the first special harry potter website for persians   The place for wizards association and harry potter fans
عضو شوید| وارد شوید | صفحه اصلی | مقالات | انجمن ها | دانلود | تماس با ما | درباره ما english persian
ورود
شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:

Auto Login

واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید
افراد حاضر در سایت
38 کاربر آن‌لاين است (5 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت Articles)

عضو: 4
مهمان: 34

چوچانگ, جینی.ویزلی, الفیاس.دوج, مورفین, ادامه...
پاسخ های جدید در انجمن های عمومی
Articles :: Story Workshop :: هري پاتر و ناپديد شدن جاي زخم

هری پاتر و ناپدید شدن جای زخم - فصل 4


اين فصل از نظر خودم مسخره تر از فصلهای قبليه بنابراين اگه کار و زندگی دارين وقتتونو تلف نکنين...اگر هم میخواين بخونين به بزرگی خودتون ببخشين.

خـبرِ بـد

صبح روز بعد وقتی هـری و رون برای صرف صبحـانه به آشـپزخانه رفتند چارلی آمده­بود.او درحال تعريف ماجرای تعقيب يک اژدها بود که به­خاطر گرفتنش صد گاليون جايزه به او داده­بودند و در آخر گفت:

- اما وقتی اونو به محوطه،پيش بقيه­ی اژدهاها برديم،من رفتـم کـه بـا جويي حرف­بزنم که يهو دهنشو بازکرد و آتيشو به­طرف ما شليک­کرد.ما بيست متر اون طرف­تر بوديم اما آتيشش به ما رسيد،برای همين من که تعجب کرده­بودم يه­کم دير عکس­العمل نشون­دادم و گردن و شونم سوخت.

جای سوختگی به­وضوح روی گردنش پيدابود.خانم ويزلی غرولندکنان گفت:

- شغل تو هم شغل خطرناکيه.ای­کاش مشغول يه يه­کار ديگه می­شدی،چون من اصلاً دوست­ندارم يه­روز جويي به­جای تو بياد و بگه يه اژدها آتيشو نمی­دونم چندکيلومتر شليک­کرد و سر تو وسط آتيش موند.

اما وقتی در همان ­موقع صدای تق­تق در آمد و خانم ويزلی در را بازکرد و خواهرش را در آغوش­گرفت قضيه­ی کار چارلی را به­کلی فراموش­کرد.

خواهر خانم ويزلی يعنی همان خاله "موريل" کمی ازخودش بلندتر و لاغرتر بود امـا او هم مانند خانـم ­ويزلی مهربان به­ نظر می­رسيد.او ابـتدا يکی­يکی خـواهـرزاده­هايش را بوسيد و بعد به­همان گرمی که با آن­ها صحبت کرده­بود با هری هم خوش­و­بش کرد.اما مردی که همراه او بود همچنان بيرون در ايستاده و باحالتی غيرعادی به داخل خانه زل زده­بود.خاله موريل در ميان تعريف و تمجيدهاش از چهره­ی فلور و اين­که چه مدل­هايي را می­تواند بر روی موهای او پياده­کند برگشت و باصدايي ملايم به آن­مرد گفت:

- "جاسپر" چرا بيرون ايستادی؟! بيا تو.

جاسپر که گويي تازه فهميده­بود کجاست کمی دور و برش را نگاه­کرد و داخل­شد و هری تازه توانست جعبه­ای را کـه او در دست داشـت ببيند.او جعبـه را روی ميزگذاشت و به­طرف آقای ويزلی رفت و با او دست­داد.آقای ويزلی که بسيار محافظ­کارانه با او صحبت می­کرد از او دعوت­کرد که بنشيند.هنگامی­که جاسپر نشست دوباره به رو بـه رويش خيره­شد که متأسفانه همـان­جـايی بود که هری نشسته­بود.هری که کمی معذب شده­بود و فکر می­کرد او هم می­خواهد به جای زخمش زل­بزند ليوان آب پرتقالش را روی ميز گذاشت و صورتش را به­طرف رون برگرداند تا به او بگويد که به اتاق بروند اما در کمال تعجب متوجه­شد رون به او خيره شده و می­خندد.رون صورتش را جلو آورد و باصدايي آهسته شروع به صحبت­کرد.هرميون هم مارمالادش را کنار گذاشت و به حرف­های رون گوش سپرد.

- اون شوهرخاله­ی منه.از رفتارش تعجب نکنيد...هميشه همين­طوره،البته از وقتی اون بلاها سرش اومده.

هرميون آهسته پرسيد:

- مگه چه­اتفاقی براش افتاده؟

- اون توی سازمان اسرار کار می­کرده،دفعه­ی قبل که اسمشو­نبر به قدرت رسيده­بود جاسپر مدت زيادی تحت تأثير طلسم فرمان مرگ­خوارها بوده.خيلی از اسرار وزارتخونه­رو به مرگ­خوارها لوداده و چند نفرو هم کشته.اول وزارتخونه اونو به آزکابان می­فرسته اما بعد می­فهمند وقتی اين کارهارو کرده فرمانـبرش کـرده­بودند و به سازمان اسرار برمی­گرده.اما مرگ­خوارها دوباره می­گيرنش و اون­قدر حافظه­شو دست­کـاری می­کنند که اين­طوری مـی­شه.هـر چـند دقيقه حافظه­ش پاک می­شه و بيشتر وقت­ها نمی­دونه کجاست.خاله موريل مجبورشد به­خاطرش مدت زيادی شغل آرايشگری­رو کنار بذاره.

هری و هرميون­ سرشان را برگرداندند و به جاسپر نگاه­کردند که حالا به­کمک خاله موريل که بسيار صبورانه و بامهربانی روی نان­هايش کره و مربا می­ماليد مشغول خوردن بود.همه از روی ادب تا پايان صبحانه­ی جاسپر درجای خود نشستند و باحالتی دلسوزانه به آن­دو نگـاه­کردند.هـری باخود فکرکرد هيـچ­چيز به­جز عشقی که احتمالاً قبل از اين­که اين بلاها برسر جاسپر بيايد بين آن­دو وجودداشته نمی­تواند خاله موريل را وادارکند اين سختی­ها را بکشد.

بعد از صبحانه خاله موريـل جعبه­ای که جاسـپر روی ميز گذاشـته­بـود را بازکرد.درون جعبه مقداری لوازم آرايش وجودداشت به­همراه يک جعبه­ی چوبی کوچک که کنده­کاری­های ظريفی روی آن بود.خاله موريل جعبه­ی کوچک را برداشت و آن را هم بازکرد،يک نيم­تاج جن­ساز بسيار زيبا روی بالشتک کوچکی می­درخشيد.زيبايي آن نيم­تاج را تنها اين­گونه می­شد توصيف­کرد که فلور هم که هميشه به همه­چيز ايراد می­گرفت و به هيچ­چيز راضی نمی­شد به آن چشم دوخت و گفت:

- اوه...اين خيلی قشنگه...

خاله موريل باهيجان گفت:

- زيبايي واقعی اين نيم­تاج زمانی معلوم می­شه که روی سر قراربگيره.البته همون­طور که بهت گفتم فلور عزيز بايد يه مدل زيبا هم روی موهات اجراکنم.

خانم­ها در آشپزخانه مشغول صحبت درباره­ی مدل موهايي شدند که می­شد برای فلـور درست ­کرد، شدند.آقای ويزلی،لوپين،بيل و چارلـی هم دربـاره­ی برنامه­های محفل بحث می­کردند.جاسپر همان­جا روی صندلی نشسته­بود و هری رون،هرميون،جينی،فرد و جرج هم به محوطه­ای رفتند که آقا و خانم ويزلی برای تمرين کوييديچ بچه­ها آماده کرده­بودند و تاظهر کوييديچ بازی­کردند.

کمی قبل از ناهار پـدر و مـادر فلور به­همراه "گابريل" خواهرِکوچک او از راه رسيدند، گابريل هنگامی­که هری را ديد به­طرفش دويد و گونه­هايش را بوسيد.

بعد از ناهار مفصلی که در باغ خوردند آقا و خانم "دلاکور" به داخل خانه رفتند تا کمی استراحت کنند اما به­جز آن­دو همه در باغ ماندند تا به­کار تزيين آن­جا برای جشن بپردازند.

هری،رون،فرد و جرج مأمور دورکردن جن­های خاکی شدند...جيني و هرميون جايگاه عروس­ها و دامادها را با گل­های رنگارنگ تزيين می­کردند و فلور،فرشته­ی عذاب آن­دو دائم دور و برشان می­پلکيد و به­کارشان ايراد می­گرفت...بيل و چارلی صندلی­هايي را که ظاهر کرده­بودند روبه­روی جايگاه می­چيدند و بقيه بوته­ها و درختان را با چراغ­های چشمک­زن تزيين می­کردند.

عصر که شد همه به داخل بازگشتند تا خود را برای جشن آماده­کنند(هرميون و جيني به­همراه فلور و خاله موريل زودتر از بقيه آن­جا را ترک کرده­بودند).هری و رون هم به اتاق رفتند و لباس­هايشان را پوشيدند.رون ردای زرشکی زيبايي پوشيد که احتمالاً همان­ردايي بود که فرد و جرج به­سفارش هری برايش خريده بودند.هری هم ردايي که سه­سال پيش برای جشن­کريسمس پوشيده­بود را به­تن و کفش­هايي که دورسلی­ها برای تولدش خريده­بودند را به­پا کرد.

وقتی هری و رون به باغ برگشتند آقا و خانم ويزلی را ديدند که شمع­هايي را دورتا دور جايگاه به­شکل قلب بزرگی شناور در هوا قرار می­دادند.پروفسور لوپين هم در باغ و مشغول صحبت با پيرمردی با ردای­مشکی بود که مطمئناً برای اجرای مراسم به آن­جا آمده­بود.چارلی درطرف ديگر باغ ميز غذا را آماده می­کرد و هری و رون هم به­کمک او رفتند.ظرف چند دقيقه بقيه هم آمدند.ابتدا آقا و خانم دلاکور به­همراه گابريل وارد باغ شدند.گابـريل لباس طـلايي­رنـگی به­تن داشت.فرد و جرج کمی­بعد آمدند.آن­دو رداهای هم­شکل سرمه­ای­رنگ شيکی پوشيده­بودند.جاسپر به­کمک خاله موريل به­باغ آمد.آن­دو مانند آقا و خانم ويزلی رداهای ساده­ای پوشيده­بودند.و درآخر فلور و بيل که دست در دست يکديگر داشتند و کمی عقب­تر تانـکس،جيـنی ­و هرميـون رسيدند.هرميون ردای­شـب صورتی­رنگی به­تن داشت.لباس جيني مانند لباس گابريل،طـلايي بود.تانکس و فلور،هردو لباس­های سفيدی پوشيده­بودند(لباس تانکس درمقابل لباس فلورکه بسيار باسليقه توردوزی و پولک­دوزی شده­بود بسيار ساده به­نظر می­رسيد).بيل هم مانند پروفسور لوپين کت و شلوار مشکی ساده­ای به­تن داشت.از مدل­موی هرميون،جينی و مخصوصاً فلور معلوم بود که خاله موريل موهايشان را درست کرده و اين نشان می­داد که او در حرفه­اش مهارت­زيادی دارد زيرا هر سه­ی آن­ها بسيار زيبا شده­بودند و دراين ميان فلور،با آن نيم­تاج زيبايی که بر سر داشت و زيبايي ذاتی­اش افسون­گرتر از هميشه به­نظر می­رسيد.اما تانکس درکمال تعجب با همان موهای کوتاه صورتی­رنگش آمده­بود.گويا اين موضوع ازنظر لوپين بدون اشکال بود زيرا به­طرف تانکس رفت و در حالی­که با علاقه به او نگاه می­کرد دستش را جلوآورد،تانکس هم لبخند­ملايمی زد و دستش را درميان دست او گذاشت و آن­ها هم به­دنبال بيل و فلور رفتند.جينی و گابريل هم کنارِآن­ها بودند. همه روی صندلی­ها نشستند و عروس و دامادها به­همراه ساقدوشانشان بر روی جايگاه ايستادند.از قرار معلوم هرکدام از عروس و دامادها به يک ساقدوش راضی شده­بودند زيرا جينی کنارِتانکس و گابريل کنارِفلور ايستاده­بود.همه ساکت بودند و آن­مرد شروع به­صحبت کرد:

- آقايان،ريموس لوپين و بيل ويزلی،آيا شما دوشيزگان،نيمفادورا تانکس و فلور دلاکور را به­عنوان همسر قانونی خود می­پذيريد؟ دراين صورت...

درواقع هری صدای آن­مرد را نمی­شنيد،جينی به هری زل زده­بود و هری هم به او...جينی لبخند نمی­زد و درعوض نگاه ملامت­آميز و درعين­حال خواهشمندش را به هری دوخته­بود...هری هم سعی می­کرد با نگاهش به او بفهماند چاره­ای جز جدايي ندارند...

- ...تا زمانی­که زنده خواهيدبود؟

- بـله.

مرد آن متن را برای تانکس و فلور هم تکرار کرد و آن­ها نيز گفتند:

- بـله.

- پس لطفاً اين جمله را تکرار کنيد...

او به لوپين و تانکس نگاه­کرد و بسيار شمرده گفت:

- من ريموس تو را ا نتخاب می­کنم نيمفادورا.

لوپين اين جمله را تکرار کرد و تور را از صورت نيمفادورا کنار زد.

همين مراسم برای بيل و فلور هم تکرار شد.

همه دسـت­زدند و پروفسور لوپين و تانکس و همچنين بيل و فلور يکديگر را درآغوش کشيدند.خانم ويزلی در حالی­که با دستمال اشک­هايش را پاک می­کرد به چوبدستی­اش تکان مختصری داد،صدای آهنگ­ملايمی در فضای­باغ طنين­انداز شد.بيل و فلور به­همراه پروفسور لوپين و تانکس از جايگاه پايين آمدند و دست در دست يکديگر رقصيدند.مدتی همه نشستند و آن­ها را تماشاکردند اما بعد از چند دقيقه بقيه هم دست ­به­کار شدند.ابتدا آقا و خانم دلاکور و آقا و خانم ويزلی شروع به رقصيدن کردند...فرد و جرج با يکديگر تانگو می­رقصيدند و مسخره­بازی در می­آوردند...چارلی گابريل را بغل­کرده و او را می­چرخاند...جينی برگشت و به هری نگاه­کرد و هری که او را از لحظه­ای که از جايگاه پايين آمده­بود با نگاهش تعقيب­می­کرد سرش را برگرداند و نگاهش به رون و هرميون افتاد.رون درحالی­که سرش را زير انداخته­بود باصدای آهسته­ای که به­گوش هری نمی­رسيد به هرميون چيزی گفت.هرميون ابتدا با شگفتی به او نگاه­کرد و بعد لبخندی­زد و به رون چيزی گفت که باعث­شد او هم لبخندبزند.رون بلندشد،دستش را از آرنج خم­کرد و منتظرماند...هرميون برخاست و دستش را درميان آرنج او گذاشت،چند قدمی راه رفتند و سپس ايستادند و شروع به رقصيدن­کردند.هری باتماشای آن­دو در عين حالی­که شادمان شده­بود اندکی هم احساس ناراحتی می­کرد...صميميت رون و هرميون نتيجه­ای جز اجبار هری برای دورماندن از آن­دو نداشت،زيرا با ماندنش هم باعث رنجش آن­ها و هم شرمندگی خودش می­شد.

جينی بارها سرش را برگرداند و به­هری نگاه­کرد اما هری که در تصميمش مصمم بود به او اهميت نداد.کم­کم صدای موسيقی به خاموشی گراييد و همه به­طرف ميز­ِغذا رفتند.غذای مفصلی بود همراه با انواع و اقسام دسرها.مدتی همه مشغول خوردن بودند...بيل و فلور به­همراه پروفسور لوپين و تانکس به جايگاه برگشته و روی صندلی­هايي­که تازه پديدار شده­بودند،غذا­می­خوردند.بقيه کنار­ِميز ايستاده­ و هری و رون و هرميون دور از سايرين روی نرده­ای نشسته­بودند.هری درحالی­که غذايش را می­جويد و به ميز نگاه می­کرد متوجه موضوعی­شد و از رون پرسيد:

- مگه تو نگفتی پرسی توی نامه­ش نوشته که مياد؟!

رون که همان موقع مقدار زيادی سيب­زمينی سرخ­کرده در دهانش چپاند­ه­بود با عجله آن­ها را قورت­داد و گفت:

- چرا،ولی خب حتماً می­خواسته سرکارمون بذاره.شايد به­نظرش خنده­دار بوده.

هرميون با دستمالی دور دهانش را پاک و سپس دستمال را ناپديد­کرد و گفت:

- وقتی برای خودم غذا می­کشيدم صدای خانم ويزلی­رو شنيدم که با آقای ويزلی درباره­ی پرسی حرف می­زد.اون بيشتر نگران بود تا ناراحت.

رون گفت:

- اما من وقتی از کنار فرد و جرج رد می­شدم صداشونو شنيدم که به پرسی فحش می­دادند،از­نظر منم حقشه.

در­همان موقع صدای پاقِ خفيفي به­گوش رسيد و همه به­منظور پيدا­کردن منبع صدا اين­طرف و آن­طرف را نگاه­کردند.در­جواب اين­ جستجوها پسر­جوانی که بسيار وحشت­زده به­نظر می­رسيد،با سر و وضعی آشفته و صورتی خراشيده­شده به سرعت از روی پرچين پريد و به­ميان باغ آمد و نفس­نفس­زنان فرياد زد:

- آقا و...خانم ويزلی؟من...يه پيغام براشون دارم...

خانم ويزلی نگاه هراسانی به آقای ويزلی انداخت و هردو باهم به­طرف پسر رفتند. پسر درحالی­که هنوز نفس­نفس می­زد گفت:

- به آپارتمانی در لندن حمله شده...آپارتمانی که اکثر ساکنينش در وزارتخونه کار می­کردند...و متأسفانه در اين حمله پرسی ويزلی به­همراه چندين نفر ديگه به­دست مرگ­خوارها کشته­شده...فردا جسدش به اين­جا انتقال داده ­می­شه.

هيچ­کس حرفی نزد...سکوتی طولانی...و بعد پسر باعجله گفت:

- اِ...خيلی متأسفم...خب،من بايد بقيه­ی خانواده­هارو هم باخبر کنم...

و به­سرعت از روی پرچين پريد،درکنار جاده چرخی زد و ناپديد شد.همه ساکت بودند و آقا و خانم ويزلی وسط باغ خشکشان زده­بود...جينی به نقطه­ای که پسـر ناپديد شده­بود خيره نگاه­می­کرد و لايه­ی­اشکی روی چشم­هايش را پوشانده­بود... رون به­گوشه­ای زل زده­بود و حالت­صورتش احساس خاصی را منعکس نمی­کرد... هرميون هنگامی­که پسـر حرف­می­زد بـا يک­دست مچ­ِرون را گرفته و دست ديگرش را جلوی دهانش گذاشته­بود و اکنون هم به همان­حالت مانده­بود...فـرد و جـرج نشسته و دست­هايشان را جلوی صورتشان گذاشته­بودند و حالت چهره­شان معلوم نبود...خاله مـوريل که مشغول غذا دادن به­جاسپر بود درحالی­که قاشق را تا چند سانتيمتری دهان او برده­بود ازحرکت بازايستاده­بود...چـارلی درحالی­که آهسته اشک می­ريخت به­طرف پدر و مادرش می­رفت...پروفسور لوپين و بيل با ناراحتی با يکديگر پچ­پچ می­کردند.دراين ميان آقا و خانم دلاکور،گابريل،فلور و تانکس که هيچ­ وقت با پرسی رابطه­ای نداشتند سـرها را زير انداخته و سعی می­کردند خود را ناراحت نشان دهند.

بعد­از چند­ ثانيه مثل­اين­که تازه معنای گفته­های پسر هضم شده­باشد خانم ويزلی ازپا افتاد و آقای ويزلی و چارلی او را بلندکردند و به­روی صندلی نشاندند... هرميون و جينی به­طرف­ هم رفتند و يکديگر را در­آغوش گرفتند و گريستند... خاله موريل سرِجاسپر را نوازش­کرد و او که درانتظار غذا دهانش را باز نگه داشته بود آن را بست و بعد خاله موريل درحالی­که خودش اشک می­ريخت به­طرف خواهرش رفت تا او را دلداری بدهد.

در آن اوضاع هری دوست نداشت با اعضای خانواده­ی ويزلی روبه­رو شود،بنابراين روی نرده­ها نشست و به فکر فرو رفت...هری واقعاً هيـچ­وقـت از پرسـی متنفر نبود،حتی از او بدش هم نمی­آمد.نمی­توانست کمک­های او را ناديده بگيرد.پرسی هميشه او را راهنمايي می­کرد(گرچه راهنمايی­هايش در رابطه با شطرنج و يا انتخاب درس­ها چندان مفيد نبود اما باز­هم برای هری ارزش­داشت)...در مسابقه­­ی قهرمانی سه­جادوگر به هری امتياز کامل را داده­بود و بسياری ديگر.البته هری حاضرشدن پرسی در جلسه­ی دادرسی خودش و رفتار او در آن­جا را فراموش نکرده­بود...نامه­ای که پرسی برای رون نوشته و او را از دوستی با هری منع کرده بود را به­خوبی به­ياد داشت...ولی اين را هم قبول­داشت که هرکس در زندگی مرتکب ­اشتباه می­شود و از آن­گذشته،پرسی از رفتارخود پشيمان­شده­ و عذر خواهی کرده­بود.اکنون گويي پـرسی هيچ­کدام از آن خطاهـا را انجام نداده بود. هری هيچ کينه­ای از او به­دل نداشت و حالا که او مرده­بود مانند همه­ی کسانی که در آن­جا بودند و برای پرسی می­گريستند ناراحت بود.

رون هم کنار هری نشست.چند ثانيه هردو ساکت بودند و بعد رون با صدايي آهسته و گرفته شروع به­صحبت کرد:

- هيچ­وقت فکر نمی­کردم پرسی اين­جوری...

او آب گلويش را قورت داد،مثل اين­که می­خواست از ترکيدن بغزش خودداری کند و به صحبتش ادامه داد:

- اون هميشه يه­جورايي ضدحال بود اما من هميشه دوسش داشتم و فکرش­رو هم نمی­کردم به اين زودی...

کاملاً معلوم بود که رون توانايي به­زبان آوردن کلمه­ی "مردن" را ندارد.او دوباره آب گلويش را قورت داد و گفت:

- تازه عذرخواهی کرده­بود و می­خواست برگرده...

رون ديگر نتوانست خودداری کند سرش را زير انداخت و قطره­های اشک از گونه­اش سرازير شد.هری برای اين­که همدردی­اش با او را نشان­دهد سرش را تکان­داد و گفت:

- آره،واقعاً وحشتناکه...

هرميون و جينی از يکديگر جدا شدند،جينی به­طرف مادرش رفت و هرميون به طرف رون و هری آمد.رون همان­طور که سرش را زير انداخته­بود،گفت:

- اگه اومده­بود...اگه برای عروسی اومده­بود،اين بلا سرش نمی­اومد...

هرميون که چشم­ها و دماغش سرخ شده­بود گفت:

- از کجا می­دونی که نمی­خواسته بياد؟احتمالاً اين حمله چند ساعت پيش اتفاق افتاده...شايد می­خواسته بياد.

رون آهسته گفت:

- شايد...

چند دقيقه­ای همه نشستند و هيچ نگفتند.در اين ميان تنها صدايي که به­گوش می­رسيد صدای جينی،تانکس،آقای ويزلی و چارلی بود.آن­ها درحالی­که خودشان هم ناراحت بودند و اشک می­ريختند سعی می­کردند به خانم ويزلی دلداری بدهند که به­نظر می­رسيد هيچ­کدام از آن­حرف­ها را نمی­فهمد.درواقع خانم ويزلی شباهت زيادی به جاسپر پيدا کرده­بود،دهانش نيمه­باز و صورتش عاری از هرگونه احساس بود.او نه گريه می­کرد و نه چيزی می­گفت.

بالاخره همه بلندشدند و به طرف داخل خانه رفتند.چارلی و بيل زير بغل خانم ويزلی را گرفته­بودند،تلاش آن­ها برای بهتر کردن حال خانم ويزلی با شکست روبه­رو شده­بود.دراين­ميان يکی از آن مواقع­ِنادری که جاسپر می­دانست کجاست و همه­چيز را به­ياد می­آورد پيش آمد.او ناگهان از حرکت به­کمک خاله موريل ايستاد و با سرزندگی گفت:

- اين عروس و دامادهای خوشبخت کجا هستند که من بهشون تبريــک...

بامشاهده­ی کسانی­که سرها را زير انداخته و اشک می­ريختند صدای جاسپر به خاموشی گراييد و سرش را زير انداخت.

به­خاطر اين­که خانه­ی ويزلی­ها کوچک و کم­جا بود اتاق رون را خالی کرده­بودند و پنج کيسه­ی خواب برای هری،رون،فرد،جرج و چارلی در آن­جا کنار هم چيده بودند تا مهمان­ها اتاق­های جداگانه­ای داشته­باشند.هری ابتدا می­خواست به رون شب­بخير بگويد اما بعد فکرکرد دراين شرايط کار احمقانه­ای است،بنابراين عينکش را برداشت و به­درون کيسه­ی خوابش خزيد.

آن­روزِ آرامِ طلايي که قرار بود درکنار رون و هرميون به­شادی بگذراند تبديل به يکی از بدترين روزهای عمرش شده­بود.

من و Alessandro با هم اين داستانو نوشتيم،در واقع فکر اينکه خودمون يه داستان بنويسيم از Alessandro بوده و من دارم جون میکَنَم و مينويسم،اونم بعضی وقتها يه کمکايی ميکنه(به اصطلاح خودم و خودش جرقه ميزنه).



قبلی « مادرخوانده - فصل 4 هری پاتر و بازی مرگ - فصل 12 » بعدی
ترک بک
  • آدرس: http://www.jadoogaran.org/modules/article/view.article.php/c15729/1709
  • ترک بک: http://www.jadoogaran.org/modules/article/trackback.php/1709
رای
10987654321
API: تولکیت پیام شخصی ایمیل PDF بوک مارک چاپ | RSS | RDF | ATOM
Copyright© keira & Jadoogaran®
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم
فرستنده شاخه
narenji
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۵ ۱۱:۰۵  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۵ ۱۱:۰۵
عضویت از: ۱۳۸۵/۶/۳
از: دریاچه ی سکوت
پیام: 82
 in ke khoob bood? pins
in ke khoob bood ? kheili ghashang bood.badisho zood benevis :ygrin:
negin.sdh
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۵ ۸:۴۸  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۵ ۸:۴۸
عضویت از: ۱۳۸۵/۳/۲۵
از: BELGIUM ، بروکسل
پیام: 499
 Re: خو به...
خیلی خوب بود
مرسی از تلاشی که هر دوتاییتون می کنین :ygrin:
ashy
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۵ ۲:۱۰  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۵ ۲:۱۰
عضویت از: ۱۳۸۵/۶/۱۴
از: تالار اسلیترین
پیام: 99
 خو به...
به نظر من جا لب بو د و حتما در فصل ها ی بعد ی بهتر
هم می شود


:ywink:
constantin
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۵ ۰:۳۷  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۵ ۰:۳۷
عضویت از: ۱۳۸۵/۴/۲۶
از:
پیام: 17
 Re: جالب بود
خوب بود
ولی بیشتر سعی کن :old:
D-Y-Z-2005
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۴ ۲۲:۴۴  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۴ ۲۲:۴۴
عضویت از: ۱۳۸۳/۱۱/۱۵
از: مریخ
پیام: 266
 مثل همیشه بماند
والا چی بگم؟؟
خوب بود. بهتر بود. هرجور راحتی.
Prof_snape
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۴ ۱۵:۳۶  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۴ ۱۵:۳۶
عضویت از: ۱۳۸۵/۶/۷
از: تهران ، ...
پیام: 21
 با با كارت درسته
اينقدرام كه ميگي بد نبود تازه اولشه :old:
bnooshin_66
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۴ ۱۵:۱۶  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۴ ۱۵:۱۶
عضویت از: ۱۳۸۵/۳/۱۵
از:
پیام: 132
 خوب
بد نبود جالب بود اما به قول خودت فصل های قبل بهدر هر صورت از هردوتون ممنونم منتظر فصلای بعد هستیم :-( :ylove: :ygrin:

©opying any content (Texts,Images,Icons) from this site is permitted by mentioned to Jadoogaran.org | | Designed by d.jadoogaran.org |