هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مقاله‌ها :: کارگاه داستان‌نویسی :: هري پاتر و ناپديد شدن جاي زخم

هری پاتر و ناپدید شدن جای زخم - فصل 7


واقعاً ببخشيد اگه سر کارتون گذاشتم...فکرشم نميکردم برای کسی اهميت داشته باشه که بقيه ی فصلهارو ميذارم يا نه.من دربست چاکر همه ی طرفدارهای هری پاترم هستم...بفرماييد اينم بقيه ش(فصل بعد ممکنه خيلی دير بياد،به بزرگی خودتون ببخشين و تا اون موقع از بقيه ی داستانها لذت ببرين)

يک ارباب ديگر

صبح روز بعد هری متوجه­شد توجه بيش از حدش به آمبريج در شب قبل چقدر باعث غافل­شدن او از محيط اطراف شده.کاملاً مشخص بود که نويل و سيموس تنها کسانی نيستند که به هاگوارتز بازنگشته­اند.جمعيت دور ميزهای سه گروه گريفندور،ريونکلا و هافلپاف به طور قابل ملاحظه­ای کاهش يافته­بود اما به نظر می­رسيد که اسليترينی­ها به جز مالفوی غايب ديگری ندارند.وقتی هری و رون ماجرای سيموس را برای هرميون تعريف کردند او نيز گفت:

- توی خوابگاه ما هم "پروتی" ديگه نيست.مطمئناً خواهرش،"پادما" هم نيومده... بيچاره لاوندر خيلی افسرده شده.

با اين حساب تنها در ميان سال هفتمی­های گريفندور سه نفر غايب بودند.چند جای خالی ديگر هم در اطراف ميز به چشم می­خورد...هری نمی­دانست چند نفر از آن­ها به خاطر به قتل رسيدن والدينشان برنگشته­اند،والدين چند نفر به آن­ها اجازه­ی بازگشت نداده­اند يا چند نفر از آن­ها مشنگ­زاده بوده­اند و...مشنگ­زاده... برادران "کريوی" هم آن­جا نبودند!

هری که ديگر اشتها نداشت نان برشته­اش را کنار گذاشت و گفت:

- اين­طور که پيداست حدود ده نفر فقط از گريفندور غايبند!

هرميون همان­طور که نگاهش به کتاب رياضيات جادوييش بود گفت:

- به نظر من که اصلاً عجيب نيست.خيلی از خانواده­ها هستند که می­خوان توی اين شرايط بچه­هاشونو کنار خودشون نگه دارن.وقتی پارسال با وجود دامبلدور بعضی­ها از هاگوارتز رفتن حالا که دامبلدور هم ديگه نيست رفتن يه عده ديگه طبيعيه.

- فکر می­کنيد همه­شون به خاطر اين­که پدر و مادرشون اجازه ندادن نيومدن يا اين­که...منظورم اينه که به نظر شما ممکنه اونا...

رون به ميان حرف هری پريد و با خوشحالی ساختگی گفت:

- نگاه کنين،برنامه­های درسيمون!

هـری به پروفسور مک­گونگال نگاه­کرد کـه مشغول توزيع برنامه­های درسی به دانش­­آموزان شده­بود و سعی­کرد از اين فکر بيرون بيايد که ممکن­است چه بلايی بر سر نويل و سايرين آمده­باشد.هنگامی­که پروفسور مک­گونگال برنامه­های هری، رون و هرميون را داد هری دوباره نان برشته­اش را برداشت،گازی به آن زد و از رون پرسيد:

- برنامه­ی امروزمون چيه؟

- وقت آزاد که نداريم.اول دفاع در برابر جادوی سياه...اَه،با اسليترينی­ها.بعد هم دو جلسه تغييرشکل که با هافلپافيم...بعد از ناهار هم گياه­شناسی دوباره با هافلپاف.

- پس برای حرف­زدن با دابی بايد تا عصر صبرکنيم!

هرميون که به ساعتش نگاه می­کرد گفت:

- آره ديگه...الانم بهتره زودتر بريم وگرنه دير به کلاس می­رسيم.

هنگامی­که همه پشت در کلاس دفاع در برابر جادوی سياه ازدحام کرده­بودند رون با هيجان گفت:

- خيلی دلم می­خواد ببينم تانکس چه­جوری تدريس می­کنه.

چند ثانيه بعد تانکس درحالی­که لبخندی بر لب داشت در را بازکرد و خودش کنار ايستاد تا دانش­آموزان وارد شوند.هری،رون و هرميون با عجله وارد شدند و در رديف جلو نشستند.تانکس هم به جلوی کلاس آمد،رو به دانش­آموزان ايستاد و با سرزندگی گفت:

- خب،خواهش می­کنم ساکت...

با اين حرف تانکس گريفندوری­ها ساکت شدند اما اسليترينی­ها انگار نه انگار که تانکس چيزی گفته­بود.تانکس که کمی معذب شده­بود در تلاشی مجدد گفت:

- بچه­ها،لطفاً آروم بشينيد...

اسليترينی­­ها باز هم تانکس را ناديده گرفتند و به صحبت­هايشان ادامه دادند.

- گفتم ساکت!

با فرياد تانکس گريفندوری­ها از جا پريدند و اسليترينی­ها بالاخره ساکت شدند. تانکس دوباره لبخند زد و گفت:

- من تانکس هستم،نيمفادورا تانکس.

چند اسليترينی پوزخند زدند و تانکس بدون اين­که ناراحت شود بسيار خودمانی به آن­ها گفت:

- بله،به نظر خودم هم اسمم مسخره­ست...بنابراين همون تانکس بهتره.

او شروع به قدم زدن در کلاس کرد و ادامه داد:

- من امسال معلم دفاع در برابر جادوی­سياه شما هستم و قراره کتاب طلسم­های دفاعی­رو به شما تدريس­کنم.البته اين­ کتاب فقط به­خاطر شرايط­ فعلی و در همه­ی مقاطع تدريس می­شه، يعنی از سال دوم تا هفتم...

هرميون دستش را بالا گرفت و تانکس بلافاصله با خوشرويی گفت:

- بله،هرميون؟

- ببخشيد پروفسور...

ناگهان تانکس چنان قهقهه­ی بلندی زد که همه به او ماتشان برد.تانکس متوجه نگاه­ها شد و خود را جمع و جور کرد،لبخند عصبی و کوتاهی زد و دوباره با خوشرويي گفت:

- منظورم اين بود که لازم نيست منو پروفسور صدا کنيد،همون تانکس خوبه. آخه خود منم خيلی وقت نيست که از هاگوارتز فارغ­التحصيل شدم.

و بعد با نگاهی پرسشگرانه به هرميون نگاه کرد و او گفت:

- می­خواستم بپرسم منظورتون اينه که سوالات امتحان سطوح عالی جادوگری از اين کتاب طرح نمی­شه؟

- درسته.برای نمره گرفتن در امتحان سطوح عالی جادوگری بايد کتاب طلسم­های شوم و ضدطلسم آن­هارو مطالعه کنيد که ما توی ساعات درسی اونو تدريس نمی­کنيم اما من بعد از کلاس با کمال ميل به سوال­های شما درباره­ی اون کتاب جواب می­دم.

لاوندر با سردرگمی پرسيد:

- يعنی ما بايد خودمون همه­ی اون کتابو بخونيم؟!

دين هم با لحنی اعتراض­آميز پرسيد:

- طلسم­های اون کتابو توی کلاس تمرين نمی­کنيم؟

هری،رون و هرميون هم با تعجب نگاه­هايی را رد و بدل کردند اما چيزی نگفتند. تانکس در جواب اين اعتراض­ها دوباره لبخند زد و باعث تعجب بيشتر همه شد.

- در نظر داشته­باشين که در اين شرايط يادگيری دفاع شخصی از هرچيزی مهمتره و چيزی نيست که فقط در امتحان­ها حائز اهميت باشه بنابراين جواب دادن به سوال­های درس دفاع در برابر جادوی سياه در امتحانات اجباری نيست و مثل گرفتن نمره­ی اضافيه.

بعد از تمام­شدن حرف تانکس قيافه­های­معترض جای خود را به چهره­های­خندان دادند و به جای پچ­پچ­­های اعتراض­آميز صدای زمزمه­های رضايت­بخش در کلاس اوج گرفت.سپس تانکس چشمکی به گريفندوری­ها زد و گفت:

- البته کتاب طلسم­های دفاعی برای کساني­که عضو الف­دال بودند بسيار ساده و ابتداييه و اونا می­تونن با مطالعه­ی بيشتر کتاب طلسم­های شوم و ضد طلسم آن­ها،هم توانايی دفاع خودشونو بالاتر ببرند و هم به راحتی در امتحان سطوح عالی جادوگری نمره­ی اضافی­رو به خودشون اختصاص بدن.حالا لطفاً کتاباتونو باز کنيد...

حق با تانکس بود.کتاب طلسم­های دفاعی بسيار ابتدايی بود،البته برای اعضای الف­دال.تانکس هنگام توضيح درباره­ی طلسم­ها دائم از اعضای الف­دال و به خصوص هری،رون و هرميون می­خواست تا آن­ها را اجرا کنند و درنتيجه بعد از نيم­ساعت حدود پنجاه امتياز به امتيازات گريفندور اضافه شد و در اين ميان قيافه­ی اسليترينی­ها از هميشه ديدنی­تر بود.هنگامی­که تانکس گفت در گروه­های دونفری با هم دوئل کنند و گريفندوری­ها را با اسليترينی­ها هم­گروه کرد گريفندوری­ها يک تفريح درست و حسابی کردند.از همه بهتر اين­که هری،رون و هرميون،هرکدام با دشمن­های ديرينه­شان يعنی کراب،گويل و پانسی پارکينسون هم­گروه شدند و توانستند يک انتقام جانانه از آن­ها بگيرند.

درنتيجه وقتی کلاس تمام­شد و به طرف کلاس تغييرشکل می­رفتند هر سه به پهنای صورتشان می­خنديدند.هرميون با اين­که خودش هم خوشحال بود گفت:

- اما تانکس نبايد اين­جوری برخورد می­کرد.اون داره کاملاً به نفع گريفندوری­ها عمل می­کنه،ممکنه اخراجش کنند!

رون با ذوق و شوق گفت:

- حالا بعد از هزار و بوقی يکی پيدا شده که هوای گريفندوری­هارو داره،چه اشکالی داره؟...تازه،مگه اسنيپو که کيلوکيلو به اسليترين امتياز می­داد و اَلَکی از ما امتياز کم می­کرد اخراج کردن؟

هرميون چيزی نگفت.هری می­دانست اگر در شرايط ديگری بودند رون و هرميون به بحث و مجادله برمی­خواستند اما به نظر می­رسيد هرميون ترجيح می­دهد حالا که بعد از مدت مديدی دليلی برای شاد بودن دارند ساکت بماند.

در هرحال شادی آن­ها مدت زيادی دوام نياورد و اگر لبخندی بر لب داشتند بعد از سخنرانی پروفسور مک­گونگال بر لبشان خشک شد.او بعد از نيم­ساعت حرف زدن درباره­ی امتحان سطوح عالی جادوگری و اين­که برای نمره آوردن در درس تغييرشکل به چه برنامه­ريزی فشرده­ای نياز دارند درباره­ی مباحث درسی آن­سال صحبت­کرد.بعد از هر کلمه­ای که پروفسور مک­گونگال بر زبان می­آورد دانش آموزان نفس را در سينه حبس می­کردند زيرا وضعشان وخيم و وخيم­تر می­شد. در پايان قيافه­ی همه از حيرت اين­که چه درس­هايی در پيش رو دارند شبيه به مجسمه­های سنگی شده­بود.طبق گفته­های پروفسور مک­گونگال ابتدا بايد تغيير شکل يک جاندار به جانداری ديگر را می­آموختند و تا قبل از کريسمس بر روی دو مبحث بی­جان و جاندار پديدآوری تسلط کامل پيدا می­کردند زيرا به احتمال زياد يکی از آن­دو سوال امتحان سطوح عالی جادوگريشان خواهد بود.مشکل­ترين قسمت­کار آموختن تغييرشکل خودشان بود.آن­ها در سال گذشته آموخته­بودند که چگونه چهره­شان را تغييرشکل دهند اما امسال بايد خود را به جانداران ديگر و حتی اشيا تبديل می­کردند.به گفته­ی پروفسور اين مبحث يک ترم­کامل را به خود اختصاص می­داد اما در پايان اولين جلسه­ی تغييرشکل هری با خود فکرکرد که پروفسور مک­گونگال بيش از حد خوش­بين است زيرا در آن يک جلسه آن­ها حتی موفق به تغييرشکل جانداران کوچک­تر نشدند چه برسد به تغييرشکل خودشان.در تمام طول ساعت­درسی دانش­آموزان وردی را زير لب زمزمه و با اميد به لاک­پشتی نگاه می­کردند که قرار بود به حلزون تبديل کنند. هيچ­کس موفق به انجام اين کار نشد جز هرميون.البته او هم نتوانست اين کار را به طورکامل انجام دهد و در دقايق آخر لاک­پشتش را به يک حلزون بی­صدف تبديل­کرد و ده امتياز از بيست امتيازی را که پروفسور مک­گونگال برای يک حلزون کامل وعده داده­بود را به گروه گريفندور اختصاص­داد.با اين­حال هنگامی­که به طرف سرسرای بزرگ می­رفتند هرميون تمام وقت زير لب با خود حرف می­زد.

- وای،اين خيلی بده...مطمئنم وردو درست گفتم...حرکت چوبدستيم هم که مشکلی نداشت،احتمالاً تمرکز کافی نداشتم...اوه،خدای من...

رون با آزردگی گفت:

- می­شه تمومش کنی هرميون؟داری اعصاب مارو هم خورد می­کنی،تو که موفق شدی!

هرميون با نگرانی جواب داد:

- امـا حلزونم صدف نداشت،اين­که کافی نيسـت!من مطمئنم توی امتحان رد می­شم...

هری با نااميدی گفت:

- اَه،بس­کن هرميون!تو کارِت از همه بهتربود.هيچ­کس نتونست لاک­پشتشو تغيير شکل بده ولی تو تونستی!ده امتياز هم که گرفتی،ديگه چی می­خوای؟!

هرميون در جواب هری چيزی نگفت اما باز هم ساکت نشد و تا وقتی پشت ميز گريفندور نشستند به غرولندهايش ادامه داد.

هری اصلاً اشتهای خوردن ناهار را نداشت.او حتی نتوانسته بود در جلسه­ی اول يک لاک­پشت را تغييرشکل دهد،چگونه می­خواست بعدها خودش را به چيز ديگری تبديل کند؟!هری چند بار با اميدواری به خود نهيب زد اين تنها خودش نبوده­است که موفق نشده و همه به جز هرميون ناموفق بوده­اند اما بعد قلبش در سينه فرو ريخت و به خود جواب داد همه­ی آن افراد که نمی­خواستند مثل خودش کارآگاه شوند...

- هِی هری،اون­ جارو!

هری که از افکارش بيرون کشيده شده­بود به نقطه­ای که رون اشاره کرده­بود نگاه کرد...بی­ترديد اين نويل لانگ­باتم بود که در طول ميز گريفندور به طرف آن­ها می­آمد.او بر روی جای خالی کنار هری نشست و با صدای گرفته­ای گفت:

- سلام.

هری،رون و هرميون هم به او سلام کردند اما بقيه­ی آن­هايی که با ورود نويل به او نگاه کرده­بودند سرها را برگرداندند و مشغول صحبت­های خود شدند.

هری بعد از اين­که با دقت به نويل نگاه­کرد متوجه ظاهر عجيب او شد...نويل لاغرتر از قبل شده­بود.موهايش به­هم ريخته و آشفته و ردايش خاکی بود.صورتش هم رنگ­پريده و حتی بيمار به نظر می­رسيد.چهره­اش وارفته بود و هيچ حس يا حالتی را منعکس نمی­کرد.

هرميون درحالی­که با نگرانی به نويل چشم دوخته­بود پرسيد:

- چرا امروز اومدی نويل؟!اصلاً با چی اومدی؟

- با اتوبوس شواليه اومدم.

هری با خود فکرکرد اين جواب تا حدودی علت آشفتگی سر و صورت و لبا­س­های نويل را توضيح می­دهد اما باز هم در برابر وضع فلاکت­بار او کافی نبود بنابراين بسيار محافظ­کارانه پرسيد:

- چرا اين ريختی شدی نويل؟!

نويل با بی­توجهی ردايش را تکاند اما چيزی نگفت.هری در تلاشی مجدد پرسيد:

- چرا ديروز با قطار نيومدی؟

نويل با صدايی عاری از هرگونه احساس و غيرعادی جواب داد:

- قراربود به هاگوارتز برنگردم.

هری،رون و هرميون هر سه با تعجب گفتند:

- چی؟!!

آن­ها مادربزرگ نويل را ديده­بودند و با شناختی که از او داشتند می­دانستند ترجيح می­دهد نوه­اش در معرض خطر مرگ قرار گيرد اما ننگ ترک تحصيل او سابقه­ی درخشان خاندانشان را لکه­دار نکند و به همين خاطر باور اين موضوع که او می­خواسته مانع بازگشت نويل به هاگوارتز شود برايشان سخت بود.

نويل با همان لحن عجيب گفت:

- يه هفته پيش مادربزرگم به خونه­ی پروفسور مارچ­بنکز رفته­بود.ساحره­های ديگه­ای هم اون­جا بودند،يکی از اون دوره­های هميشگی.اما اين ­دفعه مرگ­خوارها به اون­جا حمله می­کنند و همه­رو می­کشند...اونا به خونه­ی پروفسور مارچ­بنکز حمله کردنو مادربزرگمو کشتند...

نويل کمی مکس­کرد.او نه گريه می­کرد و نه ناراحت به نظر می­رسيد،ظاهراً شوکه شده­بود و کمابيش هری را به ياد خانم ويزلی پس از مرگ پرسی می­انداخت.

نويل در ادامه­ی حرفش گفت:

- من از اون موقع خونه­ی عمو آلجی بودم.وقتی گفتم نمی­خوام برگردم خيلی عصبانی شد و گفت حتماً بايد به هاگوارتز بيام.

هری می­خواست چيزی بگويد،عرض تسليتی يا کلمه­ی آرامش­بخشی اما هيچ چيز به ذهنش نمی­رسيد بنابراين ترجيح داد همراه با رون و هرميون به طرف گلخانه­ها برود.هنگامی­که از ميان کرت­های سبزيجات می­گذشتند نمی­توانستند درباره­ی نويل صحبت کنند زيرا خود او در فاصله­ی کمی از آن­ها حرکت می­کرد. در گلخانه طبق معمول با ارنی مک­ميلان هم­گروه شدند،در مقابل او هم نمی­خواستند از نويل حرف بزنند درنتيجه درحالی­که نگاه­هايی را ردوبدل می­کردند مشغول به دست کردن دستکش­های پوست اژدهايشان شدند.

در همين هنگام پروفسور اسپراوت شروع به صحبت کرد.

- لازم نيست از دستکش استفاده کنيد.گياهی که امروز روش کار می­کنيم خيلی حساسه،دوست نداره با دستکش به جونش بيفتين!

درس آن­روزشان بسيار شيرين بود و گياهی که بر روی آن کار می­کردند بسيار دوست­داشتنی به نظر می­رسيد.آن­ها بايد زير برگ­های پهن و لطيف گياه را قلقلک می­دادند تا اجازه دهد دانه­های گرد و کوچکش را بچينند که به گفته­ی پروفسور اسپراوت در تهيه­ی معجون گرگ خفه­کن کاربرد داشتند.با اين حرف هری به ياد هانا آبوت افتاد،به خاطر آورد که سال پيش يک گرگينه برادرش را گاز گرفته­بود.از ارنی پرسيد:

- هانا چطوره؟

- اوه،اون...اِ...اون نتونست برگرده هاگوارتز.

هری که خودش متوجه اين موضوع شده­بود منتظر ماند تا ارنی دليل آن را هم بگويد اما او چيز ديگری نگفت.چند دقيقه بعد هرميون پرسيد:

- برادرش خوب شده؟

- نه،اون مرد.

چند دقيقه­ی ديگر در سکوت به کارشان ادامه دادند و اين­بار رون پرسيد:

- حالا چرا خودش نيومده؟

ارنی اين دفعه بلافاصله جواب نداد.دانه­هايی را که در دست داشت به داخل ظرفی ريخت که پروفسور اسپراوت به همه­ی گروه­ها داده­بود سپس چند لحظه سرش را زير انداخت و ساکت ماند.وقتی سرش را بالا آورد اشک در چشمانش حلقه زده­بود.

- هانا مرده...هانا و پدر و مادرش به قتل رسيدند...مرگ­خوارها اونارو کشتند...

هيچ­کس چيزی نگفت يا بهتر از آن نمی­دانستند چه بگويند.سرهايشان را زير انداختند و مشغول چيدن دانه­ها شدند.

هری همان­طورکه با يک دست برگ­ گياه را قلقلک می­داد و با دست ديگر تندتند دانه­ها را می­کند نگاهی به نويل انداخت...ديگر اثری از شور و هيجانی که هميشه هنگام کار با گياهان در صورت گردش نمايان می­شد نبود...ديگر نويل آن نويلی نبود که آن­ها می­شناختند...ارنی هم ديگر خودش نبود،خبری از بلوف­ها و چاخان­های هميشگی­اش نبود.ناگهان هری نفرت عميقی را احساس کرد،نفرت از تمام مرگ­خوارانی که باعث اين اتفاقات بودند،نفرت از...

- آاااخ...کمک...

هری برگ گياه را کنده­بود و حالا ديگر آن گياه دوست­داشتنی به نظر نمی­رسيد. شاخه­هايش را دور گردن­ هری حلقه کرده­بود و می­خواست او را خفه کند. پروفسور اسپراوت به سرعت وارد عمل شد،با يک حرکت چوبدستی او شاخه­ی گياه کنده شد و روی زمين افتاد.

- گفته­بودم گياه حساسيه،حتماً باهاش بد برخورد کردی.

بعد از تمام شدن کلاس آن­ها دوباره از ميان کرت­های سبزيجات گذشتند.حالا خيلی راحت می­توانستند صحبت کنند،نه نويل در نزديکيشان بود نه ارنی.به راحتی می­توانستند درباره­ی هانا و مادربزرگ نويل حرف بزنند،آه بکشند و تأسف بخورند اما باز هم ساکت بودند و هرسه به يک چيز می­انديشيدند.ديگر آه و واه کردن فايده­ای نداشت،صحبت از اين حرف­ها گذشته­بود.تا کی بايد از زبان اين و آن می­شنيدند که چند تن از اقوام و يا دوستانشان را از دست داده­اند؟واقعاً وحشتناک بود...اما نه...واژه­ی وحشتناک برای توصيف اين ويرانگری­ها و قتل­ها بسيار ناچيز می­نمود...

- حاضرين همين الان به ديدن دابی بريم؟

هرميون درحالی­که سعی می­کرد لحن گفتارش بی­تفاوت باشد اين را گفته­بود. هری و رون از اين پيشنهاد استقبال کردند و هردو سرهايشان را به نشانه­ی جواب مثبت تکان دادند.آن­ها وارد سرسرای ورودی شدند و به طرف دری رفتند که می­دانستند به آشپزخانه می­رسد،در را باز کردند و از پلکان پشت آن پايين رفتند و به راهروی سنگفرش شده رسيدند.در طول راهرو جلو رفتند تا در مقابل تابلويي قرارگرفتند که يک ظرف نقره­ای پر از ميوه را به تصوير کشيده­بود. هرميون که جلوتر از بقيه بود دستش را جلو برد و تصوير گلابی را قلقلک داد. گلابی بعد از چند ثانيه تکان­تکان خوردن و کرکر خنديدن تبديل به يک دسته­ی در شد.هرميون دستگيره را گرفت و آن­ را کشيد.هری زير لب گفت:

- اميدوارم کريچرو نبينيم.

آن­سه وارد سالن بزرگ آشپزخانه شدند و جلو رفتند.هری پيکر دابی را در مقابل بخاری ديواری تشخيص داد.او چند قابلمه را که به طور نامتعادلی بر روی هم قرار داشتند حمل می­کرد اما وقتی چشمش به هری،رون و هرميون افتاد آن­ها را رها کرد و قابلمه­ها با صدای دنگ مهيبی بر روی زمين افتادند.او با پاهای باريک و درازش به طرف آن­ها دويد و فرياد زد:

- هری پاتر،قربان!

و قبل از اين­که هری بتواند چيزی بگويد او را در آغوش کشيد.هری همان­طور که درد شديدی را در ناحيه­ی دنده­هايش حس می­کرد در کمال تأسف کريچر را ديد که از گوشه­ای به طرف آن­ها می­آمد.دابی بالاخره هری را رها کرد و درحالی که اشک در چشمان بزرگش جمع شده­بود با صدای جيرجيرمانندش گفت:

- قربان،دابی خوشحاله که هری پاتر به ديدنش اومد...چيزی ميل داريد؟

چند جن خانگی به طرف آن­ها آمدند تا اگر چيزی می­خواستند برايشان بياورند. رون با خوشحالی دهانش را بازکرد تا چيزی بگويد اما هرميون دستش را بالا گرفت و گفت:

- نه،برای چيز خوردن نيومديم.اومديم با تو حرف بزنيم دابی.

جن­های خانگی از آن­ها دور شدند و رون که ابلهانه دهانش باز مانده­بود خود را جمع و جور کرد و گفت:

- آره،شنيديم با آمبريج دعوات شده!

دابی دستان کوچک و لاغرش را مشت کرد و گفت:

- دابی از آمبريج خوشش نيومد.اون زن بد گفت...

- کاری از دست کريچر ساخته­س،ارباب؟

کريچر به آن­ها رسيده­ و درحالی­که تعظيم بلندبالايی کرده­بود اين را گفته­بود. هری نگاهی حاکی از نفرت و انزجار به کريچر انداخت و با لحن گزنده­ای که خودش برگزيده­بود و از آن لذت می­برد گفت:

- نه،با تو کاری نداشتيم.

هری چند ثانيه به کريچر چشم دوخت و جواب نگاه متقابل او را داد.سپس با اشتياق به دابی نگاه کرد و گفت:

- خب؟

- قربان،دابی شرايطشو به مديره­ی جديد گفت اما اون زن فقط به من خنديد و گفت مثل دامبلدور احمق نيست.گفت به دابی حقوق نداد و دابی نتونست به مرخصی رفت...

دابی چنان تعظيمی به هری کرد که دماغش با سطح زمين مماس شد و هنگامی که دوباره صاف ايستاد اشک از چشمانش سرازير شده­بود.او ادامه داد:

- دابی فقط تا حالا اين­جا موند تا بتونه هری پاترو ببينه و حالا که دابی هری پاترو ديد ديگه اين­جا نموند.دابی دوست نداشت برای کسی­که به پروفسور دامبلدور توهين می­کنه کار کرد...

کريچر که در اطراف آن­ها می­پلکيد با صدايی که در عين آهسته بودن به راحتی شنيده می­شد گفت:

- کريچر شنيد اون پيرمرد مرده.کريچر خوشحاله...اوه،آره.بانو بلاتريکس از دامبلدور خوشش نميومد و حالا که اون مرده بانو خوشحاله...

هری بر سر کريچر فرياد زد:

- گفتم باهات کاری ندارم پس گورتو گم کن!

کريچر که معلوم بود از خشم هری لذت می­برد تعظيم ديگری کرد و گفت:

- هرچی ارباب گفت...

و از آن­ها دور شد.

هری آب گلويش را قورت داد،چند لحظه ساکت ماند تا آرامشش را بدست آورد و بعد از دابی پرسيد:

- ولی کجا می­خوای بری؟!فکر نمی­کنم جايی بهت کار بدن چون تو...می­دونی... چون تو حقوق و اين­جور چيزها می­خوای احتمالاً قبول نمی­کنن!

رون هم گفت:

- آره،بهتره همين­جا بمونی دابی.بهتر از هيچيه که!

دابی در برابر رون تعظيم کوتاهی کرد و گفت:

- دابی از ارباب ويزی متشکره که به فکرشه اما دابی ترجيح داد هيچ­جا کار نکرد و...

هری که به رون ماتش برده­بود فکری به ذهنش رسيد و با صدای بلند گفت:

- فهميدم!

رون و هرميون با تعجب به هری نگاه­کردند و دابی پرسيد:

- قربان،هری پاتر چی­رو فهميد؟

- فهميدم کجا می­تونی کار پيدا کنی!

گوش­های دابی در دو طرف صورتش مثل بال­های خفاش تکان خورد و با ذوق و شوق پرسيد:

- کجا قربان؟

هری به رون نگاه کرد و گفت:

- خونه­ی شما!خودت گفتی مامانت هميشه می­خواسته يه جن خونگی داشته باشين اما خب...خودت که می­دونی...

حالا گوش­های دابی چنان تکان­تکان می­خورد که هر لحظه انتظار می­رفت از زمين پر بکشد.او که چشمانش به اندازه­ی بشقاب ميوه­خوری شده­بود گفت:

- دابی برای ارباب ويزی کار کرد؟!!

رون يک لحظه خوشحال شد اما بعد وارفت و در حالی­که گوش­هايش قرمز شده بود گفت:

- فکر نمی­کنم مامان و بابا بتونن هفته­ای يه گاليون بهت بدن...

دابی با صدای جيرجيرمانندی گفت:

- برای دابی مشکلی نداشت،دابی به نصف اون هم راضی بود.

قيافه­ی رون از هم باز شد و گفت:

- خب،پس اشکالی نداره.شايد بتونی به جاش ماهی دوبار به مرخصی بری...

دابی رون را هم در آغوش گرفت و گفت:

- نه،لازم نيست...

سپس از رون جدا شد و در ادامه گفت:

- ...قربان.

رون قرمز شد.دابی يک بار ديگر هری را در آغوش کشيد،برای تک­تک آن­ها تعظيم کوتاهی کرد و گفت:

- دابی از هری پاتر متشکر بود،خداحافظ.

و با صدای پاقی ناپديد شد.

رون با تعجب گفت:

- اون که نمی­دونه خونه­ی ما کجاست!

هرميون طوری که انگار اين مسئله بسيار پيش پا افتاده­است گفت:

- جن­های خونگی قدرت­های خارق­العاده­ای دارند.
قبلی « لونا لاوگود اسنیپ: درونی متزلزل، در ورای شخصیتی مرموز » بعدی
API: RSS | RDF | ATOM
جادوگران®
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم
فرستنده شاخه
gisgolab
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۷/۲ ۱۷:۲۰  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۷/۲ ۱۷:۲۰
عضویت از: ۱۳۸۵/۱/۲۳
از:
پیام: 55
 Re: حرف نداره
ميتوني بري به رولينگ كمك كني
اينطوري زودتر هم كتابش تموم ميشه
كارت مثله معجزه است
مثله اينه كه ما زودتر از همه كتابو بخونيم
مارو منتظر نذار لطفا
OMID_MANUTD2007
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۲۷ ۱۸:۳۸  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۲۷ ۱۸:۳۸
عضویت از: ۱۳۸۴/۱۰/۲۲
از: اصفهان
پیام: 4
 Re: عالی
ای داستان بنویس
bnooshin_66
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۲۵ ۱۰:۲۳  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۲۵ ۱۰:۲۳
عضویت از: ۱۳۸۵/۳/۱۵
از:
پیام: 119
 عالی
می دونی چیه کارت حرف نداره ادامه بده
shadmehr
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۲۵ ۱:۴۰  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۲۵ ۱:۴۰
عضویت از: ۱۳۸۵/۱/۲۳
از: آمپول می ترسم !!
پیام: 649
 عالي بود
ايول ديگه ، مي گي براي ما اهميت نداره كه فصل هي بعديو مي ذاري يا نه .
ashy
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۲۵ ۰:۵۲  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۲۵ ۰:۵۲
عضویت از: ۱۳۸۵/۶/۱۴
از:
پیام: 122
 ایول خیلی باحال بود...
من که خیلی خوشم اومد...
منتطر فصل های بعدی هستم...

چرا می خوای فصل بعد ی رو دیر بفرستی؟...
سانی بودلر
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۲۴ ۱۲:۳۷  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۲۴ ۱۲:۳۷
عضویت از: ۱۳۸۵/۵/۲۸
از: V.F.D
پیام: 125
 عالی بود.
خیلی خوب بود . دستت درد نکنه.
راستی با رولینگ نسبتی داری ؟ اگه داری خجالت نداره,بگو ما هم بدونیم.
از خوندنش لذت بردم.
negin.sdh
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۲۴ ۹:۰۹  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۲۴ ۹:۰۹
عضویت از: ۱۳۸۵/۳/۲۵
از: BELGIUM ، بروکسل
پیام: 461
 عالی عالی عالی عالی عالی...
خوب تو که نظر من می دونی
واقعا عالیه از خوندنش لذت می برم همین طوری :proctor:

من که فکر می کنم یه موقعی با رولینگ فامیل بودی ببین جدت با یکی جد رولینگ فامیل نبوده اگر فامیلی بگو خجالت نکش
acm
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۲۴ ۷:۵۷  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۲۴ ۷:۵۷
عضویت از: ۱۳۸۵/۵/۱۲
از: هاگوارتز
پیام: 1
 Thanks God
خدارو شکر که سر عقل چون من فقط از داستان تو خوشم اومده بقیه خیلی عجولن (تو یه فصل 10 خطی به اندازه ی سه تا فصل رولینگ اتفاق دارن) فقط تو داری عاقلانه جلو میری . نکنه خود جی کی رولینگ باشی اگه هستی بگو ما تحمل یه همچین غافلگیری رو نداریم. فقط سعی کن زود بدی. با آرزوی موفقیت پروفسور مجید
aidin.rishoo
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۲۳ ۲۲:۴۱  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۲۳ ۲۲:۴۱
عضویت از: ۱۳۸۵/۶/۱۷
از: کنار شومینه(!!!)
پیام: 182
 هووومک ! خوب بود !!
خوب بود ، ولی خیلی بلند بود ! ادامه هم داره ؟

آقا اسم ایشون رو درست بنویسین ! این اسامی بی ناموسی چیه به جای اسم ملت میذارین !
Prof_snape
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۲۳ ۲۲:۲۲  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۲۳ ۲۲:۲۲
عضویت از: ۱۳۸۵/۶/۷
از: تهران ، ...
پیام: 18
 من اومدم
ايول قشنگ بود يه وقت سرت نزنه ادامش نديا :proctor:
رامين
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۲۳ ۲۲:۰۳  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۲۳ ۲۲:۰۳
عضویت از: ۱۳۸۵/۳/۲
از:
پیام: 22
 Re: سلام. همون بماند بهتره نه؟؟
خو بود كير جون ، واقعا عال نوشتي .
D-Y-Z-2005
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۲۳ ۲۱:۳۹  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۲۳ ۲۱:۳۹
عضویت از: ۱۳۸۳/۱۱/۱۵
از: مریخ
پیام: 241
 سلام. همون بماند بهتره نه؟؟
کییرا جان به جان خودم یه ذره دیر کنی و شبیه من بشی تو نوشتن خودم آی دیت رو هک می کنم. شوخی موخی هم نداریم. اصلا دستی بنویسش بده من تایپش کنم برات دوباره برگردونم. قبوله؟؟
narenji
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۲۳ ۲۱:۱۴  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۲۳ ۲۱:۱۴
عضویت از: ۱۳۸۵/۶/۳
از: دریاچه ی سکوت
پیام: 62
 !!!
Vaaaaaaaaaaaai.......
Kheili khoob shod neveshti
mersi
shadmehr
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۲۳ ۲۱:۱۰  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۲۳ ۲۱:۱۰
عضویت از: ۱۳۸۵/۱/۲۳
از: آمپول می ترسم !!
پیام: 649
 $
ايولا ... خوبي مقاله ت اينه كه طولانيه .

هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.