هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مقاله‌ها :: کارگاه داستان‌نویسی :: داستان‌های غیر هری پاتری

پیشتازان 1 و اربابان مرگ- فصل 1


پیشتازان گروهی هستند که بسیار قدرتمندند و هری یک قدرتی منحصر به فرد دارند. آن ها بعد از آخرین نبرد خود و دومین مرگشان حالا که بازگشته اند قدرت تکلم خود را از دست داده اند و باید به دیدار اربابان مرگ بروند ...
به نام خدا
فصل اول : بازگشت یاران
هوای مه آلودی بود. خورشید در حال غروب بود. گویی که ابرها داشت می سوخت. نم نمی به رنگ خون می بارید، همین الآن بود که او کارش را تمام کرده بود. پسری با قدی نسبتأ کوتاه، عینکی مستطیل شکل و تقریباً با موی کم به طرف مرکز بارش این قطرات خونابه در حرکت بود. هر از گاهی اطراف را می پایید و یا بر روی زمین چهار دست و پا حرکت می کرد. اضطراب در چهره اش نمایان بود. ولی خود او هم علت اضطراب خود را نمی دانست ! دیگر نزدیک به محل جمع شدن خونابه شده بود که صدای مهیب یک انفجار از راه بسیار دوری آمد. آن پسر در جا روی زمین خوابید، دستهایش را از دوطرف باز کرد، چشمهایش را ثابت و بدون حرکت نگه داشت و رو به آسمان خیره شد ! عینکش به صد ها متر آن طرف تر پرت شد. در همین موقع یک گروه ظاهر شدند از افرادی با توانایی های متفاوت.
معین، که می توانست باتنه زدن و یا ضربه زدن به یک چیز آن را خرد کند. امیر که می توانست با نیشگون هایش گوشت افراد را بکند. پویان که می توانست با صدایش تن دشمن را بلرزاند (پویان با تمرکز بر روی هدفی که داشت فریاد می زد و کارش را انجام می داد ) پوریا که با داشتن مهارت سخنوری عالی می توانست با سیاست هر مشکلی را حل کن. آن پسر عینکی بلند شد و با یک سری حروف نا معلوم شروع به حرف زدن کرد (پرارتیو، آل منوتیوت پرستوریتوت، بلادنوس کودتانیون فلنگیچ، امرزسو شونگا منوتوس ))
در همین موقع پویان با فریاد مهیبی پاسخ آن پسر را داد (اتر لتیس ، مونوس، امارت سیبکارتنوین ، افراتونوت کمونی تورتینوت لمبیرز شکمنتولیاتوس ))
پوریا فقط گوش می داد و هیچ اعتراضی نمی کرد. تا این که بالاخره صدای یک انفجار دیگر آمد. پوریا بااخره حرف زد :
[1] هیچ کس حرف او را نفهمید به جز یک نفر، سلطان حروف، همان پسر عینکی، بعد حرفهای پوریا را به صورت زبانی آسان برای سایرین گفت، ولی سخنان پوریا خیلی سنگین بود !
پوریا ادامه داد : [2]
سلطان حرف باز هم حرف ها را برای دیگران ترجمه کرد. بالاخره انفجار سوم روی داد و بعد از 30 دقیقه که معین، پوریا،پویان و امیر از سلطان حروف دفاع می کردند و دور او دیواری دفاعی ساخته بودند، گروهی که لباس های افراد عصر حجر را پوشیده بودند با دیدگانی پر از ظن ظاهر شدند و در جایشان مکث کردند و نگاهی تردید آمیز و وحشیانه و پر از کینه به 5 شگفت انگیز انداختند. ولی هیچ حرکتی از خود نشان دادند، ناگهان معین متوجه یک تغییر رنگ در چشمان آن ها شد. چشمان آنها رو به سیاهی می رفت،سیاه سیاه
پوریا : سلطان، میخوام با هاشون حرف بزنم !
معین : هالو مونتولاتوسا تیکونا پوریا ؟
سلطان : تورفتانیموسیکار ناتریوزیشوس امنتیونیتم هانتورد وال بیلانتریوس بنتیوف
سلطان : الآن وقتش نیست !
پوریا هم در جواب فقط لبخندی زد و پاسخی نداد !
بالاخره مردها قدمی به سوی جلو برداشتند و نزدیک تر شدند. تا این که بالاخره پویان فریادی آرام کشید و آن 100 نفر را به آسمان ها فرستاد. از آن 100 نفر 50 نفر در هوا متلاشی شده و بقیه در اثر برخورد به زمین مردند. گروه دوم به زودی سر می رسیدند و پویان مشغول تنظیم تارهای صوتیش بود. این بار نوبت معین بود البته او به تنهایی اگر دوئل می کرد کشته می شد، به خاطر همین امیر هم ناخن هایش را تنظیم کرد.
جسد افراد کشته شده ی گروه اول به صورت مایعی سبز رنگ به گودال خونابه اضافه شد و رنگ آن را
تیره تر کرد.
در تمام این لحظات پوریا فقط نگاه می کرد و لبخند می زد، لبخندی موذیانه !
سلطان با صدایی مبهم دوباره شروع به حرف زدن کرد : مونتولاتیوسیشو مونتروتیزاکس افرولط
پوریا : من هم می خوام بدونم به اون پست فطرت ها چی میگی !
سلطان که ناگهان چهره اش صورتی شد و پوریا را از زدن حرفش پشیمان کرده بود فریاد زد : خفه شو !
پوریا خیلی شانس آورده بود که یکی از اعضای بدنش رو از دست نداده بود. چون که سایر افراد معتقد بودند وقتی رنگ صورت سلطان صورتی میشه یعنی [3] !
صدای انفجاری مهیب آمد و افراد شگفت انگیز را ترساند، در پی آن صدای مهیب صدای جیغی کوتاه و بم آمد و بعد از آن هزاران نفر تشکیل شده از جادوگران، مردان تبر به دست، مردان عصر حجر و زنان جنگلی ظاهر شدند. هر 5 دقیقه ای که می گذشت گروه دیگری ظاهر می شدند. وقتی تعداد نفرات دشمن به حدی رسید که پایان آن ارتش سیاه سیاه بود، معین اولین حرکت خود را آغاز کرد که با جنبش 100 ها زن جنگلی
رو به رو شد. آن ها با یک کش و قوس آمدن معین به طرفی پرت شدند و مردان عصر حجر را له کردند. به محض انجام شدن این کشتار 100 نفر دیگر از آسمان رسیدند. معین به سرعت حرکت می کرد و افرادی را که در سر راهش بودند یا له می کرد، یا از وسط نصف می کرد یا به روی دیگران پرت می کرد. کم کم فرود آمدن دشمنان از آسمان با سرعت بیشتری انجام می شد. ناگهان معین به عقب برگشت و دید که محاصره شده است ولی به راه خود ادامه داد، فقط با سرعت کمتر ! سلطان فریاد زد : مونوتراتولتورات و با صدایی بلند تر فریاد زد [4] امیر بعد از این سخن سلطان ناخن هایش را دراز کرد و افرادی را که قصد حمله از پشت به معین را داشتند سوراخ سوراخ کرد.
بعد از گذشت 50 دقیقه ی طاقت فرسا و در کمال سکوت پوریا حرفی زد : من محاسباتم رو انجام دادم، به ازای کشته شدن هر 5 نفر 34 نفر از آسمان فرو می ریزند. سلطان حروف با خواندن چیزی زیر لب آهنی به تن معین کرد از همان راه دور. معین حالا بر گشته بود و دشمنان را تکه تکه می کرد و یا آن ها را فوت می کرد. هیچ جسدی روی زمین نمی ماند و فقط مایع بز رنگ حاصل می شد که به سمت گودال در راه بود. دشمنان سعی می کردند جلوی این جریان را بگیرند ولی پویان نمی گذاشت. او با فریادهایش به این جریان سرعت می بخشید.
معین کم کم داشت محاصره می شد و امیر هم داشت زیر دشمنان می ماند ولی با فریادی دیگر از پویان، امیر از شر دشمنانش راحت شد. با این فریاد آسمان گونه ای به نظر می رسید که انگار فاصله ی بین ابرها کمتر شده است. سلطان بار دیگر با حروفی که ادا می کرد از پویان فریادی دیگر را طلب کرد. بعد از 3 فریاد تعداد افرادی که از آسمان فرود می آمدند و یا روی زمین می ریختند کمتر شد. دشمنانی که می آمدند دارای بدن هایی ورزیده و اکثراً دارای سلاح خنجر جادویی بودند. همه ی آن ها خونخوار بودند و لباسهایی از جنس خون منجمد شده به تن داشتند. چشمهایشان مردمک نداشت و پوستشان بی رنگ بی رنگ بود. مانند مردگانی که دوباره زنده شده باشند. وقتی می مردند به شکل یک تکه گوشت سفید در می آمدند. و بعد از آن سبز شده و آب می شدند و بهسمت گودال خونابه می رفتند.
پویان بعد از خوردن مایعی که سلطان به او داد صدایش بهبود یافت و بار دیگر فریادی از سر کینه و نفرت و خشم کشید. بعد از آخرین فریاد پویان دیگر کسی از آسمان نیامد. تقریبا دشمنان رو به نابودی بودند که یک چیز بسیار بزرگ و به رنگ خون از آسمان افتاد. پوریا که خیلی فضول بود می خواست بداند که آن چیست و به طرف آن رفت ولی این بار سلطان دستش را محکم گرفت و او را به طرفی پرت کرد. صدای خرد شدن استخوان هایش آمد. سلطان دارای استخوان هایی از جنس فولاد بود ولی بر خلاف استخوان های فولادیش توان مبارزه با دشمن با تعداد زیاد را نداشت. ناگهان آن بسته تکانی خورد و به شکل انسانی 10 برابر سلطان در آمد. شلاقی در یکی از دست هایش و خنجری بلند که نوک آن سبز بود در دست دیگرش بود. او به طرف سلطان رفت. پویان می خواست فریاد بکشد اما صدایش در نمی آمد. معین می خواست به سمت او حمله کند اما بدنش خشک شده بود. امیر می خواست ناخن هایش را به سمت او پرتاب کند اما ناخنی بر روی انگشتانش نداشت. پوریا هم که در تمام مدت نگاه می کرد و می خندید، چشمانش قفل شده بودند ولبانش دوخته شده بودند.
دشمنان پودر شده بودند و به گودال اضافه شده بودند!
آن غول که بدنش از جنس خار بود، جای چشمانش گلوله ای آتشین بود، جای موهایش مارهایی بودند که به سمت بالا در حرکت بودند، مارهار از درون سرش بیرون می آمدند. پا نداشت و روی هوا حرکت می کرد. دشتانش بسیار کوتاه بودند و مانند چنگکی بودند که به نظر می رسید هر لحظه رها می شوند و همه را
می بلعند. لباسی بر تنش نبود و برهنه بود، ولی معلوم نبود که از چه جنسیتی است. صورتش به طرز عجیبی زیبا و معصوم بود.
به سلطان نزدیک شده بود.سلطان با سرعت هر چه تمام تر به طرف آن غول رفت وبه بدن او وارد شده بود...
هوای مرطوبی است ، پشیمانم از تمام کارهایی که کردم، پشیمانم که اینجا آمدم، پشیمانم از این که سلطان شدم، پشیمانم از این که آن قرارداد را امضا کردم، پریشانم که کمک خواست، پشیمانم که می خواستم دوباره قدرتمند شوم، پشیمانم .... ، پشیمانم، .... پشیمانم،پشیمانم، پشیمانم .......................................
دررون قلبهایم آتشی را احساس می کنم که دارد می سوزانتم. می ترسم. نمی خواهم بمیرم. وحشت دارم. احساس می کنم جمجمه ام دراد تکه تکه می شود و کرم هایی دارند از خود با آن پذیرایی می کنند، وحشت دارم، وحشت دارم، ترسناک است، هوا تاریک می شود و بعد از چند لحظه روشن می شود، به این گونه روشنایی عادت ندارم ....
بر روی سطحی زبر و به رنگ خون خوابیده ام، احساس می کنم الآن استخوان هایم خرد می شوند. کسی مرا صدا می زند، با کلماتی مبهم ، نمی فهمم چه می گوید. اینجا دنیایی دیگر است. دنیای [5] !
به طرف جایی پر از مایع سبز پرت می شوم. دیگر آن احساس ها را ندارم. احساس می کنم دارم قدرتمند
می شوم. قدرتمند ترین فرد دنیا، بدنم سنگین تر شده و محاصره شده ام ، دنیا جور دیگری است ! یاران باز
می گردند .....
یادداشت ها
  1. تا دقایقی دیگه، انفجار سوم، و برگشتن یارای ما ازاون غار، و جنگی که برای اثبات لیاقتمون به آنها اتفاق خواهد افتاد !
  2. شاید اینبار بتونیم، لیاتمونو ثابت کنیم، بعد از صد میلیون سال که خوابیده بودیم و نیروهامونو تقویت می کردیم .
  3. خداحافظ عضو عزیز بدنم
  4. امیر
  5. رمبی بزرگ
قبلی « داستان هاي هري پاتري - قسمت چهارم افسانه ی هفت - قسمت دوم » بعدی
API: RSS | RDF | ATOM
جادوگران®
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم
فرستنده شاخه
فاطمه خانوم
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۱۰/۱۱ ۱۶:۳۹  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۱۰/۱۱ ۱۶:۳۹
عضویت از: ۱۳۸۵/۷/۲۵
از: ناکجا اباد
پیام: 173
 ?????خوب بود؟؟؟؟؟
خیلی خوب بود!!!! ولی....ولی....ولی....
ولی خیلی زیاد بود و من به زور خودم رو کنترل کردم تا بشینم و تا اخرش بخونم!!!
مرسی
ویکتور12کرام
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۱۰/۱۰ ۱۷:۲۸  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۱۰/۱۰ ۱۷:۲۸
عضویت از: ۱۳۸۵/۸/۲۲
از: مدرسه دورمشترانگ (بلغارستان)
پیام: 506
 هوم
خوبه خسته نباشی عزیز

هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.