هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مقاله‌ها :: کارگاه داستان‌نویسی :: هري پاتر و دالان مرگ

هری پاتر ودالان مرگ - فصل 7


فصل 7 ( ناتالي امبرسمنت استاد دفاع در برابر جادوي سياه )
-------------------------------------------------
هري دو ضربه به در زد و وارد شد .آنجا مثل سابق بود ، بزرگ و با شکوه .تابلوهاي مديران سابق هاگوارتس بيدار، هوشيار و ترسيده نگاه ميکردند . پروفسور دامبلدور بر عکس هميشه که پشت ميزش روي صندلي مينشست ،کنار ميز ايستاده بود .قدح انديشه روي ميزش بود .
آقاي ويزلي و ريموس بر روي صندلي هاي راحتي نشسته بودند ، مودي تکيه داده به عصايش ايستاده بود و مردي جوان و قد بلند با رداي طوسي ، پوستي سرخ و سفيد و موهايي کاملا بلوند ، دست به سينه روي صندلي پشت کوتاهي نشسته بود .
هري که سعي ميکرد صدايش عادي باشد گفت : " سلام"
" سلام هري بيا،بيا داخل"
هري جلو رفت ، براي همه سر تکان داد و دست ريموس را فشرد .
دامبلدور که لبخندي به لب داشت چوبدستش را حرکت داد و کاناپه ي بسيار نرم و راحت آبي رنگي ، درست رنگ رداي خودش ظاهر کرد و گفت : " بشين "
هري نشست و همان موقع نگاهش با نگاه مودي طلاقي کرد . در چهره ي مودي حالتي بود که هري را نگران ميکرد .
دامبلدور گفت : " ميخواستم بياي اينجا تا بگم اگر دوست داشته باشي ، امسال يک کلاس اضافي به جاي کلاسهاي درسيت داشته باشي .دوشيزه امبرسمنت قبول کردن که در هفته يک روز رو در ساعت محدودي با تو طلسمهاي پيشرفته رو تمرين کنن"
هري که کمي ناراحت شده بود ،چون احساس ميکرد دامبلدور فکر ميکند هري نميتواند درست از جادوهايي که ياد گرفته استفاده کند گفت : " من خيلي چيزها رو بلدم."
" اوه ... بله ميدونم البته ميل خودته گفتم بهت که به دلخاه خودته .اين فقط يه پيشنهاد بود نه دستور.ميتوني ردش کني"
هري به فکر فرو رفت بدون اين که دليل قانع کننده اي براي خودش بياورد گفت : " ردش ميکنم."
دامبلدور بدون اين که خم به ابرويش بياورد گفت : " باشه هري. ولي اگر بعدا فکر کردي نياز داري بيا پيش من . "
" اووووم .... پروفسور؟ من براي موضوع ديگه اي هم اومدم ."
" بگو ، گوش ميکنم."
" ميخواستم در مورد کاپيتاني تيم گريفيندور بگم......."
" اوه بله بله.... اتفاقا مينروا همين يک ساعت پيش برام فرستاد ببينم چي نوشته صبر کن."
دامبلدور پشت ميزش رفت کشويي را بيرون کشيد و از آن چهار پاکت بيرون آورد و نگاه کرد .
" اين که هافلپافه....اين اسليترين...."
پاکت سوم را باز کرد و نگاه انداخت بعد کمي تکان داد و گفت : " متاسفم هري پروفسور مک گاناگال کاپيتان رو انتخاب کرده ."
بدن هري ناگهان سرد شد اين بار مطمئن بود کاپيتان او ميشد .آخه چه کس ديگه اي بهتر از او ميتوانست کاپيتان شود.
" باور نميکني؟ بذار نامه رو برات بخونم..... پروفسور دامبلدور عزيز با توجه به اين که در اين سال جديد نياز به کاپيتان ديگري در تيم کوئيديچ گريفيندور داريم .بايد شخص مناسبي را انتخاب کنم .با توجه به شناختي که نسبت به تمام افراد تيم دارم و دانش آموزاني که از مدرسه فارق تحصيل شده و رفته اند ، آقاي هري پاتر را مناسبترين براي کاپيتاني ديدم."
دامبلدور نامه را چهار طا کرد و گفت : " تو بخواي ونخواي کاپيتاني"
هري لبخندي زد و با شادي از روي کاناپه بلند شد " متشکرم پروفسور"
جرقه اي در دفتر زده شد ، بين زمين و آسمان شعله هاي آتش زبانه کشيد و فوکس ظاهر شد . به نکش نامه اي داشت .دامبلدور هراسان و با سرعت نامه را گرفت و باز کرد . به نظر نامه کوتاه بود ، چون دو دور بيشتر چشم دامبلدور بر روي آن نچرخيد .
نامه را پايين آورد و با ناراحتي گفت : " اسپيتر ديوونه شده . نتونستن کاري براش بکنن.شکنجه ها سنگين بوده ."
صورت همه به غير از مودي نگران و ناراحت شد .
مودي با صداي قوي گفت : " اگر زير شکنجه ها چيزي رو لو داده باشه چي؟"
دامبلدور که سعي داشت به خاطر حضور هري حرف را خاتمه دهد گفت : " اون از رازها و اسرار محفل با خبر نبود ، خودش نميخواست که باشه."
ريموس ادامه ي حرف دامبلدور گفت : " مطمئنن يه چنين روزي رو ميديده و احساس ميکرده که نميتونه زير شکنجه دوام بياره و ممکنه حرفي بزنه."
هري که احساس ميکرد وقت رفتنه گفت : " ببخشيد من ديگه بايد برم و سري تکان داد و به طرف در رفت .متوجه شد مودي جايش را تعغيير داده و نزديک در ايستاده .تا هري از کنارش گذشت با صداي آرامي گفت : " گوش ايستادن کار خوبي نيست ."
هري که تا لاله هاي گوشش در حال سرخ شدن بود به سرعت از دفتر بيرون رفت .
***************
هري در مورد همه ي چيزهايي که شنيده بود ريا، آن شب در تالار عمومي با رون و هرمايني صحبت کرد .
هرمايني بعد از يک عالمه نصيحت در مورد اين که گوش ايستادن درست نيست گفت:" اين موضوع به ما مربوط نيست .بگو ببينم پيش مک گاناگال رفتي يا نه ؟"
هري با ابروهاي در هم رفته گفت : " اروري.....قبول شدم .شما دو تا چي؟"
رون با هيجان گفت : " منم همينطور ....اصلا فکرش رو نميکردم قبول بشم.يعني توي ليست هم نوشته بود با اين نمره ها نميتونم .ولي مک گاناگال يه ذره پارتي بازي کرد."
هرمايني با عصبانيت داد زد : "رون؟"
"اوه.........ببخشيد .منظورم اين بود که گفت قبول ميکنه به شرط اين که اين ترم نمره ي دفاع در برابر جادوي سياه و معجونها رو عالي بگيرم."
هرمايني چي؟"
رون با صورت ناراحتي گفت : " هر چي بهش گفتم جوابم رو نداد ميگفت بايد هري هم بياد .بيا اينم هري بگو ديگه!!!"
هرمايني سرش را پايين انداخت و شروع کرد با گوشه ي ردايش بازي کردن .بعد به اطراف نگاه کرد .تالار گريفيندور پر بود از سال اوليهاي کوچولو که توجهي به آن سه که روي کاناپه ي راحتي سرخ رنگ داخل تالار نشسته بودند نداشتند.
" خوب ميدونيد؟من...من..."
رون گفت : " چي شده؟"
هري مزنون به هرمايني چشم دوخت و گفت : " نميخواي بگي که معجونها رو ميخواي ادامه بدي.!!!"
هرمايني به بالا نگاه کرد و سرش را به نشانه ي مثبت تکان داد.

***********************
اولين جلسه اي که با امبرسمنت داشتند ، سه روز بعد از شروع مدرسه بود .تعريفهاي زيادي اين طرف و آن طرف از او شنيده بودند و آن طور که بويش مي آمد کلاسش هتل بود .زني بسيار کم رو و خجالتي که وقتي حرف ميزد صدايش را گلدان روي ميزش ميشنيد نه کس ديگر .براي آرام کردن کلاس داد نميزد .براي هر جوابي که به سوالهايش داده ميشد بيشترين امتياز و براي جواب ندادن و اذيت کردن بچه ها هيچ امتيازي کسر نميکرد . هيچ شلوغي را اخراج نميکرد و هر توهيني را ناديده ميگرفت .کلاسش را پر از گلدان کرده بود و هر روز يک نوع گل را روي ميزش ميگذاشت .
آن روز عصر هم هري ، رون و هرمايني با او کلاس داشتند .از هر سه آنها هرمايني خوشحالتر بود.تمام بخش اول را مرور کرده بود تا تمام سوال هاي او را جواب بدهد و امتياز قابل توجهي براي گريفيندور کسب کند .رون و هري هم خوشحال بودند چون تا حالا چنين معلم بي خيالي نداشتن و آن طور هم که بويش مي آمد از گيلدروي لوکهارت هم بي خيالتر بود .
وقتي وارد کلاس شدن ، اولين چيزي که توجهشان را جلب کرد ، گلدانها ي بسياري بود که دور تا دور کلاس چيده شده بود و روي گلدانها نقش هاي مختلف و عجيب و غريبي مثل خانه ، شيء ، کوه و چيزهاي ديگه ماهرانه نقاشي شده بود . بيشتر بچه ها در کلاس حضور داشتند . آن سه هم ميز رديف دوم را براي نشستن انتخاب کردن .
هرمايني همانطور که با هيجان به اطراف نگاه ميکرد گفت : " چه جالب . اين گياها همه ماگلي هستن نه جادويي ، چقدرم زيادن، چه گلدونهاي قشنگي دارن."
" هري؟ هري؟"
هري سرش را به طرف صدا برگرداند .ويوين ( vivien) از آن طرف کلاس براي هري دست تکان داد .
هري هم لبخند زورکي زد و خودش را مشغول کتابش کرد .دقيقه اي بعد ويوين کتاب به دست کنار هري نشست و گفت : " ناراحت که نميشيد من اينجا بشينم ."
" نه نه راحت باش"
هري زير چشمي به رون و هرمايني نگاه کرد ، کاغذ کوچکي برداشت و همان طور که سعي ميکرد ويوين نبيند روي برگه نوشت { هر حرفي رو جلوي اين دختره نزنيد}.
کاغذ را به آن دو داد .رون و هرمايني هم سرشان را به نشانه ي تاييد تکان دادن.
در کلاس باز شد و امبرسمنت ( embersement) سرش را پايين انداخته بود و آرام به طرف ميزش رفت ، گلداني را از بين تمام گلها انتخاب کرد که نقش تپه اي روي آن بود و روي ميزش گذاشت.همان طور ايستاده نگاهي گذرا به کلاس انداخت و گفت : " خوب.....سلام بچه ها ي عزيز سال ششمي "
صدايش بسياز زير و نا مفهوم بود ولي چون کلاس ساکت بود شنيده ميشد .
" من ناتالي امبرسمنت هستم ، استاد جديد شما .خوب ...هر استادي تازه مياد از سابقه ي کاريش و اخلاقش و شرايط کلاسش صحبت ميکنه.سابقه ي کاري من زياد نيست، ده سال تدريس داشتم و سه سال کارورزي .اختراعات کوچکي داشتم که کمي اسمم رو مطرح کرد البته خيلي کم .در مورد اخلاق و رفتار سر کلاس بايد بگم ، من دوست دارم کلاسي سراسر مهربوني و به دور از هر گونه بي ادبي و توهيني داشته باشيم ......."
از ته کلاس صداي نا مفهومي شنيده شد که اسليترينيها خنديدن و هري متوجه شد کار مالفوي بوده.
امبرسمنت او را ناديده گرف و ادامه داد : " ميتونيم دوستاي خوبي براي هم باشيم......"
ويوين وسط حرف امبرسمنت پريد و گفت : " البته اگر مثل اسب شيهه نکشيم. قابل توجه دوست عزيزي که اينجا رو با استبل اشتباه گرفتن."
همه شروع کردن به خنديدن به غير از اسليتريني ها که مزنون و عصباني به ويوين نگاه ميکردن .تنها مالفوي بود که نگاهي عصباني به ويوين نداشت و چشمانش را غير قابل توصيف به او دوخته بود.
رون با خوشحالي گفت : " کارت عالي بود وي...."
هري با بازو به رون زد و اشاره کرد که ساکت بشه.
رون با صداي بسيار آرامي گفت : " هري من دليل اين همه مزنون بودن تو نسبت به ....."
هرمايني با حالتي عصبي گفت : " بعدا هم ميتوني اينو بگي رون ويوين دو قدم بيشتر از ما فاصله نداره. ممکنه بشنوه."
رون ساکت شد و به امبرسمنت نگاه کرد .
امبرسمنت ادامه داد : " خوب درسمون رو شروع ميکنيم.از فصل اول کتابتون رو باز کنيد ."
صداي ورق زدن در کلاس پر شد .امبرسمنت پاي تخته ايستاد و شروع کرد به نوشتن جملاتي بر روي تخته : ( سر کردن بدن) .
" کسي ميتونه در موردش توضيح بده؟"
هرمايني با خوشحالي از جا پريد و دستش را بالا برد .
" بگو عزيزم."
" خواباندن سلولهاي عصبي بدن که باعث از بين رفتن تدريجي قدرت بدن ميشود و هر چه تمرکز بيشتر باشه طلسم تاثير گذارتره.طلسمش هم {دريم هيل }هستش ."
آفرين ...آفرين دوشيزه؟......"
" گرنجر"
" اوه بله دوشيزه گرنجر .به خاطر توضيح دقيق و کاملتون سي امتياز به گريفيندور اضافه ميشه."
همه با تعجب به هم نگاه کردن و گريفيندوري ها از خوشحالي هورا کشيدن .تا حالا هيچ استادي براي پاسخ دادن به سوال ، هر چند کامل و درست انقدر امتياز نداده بود .
کلاس خيلي عالي بود و همه لذت بردن در طول کلاس، هر چهار گروه امتيازي کسب کردن ولي گريفيندور از صدقه سر هرمايني 20 امتياز جلوتر بود .پايان کلاس ، امبرسمنت از هرمايني تشکر کرد که سر کلاس چنين فعاليت چشمگيري از خودش نشان داد .هرمايني هم از خجالت سرخ شد .
آنقدر از هرمايني تعريف کرد که کلاس کاملا خالي شد و از ساعت کلاس بعدي هم کمي گذشت .
" هرمايني ديرمون شده به کلاس بعدي نميرسيما."
وسايلشان را به سرعت جمع کردن و از کلاس بيرون رفتن .
" بابا گير داده بود به تو هرمايني .خوب يه ذره کمتر جواب ميدادي انقدر توي چشمش نري ."
" بده 45 امتياز براي گريفيندور گرفتم؟ تمام گريفيندوريها در عرض حتي 3 روز ميتونن 45 امتياز بگيرن؟
هري با پوزخند گفت : " مغرور نشو . توي اين کلاس امبرسمنت ميشه مفت مفت امتياز جمع کرد ."
رون با خنده گفت : " آره حتي به نويلم 3 امتياز داد ديدي؟ باورش نميشد."
"هري چرا وايسادي؟بيا دير شده."
آخ....بچه ها من دفترچم رو زير ميز جا گذاشتم .شما بريد من زود ميام هري راهرو را برگشت و با سرعت به طرف کلاس رفت .دستش را بالا برد در بزند که متوجه شد امبرسمنت در حال صحبت کردن با کسي است .
" واقعا وحشتناک بود .مثل بوسه ي ديمنتران .بايد از اينجا برم .اينجا وحشتناکترين جايه که تا حالا ديدم .تو ..تو بگو چه طور برم؟
هري که وا مانده بود صداي فرد ديگري را در جواب امبرسمنت نشنيد ، يا شايد انقدر آن صدا آرام بود که هري متوجه نشد چون همان موقع صداي گروهي از بچه ها که داشتن از راهروي کناري رد ميشدن سکوت را شکست .
صداي امبرسمنت تعغير کرد : " هري پاتر رو ديدي؟ "
آمدن اسم هري او را کنجکاو و مشکوک کرد .صداي امبرسمنت عادي نبود. مرموز و غير عادي حرف ميزد.
" اون هم جزو افرادي بود که بايد ميمرد ،مثل من.به زودي اونم ميميره مثل من. مرگ حق اونه."
هري چند قدم عقب رفت .حالا وقتش بود که ريسک بزرگي بکنه به سرعت داخل بشه و بفهمه طرف صحبت امبرسمنت چه کسيه؟ مطمئنن يک مرگخار بود .دستش را به دستگيره گرفت آماده ي همه چيز بود حتي حمله ي آن دو به طرف خودش .دستش را داخل ردايش کرد و چوبدستش را لمس کرد .دستگيره را پايين داد و به سرعت داخل شد............اما هيچ کس غير از امبرسمنت آنجا نبود. او با ورود هري جا خورده بود و با سرعت به طرفش برگشت .
هري نگاهي سريع به اطراف انداخت پنجره باز بود و هيچ کس در اتاق نبود .امبرسمنت که از ترس به لکنت افتاده بود گفت : " کا...کاري دا...شتيد آقاي پ...پاتر؟"
هري به او چشم دوخت و گفت : " بله ....دفترچم رو توي جا ميز جا گذاشتم."
"اوووم....خوب...خوب..بيا برش دار .هري به سرعت دفترچه را از زير ميز برداشت و از کلاس بيرون رفت و با تمام تواني که در پاهايش بود دويد.
قبلی « هری پاتر و دالان مرگ - فصل 6 شباهت قسمتی از داستان بینوایان با کتاب های هری پاتر » بعدی
API: RSS | RDF | ATOM
جادوگران®
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم
فرستنده شاخه
ladan
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۲۸ ۲۲:۳۲  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۲۸ ۲۲:۳۲
عضویت از: ۱۳۸۵/۶/۲۰
از: چون ولدمورت دنبالمه نميتونم بگم
پیام: 26
 بابا ايول
بابا محشر بود
من منتظر بعديشم
mina3110_3110
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۷ ۱۲:۴۹  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۷ ۱۲:۴۹
عضویت از: ۱۳۸۵/۴/۱۹
از: تهران
پیام: 44
 Re: به به
عالی بود
مرسی
zohreh_perave
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۵/۳۱ ۸:۱۱  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۵/۳۱ ۸:۱۱
عضویت از: ۱۳۸۴/۱۰/۱۸
از: لندن
پیام: 90
 به به
به به سلام
بلید عزیز چی شده دستت راه افتاده تند تند می نویسی زمان ما از این کارا نمی کردی تا دق نمی دادی شاهکارات رو رو نمی کردی چی شده حالا سرت به جایی خورده یا به سلامتی عقلت اومده سر جات
به هر حال خیلی قشنگ بود من که خیلی راضی بودم باید زود تر ادامه اش رو بزاری
shadmehr
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۵/۱۶ ۱۴:۴۳  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۵/۱۶ ۱۴:۴۳
عضویت از: ۱۳۸۵/۱/۲۳
از: آمپول می ترسم !!
پیام: 649
 .
خوب بود ، فصلا رو زود مي دي و بدون اين كه داستانت ضربه بخوره...راستي تو داستانو از يه جاي ديگ ترجمه مي كني؟
tahere
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۵/۱۶ ۱۰:۰۵  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۵/۱۶ ۱۰:۰۵
عضویت از: ۱۳۸۵/۴/۷
از: سنـــــــت..مانگــــــــــو
پیام: 235
 بازم خوب بود
بليد مثل هميشه عالي بود
negin.sdh
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۵/۱۶ ۹:۰۱  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۵/۱۶ ۹:۰۱
عضویت از: ۱۳۸۵/۳/۲۵
از: BELGIUM ، بروکسل
پیام: 461
 خوب بود !!!!!
عالی بود
ایول زود فصل بعدیو نوشتی






من همونnegin.s.d.harry هستم.
Hamid.P
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۵/۱۶ ۲:۰۷  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۵/۱۶ ۲:۰۷
عضویت از: ۱۳۸۵/۵/۱۵
از: Esfahan nesfe khavare mianeh
پیام: 2
 kheili khoob bood
be nazare man ke kheili khoob bood. damet garm
BLADE
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۵/۱۶ ۱:۵۳  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۵/۱۶ ۱:۵۳
عضویت از: ۱۳۸۴/۹/۲۶
از: هر کجا که خون اشامی باشد بلید هم هست .
پیام: 254
 5
داستان من ادامه ی جلد 5 .
یعنی جلد 6 رو نوشتم این از فصل اول واضح و رو شن بود .
khosrow_fire
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۵/۱۶ ۱:۳۳  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۵/۱۶ ۱:۳۳
عضویت از: ۱۳۸۴/۲/۹
از:
پیام: 6
 ایول
داستانت خیلی توپ بود : راستی جواب سوالمو ندادی

هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.