هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مقاله‌ها :: کارگاه داستان‌نویسی

ر.ا.ب 2.


سوروس اسنیپ همان طور که در محوطه ی قلعه قدم برمی داشت و به سوی دربازه های وروردی می رفت ، می توانست چهره ی خوشحال لرد سیاه را وقتی به او خبر این را می داد که دامبلدور را تا حدودی نرم کرده است ، مجسم کند......
فصل دوم _خبرهای غیر منتظره
 
سوروس اسنیپ همان طور که در محوطه ی قلعه قدم برمی داشت و به سوی دربازه های وروردی می رفت ، می توانست چهره ی خوشحال لرد سیاه را وقتی به او خبر این را می داد که دامبلدور را تا حدودی نرم کرده است ، مجسم کند. او به هیچ وجه قصد نداشت به او بگوید که چه اطلاعاتی را برای دامبلدور فاش کرده است و در هر حال بعید می دانست که او چیزی بپرسد . لرد سیاه به جزئیات اهمیت نمی داد. همان طور که شاد و سرخوش از کنار درختان جنگل ممنوع می گذشت و به صدای باد که در درختان می پیچید گوش می داد ، لبخندی بر لبش نشست . اما لحظه ای بعد لبخند با حالتی از تشویش از روی چهره اش پاک شد .  چیزی او را صدا می زد .
 سرجایش میخکوب شد . چوبدستی اش را در آورد و دوباره گوش داد . صدایی گفت :
 
_سوروس اونو بذار کنار !
و نیرویی نامرئی چوبدستی اش را کنار زد . از ورای تاریکی و مه داخل درختان شخص شنل پوشی را دیدکه با اشاره ی دست او را فرا می خواند. سوروس به دنبال او به درون جنگل رفت و شخص شنل پوش چند قدمی جلوتر او را دعوت به نشستن رو یک کنده ی افتاده ی درخت کرد . سوروس روی آن نشست و به زنی جدی نگاه کرد که همان لحظه کلاه شنلش را برداشته بود . موهای سیاهش را بالای سرش دم اسبی کرده بود و دنباله آن به شانه اش نمی رسید . چشمان قهوهای رنگش را تنگ کرده بود و یکی از ابروهای کشیده اش را بالا انداخته و با چنان عصبانیتی به سوروس نگاه می که او فورا جبهه گرفت و گفت :
 
_هیچ معلمه این وقت شب اینجا چی کار می کنی ؟
 
زن که رزینا بالتمور نام داشت گفت :
_این دقیقا همون چیزیه که برای پرسیدنش به اینجا آمدم !
 
سوروس با لحن تمسخر آمیزی گفت :
_پس زیادی خودتو به زحمت انداختی ، چون به تو مربوط نیست ! منو باش فکر کردم اومدی به پدرخونده ی عزیزت سر بزنی !
رزینا به تندی گفت :
_اون پدر خونده ی من نیست ... اون فقط ... فقط برای یه مدت کوتاهی ازم مراقبت کرده...
_جالبه ! اون حاضره به خاطر تو جونشو به خطر بندازه و تو اینقدر نسبت به اون بی عاطفه ای !
 
_موضوع بحث رو عوض نکن ! تو امشب با دامبلدور قرار داشتی . برای چی ؟_از کجا فهمیدی من دارم میام اینجا ؟_دنبالت کردم ..
.
_شغل جدیدت رو تبریک می گم ... باورم نم شه که این قدر بی کار بودی که دنبال مردم را می افتی !
_داری از جواب دادن تفره می ری چرا اومدی اینجا ؟
سوروس با بی حوصلگی گفت :
_گفتم که به تو مر بوط نیست !
 
_اگر تو داری به لردسیاه خیانت می کنی به من مربوط می شه . من هرگز همچین اجازه ای رو بهت نمی دم ...
 
سوروس با خشم از جایش برخاست و به میان حرف او دوید :
 
_چه طور جرأت می کنی همچین تهمتی رو بزنی در حالی که اگر به خاطر تو نبود من اصلا پام به اینجا کشیده نمی شد . اگر نقشه ماموریت تو خراب نمی شد او هرگز فکر نمی کرد که یه جاسوس  داره و منو اعزام نمی کرد که برای دامبلدور نقش بازی کنم تا شاید بتوانم بفهمم اون فرد کیه ؟ من جونتو نجات دادم تو باید متشکر باشی.
رزینا ابروهایش را بالا برد و با تعجب گفت :
 
_لرد سیاه تو رو برای جاسوسی فرستاده ؟
_قراره که من به عنوان جاسوس پیش دامبلدور مستقر شم .
لحظه ای سکوت برقرار شد و سوروس همچنان به رزینا چشم غره می رفت ولی او اصلا حواسش نبود با صدای ضعیفی به تلخی گفت :
_پس چرا به من نگفت ؟ اون همیشه همه چیز رو با درمیون می گذاشت ؟!
سوروس که عصبانی بود با بی رحمی گفت :
_فکر نمی کنم لردسیاه نقشه هاشو با کسانی که می خواد بکشه در میون بگذاره.!
رزینا به سرعت حالتش عوض شد و با کج خلقی همیشگی اش جواب داد :
 
_منظورت از این چرت و پرت ها چیه ؟ اول  ادعا می کنی جون منو نجات دادی و بعد یه جوری حرف می زنی انگار لرد سیاه می خواد منو بکشه ؟
_من نقشه ای رو بر هم زدم که نقشه ی مرگ تو بو د !
 
رزیناچشمانش را در حدقه گرداندوگفت :
 
_نکنه خواب دیدی ؟ همچین نقشه ای وجود نداشته !
 
_چرا وجود داشت ! یادته چند شب پیش که دامبلدور دوان دوان خودشو به تو رسوند و مانع از ورودت به خانه ی کاراگاهی شد که به دستور کشتنش به اونجا رفته بود ی ؟
 _خب،این چه ربطی داره ؟
_می شه برای من تعریف کنی که دقیقا چی شد ؟
رزینا نگاه عاقل اندر سفیهی به او کرد ووقتی دریافت که او شوخی نمی کند با بی میلی گفت :
_چند روز پیش لرد سیاه منو احضار کرد و از من خواست که یکی از کارگاههایی رو نابود کنم که مدت زیادی بود برای ما مشکل ایجاد می کرد .وباید بگم ،سوروس ، که این به هیچ وجه تازگی نداشت و عجیب نبود . خونه جای خیلی پرتی بود و وسط یه دره بی آب و علف بود که به نظر من جای احمقانه ای برای زندگی بوده . خلاصه من هنوز وارد اونجا نشده بودم که آلبو...منظورم دامبلدوره یک هو جلوم سبز شد و به زور منو از خونه دور کرد و مزخرفاتی رو درباره ی این مطلب گفت که من با وارد شدن به اون خونه می مردم ونمی دونم اینکه بهتره با او برم چون می تونه ازم محافظت کنه .
 
دستش را به حالت سرسری در هوا تکان داد وگفت :
_همون چیزهایی که همیشه می گه ! منم بهش گفتم که بهش احتیاج ندارم ولی اون اصرار داشت که باهاش برم و من تا به حال اونو اینقدر آشفته ندیده بودم . حالا اگر روی مغز تو کار کرده و به فکرت زده که جون من در خطره ، تعجبی نداره !
_با این که با تمام وجود از این حرف متأسفم باید بگم که دامبلدور چیزی جز حقیقت به تو نگفته
.
رزینا دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید ولی سوروس پیش دستی کرد و گفت :
_نه ، گوش کن ! اون شب ماه کامل بود درسته ؟
_آره ، ولی...
_تو فاینر گری بک رو مشناسی ؟
 
_آره ، ولی این چه ربطی ...
_کسی که توی اون خونه انتظارت رو می کشیده فاینر گری بک بوده نه کاراگاه وزارت سحر و جادو
.
او از حیرت رزینا استفاده کرد و ادامه داد :
_اون به دستور لرد سیاه در اونجا مستقر شده بود و قرار بود با ورود تو یه مرگ خوار در رو روت قفل کنه تا گری بک حسابت رو برسه . باید بگم کار زیرکانه ای بوده چون در اون صورت می توانسته وانمود کنه که تو برای دیدن گری بک زمان نامناسبی رو انتخاب کرده بودی و مرگ دلخراشت رو تسلیت بگه .
 
سکوت بین آن دو برقرار شد و بعد رزینا گفت :
_تو دیوانه شدی ! لرد سیاه این کار رو با من نمی کنه اون به من می گه که من بهترین مرگ خوارشم . دلیلی نداره ... کی اینا رو بهت گفته ؟
_بلاتریکس و خواهرش داشتند در این باره حرف می زدند که به علت شانس خوب تو من از اون جا رد شدم . و به دامبلدور ماجرا رو گفتم .
_چرا به اون ؟ چرا خودت نیامدی ؟
_یادت رفت که یه مرگ خوار اونجا مستقر بوده ؟! من دلم نمی خواست به لرد سیاه اطلاع بدن که من نقشه هاشو به هم می زنم . و از اونجا که هیچ دوستی نداری و تنها خیشاوند تو که من می شناختم که به بود و نبودت اهمیت دامبلدور بود به اون گزارش دادم .
رزینا به آرامی پرسید :
_چرا سوروس؟ آخه چرا ؟
سوروس که یواش یواش داشت از کوره در می رفت گفت :
_ من جونت رو نجات دادم و تو می پرسی چرا ؟ لردسیاه فکر می کنه که یه جاسوس طرف دامبلدور داره و من مجبورم برای لو نرفتن خودم به این کار مزخرف تن در بدم و تو می پرسی چرا ؟ چقدر نمک نشناس !
رزینا به چشمان سوروس نگاه کرد و با لحن زهر آگینی گفت :
_نه ، سوروس ، چرا تو باید این قدر احمق باشی و فکر کنی که من این حرفا رو باور می کنم ..
.
سوروس لحظه ای با ناباوری به او نگاه کرد و بعد به نرمی گفت :
 
_می دونی مشکلت چیه ؟ تو نمی خوای چشماتو باز کنی و حقیقت رو ببینی ! لرد سیاه اون کسی که تو فکر می کنی نیست . چرا نمی خوای اینو بفهمی ؟ اون ، اون فرشته ی مهربونی که تو ازش ساختی نیست . اون نه به تو رحم می کنه نه به من !اون فقط به خودش فکر می کنه وقتشه که بیدار شی و واقعیت رو جلوی چشمت ببینی ! من نمی دونم که اون چرا می خواست تو رو بکشه ولی می دونم که اگر تو بخوای توی رویای شیرینت بمونی به زودی سرتو به باد می دی و دفعه بعد من نجاتت نمی دم !
و قبل از اینکه رزینا بتوابد حرف دیگری بزند ، رویش را برگرداند و در تاریکی ناپدید شد .    
قبلی « ر.ا.ب و حدسهایی درمورد این شخصیت باران » بعدی
API: RSS | RDF | ATOM
جادوگران®
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم
فرستنده شاخه
A_M_IT2005
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۶/۱/۱۱ ۱:۱۰  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۶/۱/۱۱ ۱:۱۰
عضویت از: ۱۳۸۵/۱۰/۱۹
از: کافه هاگزهد
پیام: 494
 Re: ر.ا.ب 2.
چقدر دیر به دیر ادامه میدی.
کلا یادم رفته بود ماجرا رو.
ادامه ...

هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.