هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مقاله‌ها :: کارگاه داستان‌نویسی :: هري پاتر و دالان مرگ

هری پاتر و دالان مرگ - فصل 6


" استراق سمع "

وقتي چشم هري به برجهاي کوتاه و بلند هاگوارتس افتاد نا خداگاه لبخندي روي لبانش نقش بست.....
بعد از اين که رون و هرمايني و هري وارد تالار شدن و کنار ميز طويل گريفيندور نشستند ، زمان گروه بندي بود ، کلاه تفکيک کننده روي چاهار پايه اي قرار داشت و جلوي ميز اساتيد گذاشته شده بود . همه ي استادها مثل هميشه جمع بودند . به غير از صندلي پشت بلند و با شکوه مدير که آن وسط خالي بود . هري با تعجب به سر تا سر ميز اساتيد نگاه کرد اما خبري از دامبلدور نبود . امکان نداشت روز اول مدرسه ها دامبلدور حضور نداشته باشد ، هري باز نا اميد نشد .از سر کنجکاوي بين ميزهاي رايونکلا اشبثمپاف و اسليترين چشم انداخت که شايد او را در حال صحبت با يکي از دانش آموزان ببيند .اما خبري نبود.
" چيزي شده هري؟"
هرمايني با دست به رون زد و گفت " مگه نميبيني دامبلدور نيست؟"
رون که جا خورده بود نگاهي به ميز اساتيد انداخت و گفت : " إ .... آره پس کوش؟ يکي داره از در مياد تو ، اون کيه؟"
زني بلند قد ولاغر اندام با پوستي بسيار سفيد ، وارد سالن شد موهاي بلند قهوه ايش ، صاف و بي حالت روي شانه هايش ريخته بود . عينکي بسيار بزرگ ، در واقع اندازه ي کل صورتش به چشم داشت و از طرض راه رفتنش که سريع و چابک بود به نظر زن زيرکي مي امد .
وقتي از ميان ميزها ميگذشت زير بار نگاه دانش آموزان سرخ شد . چشمان قلمبه ي پشت عينکش هري را ياد لونا لاوگود مي انداخت .اين که او چه کسي بود هنوز معلوم نبود .اما هري مطمئن بود او استاد جديد دفاع در برابر جادوي سياه است .
صداي بلند پروفسور مک گاناگال وقتي آن خانم نشست همه را جلب کرد .
" خوب وقت گروه بندي"
طومار بلندي را که در دست داشت باز کرد تا اسم افراد را به ترتيب از ميان سال اولي هاي ريزه ميزه بخواند.
هري سنگيني دست هرمايني را روي دستش احساس کرد و توجهش به او جلب شد .
" خوب هري فهميدي اون گوي چيه يا نه؟"
ابروهاي هري در هم رفت .هرمايني به سرعت ادامه داد : " انو ميدوني که خاندان بلک نسل در نسل سيا و نژاد پرست بودن ، تو نميتوني به هر چيزي که از اونها به ارث ميبري اعتماد کني . شايد اين...."
رون وسط حرف هرمايني پريد و گفت : " يه گردنبند کاملا عادي ، اما قديمي که خاندان بلک براش ارزش زيادي قائل ميشن .هرمايني داري سخت ميگيري تا حالا که آزاري نداشته ."
هرمايني شانه هايش را بالا انداخت بالا و با صداي آرامي گفت : " از اون دفترچه ي خاطرات تام ريدل که مرموزتره . يه دفترچه بود اون از آب در اومد چه برسه به اين يکي که خيلي عجيب و غريب"
" چه مرموزي آخه؟ يه گوي شيشه اي که توش رو دود پر کردن "
هرمايني که عصبي شده بود گفت " اصلان به من چه؟ بعدا يه بلايي سرتون اومد نگيد من نگفتم کمکتونم نميکنم."
" قرار نيست اتفاقي بيفته"
صداي بلند جيني آنها را آرام کرد " ساکت"
هري متوجه نشد پروفسور مک گاناگال نام چند نفر را خوانده بود ولي آن طور که به نظر ميرسيد امسال تعداد سال اوليها از سالهاي پيش بيشتر بود.
" نفر بعدي ، تورين بيلگو ."
پسري قد بلند بر عکس ما بقي به طرف کلاه رفت روي چهار پايه نشست و کلاه را به سر گذاشت.
" هافلپاف"
صداي کف زدن و هورا از ميز هافلپاف بلند شد .
" جوليا بردلي"
دختري چاق با موهاي طلايي رفت و کلاه را روي سرش گذاشت و به اسليترين رفت.
"فردريک مورا"
پسري بسيار کوچک و لاغر با موهاي قهوه اي فر درشت که انگار روي سرش کلاه پشمي گذاشته باشند با ترس و دو دلي جلو رفت و روي چهار پايه نشست پاهايش به خاطر کوتاهي قدش آويزان بود کلاه را روي سرش گذاشت و به خاطر موهاي پر و فريش اجازه نداد کلاه روي صورتش بيايد .
چهره ي پسر براي هري بسيار آشنا بود و نيازي نداشت زياد فکر کند تا او را به ياد بياورد . او همان پسر بچه اي بود که هري در کوچه ي دايگون با او برخورد کرده بود.
بعد از مدت کوتاهي کلاه تفکيک کننده با صداي بلندي گفت : " گريفيندور"
صداي فرياد و تشويق از ميز گريفيندور بلند شد . پسرک با جستي از روي چهار پايه به طرف ميز گريفيندور رفت .
هري با نگراني گفت : " به نظرتون دامبلدور کجاست؟"
رون در هم رفت و گفت : " حتما مربوط به محفله .مطمئنن تا فردا صبح مياد حالا تو چرا انقدر نگراني هري؟"
" اوووم ... نگران نيستم ميخواستم قبل از اين که کاپيتان انتخاب کنه بهش بگم من حاضرم کاپيتان تيم باشم "
هرمايني با چهره ي مزنون گفت : " خوب اين کار رو که پروفسور مک گاناگال ميکنه. مگه اون کاپيتان انتخاب نميکنه؟"
" چرا. ولي ولي بعد از انتخاب به مدير ميگه و تصميم نهايي رو مدير ميگيره "
هرمايني که باور نميکرد گفت : " مگه چه کار مهميه که بايد مدير دستور بده؟"
هري شانه هايش را به نشانه ي نميدانم بالا انداخت.
آنقدر حواسش به رون و هرمايني بود که متوجه نشد فردريک رو به رويش نشسته ، با صاف کردن کامل کمرش و راست نشستن به زور به لبه ي ميز رسيده بود و با چشمان بلوطي رنگش به هري خيره شده و دهانش باز بود .
انگار اعجوبه اي را ديده باشد .حتي پلک هم نميزد .رون با بازو به هري زد و با چشم به فردريک اشاره کرد .
هري سرش را برگرداند تا نگاهش به او افتاد فردريک کمي از جا پريد ولي هنوز با چشمان گرد شده و دهان باز به او خيره بود نگاهش از هري برداشته نميشد. هتي پلک هم نميزد .هري کمي به جلو خم شد . دو دستش را سريع به هم زد و گفت : " پخ"
پسر از ترس عقب پريد اما هنوز به هري خيره بود.
رون شانه هايش را بالا انداخت و گفت : " ديوونست"
صداي سرد ،بي روح و کش دار درکو مالفوي از ميز پشتي که اسليترين بود شنيده شد : " گريفيندور گدا و دست و پا چلفتي و بي پدر و مادر و خون کثيف داشت، مونده بود يه ديوونه که گروهش رو تکميل کنه . چه نگراني داريد؟ تکميل شديد ديگه."
هري و رون با عصبانيت به پشت برگشتن .هرمايني که وسط آن دو بود شانه هايشان را گرفت و برگرداند و گفت : " ولش کنيد"
" آ ره به نظر ارزش جواب دادن رو هم نداره."
هر سه به پشت نگاه کردند .
دختري آنجا ايستاده بود موهاي بلند سياه رنگ داشت ، پوستي گندمي رنگ ، چشماني آبي و زيبا ، گردن بلندي داشت و مژه هاي قهوه اي تيره اش به زير ابروهاي کشيده اش ميرسيد .او زيبا بود .
دستش را جلو برد و گفت : " من ويوين گيبل هستم ، ميتونم انجا بشينم؟"
هري سرش را تکان داد و کمي جا به جا شد .دختر کنار هري نشست با هر سه دست داد و گفت : " از مدرسه ي ساحري و جادوگري ويلسون ميام اينجا "
ابروهاي رون در هم رفت و گفت : " کجا هست؟"
" شمال آفريقا"
رون خنديد : " نميخواي بگي که آفريقايي هستي؟"
" ايرادي داره؟"
" اوه نه . ولي... ولي شما واقعا زيباييد و به نظر نمياد ..."
" در اصل بريتانيايي هستم ولي اونجا بزرگ شدم. سال پنجم رو که تموم کردم برگشتم اينجا و ديدم به صرفه نيست بخوام برگردم اونجا و حالا اومدم هاگوارتس . تعريفش رو زياد شنيدممخصوصا مديرش که هنوز موفق نشدم ببينمش .از موقعي که وارد سالن شدم دنبال شما گشتم ، شنيده بودم هري پاتر معروف توي اين مدرسست "
هرمايني با چهره اي سر در گم گفت : " شما گروه بندي نشدين!!"
" اوه نه..... ميدونيد منم پرسيدم ولي پروفسور مک گاناگال گفت نيازي نيست .در واقع ما توي مدرسه مثل شما گروه بندي ميشديم . به شش گروه ، يکي از گروهها مثل اسليترين شما خون اصيلها و قدرت دوست ها رو بر ميداشت ، منم عضو اون گروه بودم . مدير مدرسه در مورد گروهم نامه اي فرستاد و پروفسور مک گاناگال گفت که برم اسليترين. حالا منم يه اسليتريني هستم."
هري ،رون و هرمايني نگاهي با هم رد و بدل کردن .
ويوين با پوزخندي گفت : " چيه؟ آدماي خوبي نيستن نه؟ به هر حال حساب من از اونها جداست. خوشحال ميشم دوباره ملاقاتتون کنم .فعلا خدا حافظ"
وقتي ويوين به اندازه ي کافي از آنها دور شد . هرمايني با پوزخند مسخره کننده اي گفت : " خبر نداري خانم ، هر کس وارد اسليترين بشه . فقط يه بار گريفيندوري ها رو با خوشي ملاقات ميکنه "
هري و رون با سر تاييد کردند .
اما هيچ کدام از آنها نميدانستند اين دختر در آينده چقدر در ماجراي تاريک پيش رويشان نقش مهمي خواهد داشت.
*******************
"هري بايد بريم دفتر پروفسور مک گاناگال که رشته ي تحصيلي رو انتخاب کنيم.ببينم کجا داري ميري؟"
ميرم دفتر دامبلدور در مورد کاپيتاني صحبت کنم."
" ميدوني؟ من فکر ميکنم تو بيشتر ميخواي بري ببيني ميتوني سر در بياري ديشب دامبلدور کجا بوده يا نه."
هري لباس خوابش را طا کرد ، روي تخت انداخت و گفت : " خدا حافظ."
هري جلوي دفتر مک گاناگال ايستاد .در طول راه فکر کرده بود که چه بهانه اي براي گرفتن کلمه ي عبور دفتر دامبلدور بياورد .بگويد کار درسي دارد يا دوباره خواب عجيب و غريب ديده .يا هر چيز ديگر که مک گاناگال شک نکند .بالاخره دستش را بالا برد دو ضربه به در زد و داخل شد .
مک گاناگال داشت نامه اي را به فردريک مورا ميداد. فردريک سرش را برگرداند با ديدن هري دوباره دهانش باز شد و خيره به هري چشم دوخت .
" هري اومدي؟"
نامه را از بين دست خشک شده ي فردريک بيرون کشيد و گفت " پس خودت اومدي. ميخواستم بفرستم دنبالت بيا جلوتر. تو برو مورا.ديگه نيازي نيست"
فردريک که محو تماشاي هري بود متوجه نشد .
" مگه با تو نيستم برو ديگه"
فردريک از جا پريد و همان طور که چشم از هري بر نميداشت بيرون رفت.
مک گاناگال با پوزخندي گفت : " خيلي مشتاق بود که اون نامه رو به دستت برسونه. هري بشين ."
" متشکرم پروفسور"
هري نشست ، اما احساسي به او ميگفت که مک گاناگل عوض شده مهربان تر بود و با هيجاني که هيچ وقت هري در او نديده بود صحبت ميکرد.رداي سرخابي خوش رنگي پوشيده بود و بر عکس هميشه موهايش را نبسته بود .انگشتري با نگين آبي به انگشت داشت .با لبخندي رو به هري کرد و گفت : " چيزي ميخوري؟"
اوووم ... نه پروفسور من اومدم که...."
تعارف نکن بستني ميخوري؟"
و چوبدستش را حرکت داد." نه نه.... صبح نميتونم."
" بله فراموش کردم هنوز صبحانه نخوردي .خوب هري تو بايد بري دفتر مدير، پروفسور دامبلدور خاسته که امروز صبح به ديدنش بري ."
هري لبخندي زد و خوشحال شد که کارش درست شد.
براي همين بلند شد و گفت : " پس بهتره زودتر برم."
" بله بهتره بري . کلمه ي عبور ريختن اشتاين هست ..... راستي.... کارت توي دادگاه عالي بود پسر."
هري حالا متوجه شد چرا پروفسور مک گاناگال مهربان و شاد است.
اژدر سنگي دفتر دامبلدور جا به جا شد و پله هاي مار پيچ آن نمايان شد . هري پا بر روي پله هاي سنگي گذاشت و بالا رفت . صداي بلند دامبلدور را شنيد. اين اولين بار بود که هري ميديد دامبلدور در اتاقش انقدر بلند صحبت ميکند حتما جلسه اي داشت .
صداي نگران دامبلدور گفت : " نه ، من اين طور فکر نميکنم.اون يا ضد طلسم خارج شدن رو پيدا کرده . يا خودش اونو ساخته که ساختنش غير ممکنه."
هري وسط پله ها رسيده بود که صداي ريموس را شنيد: " اسپيتر مطمئن بود که لرد ولدمورت چنين نيتي داره؟"
" بله... انواع طلسمها رو تحمل کرده بود ، چه طور فرار کرد نميدونم . فقط ميتونم بگم خيلي قوي بود که تا رسوندن اطلاعات به من دوام آورده بود "
هري حالا به در رسيده بود .از طرفي هم ميخواست در بزنه و داخل بشه و از طرفي بسيار کنجکاو شده بود بفهمه ولدمورت چي کار ميخواد بکنه. بالاخره با خودش کنار آمد و گفت : فقط دو جمله ي ديگه ميشنوم."
حالا اين مودي بود که گفت " الان حالش چه طوره؟"
" سنت مانگو شک دارم زنده بمونه"
مودي ادامه داد: " از چي ميترسي دامبلدور؟ تا به حال هيچ کس وارد اونجا نشده که بتونه زنده بيرون بياد به غير از اون زن که اونم هيچي يادش نيست.حتي کسي نميدونه او تو چه اتفاقي ميفته که که کسي زنده نميمونه ."
صداي آقاي ويزلي که کمي آرام بود گفت: " يعني ممکنه مجودات خطرناکي از اونجا محافظت کنه که همه رو نابود ميکنن."
دامبلدور با شک و ترديد گفت : " فکر نميکنم آرتور تا اونجا که من اطلاع دارم کسي که وارد ميشه راه خروجي بسته ميشه و ديگه هيچ کس اوني که داخل شده رو نميبينه.خيلي ها مدعي بودن ميتونن حتي بزرگترين جادوگرا ولي رفتن و ديگه بر نگشتن."
کنجکاوي هري به نهايت رسيده بود گوشش را به در چسباند تا بهتر بشنود.
اين بار مردي شروع به صحبت کرد که هري تا به حال صدايش را نشنيده بود." خوب براي ما بهتر لرد داخل ميشه و ديگه نميتونه بياد بيرون "
دامبلدور که صدايش پر از اطمينان بود گفت : " من از همين ميترسم . لرد ولدمورت ميدونه داره چي کار ميکنه .هيچ وقت جون خودش رو براي چيزي که نتيجه نداشته باشه به خطر نميندازه و اون ميخواد اين کار رو بکنه پس حتما براش راه حلي داره .اگر لرد ولدمورت دالان مرگ رو باز کنه و بتونه بيرون برگرده جهان رو تسخير ميکنه ."
قطره عرقي از پيشاني هري بر روي زمين چکيد.
قبلی « ترجمه بخش Extra Stuff سایت رولینگ- متفرقه هری پاتر ودالان مرگ - فصل 7 » بعدی
API: RSS | RDF | ATOM
جادوگران®
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم
فرستنده شاخه
ladan
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۲۸ ۲۲:۰۷  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۲۸ ۲۲:۰۷
عضویت از: ۱۳۸۵/۶/۲۰
از: چون ولدمورت دنبالمه نميتونم بگم
پیام: 26
 اقا خسرو ببخشيد كه من جوابتو ميدم
اقا خسرو ادامه ي كتاب 5
ولي خيلي قشنگ نوشتي من بي صبرانه منتظر كتاب بعديت هستم
khosrow_fire
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۵/۱۵ ۱۵:۳۹  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۵/۱۵ ۱۵:۴۰
عضویت از: ۱۳۸۴/۲/۹
از:
پیام: 6
 khosrow
داستانت توپ ولی 1 اشکال اساسی داره دامبلدور که مرده پس تو داستان چکار میکنه اصلا تو داری دنباله کتاب 5 می نویسی یا کتاب 6؟
shadmehr
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۵/۱۵ ۱:۲۱  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۵/۱۵ ۱:۲۱
عضویت از: ۱۳۸۵/۱/۲۳
از: آمپول می ترسم !!
پیام: 649
 --------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------________________________________________________
1- بليد 80
2 - وجدان ولدمورت 48
3 - سدريك ديگوري 47
4 - هري توپولو 32
5 - گرت 24
6- الكسا بردلي 16
tahere
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۵/۱۴ ۱۲:۳۴  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۵/۱۴ ۱۲:۳۴
عضویت از: ۱۳۸۵/۴/۷
از: سنـــــــت..مانگــــــــــو
پیام: 235
 20بود
بليد حرف نداشت..فصل بعدو زودتر بده
princesoft
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۵/۱۴ ۱۰:۵۹  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۵/۱۴ ۱۰:۵۹
عضویت از: ۱۳۸۵/۱/۷
از: یه جای خوب توی هاگوارت
پیام: 95
 خوبه !
من هم خوبه ! اما یه نکته ای
برج های کوتاه و بلند هاگوارت ؟ تا اونجا که من یادم میاد همه بلند بودن !
fatemeh_sara
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۵/۱۴ ۱۰:۵۳  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۵/۱۴ ۱۰:۵۳
عضویت از: ۱۳۸۵/۴/۱۸
از: ميهن الفي
پیام: 14
 توپ بود
توپ توپ بود
فقط تو را به خدا اينقدر لفتش نده و تند تند بنويس




princesoft
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۵/۱۴ ۱۰:۴۹  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۵/۱۴ ۱۰:۴۹
عضویت از: ۱۳۸۵/۱/۷
از: یه جای خوب توی هاگوارت
پیام: 95
 خوبه !
به نظر من هم خوبه ! اما یه نکته ای
برج های کوتاه و بلند هاگوارت ؟ تا اونجا که من یادم میاد همه بلند بودن !
negin.sdh
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۵/۱۴ ۹:۲۷  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۵/۱۴ ۹:۲۷
عضویت از: ۱۳۸۵/۳/۲۵
از: BELGIUM ، بروکسل
پیام: 461
 عالی....
حرف نداشت مثل همیشه
مرسی اما هر چه زودتر بنویس
khashi
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۵/۱۴ ۹:۱۸  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۵/۱۴ ۹:۱۹
عضویت از: ۱۳۸۵/۴/۱۸
از: خوابگاه گریفیندور
پیام: 4
 Re: ايول
حیف! قدیمی بود
shadmehr
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۵/۱۴ ۲:۵۶  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۵/۱۴ ۲:۵۶
عضویت از: ۱۳۸۵/۱/۲۳
از: آمپول می ترسم !!
پیام: 649
 ايول
ايول به داستانت كه مثل هميشه عالي بود ...راستي مثل هميشه رابستن كبير اول نظر داده

هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.