هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مقاله‌ها :: کارگاه داستان‌نویسی

هری پاتر و لرد سیاه - فصل شانزدهم


Harry Potter and the Dark Lord
این داستان در ادامه ی کتاب هری پاتر و شاهزاده ی دورگه نوشته شده است.
هری پاتر لرد سیاه
فصل شانزدهم: برگشت به هاگوارتز

هري به اتاقش رسید . وارد اتاقش شد چمدانش را برداشت دقت کرد که همه چیز را برداشته باشد . سریع چمدانش را در دست گرفت و از اتاقش خارج شد . پیش آقاي ویزلی رفت . آقاي ویزلی کنار شومینه ایستاده بود هري به طرف او رفت آقاي ویزلی گفت: " خوب هري . اول باید بریم پناهگاه بعدش تو میري به هاگوارتز" هري گفت: " ولی ... نمیشه الان یکراست برم هاگوارتز ؟ " آقاي ویزلی گفت: " نه هري تو باید بیاي خونه ي ما . مولی گفته تو رو یکراست بیارم پناهگاه " هري گفت: " اوه . باشه یک لحظه صبر کنید ..." هري پیش تام رفت و پول کرایه اتاق را داد. برگشت و گفت: " نمیشه بوسیله غیب شدن بریم؟ " آقاي ویزلی گفت: " نه . بوسیله غیب شدن نریم بهتره " هري گفت: " چرا ؟ من که کاملا بلدم " آقاي ویزلی جواب داد: " نه . اولا درسته که بلدي اما چون گواهینامه غیب شدن نگرفتی بهتره این کار رو نکنی چون اگر مشکلی پیش بیاید باید جریمه ي سختی رو بپردازي ."

آقاي ویزلی به هري نگاه کرد . منتظر بود که اگر هري حرفی دارد بزند. وقتی دید هري حرفی نزد ادامه داد: " دوما هري . تو هنوز وارد نیستی ممکنه تو رو بدزدند ! " هري در حالی که می خندید پرسید: " چی ؟ " آقاي ویزلی دوباره تکرار کرد: " ممکنه بدزدنت " هري گفت: " اما چه ربطی به غیب شدن داره؟ " آقاي ویزلی گفت: " منظورم این بود که ممکنه تو رو وسط راه بدزدند " هري هنوزم متوجه نشده بود آقاي ویزلی چه می گوید از او پرسید: " مگه ممکنه؟ " آقاي ویزلی گفت: " آره هري . یکی از کاراي اسمش رو نبر دزدیدن آدما در زمان غیب شدن هست . وقتی کسی غیب میشه قبل از اینکه به مقصدش برسه از یه راهی عبور میکنه . مثل همین راه بخاري هاي خودمون که قبل از اینکه برسی از یه جاي پر پیچ و خم عبور میکنی ."

هري که مشتاق شده بود پرسید: " خب چی میشه مگه؟ " آقاي ویزلی جواب داد : " چیزي نمیشه . اما اسمش رو نبر و مرگ خوارها می تونند انسان رو در راه غیب شدن بدزدند . یعنی چجوري بگم . مسیرشون رو منحرف میکنند یعنی مثلا یک نفر غیب میشه تا صد متر جلوتر ظاهر بشه اما هیچوقت اونجا ظاهر نمیشه" هري گفت: " پس چی میشه؟ " آقاي ویزلی جواب داد: " اون طرف یکراست بعد از غیب شدن میره پیش اسمش رو نبر. حتی خود طرف هم در طول مسیر نمی فهمه که مسیرش عوض شده یه دفعه چشم باز می کنه میبینه جلوي اسمش رو نبره "

هري کمی از غیب شدن ترسیده بود، آقاي ویزلی دوباره گفت: " اوه داره دیر میشه بهتره سریع تر حرکت کنیم درون بخاري آتش روشن بود نیازي نبود آتش درست کند . او مقداري گرد فلو به درون آتش ریخت آتش به رنگ سبز در آمد هري قبل از اینکه به درون آتش بپرد از آقاي ویزلی پرسید: " امکان داره آدم رو در راهی که بین بخاري ها هست هم بدزدند منظورم اینه که..." آقاي ویزلی گفت: " فهمیدم منظورت چیه . باید بگم آره . اما تا به حال ندیدم اسمش رو نبر چنین کاري بکند "

هري از آقاي ویزلی تشکر کرد و کلمه ي پناهگاه را بر زبان آورد آقاي ویزلی قبل از اینکه هري در آتش بپرد به او گفت: " به مولی بگو من رفتم وزارتخانه " هري هم سري تکان داد و در آتش پرید هري به سرعت از راه پر پیچ و خمی گذشت و بعد از چند لحظه با سر روي زمین پناهگاه افتاد . صداي جیغ خانم ویزلی آمد . او درحالی که داشت به هري کمک می کرد تا بلند بشود گفت: " اوه هري . خیلی نگران بودم . باورم نمیشه فلوریش و بلوتس را کشته باشند . بعد از شنیدن این خبر به آرتور گفتم سریع بیاد دنبالت" بعد به سر و وضع هري نگاه کرد و پرسید: " تو که چیزیت نشده ؟ " هري گفت: " نه " خانم ویزلی گفت: " تو نیاز به استراحت داري . راستی چرا آرتور نیومد ؟ " هري گفت: " رفت وزارتخانه "

خانم ویزلی سري تکان داد و هري را به اتاق رون فرستاد هري سریع به اتاق رفت چمدانش را باز کرد کتاب برترین افسونهاي سیاه را در آورد و شروع به خواندن آن کرد. اسم نویسنده کتاب اصلا نوشته نشده بود اما هري وقتی براي فکر کردن در مورد نویسنده نداشت . هري باید آن کتاب قطور را که به نظر می رسید کامل ترین کتاب در مورد جادوهاي سیاه بود را قبل از دیدار با ولدمورت کامل یاد می گرفت. کتاب خیلی جالبی بود . پر از وردهایی بود که بیشترشون براي جادوي سیاه بودند و بقیه براي اذیت و آزار بیرحمانه .

هري در کتاب طلسم ( کلیپتا موندو ) را دید که به طور کامل فردي را می سوزاند یعنی کافی بود فقط بود آن طلسم را روي کسی اجرا می کردند بعدش آن فرد آتش می گرفت و می سوخت. هري طلسم ( ناکدر مرینتا ) را دید که فرد را به طور کامل برهنه می کرد و لباس هایش را از بین می برد اما به درد هري نمی خورد . براي مسخره کردن یک نفر لازم می شد با اینحال چیز مناسبی نبود . هري طلسم دیگري دید ورد طلسم ( هویر کرونداپس ) بود که کاملا یک فرد را فلج می کرد آن طلسم نیز به درد هري می خورد . یک طلسم عجیب نیز به چشم می خورد ( اویرانداتوگرواندا ) وردش زیاد بود اما ورد خوبی بود آن ورد به اجرا کننده اجازه میداد خودش را به دو نفر تبدیل کند یعنی اگر هري آن طلسم را اجرا می کرد به دونفر تبدیل می شد که هردوشبیه هم هستند هري دانست این بدرد آن موقع می خورد که می خواهد با ولدمورت بجنگد او خودش را دو قسمت ي می کرد و می جنگید . کمی بیشتر کتاب را خواند یه طلسم جالب دیگر نیز پیدا کرد ( لکی پرتوسا ) این طلسم می توانست چوبدستی یک جادوگر را در دستش بشکند . طلسم کارسازي بود . طلسم دیگري هم پیدا کرد طلسم ( فریدو مانترگا ) بود که به طور نامرئی به بدن هر فردي که این طلسم اجرا شود ضربه می زند و بدن فرد را کبود می کرد.

هري چند ساعت بود که آنجا نشسته بود و داشت کتاب را می خواند . اصلا متوجه تاریک شدن هوا نشده بود . به بیرون پنجره نگاهی انداخت و وقتی دید هوا تاریک شده سریع لاي کتاب را تا آنجا که خوانده بود تا کرد و کتاب را در چمدانش گذاشت . بلند شد از اتاق رون بیرون رفت و پائین رفت . آقاي ویزلی و خانم ویزلی آنجا بودند ظاهرا آقاي ویزلی از وزارتخانه برگشته بود. هري از آقا و خانم ویزلی پرسید: " من فردا باید برم مدرسه؟ " آقاي ویزلی جواب داد: " آره هري باید فردا صبح حرکت کنی "

هري تا شب صبر کرد . شامش را با آقا و خانم ویزلی خورد و از آنها خداحافظی کرد و به اتاق رون رفت . دوباره کتاب را از چمدانش در آورد و شروع به خواندن بقیه ي کتاب کرد طلسم هاي جالب دیگري نیز یافته بود یکی از آنها طلسم (مونکو پرستوگ) بود که جاي دست و پاها رو عوض می کرد که اون هم به نوعی به درد هري می خورد. هري روي همان کتاب به خواب رفت . صبح خانم ویزلی هري را بیدار کرد . هري از روي کتاب بلند شد خانم ویزلی زیر چشمی به کتاب نگاه می کرد هري می دانست خانم ویزلی کنجکاو شده تا بداند آن کتاب چیست که هري آن قدر به خواندنش علاقه داشت. چون هیچوقت هري با یک کتاب نمی خوابید . هري سریع گوشه ي صفحه اي رو خونده بود را تا زد و طوري آن را در چمدانش قرار داد که خانم ویزلی نتواند اسم کتاب را بخواند. همه ي وسایلش را در چمدونش چپاند . بعد همراه خانم ویزلی پائین رفت خانم ویزلی در راه پله به هري گفت: " به من نگفته بودي مخفیگاه اسمش رو نبر رو پیدا کردي " هري گفت: " آه . آره یادم رفته بود " خانم ویزلی گفت: " هري اگر بخواي اینکار هارو در هاگوارتز بکنی سرتو به باد خواهی داد . مواظب باش هري . "

هري سرش را تکان داد خانم ویزلی هري رو به طرف شومینه که قبلا روشن کرده بود برد و کمی پودر فلو در آتش ریخت آتش سبز رنگ شد خانم ویزلی قبل از اینکه هري برود جلوي او را گرفت و گفت: " نه یک لحظه وایسا این رو بگیر و به مک گونگال نشون بده . " هري نامه اي را که آنروز در مخفیگاه ولدمورت بدست آورده بود از دست خانم ویزلی گرفت . خانم ویزلی ادامه داد: " هري اگر این نامه درست باشه پس هاگوارتز در خطره چه در داخل و چه در بیرون پس هري حماقت نکن و دنبال دردسر نگرد " هري هم گفت : " باشه "

به آتش سبز رنگ نزدیک شد و بلند نام هاگوارتز را بر زبان آورد و داخل آتش پرید در راه پرپیچ و خم بین بخاري ها چشمانش را بست پس از مدتی هري از شومینه ي اتاق مدیر مدرسه خارج شد و در دیدرس مک گونگال قرار گرفت. مک گونگال باتعجب به هري نگاه کرد. هري از جایش بلند شد و در حالی که چمدانش را در دستش گرفته بود گفت: " ببخشید " مک گونگال از پشت میزش پاشد و گفت: "هري من با تو کمی صحبت دارم " مک گونگال چوبدستی اش را درآورد و تکانی به آن داد یک صندلی چوبی از نوك چوبدستی بیرون آمد و جلوي هري قرار گرفت مک گونگال که با دستش به صندلی اشاره می کرد گفت: " لطفا بنشینید "

هري هم روي صندلی نشست و چمدانش را کنارش گذاشت مک گونگال دوباره روي صندلی اش نشست و به هري خیره شد و گفت: " هري . تو فقط در صورتی میتونی اینجا بمونی که به سوالهاي من خوب جواب بدهی" هري به مک گونگال نگاه می کرد و منتظر سوال اولش بود مک گونگال پرسید: " چرا امسال به مدرسه نیامدي؟ " هري گفت: " چون باید کارهاي دامبلدور را انجام می دادم . الان هم براي تحصیل نیامدم براي تحقیق آمدم . " مک گونگال گفت: " براي تحقیق چه چیزي؟ "

هري نامه اي که در مخفیگاه ولدمورت پیدا کرده بود را از جیبش در آورد مک گونگال بدون اینکه بلند شود چوبدستی اش را بالا برد و گفت: " اکیو کاغذ پوستی " کاغذ از دست هري رها شد و به سمت مک گونگال به پرواز درآمد مک گونگال نامه را در هوا قاپید و شروع به خواندنش کرد بعد از خواندن گفت: " خب معلوم شد قضیه چی هست . هري باید بگم که تو باید خودتو کنار بکشی این کار براي محفلی هاست باید به آنها بسپري " هري با عصبانیت طوري که سعی می کرد کلماتش را طوري بیان کند که بی ادبانه به نظر نرسد گفت: " ولی پرفسور فرد برگزیده براي کشتن ولدمورت منم نه محفلی ها " مک گونگال که فکر می کرد هري به محفلی ها توهین کرده کمی قیافه اش در هم رفت . نگاه تندي به هري کرد ظاهرا می خواست چیزي بگوید . اما بعد از چندلحظه چهره اش دوباره به حالت اول برگشت و گفت: " خب تلاشت رو براي پیدا کردن جاودانه سازها تحسین می کنم اما هري تو باید بدانی که امنیت و میزان آن در این مدرسه بالا رفته است. اگر سعی کنی کار غیر عاقلانه اي انجام دهی فورا گیر می افتی فهمیدي؟ "

هري به نشانه ي تائید سرش را تکان داد. پرفسور مک گونگال گفت: " راستی هري امسال ما آقاي( دیوید کمپل ) را به عنوان معلم دفاع در برابر جادوي سیاه انتخاب کردیم . همونطوري که میدونی یا نمیدونی ایشون یکی از بهترین ها در دوئل کردن هستند حتی جایزه هم در این مسابقات دریافت کردند ایشون به علت اتفاقی که در یکی از جنگ ها برایش پیش آمده هر دو هفته یک بارنمی تواند سر کلاسها حاضر شود " هري که کنجکاو شده بود پرسید: " خب چی شد؟ " مک گونگال گفت: " شنیدم که تو در جلسات الف.دال بسیار خوب دفاع در برابر جادوي سیاه را تدریس می کردي "

مک گونگال کمی مکث کرد هري هنوز به قیافه او خیره شده بود مک گونگال ادامه داد: " میخوام این چند جلسه اي رو که آقاي کمپل نمی توانند تشریف بیاورد تو کلاس ها را تدریس کنی " هري کمی خوشحال شد و گفت: " خب من باید فکر کنم " مک گونگال گفت: " باشه هري برو فکرهات رو بکن . فقط یادت باشه سریع من رو خبر کنی باشه؟ "

هري به نشانه ی تائید سرش را تکان داد . مک گونگال با اشاره سر به او گفت که می تواند برود پیش دوستانش . هري از این که از دست سوالهاي مک گونگال رها شده بود خوشحال شد . چمدانش را برداشت ، از مک گونگال خداحافظی کرد و از دفترش خارج شد . او باید دنبال رون و هرمیون می گشت و این مسئله را به آنها می گفت که او قرار است آن سال در بعضی جلسات معلم شود. 
قبلی « هری پاتر و لرد سیاه - فصل پانزدهم هری پاتر و لرد سیاه - فصل هفدهم » بعدی
API: RSS | RDF | ATOM
جادوگران®
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم
فرستنده شاخه

هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.