هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مقاله‌ها :: کارگاه داستان‌نویسی

مادرخوانده ( قسمت آخر )


سیریوس به دیوار سرد و سنگی تکیه داده بود. ناگهان سرمای سختی در او نفوذ کرد. سیلی از خاطرات وحشتناک به ذهن او هجوم آوردند. خاطراتی که ....سیریوس فریاد کشید: نه!!
***
سیریوس با ناراحتی به آرتور و جیمز نگاه کرد. دلش نمی خواست در اون لحظه از اتاق بیرون بره. اما نگاه جیمز آشکارا همین رو فریاد می زد. سیریوس به خودش گفت: اه !! لعنتی .الان وقت آواز خوندن بود؟ مجبور شدبه باغ بره. همین طور که سعی می کرد فرد و جرج رو آروم کنه از پنجره دزدکی به اتاق نگاهی انداخت. بیل و چارلی و پرسی هنوز توی اتاق ایستاده بودند. دقیقا کنار پتونیا.
سیریوس با خودش فکر کرد: خوش به حالشون. اما بچه ها چند دقیقه ی بعد به سرعت بیرون اومدن تا آخرین امیدهای سیریوس برای رفتن به داخل بر باد بره.
کمی بعد مالی همه رو برای ناهار صدا کرد. سیریوس با خوشحالی پرید وسط اتاق و پتونیا رو دید که داره اونو نگاه می کنه و لبخند می زنه. وای چه قدر اون عالی بود.
***
با شنیده شدن صدای موسیقی قلب سیریوس فرو ریخت. اون هیچ وقت در تمام طول زندگیش دعوت کردن از یه دختر برای رقص رو یاد نگرفته بود.هیچ جا. هیچ وقت.توی رقص های کریسمس. مجلس های رقص هاگوارتز. جشن های خونوادگی و حتی توی جشن تولدهای خیلی ساده. همیشه این دخترا بودن که از اون دعوت می کردن. این قدر تعدادشون زیاد بود که سیریوس همیشه می تونست برای جیمز سرخورده از جواب رد لیلی. ریموس خجالتی و پیتر سر به هوا همراهایی پیدا کنه. اما حالا گیج و سرگردون وسط سالن ایستاده بود و از میان حلقه دخترها فقط به پتونیا نگاه می کرد. راه حل داشت جلوی چشمش با لیلی می رقصید . اون با زور جیمز رو از وسط جمعیت بیرون کشید و به طرف پله ها برد. و بعد هر دو وارد یه اتاق شدند .
سیریوس گفت: جیمز . دارم میمیرم. من ..من... پتونیا...رو ....دو..دوست..
جیمز تقریبا فریاد کشید: چی؟
سیریوس سریع دستشو روی دهنش گذاشت: هیس س س ... ساکت باش . مگه چه عیبی داره؟
و ادامه داد: ولی مشکل مادرمه. اون خیلی از ماگل ها متنفره.وقتی اندرومیدا با تد تانکس ازدواج کرد نمی دونی چه جیغایی می کشید. سیریوس صداشو عوض کرد در حالیکه ادای مادرشو در میاورد گفت: اون یه ماگل کثیفه می فهمی؟ فامیل در این مورد چی میگن؟ حیثیت خانوادگی مون لکه دار می شه ماگل ها یه مشت احمق به تمام معنا هستن.. کثیف ترین موجوداتی که تا به حال دیدم. می خوان جادوگرای نادونی مثل ما رو گیر بندازن. ازدواج با یکی از اونا یه فاجعه ست. شرم آوره.دختره ی احمق. لایق زندگی با ماگل ها بود .تد تانکس. مردک مسخره.
جیمز گفت: اما تو که از اون خونه رفتی . موافقت خونواده ت چه اهمیتی داره ؟
سیریوس گفت: تو مادر منو نمی شناسی. من هر جا که باشم جزئی از خانواده ی بلک هستم. مطمئنا در اولین روز عروسی مادرم با آداواکدوارا به استقبال پتونیا میاد.
صدای جیغ بلندی از سالن پایین اونا رو از جا پروند. جیمز به سیریوس تنه زد و با سرعت از پله ها پایین رفت. سالن خلوت بود و همه دم در جمع شده بودند. جیمز زمزمه کرد: لیلی . و با نگرانی به اون طرف رفت. سیریوس و جیمز راهشونو از بین جمعیت باز کردند. تورهای سفید سر لیلی دیده شد. جیمز گفت: چه اتفاقی افتاده؟ لیلی با قیافه ای وحشت زده و نگران برگشت. گفت: نمی دونم. پتونیا....
سیریوس ازشکاف کوچکی که وسط جمعیت بود صحنه رو می دید. از دیدن پتونیا که زیر بارون و سط گل نشسته بود و گریه می کرد خشکش زد. می خواست بره جلو و کمکش کنه تا بلند شه. اما هنوز قدمی برنداشته بود که صدای جیغ پتونیا او را میخکوب کرد. هرگز صدای پتونیا رو این طوری نشنیده بود. بغض آلود.. رنجیده و شکست خورده.
_ برید گم شید. از همتون متنفرم... متنفرم...
پتونیا با زحمت بلند شد. موهاش باز شده بود و صورتش خیس بود. با چشمهایی که کینه و نفرتی عمیق در آن موج می زد به سیریوس خیره شد و بعد در تاریکی گم شد.
لیلی ردای جیمز رو کشید و گفت: چی بهش گفتین؟
جیمز گفت: کی ...ما؟
_ اومده بود بالا شما رو صدا کنه. فکری مانندصاعقه از ذهن سریوس گذشت یعنی اون حرفها رو شنیده؟ جیمز آروم گفت:ما اصلا" اونو ندیدیم حتی در هم نزد .
پدر و مادر لیلی سریع مهمونا رو به داخل دعوت کردن دوباره صدای موزیک بلند شد جیمز سعی داشت توضیح بده که احتمالا"اون تحت تاثیر یه افسون قرار گرفته . پرفسور فلیت ویک به یاد اورد که وقتی شمع های کیک عروسی رو با جادو روشن می کرد اون احتمالا"اون دور و بر بوده جیمز با خوشحالی به این مسئله چنگ انداخت و گفت: آره حتما" جادو روش تاثیر گذاشته.
مهمونا در حالیکه به نظر می اومد قانع نشدن سرشون رو به نشونه ی تایید تکون دادن و مهمونی ادامه پیدا کرد جیمز سعی می کرد به زور لبخند بزنه اما لیلی حتی تلاش نمی کرد خوشحال جلوه کنه خوشبختانه ساعات آخر مهمونی بود واین استرس کشنده سریع پایان پیدا کرد .
روزهای بعد پتونیا دراتاقش رو برای هیچ کس باز نکرد . حتی برای لیلی . نمی خواست به هیچ کس توضیح بده چه اتفاقی افتاده .
بعد از اون تنها خبری که از پتونیا به سیریوس رسید خبر نامزدی اون با ورنون دورسلی یکی ازهمکلاسیهاش بود .
*****************************
و سیریوس هرگز نفهمید دلیل رفتار اون شب پتونیا چی بود.؟
و پتونیا هرگز متوجه نشد که چرا سیریوس اون شب اون حرفها رو زد.؟
و هیچ کس نفهمید چرا سیریوس علی رغم انتخابهای زیاد هیچ وقت ازدواج نکرد.؟
و هیچ کس نفهمید که چرا هری مادر خوانده نداشت.؟


قبلی « شياطين شب - فصل 3 حروف الفباي قديمي روي قدح انديشه چه هستند؟ » بعدی
API: RSS | RDF | ATOM
جادوگران®
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم
فرستنده شاخه
ronaldbilious
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۹۲/۱۱/۱۹ ۱۵:۴۲  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۹۲/۱۱/۲۷ ۱۴:۳۲
عضویت از: ۱۳۹۲/۱۰/۴
از: پناهگاه زیرزمینی
پیام: 24
 مادر خوانده
عالیییییییییی بود ولی یاد یه جک افتادم خندم گرفت غیر از اون غبل از خوندن این اخری از سیریوس عصبانی بودم شدید ولی بعدش از مادرش بدم اومد
sh.kh
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۷/۱۱/۳ ۱۸:۴۹  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۷/۱۱/۳ ۱۸:۴۹
عضویت از: ۱۳۸۷/۱۰/۱۷
از: قبرستون!
پیام: 145
 Re: عالیه
خیلی قشنگ بود دستت درد نکته ؛از آخرش خیلی خوشم اومد
dan & emma
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۲۰ ۱۵:۰۵  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۲۰ ۱۵:۰۵
عضویت از: ۱۳۸۵/۵/۱۴
از: کتابخانه هاگوارتز
پیام: 43
 Re: عالیه
واقعا عالی بود از رولینگ هم بهتر نوشتی.دستت درد نکنه...موفق باشی.
ehsanjegartala
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۹ ۱۸:۱۵  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۹ ۱۸:۱۵
عضویت از: ۱۳۸۵/۶/۱۱
از: تالار اسرار گيريفيندور
پیام: 4
 بهتر از اين نمي شد
اسنيپ دمت گرم خيلي توپ بود . آخرش بهتر از اين نمي شد . ممنون .
danh
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۸ ۱۰:۴۱  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۸ ۱۰:۴۱
عضویت از: ۱۳۸۵/۶/۱۵
از:
پیام: 5
 از هاگوارتز
خیلی خوب بود
325281
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۷ ۲۲:۵۷  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۷ ۲۲:۵۷
عضویت از: ۱۳۸۵/۳/۲۶
از: اتاق آبی
پیام: 189
 مادرخوانده
عالی بود.از رولینگ هم قشنگ تر نوشتی!!!!!
shadmehr
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۷ ۱۶:۳۱  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۷ ۱۶:۳۱
عضویت از: ۱۳۸۵/۱/۲۳
از: آمپول می ترسم !!
پیام: 649
 .
خوب تمومش كردي
narenji
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۷ ۱۴:۳۵  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۷ ۱۴:۳۵
عضویت از: ۱۳۸۵/۶/۳
از: دریاچه ی سکوت
پیام: 62
 akharesh khoob tamoom shod
akharesho kheili khoob tamoom kardy.ghashang bood.mersi
كامران
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۷ ۱۲:۳۲  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۷ ۱۲:۳۲
عضویت از: ۱۳۸۵/۵/۳۰
از: هاگوارتز . سالن عمومي گريفيندور . خوابگاه پسران
پیام: 24
 GoooooD
خوب بود . خيلي خوب بود
ولي اگه اين جوري تمومش نمي كردي بهتر بود .
اي كاش ادامه داده بودي.
rozalinda
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۷ ۱۱:۱۴  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۷ ۱۱:۱۴
عضویت از: ۱۳۸۵/۶/۶
از: خوابگاه دختران گریفیندور
پیام: 15
 Re: جالبه
عالی بود ولی من یه آلمه گریه کردم کاش اینطوری تموم نمیشد کاش سیریوس عاشق پنتونیا نبود اونجوری قابل تحمل تر میشد
rozalinda
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۷ ۱۰:۵۸  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۷ ۱۰:۵۸
عضویت از: ۱۳۸۵/۶/۶
از: خوابگاه دختران گریفیندور
پیام: 15
 Re: جالبه
عالی بود ولی من یه آلمه گریه کردم کاش اینطوری تموم نمیشد کاش سیریوس عاشق پنتونیا نبود اونجوری قابل تحمل تر میشد
faraz_potter
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۷ ۲:۳۴  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۷ ۲:۳۴
عضویت از: ۱۳۸۳/۶/۲۸
از: fozool sanj
پیام: 281
 Re: خیلی خوب
vagha ke aali bood . dastet dard nakone.
ye mozooye kelisheyi bood.
vali rastesh nemidoonam chera pety too ketabe 3 ba esme black ashnayi nadasht?
رضوان
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۶ ۲۲:۳۳  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۶ ۲۲:۳۳
عضویت از: ۱۳۸۴/۸/۳
از: برج گریفیندور
پیام: 62
 خیلی خوب
واقعا خسته نباشی ... خیلی جالب بود .برای قلم خیلی خوب و ذهن فعالی که داری بهت تبریک میگم ...
torshi
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۶ ۷:۱۰  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۶ ۷:۱۰
عضویت از: ۱۳۸۵/۲/۲۲
از: خونمون
پیام: 360
 خوبه
خيلي جالب بود
ghiozila
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۶ ۴:۰۰  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۶ ۴:۰۰
عضویت از: ۱۳۸۵/۴/۱۱
از: بالاتر از دست راست !
پیام: 291
 ایول
به نظرم عالی بود کلا داستانات جالبن
سانی بودلر
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۵ ۲۱:۰۹  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۵ ۲۱:۰۹
عضویت از: ۱۳۸۵/۵/۲۸
از: V.F.D
پیام: 125
 با حال بید !
خیلی خوبه . آفرین . هیچ کس در رابطه با هری پاتر این طوری ننوشته بود.
Jerry
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۵ ۱۷:۳۴  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۵ ۱۷:۳۴
عضویت از: ۱۳۸۴/۱۱/۱۸
از: اینجا تا شیراز راه درازیست!
پیام: 154
 خيلي قشنگ بود
من كه خيلي خوشم اومد
عالي بود
واقعا دستت درد نكنه
تينا ساساني
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۵ ۱۷:۳۲  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۵ ۱۷:۳۲
عضویت از: ۱۳۸۵/۱/۱۱
از: there isn't any answer
پیام: 157
 چي شد؟
واقعا عالي بود و اون رو خوب به پايان رسوندي من خوشم اومد حالا اگه به كتاب نمي خورد در نوع خودش بي نظير بود از حرف هاي خندآوري كه بينشون ردوبدل شد خيلي خيلي خوشم اومد
aftab jan
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۵ ۱۶:۱۲  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۵ ۱۶:۱۲
عضویت از: ۱۳۸۵/۴/۵
از: توي قفسم ، هر جايي كه رون باشه
پیام: 43
 جالبه
بازم مي گم دست به قلمت خيلي خوبه اما فكر نمي كني اگه روند داستانو يه خورده شبيه تر به كتاب مي نوشتي بهتر بود ؟ منظورم اينه كه تو كتاب 5 پتونيا سيريوسو توي تلويزيون ديد ولي از حق نگذريم قشنگ نوشتي

هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.