هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مقاله‌ها :: کارگاه داستان‌نویسی

ر.ا.ب - فصل 4


در خانه با صدای تقی باز شد و رزینا به سرعت با چوبدستی آماده وارد شد و در را بست . در خانه ی آرماندا بلک یا تونکس آثار درگیری به چشم می خورد . پنچره شکسته بود . تکه هایی از سقف ریخته بود و خورده های لوسر شکسته زمین را فرش کرده بود . .....
فصل چهارم - قاتل جعلی

در خانه با صدای تقی باز شد و رزینا به سرعت با چوبدستی آماده وارد شد و در را بست. در خانه ی آرماندا بلک یا تونکس آثار درگیری به چشم می خورد. پنچره شکسته بود. تکه هایی از سقف ریخته بود و خورده های لوسر شکسته زمین را فرش کرده بود. رزینا آب دهانش را قورت داد و به طرف هال رفت از چیزی که آنجا می یافت وحشت داشت ولی باید مطمئن می شد. از پیچ راهرو که گذشت به هالی رسید که تمام وسایل آن یا شکسته یا تکه پاره شده بود و درست در کنار صندلی افتاده و میز برگشته

رزینا نفسش را در سینه حبس کرد، جنازه ی بهترین دوستش قرار داشت. چشمان آبی اش باز مانده بود واز دهانش خون بروی موهای بورش می چکید.

رزینا کنار او زانو زد. می دانست که هر لحظه ممکن است کاراگاهها از راه برسند ولی او نمی خواست برود. می خواست الستور مودی را بیابد و او را همانجا بکشد. مهم نبود که بعد از آن دستگیر  یا کشته شود. در آن لحظه هیچ چیز برایش مهم نبود. به اطراف اتاق نگاه کرد و پشت دیوار جلو آمده ای خود را پنهان کرد. از پشت به دیوار تکیه داد و به صداهای بیرون گوش سپرد.  می خواست همان جا پنهان شود تا کاراگاهها بیایند. او به آن احمق های بی سروپا نشان می داد با چه کسی طرف هستند. چه طور مودی به خودش این اجازه را داده بود که ... این غیر قابل تحمل بود .

حالا وقتی تد تونکس بی چاره با نیمفادورای کوچلو از مسافرت باز می گشتند چه می کردند؟ این اصلا انصاف نبود. رزینا باید این افراد را به سزای عملشان می رساند او باید ... ولی نور قرمز رنگی که چشم او را زد رشته ی افکارش را پاره کرد چراکه شی نورانی اندکی جلوتر روی زمین افتاده بود. رزینا اشکهایش را پاک کرد و جلوتر رفت و یک دانه ریز یاقوت قرمز را یافت که بی نهایت آشنا به نظر می رسید . به اطراف نگاه کرد و با تعداد بیشتری از آنها مواجه شد گویی گردنبند یا دستبند کسی پاره شده بود . چند تا را برداشت و از نزدیک به آنها نگاه کرد. قلبش در سینه فرو ریخت چرا که آن ها را شناخته بود . ولی قبل از اینکه بتواند فکر دیگری بکند در خانه با صدای بلند باز شد .او به پشت دیوارش پناه برد . واز آینه ی رو به رویش سه  مرد را که مودی در میانشان بود هنگام ورود دید. هجوم نفرتی را در وجودش حس کرد ولی گویی دیدن آن دستبند پاره او را به خود آورده بود و از فکر حمله گذشته بود.مودی گفت:

- من نمی خواستم بکشمش ...دختره مثل اینکه دیوونه شده بود و فکر می کرد من قصد جون خانواده اش رو دارم ...ما داشتیم با هم دوئل می کردیم ولی یه دفعه کنترلشو از دست داد و سرش محکم خورد به میز ...

 بارتیموس کراوچ به ماینعه ی بدن بی جان آدروماندا پرداخت و گفت :

- سرش خورد به میز ؟ ... کی بهت اطلاع داد که اون مرگ خواره ؟

- یه نامه روی میز کارم بود . نگفته بود از کیه. من اومدم که باهاش حرف بزنم ولی مثل اینکه بهش اطلاع داده بودن چون به من حمله کرد ...

 مرد سوم که ناشناس بود گفت :

- من شوهرشو میشناسم اون یه ماگله ! برام عجیبه که خودش مرگخوار بوده .

کراوچ با لحن تلخی گفت :

- این دلیل نمی شه ... این فقط می توانسته ظاهر قضیه باشه. مرگ خوارها برای حفظ ظاهر همه کار می کنن . بهتره بریم به اتاقا یه نگاهی بندازیم.

 رزینا که دستپاچه شده بود . به آرامی خود را به دری که در روبه رویش قرار داشت رساند . و از پنجره ی اتاق به آرامی بیرون رفت .  خود را به سرعت به وسط حیاط رساند و غیب کرد . وقتی در کنار رودخانه ای دوباره ظاهر شد هنوز مضطرب بود و دانه های دستبند را دردست داشت . به آنها نگاه کرد و صدای بالاتریکس در گوشش طنین افکند :

- رودلفوس اونو باری روز تولدم بهم داده!

ولی چیزی که نمی فهمید این بود که دستبند پاره‌ی او در خانه‌ی خواهری که سالها بود یکدیگر را ندیده بودند چه می کرد؟ یعنی این احتمال وجود داشت که او در هنگام مرگ آدروماندادر آن خانه حضور داشته بود یا اینکه آدروماندا به سادگی دستبندی مانند او داشت که پاره شده بود. در هر حال برای پاسخ این سئوال ها نیاز به هم فکری داشت و نتها کسی که برای این کار به نظرش می رسید سوروس اسنیپ بود بنابراین از عرض خیابان گذشت ودر خیانانهای باریک به دنبال بن بست اسپینرز گشت . محکم بر در خانه ی او کوبید و اینقدر ادامه داد تا سوروس در ارا باز کرد:

_خوشحال می شم اگر بدون از پا در آوردن پاشنه ی در بهم سر بزنی !

_من باید باهات صحبت کنم .

 وبدون دعوت داخل شد و خود را به هال تاریک خانه رساند به فضای آشنای میزهای زوار در رفته و کتابخانه ی سراسری نگاهی کرد و خودش را روی صندلی راحتی انداخت .

- فکر نمی کنم دعوت قبلی داشته باشی . در عجبم که چه طوری به خودت جسارتشو دادی که..

.رزینا حرف او را قطع کرد:

- با چیزهای که تو فکر نمی کنی ،سوروس،میشه به اندازه ی گیلدروی لاکهارت کتاب نوشت!

- من علاقه ای ندارم که افرادی که منو خائن می پندارم توی خونم راه بدم .

رزینا که تازه فهمیده بود او از چه چیزی دلگیر است گفت :

- بس کن سوروس تو که می دونی من این فکر رو نمی کنم وگرنه برای چی باید بیام اینجا و حالتو بپرسم ؟

 سوروس خود را روی صنلی جلوی او انداخت و گفت :

 - هم من و هم تو خوب می دونیم که تو برای احوال پرسی اینجا نیامدی پس بگو این چه درخواستیه که از من داری و تا این حد فوریه که حاضر شدی به خاطرش غرورت رو زیر پا بگذاری و بیای منت کشی ؟؟؟

رزینا جواب تند و تیزش را فرو خورد و گفت :

- بیا از ین بحث ها بگذریم . همه اشتباه می کنن ولی حدس بزن امروز چی شد ...

او ماجرارا برای سوروس تعریف کرد . وحداکثر سعی اش را به خرج داد که موقع توصیف موقعیت آددروماندا زیر گریه نزند . سوروس که خیلی مشتاق به نظر می رسید . دانه های یاقوت را از او گرفت و وارسی کرد .

- من فکر نمی کنم آدروماندا از اینا داشته ... یاقوت کم یابیه ...

- ولی ممکنه ...

- حدسی که من می زنم اینه که بلاتریکس مالک حقیقی اینهاست ..

ودانه ها را به او برگرداند . رزینا پافشاری کرد :

- ولی ... آخه ، اونا باهم رابطه نداشتن اون انجا چی کار می کرده ؟

سوروس لحظه ای در فکر فرو رفت و چشمان سیاهش را تنگ کرد وبعد مرموزانه پرسید :

- تو که با آدروماندا قرار نداشتی ؟ یا احتمال این نبود که به اونجا بری ؟

- نه ! فرضا هم داشتم که چی ؟

- در اون صورت می شد گفت که هدف اصلی تو بودی!

- نه این ممکن نیست چون به مودی گفته بودن بیاد دنبال اون ...

- کی بهت گفت که آدروماندا مرده و می تونی بری خونه رو بگردی ؟

- کارکاروف .

 سوروس لبهایش را گزید و گفت :

- من احتمال می دم که هدف اصلی ماجرا خود تو بودی نه آدوماندا !

رزینا پوزخند زد و با لحن تمسخر آمیزی گفت :

- و این چه ربطی داره به بلاتریکس ؟ در ضمن تو کی رو می شناسی که بخواد منو بکشه ؟

- می تونه خیلی ربطها داشته باشه . در ضن من که بهت درباره ی لردسیاه گفتم ...

- آه... سوروس ، تو رو خدا اون مسخره بازی ها رو شروع نکن اینا هیچ ربطی به هم نداره !

- باشه ولی اگر می خوایی کورکورانه عمل کنی مسئله ای نیست . ولی فکر می کنی کی بوده که اون نامه رو برای مودی نوشته ...

- نمی دونم ولی مطمئنم که لردسیاه نبوده . اگر اون می خواست من و بکشه نیاز به کشتن آدروماندا نداشت منو با یه طلسم می کشت .

و دست به سینه نشت و با عصبانیت به سوروس نگاه کرد که اصلا به او نگاه نمی کرد و هنوز مشغول فکر کردن بود :

- البته ممکنه که حضور بلاتریکس اونجا اتفاقی بوده . یا شاید می خواسته از خواهرش دفاع کنه .

- من هم همین احتمال رو می دم . به نظر من ممکنه که اعضای محفل به اون شک کرده باشن و برای مودی نامه نوشته باشن .

- دلیلی نداره که اعضای محفل اسمشونو پنهان کنن . به نظر من این کار یکی از فامیلها و یا افراد طرف ما بوده.

- ولی کشتن اون هیچ فایده ای نداشته ! اون اصلا وارد سیاست نمی شد .

سوروس بالاخره به او نگاه کرد و گفت :

- این همون دلیلیه که من فکر می کنم هدف اصلی خودش نبوده .

- اصلا شاید هدف اصلی بلاتریکس بوده اونا اون شب قرار داشتن و کسی اطلاع داده بوده شاید این همون جاسوسیه که ماموریت منو لو داد . بالاتریکس می توانسته دشمنای زیادی داشته باشه ...

او از شدت هیجان رو صندلی اش نیم خیز شد ولی سوروس چشمانش را در حدقه گرداند و به سردی گفت :

- تو فراموش کردی که اون جاسوس من بودم که ماموریت تورو لو داد ...

- اوه ...

و با ناراحتی به صندلی اش تکیه داد. سوروس متفکرانه گفت :

- بیا بلاتریکس رو فراموش کنیم تو دشمنی رو برای آدروماندا می شناسی ؟

- تا اونجایی که من می دونم نه ! گرچه خانوادش ازش متنفرن ولی فکر نکنم که مرگشو بخوان ...

- صبرکن ببینم ... نکنه تو رو انجا فرستاده بودن که با کاراگاهها روبه رو بشی ؟

- کی این کارو کرده ؟ کارکاروف ؟ آخه چه سودی برای اون داره ؟ احتمال اینکه کارکاروف بخواد منو بکشه اونقدره که انگار دامبلدور قصد این کارو بکنه ....

 با این حرف هردو ساکت شدند تا اینکه رزینا سکوت را شکست و گفت :

- خب من دیگه باید برم ولی اگر سرنخی به نظرت اومد بهم بگو .

و از جایش بلند شد . سوروس نیز ایستاد.رزینا لبخند تلخی زد وچیزی که ته دلش مانده بود گفت :

- من افراد زیادی رو توی زندگی ام دوست نداشتم شاید دو یا سه نفر و آدروماندا توی اون لیست کوتاه جا می گرفت ... من باید بفهمم کی این کارو کرده ... من باید انتقامش رو بگیرم ... وبی اختیار قطرهای اشک روی گونه هایش چکید. جلو رفت و دستش را دور گردن سوروس حلقه کرد و شروع به گریه کرد . سوروس به دلیل تعجب یا هر چیز دیگری که خودش می دانست هیچ عکس العملی نشان نداد .

قبلی « هری پاتر و زندانیان تالار ------ فصل دوم! دراکو و مالفوی و راز نهفته!(فصل دوم) » بعدی
API: RSS | RDF | ATOM
جادوگران®
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم
فرستنده شاخه

هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.