دادگاه حاضر باشد، مسلما او از چیزی مطمئن بوده است، و آن هم فاج بوده که بهش قول داده بوده که از این وضعیت نجاتش خواهد داد.
خب یه کم سریع و تند خواستی موضوع را تموم کنی، چون خیلی زود قضیه فاج و نقش داشتنش در قضیه رو پایان دادی، بهتر می شد اگه بیشتر کشش می دادی.
هیجان رو یه کم اضافه کن...
اما زاویه دید، نکته زاویه دید 4 اصل رو بیان می کرد:

الف) یکی از شخصیت های داستانش را به عنوان گوینده داستان انتخاب کند؛
ب) داستان را با یادداشت های روزانه یک نفر بنویسد؛
ج) به وسیله نامه همه داستان را بنویسد؛
د) خودش را موظف کند که فقط افکار درونی یک از شخیت های داستانش را به روی کاغذ بیاورد.


در مورد شما اولی رو باید خط زد، دومی را هم همینطور، چهارم هم که اصلا تو بورد شما نیست. شما گزینه ج) را به نوعی انتخاب کردید.
طوری که یک نفر نوشته هایی داشته و به صورت نامه یا کاغد نوشته ای، به بقیه داده تا بخوانند. بد نبود، اما چیزی که من تاکید می کنم و همش آن اصل را مهم می دانم، توصیف چهره شخصیت هاست، شما خوب توصیف کردی، اما در بعضی از قسمت ها یا فراموش کردی که روی بعضی کاراکترها کار کنی یا حوصله نداشتی و خواستی داستان را زود تمام کنید...

در کل خیلی خوب بود، جای پیشرفت در نوشتن دارید، به نکات همواره دقت کنید.

موفق باشید دوست عزیز

نقل قول:

فصل 4 هم بعدا ارزیابی می کنم، اگه دوست داشته باشید
princesoft
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۴/۲۳ ۲۱:۰۱  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۴/۲۳ ۲۱:۰۱
عضویت از: ۱۳۸۵/۱/۷
از: یه جای خوب توی هاگوارت
پیام: 95
 چینه ؟
نه ، خوبه بابا ! راستی خوب شد دالاهوف جان ! ما روهم راهنمایی کردین ممنون !
rezamahdavi_2006
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۴/۲۲ ۲۳:۰۲  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۴/۲۲ ۲۳:۰۲
عضویت از: ۱۳۸۵/۲/۱۶
از: هاگوارتز
پیام: 108
 هری پاتر و دالان مرگ - فصل 3
ببین دوست عزیز:

در ادامه توضیحات بالا، هر کدام از نکات رو برایت توضیح دادم:


داستان نویسی
در داستان نویسی باید به نکات زیر توجه داشت:

1. طرح داستان.
ترکیبی است از یک رشته حوادث یا رویدادهای که با هم رابطه عّلی و معلولی دارند. طرح ممکن است شامل نحوه فکر کردن شخصیت، گویشهای وی و نیز رفتار او باشد، ولی البته گسترش داستان و تجزیه و تحلیل آن معمولا بر عهده حوادث مهم داستان گذاشته می شود. در طرح داستان فقط باید حوادثی بیایند که با هم رابطه دارند.
از نکات عمده در طرح داستان، ایجاد شک و انتظار در خواننده است که او را وادار می سازد تا از خود سوال کند{بعد چه اتفاقی خواهد افتاد؟} یا { آخرش چه می شود؟}، آنگاه او را مجبور می کند که جهت یافتن پاسخی برای پرسش های خود، داستان را ادامه دهد/ مساله دیگر در طرح داستان، شگفت انگیزی آن است. شگفت انگیزی داستان از روی غیرمنتظره بودن حوادث آن سنجیده می شود و هنگامی شگفت انگیزی به وجود می آید که داستان به طور اساسی از حدسیات و انتظارات فاصله بگیرد.

2. شخصیت پردازی در داستان.
در واقع،شخصیت و طرح داستان، دو کفه ی یک ترازو هستند، یعنی خمیر مایه هر دو یکی است، هر چه ادبیات از داستان های تفریحی فاصله بگیرد و به داستان های تحلیلی نزدیک تر شود، شخصیت پیچیده تر می شود، زیرا خوانندگان آگاه بیشتر مایل اند به جای اینکه از همان اول، شخصیت ها را تعقیب کنند، اعمال و حوادثی رو دنبال نمایند که شخصیت های شناخته شده انجام می دهند. اگر چه نویسنده باید تمام همّ و غم خود را صرف شخصیت سازی کند، یکی از محک ها برای فهمیدن موفقیت یا عدم موفقیت داستان نویس، همان واقعی به نظر رسیدن شخصیت های اوست.

3. پیام داستان.
پیام یک داستان در واقع همان روح حاکم بر داستان و درونمایه ی آن است. نتیجه ای کلی درباره زندگی است که داستان صریحا آن را بیان کرده است، یا ما از آن استنباط می کنیم. البته همه داستان ها پیام ندارند؛ هدف داستان های ترسناک ممکن است صرفا مضطرب کردن خواننده باشد. هنر داستان های اسرار آمیز، اغلب این است که معمای لاینحلی را برای خواننده مطرح ساخته، بعد آن را حل کنند. تنها برخی از داستان های تفریحی دارای پیام هستند، ولی همه داستان های تحلیلی پیام دارند و در واقع در داستان های تحلیلی، هدف داستان، همان پیام آن است.

4. زاویه دید.
امروزه هر نویسنده ای می داند که به جای اینکه خودش مستقیما داستان را بگوید، می تواند:
الف) یکی از شخصیت های داستانش را به عنوان گوینده داستان انتخاب کند؛
ب) داستان را با یادداشت های روزانه یک نفر بنویسد؛
ج) به وسیله نامه همه داستان را بنویسد؛
د) خودش را موظف کند که فقط افکار درونی یک از شخیت های داستانش را به روی کاغذ بیاورد.
با رشد آگاهیهای هنری، مساله زاویه دید، یعنی، اینکه چه کسی داستان را بگوید، و به دنبال آن، داستان چگونه باید گفته شود، اهمیت بسزایی یافته است.

5. سمبل و کنایه.
سمبل ادبی، بیش از معنی ظاهری خود، معنی می دهد و این سمبل می تواند یک موجود، شخص، حالت،عمل و یا چیزهای دیگر باشد. این سمبل ها هر کدام علاوه بر معنی ظاهری و تحت اللفظی خود در داستان، معانی دیگری نیز دارند؛ مانند نامهای سمبلیک و موجودات سمبلیک. کنایه اصطلاحی است که معانی مختلفی دارد، ولی کلا به جمله یا عبارتی که دو معنی دور و نزدیک را یک جا در خود داشته باشد، جمله یا عبارت کنایی می گوییم.
داستان نویس می تواند با استفاده از انواع کنابه به اهداف زیر دست یابد:
الف) تجربیات پیچیده خود را بیان کند.
ب) مصالح داستانش را به طور غیرمستقیم بسنجد و ارزیابی کند.
ج) اختصار را رعایت کند.

کنایه نیز مانند سمبل، به نویسنده امکان می دهد تا بدون اینکه مفاهیم را صریحا بگوید، آنها را به خوانندگان القا کند.

6. احساس.
ادبیات داستانی، عواطف خفته ما را بیدار کرده، به تکاپو وا می دارد و از این راه درک ما را از مسائل سرشارتر و عمیق تر می کند. برخی از داستان ها ما را می خنداند یا می گریاند و بعضی هم ما را دچار ترس و وحشت می کنند. با همه ی این ها داستانی واقعا پرمعنی است که احساس را به طور غیرمستقیم در خواننده برانگیزد نه به طور مستقیم.

7. خیال پردازی در داستان.
فرض خیالی نویسنده در داستان، وسعت تخیلات ما را بیشتر می کند. داستان نویس همانند روانشناس می تواند شخصیت های خیالی را در فضای خیالی قرار دهد و با کمک تصوراتش درباره ی آنها مطالعات و بررسی هایی انجام دهد و از طبیعت آنها نکاتی را کشف و عرضه کند.
داستان غیرواقعی یا خیالی، محدوده هایی را که ما به عنوان مرزهای واقعیت می شناسیم می شکند. این گونه داستان ها پای قدرت های عجیب و نیروهای مرموز را به درون جهان واقعی و عادی ما باز می کنند. خیالپردازی نیز مانند دیگر عناصر داستان، ممکن است خودش هدف نویسنده شود یا بالعکس وسیله ای شود در دست نویسنده تا او به کمک آن درون انسان ها را خوب به خوانندگانش بشناساند. داستان های خیالی ممکن است با نوعی سمبولیسم یا تمثیل، حقایق زندگی را مطرح کنند، و یا با ایجاد وقایع غیرمنتظره و بعید به بررسی و مطالعه رفتار انسان ها بپردازند. برخی از بزرگترین آثار ادبی جهان یا تماما خیالی است و یا بخش هایی از آن چنین است. آثاری قبیل ادیسه از همر یونانی، هری پاتر از جی کی رولیینگ و فاوست اثر گوته شاعر و نویسنده آلمانی، از این نوع است.


در پایان، اگه سوال یا مشکلی در مورد نکات داده شده داشتی، به من پی ام بده تا کمکت کنم...

امیدوارم استفاده کند...

موفق باشید...
zohreh_perave
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۴/۲۲ ۲۱:۱۳  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۴/۲۲ ۲۱:۱۳
عضویت از: ۱۳۸۴/۱۰/۱۸
از: لندن
پیام: 90
 سلام بلید
سلام اقا همه با هم چشم بسته غیب می گید اگه کا رای قدیم بلید رو می خوندین چی کار می کردین
داستا ناش با ید هنوز تو سایت باشه
بلید قول بده تا اخر ادامش بدی پسر
rezamahdavi_2006
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۴/۲۲ ۲۰:۳۲  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۴/۲۲ ۲۰:۳۲
عضویت از: ۱۳۸۵/۲/۱۶
از: هاگوارتز
پیام: 108
 هری پاتر و دالان مرگ - فصل 3
ببین برادر...

من داستان های قبلی شما رو با درایت و در نظر گرفتن نکات مختلف خوندم...

داستان باید نکات زیر را داشته باشد..

نقل قول:

طرح داستان
شخصیت پردازی داستان
پیام داستان
زاویه دید
سمبل و کنایه
احساس
خیال پردازی در داستان


سبکی که شما در پیش گکرفتی مثل بقیه سمبولیسم از زیر شاخه جدی نویسی است...

به نکاتی که گفتم بیشتر توجه کن...
روی هر کدام باید کار کرد...
در کل روند پیشرفت داشتی..
torshi
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۴/۲۲ ۱۰:۰۴  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۴/۲۲ ۱۰:۰۴
عضویت از: ۱۳۸۵/۲/۲۲
از: خونمون
پیام: 360
 1+2=3
خيلي خوبه... اگه ادامه بدي مطمئناً رولينگ ايران مي شي.
samatnt
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۴/۲۲ ۸:۲۰  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۴/۲۲ ۸:۲۰
عضویت از: ۱۳۸۴/۴/۱
از: از جهندم سياه همسادتونم نمي شناسي؟؟؟؟؟؟
پیام: 1002
 هومك
چه جلب بود بابا
من هنوز آدم نشدم بگم مقاله نويس گرامي متشكريم از مقاله سرشار از خوبيتان
Aripotter
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۴/۲۲ ۳:۵۶  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۴/۲۲ ۳:۵۶
عضویت از: ۱۳۸۴/۹/۱۶
از: ناکجا آباد
پیام: 402
 محشره
باید بگم مقاله ات حرف نداره عالیه.
خیلی خوب می نویسی .همه ی دق و دلیهای منو سر آمبریج در آوردی
پسر محشره خیلی حال کردم مرسی
منتظر فصل بعدی ام
حتما ادامه به
shah_artoor
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۴/۲۲ ۲:۲۸  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۴/۲۲ ۲:۲۸
عضویت از: ۱۳۸۵/۴/۱۵
از: غار بلورين (خونه مرلين)
پیام: 6
 شاه آرتور
حجمش عالي بود
داستانت هم زيبا بود
فقط خواهشم اينه كه سريع ادامه بدي
چون بروبچ نويسنده جديدن هر فصل رو 2 هفته طول ميدن
shadmehr
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۴/۲۱ ۲۳:۱۷  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۴/۲۱ ۲۳:۱۷
عضویت از: ۱۳۸۵/۱/۲۳
از: آمپول می ترسم !!
پیام: 649
 بليد
به به بالاخره فصل جديد اومد ايولا
به جرئت مي تونم بگم بهترين مقاله نويس سايتي.

هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.