هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مقاله‌ها :: کارگاه داستان‌نویسی

شياطين شب - فصل 3


به نام نامي الله
فصل سوم:تجربه ي مرگ

باد در گوش فرشيد زوزه ميكشيد و موهايش را به عقب ميبرد و فرشيد از خوشحالي فرياد ميزد، او سوار جاروي پرنده شده بود پرواز كردن با جارو ديگر زيادي از تصورش دور بود با اين حال او داشت لذت ميبرد.مرگ خانواده اش او را بسيار غمگين كرده بود ولي فرشيد كم كم داشت ياد ميگرفت چطور با اين موضوع كناربيايد ،او تصميم گرفته بود از زندگي جديدش لذت ببرد.
- بهتر يه كم استراحت كنيم.بعد دوباره راه بيفتيم.
شايان اين حرف را زد و به سمت پايين شيرجه زد، فرشيد كه پشت جاروي او نشسته بود او را محكم گرفت.
هر سه جاروي پرنده به آرامي روي زمين نشتند و همه پياده شدند.
فرشيد نگاهي به اطراف انداخت، جاي فوق العاده سرسبزي بود بوي چمن آب خورده
آدم را مست ميكرد صداي شر شر آب از دور دست به گوش ميرسيد،درخت ها دورتادور آن ها را گرفته بودند با اينكه تابستان بود ولي نسيم خنكي ميوزيد اگر قرار بود كمي درموردش اغراق كرد خود بهشت بود..........
- واي......چقدر اينجا قشنگه حالا اين جا كجا هست؟
- طرفاي چالوس.
جدا يادم َنمياد اينجا اومده باشم.
فرشيد اين حرف را زد ولي حسي به او ميگفت قبلاً اينجا بوده.
- معلومه كه نيومدي اينجا قسمت رو مخصوص جادوگرا درست كردن، مشنگا از بس آشغال ريخته بودن كه ديگه شهروزهم اين وراپيداش نميشد.
شهروز در حاليكه دستش تو دماغش بود گفت:حالا چرا منو مثال ميزني.
نويد با خنده گفت:آخه تو خيلي پاستوريزه اي.
شايان كش قوسي به بدنش داد بعد گفت:تا شما دستي به آب برسونيد منم غذا رو جور ميكنم.
-شرمنده ميكني.
نويداين را گفت بعدبه سمت فرشيد برگشت:بيا يه چرخياين اطراف بزنيم .
بعد همراه شهروز به راه افتاد نويد هم پشت سرشون حركت كرد.
بعد از پانزده دقيقه پياده روي شهروز گفت:بهتره برگرديم فكر كنم شايان تا حالا املت روجور كرده باشه.
نويد گفت:آره خداكنه مثل دفعه ي قبلي هوس نكنه ابتكار به خرج بده يه دونه از اون سبزيارو بريزه توش جون تو من كه سه روز نتونستم از دستشويي بيام بيرون.
وقتي به جاي اولشون رسيدند شايان آنجا نبود.
-پس اين پسره كجاست.
- با من كار داري؟؟؟
فرشيد به طرف شايان كه اين حرف رو زده بود برگشت و چشمانش از تعجب گرد شد
يك ميزبزرگ روبه روي او بود كه تمام غذاها يي كه فرشيد ميشناخت روي آن وجود داشت.هرچند بيشتر غذاهايي رو كه روي ميز قرار داشت تا به حال در عمرش هم نديده بود.
شايان رو به شهروز و نويد كه دهانشان دو كيلومتر آويزون شده بود گفت:ميز نگاه كن برو فضا، يك هيچ به نفع من.
شهروز كه نميدانست چه بگويد فقط با سرش را به نشانه ي مثبت تكان داد.
شايان به فرشيدگفت:
ببخشيد ديگه ما هميشه غذا خوردنمون بدون تشريفاته.
فرشيد هم به شوخي گفت:
- تمام جادوگرا انقدر رياضت ميكشن.
- تقريبا‍ آره!!!!!!!!
بعد هر چهار نفر پشت ميز نشستند و مشغول شدند.
تقريباً وسطاي غذا خوردن آن ها بود كه شهروز گفت:من بايد برم دستشويي.
شايان قيافه اش رو در هم كشيد و گفت:حتماً بايد همه جا جار بزني خب برو گمشو كارتو بكن.
شهروز دوان دوان به پشت درخت ها رفت و شايان رو به فرشيد گفت: همچين ميگه ميخوام برم دستشويي كه انگار طلا...............اصلاً ولش كن بابا غذاتو بخور.
راستي فرشيد نظرت چيه كه از روي دريا بريم رامون دور ميشه ولي خيلي كيف ميده.
- شما نميخوايد به من بگين كجا ميريم .
- نصف كيفش به اينكه نفهمي.
غذا تمام شده بود ، شايان و نويد هم داشتند همه چيز را جمع ميكردند كه شهروز پيداش شد نويد گفت:مثل اينكه پنچرگيريت خيلي طول كشيد.
شهروز با غر غر گفت:هيجا دستشويي خونه ي آدم نميشه.
بدون هيچ حرف ديگري هر چهار نفر به راه افتادند.
فرشيد به زير پاش نگاه ميكرد همه جا آب بود ولي با اين حال يه حس زيبايي با ديدن اين منظره در فرشيد شكل گرفته بود كه فرشيد نميتونست ازش چشم بردارد .
تقريباً ده دقيقه بود كه آن ها در راه بودند كه ناگهان صداي افدادن چيزي داخل آب به گوش رسيد.
فرشيد به عقب نگاه كرد نويد به داخل آب افتاده بود و به زير آب ميرفت.
به نظر ميرسيد چيزي او را به زير ميكشد.
شهروز اولين نفري بود كه عكس العمل نشان داد.
او با كمك جادو حبابي روي سرش ظاهر كرد و به داخل آب پريد.
شايان كه هنوز متوجه نشده بود رو به فرشيد گفت:صداي چي بود.
فرشيد در حالي كه هول كرده بود گفت:
- يه چيزي فرشيد رو به پايين كشيد شهروز هم رفت كمكش.
شايان از ترس خشكش زد: هيولاي دريايي رو فرامش كرده بودم زود سر اين جارو رو بگير.
- ولي من كه نميتو...........
شايان با فرياد گفت:الان وقت اين حرفا نيست.
فرشيد سر جارو را گرفت و شايان هم به داخل آب پريد.
پنج دقيقه از رفتن آن ها ميگذشت فرشيد از ترس نميدانست چي كار كند تا اينكه سر شايان روي آب ظاهر شد.
فرشيد با خوشحالي فرياد زد:شايان
اما بعد فرياد خوشحاليش تبديل شد به فرياد ترس.
چيزي كه روي آب بود سر شايان بود ولي فقط سر!!!!!بدني در كار نبود .
فرشيد قدرت حركت نداشت همان طور به سر شايان خيره شده بودهيچ چيز به ذهنش نميرسيدتا اينكه كه هيولايي از آب سر براورد.
فرشيد هرگز نميتوانست چنين موجودي را تصور كند اين موجود شكل هيچ چيزي نبود كه فرشيد ميشناخت.
هيولا به سمت فرشيد حمله برد فرشيد فقط نگاه ميكرد قدرت حركت نداشت گويي دست و پاهايش قفل شده بودند تا اينكه جانور با دندانهايش او را دريدو بعد سياهي.
............................................................................................
- فرشيد راه بيفت بريم ديگه.
شايان اين حرف رو زد. فرشيد به شايان نگاه كرد او زنده بود خود فرشيد هم زنده بود اما چطور آيا اين فقط يه كابوس بود فرشيد به اطراف نگاه كرد داخل همان خانه ي قديمي بودند.
نويد به فرشيد گفت: چي شده پسر حالت خوب نيست.
فرشيد فقط به آن ها خيره شده بود.
- بيا ديگه پسر ميخوايم با جارو بريم خوش ميگذره.
ذهن فرشيد روشن شد آن ها هنوز از خانه بيرون نرفته بودند اماً پس فرشيد اين ها را كجا ديده بود ، اطمينان داشت كه خواب نبوده، بعد رو به شايان كرد : اين جايي كه ميخواييم بريم طرفاي شماله.
شايان اخم كرد: بازم نويد دهن لقي كرده.
- چرا چرت پرت ميگي من كي حرف زدم.
اما فرشيد يك كلمه ي ديگر هم نشنيد و بي حال روي زمين افتاد.
شايان سراسمه به كنار او آمد:فرشيد......فرشيد حالت خوبه پسر، نويد سري پدرتو خبر كن.
- بامن كار داشتيد......
آقاي مرتضوي جلوي در بود اماً بر خلاف هميشه لبخند شيطاني بر لب داشت.

قبلی « تئوري در باره جان پيچ و راب مادرخوانده ( قسمت آخر ) » بعدی
API: RSS | RDF | ATOM
جادوگران®
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم
فرستنده شاخه
sho
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۲۷ ۲۰:۰۹  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۲۷ ۲۰:۰۹
عضویت از: ۱۳۸۴/۱۲/۲۲
از:
پیام: 12
 قابل توجه برای مادام پینس و ....
مادام پینس خیالت رو راحت کنم کمترین چیزی که تو این داستان اسمش به وسط می یاد خود همین هری پاتره .
تازه مگه تو اسم داستان چیزی به نام هری پاتر وجود داره .
نظام حال کردی چه حالی بهت دادم .
samatnt
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۲۰ ۱۷:۱۳  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۲۰ ۱۷:۱۳
عضویت از: ۱۳۸۴/۴/۱
از: از جهندم سياه همسادتونم نمي شناسي؟؟؟؟؟؟
پیام: 1001
 بهله
هومك قابل قبول
dan & emma
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۲۰ ۱۵:۵۸  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۲۰ ۱۵:۵۸
عضویت از: ۱۳۸۵/۵/۱۵
از: کتابخانه هاگوارتز
پیام: 43
 Re: ؟
باز اگه یه اپسیلون به هری پاتر شباهت داشت اعتراض نمی کردم ولی این دیگه چی بود؟
negin.sdh
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۹ ۹:۰۲  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۹ ۹:۰۲
عضویت از: ۱۳۸۵/۳/۲۵
از: BELGIUM ، بروکسل
پیام: 461
 خوب
خوب بود مرسی
erica
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۸ ۲۳:۳۳  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۸ ۲۳:۳۳
عضویت از: ۱۳۸۴/۶/۲۸
از: يه جايي نزديك خدا
پیام: 571
 جالبه .
جالبه . همين طوري ادامه بدي بهتر هم ميشه . موفق باشي .
325281
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۸ ۹:۵۶  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۸ ۹:۵۶
عضویت از: ۱۳۸۵/۳/۲۶
از: اتاق آبی
پیام: 189
 شیاطین شب
جالب بود.منظورت از قدرت های زیاد رو فهمیدم.
shadmehr
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۷ ۱۷:۵۶  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۷ ۱۷:۵۶
عضویت از: ۱۳۸۵/۱/۲۳
از: آمپول می ترسم !!
پیام: 649
 $
داستانت بد نبود
tooka
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۷ ۱۴:۳۰  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۷ ۱۴:۳۰
عضویت از: ۱۳۸۵/۵/۲۹
از: Hogwarts
پیام: 157
 Re: وا
واقعا ایول داره خیلی خیلی خوبه بده نمی دونم ولی تو هم فعالی ها در کل باید بگم کهههههههههههههه خوب ......بود
faraz_potter
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۷ ۴:۲۶  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۷ ۴:۲۶
عضویت از: ۱۳۸۳/۶/۲۸
از: fozool sanj
پیام: 281
 Re: وا
khanome natali mage een bichare esme dastanesho gozashte HARRY POTTER VA SHAYATINE SHAB?
vali vaghan ke aali boodesh
faslaye bado zoodtar bezar. hayajani shod
torshi
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۶ ۸:۲۹  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۶ ۸:۲۹
عضویت از: ۱۳۸۵/۲/۲۲
از: خونمون
پیام: 360
 وا
جلل الخالق... كجاي اين داستان هري پاتر بود...؟

هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.