هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مقاله‌ها :: کارگاه داستان‌نویسی

هری پاتر و لرد سیاه - فصل هفدهم


Harry Potter and the Dark Lord
این داستان در ادامه ی کتاب هری پاتر و شاهزاده ی دورگه نوشته شده است.
هری پاتر لرد سیاه
فصل هفدهم: دیدار دوباره

هري سریع از دفتر مک گونگال خارج شد و به دنبال رون و هرمیون رفت . به سالن غذاخوري رفت اما آنجا نبودند آنها زودتر صبحانه شان را خورده بودند . هري دوید و خودش را به کتابخانه رساند . اما آنها آنجا هم نبودند . هري فهمید تعداد بچه هاي مدرسه خیلی کمتر از موقع جشن پایان سال شده بود . هري هرجایی که میتوانست رفت هرمیون راست می گفت . کلی مامور آنجا گذاشته بودند و به شدت مراقب اوضاع بودند . هري مجبور شد آخر سر به سالن عمومی گریفیندور برود . وقتی جلوي در رسید بانوي چاق از او کلمه ي رمز را سوال کرد . اما هري رمز را نمی دانست . مجبور شد بایستد تا یکی پیدا شود و کلمه رمز را بگوید . چندین دقیقه ایستاد هیچ کس پیدایش نشد . دیگر ناامید شده بود که یک نفر به پشت او زد و گفت: " هري تویی؟ برگشتی هاگوارتز ؟ "

هري رویش را برگرداند و جینی را دید و گفت: " آره منم.براي ادامه تحصیل نیامدم اما مهمان شما هستم " جینی کنار تابلو رفت و گفت: " رمزش فشفشه ي بداخلاق هست " بانوي چاق خندید و راه را باز کرد جینی به هري گفت: " بیا تو رون و هرمیون هم اینجا هستن " هري وارد شد . رون و هرمیون گوشه اي نشسته بودند و داشتند نگاه می کردند تا ببینند جینی دارد با چه کسی حرف می زند . بعد از اینکه هري وارد سالن شد جینی رفت جاي دیگر .هري با دیدن آنها بسیار خوشحال شد و به طرف آنها رفت چمدان هري از دستش روي زمین افتاد و باز شد رون و هرمیون هم از این که هري برگشته بود خیلی خوشحال شده بودند رون بعد از دیدن هري بلند شد و گفت: " هري واقعا باورم نمیشه تو برگشتی ؟ خب از این به بعد باهم هستیم "

هرمیون هم با خنده گفت: " نمیدونی هري تو این مدت بدون تو چه کار می کردیم . داشتیم دق می کردیم از دست این ماموراي مزاحم . همه جا هستند ." هري هم گفت: " خب . از این به بعد مثل اینکه پیش شما هستم . من هم دلم برایتان خیلی تنگ شده بود "

هرمیون گفت: " راستی هري جاودانه سازها چی شد ؟ اونا رو چی کار کردي؟ " هري گفت: " اتفاقا به خاطر همین اومدم اینجا . در ضمن محفلی ها قضیه جاودانه ساز رو فهمیدند " رون گفت: " خب . این خیلی خوبه . امیدوارم بتونند کاري بکنند " هرمیون پرسید: " هري . تو که خیال نداشتی بیاي پس چی شد که آمدي؟ " هري هم تمام ماجرا را از تعقیب بلاتریکس و پیدا کردن مخفیگاه ولدمورت تا گشتن آنجا توسط ماموران و پیدا کردن نامه مشکوك را برایشان تعریف کرد . هرمیون گفت: " آره . تو روزنامه ها در مورد پیدا کردن مخفیگاه اسمش رو نبر نوشتند . ما واقعا تعجب کردیم . از تو هم گفتند "

هري گفت: " چی گفتند؟ " هرمیون گفت: " همون چیزایی که خودت گفتی . نوشتن که مخفیگاه ولدمورت را تو پیدا کردي
بعدش آنها رفتند آن محل را مورد جستجو قرار دادند و ... " هرمیون نگاهی به چمدان هري که باز روي زمین افتاده بود انداخت کتاب برترین افسونهاي سیاه را از داخلش درآورد و نگاهی به جلد آن کرد وقتی اسم کتاب را خواند چشمانش از تعجب و ترس گرد شد کتاب را باز کرد و چند صفحه ورق زد و ناگهان جیغی کشید و کتاب را به زمین انداخت.

هري گفت: " چی شده چرا اینجوري می کنی؟ " هرمیون گفت: " ببینم هري این کتاب براي چی دست توئه این کتاب پراز طلسمهاي سیاهه " هري گفت: " من براي سرگرمی این کتاب رو میخونم " هرمیون به هري نگاهی کرد و گفت: " ببینم سرگرمی جدید تو لخت کردن مردمه ؟ " هري دهانش را باز کرد تا چیزي بگوید اما هرمیون ادامه داد: " یا آتش زدنشون؟ " هري گفت: " نه هرمیون این ها فقط چند تا طلسم هست در ضمن من براي مبارزه با ولدمورت به این ها نیاز دارم " هرمیون چیزي نگفت.

رون گفت: "اوه اوه . به نظر من کتاب جالبیه . لخت کردن مردم " بعد لبخندي زد و گفت: " خوب بعضی مواقع به درد میخوره هري یادت باشه این کتاب رو چند روزي بدي من تا بخونمش" هرمیون که عصبانی شده بود به رون نگاه کرد هري هم براي این که بحث را عوض کند گفت:" بی خیال بابا در ضمن یه خبر دیگه هم دارم" رون گفت: " چه خبري ؟ " هري گفت: " در مورد دفاع در برابر جادوي سیاه " هرمیون گفت: " آره معلم جدید براش انتخاب کردند . اول سال گفتند . اسمش دیوید کمپل هست یکی از بهترین ها در دوئل . خب چی شده؟ "

هري گفت: " اون به یک علتی نمیتونه هر دو هفته یکبار سر کلاسها حاضر بشه " هرمیون گفت: "خب. چی شد مگه؟ " هري ادامه داد: " به همین خاطر مک گونگال از من درخواست کرد که تو چند جلسه اي که آقاي کمپل نیستند من به جاش معلم بشم" هرمیون و رون با هم گفتند: " چی؟ " هري گفت: " مک گونگال گفته تو جلساتی که آقاي کمپل نیستند من معلم بشم " هرمیون که خیلی خوشحال شده بود گفت: " واي ي ي . هري تبریک می گم این خیلی عالیه . دوباره خاطره الف.دال برام زنده شد"

رون هم گفت: " هري فکرش رو بکن . وقتی داري به کراب و گویل درس میدي کاري بکنند می تونی از اسلیترین کلی امتیاز کم کنی . میتونی کارهایی رو که اسنیپ با ما کرد با اونا بکنی . واقعا جاي مالفوي خالی " هرمیون گفت: " نه رون. هري به خاطر درس دادن معلم شد نه به خاطر امتیاز کم کردن در ضمن هري نباید از این فرصت سوء استفاده کند" رون گفت: " باشه . ولی هري خیلی خوبمیشه تو دوباره دفاع در برابر جادوي سیاه درس بدي . جلسات الف.دال واقعا عالی بود " هري هم سري تکان داد و گفت: " راستی هاگرید رو دیدید؟ " رون گفت: " آره . اول سال دیدیمش . اما الان چند روزه که نمی تونیم بهش سر بزنیم"

هري گفت: " اشکال نداره بیاین بریم پیشش " هرمیون پرسید: " هري . پس نگهبانها را چه کار کنیم؟ " هري جواب داد:
" براي اونا هم یه فکري می کنیم باید اونا رو راضی کنیم . در ضمن من درمورد این جاودانه ساز که توي جنگله باید از هاگرید سوالاتی بکنم . پاشید دیگه " رون و هرمیون پاشدند و همراه هري بیرون رفتند به در خروجی که رسیدند چندتا مامور وزارتخانه جلوي آنها را گرفتند هري گفت: " ببخشید می خواهیم بریم به دیدن هاگرید" یکی از مامورها که قیافه ي ناجوري داشت گفت: " نه خیر شما نمی توانید از مدرسه بیرون بروید . فقط می توانید با اجازه ي رسمی از معلمها و یا مدیر بیرون بروید . " هري گفت: " ما هم داریم میریم به دیدن هاگرید . اون معلمه... " نگهبان گفت: " آره می دونم ایشون معلم هست . اما من از کجا باید بدونم شما میروید خونه ي اون . شما دارید این رو می گید نه اون"

صداي کلفتی از پشت هري آمد که گفت: " چرا من به آنها اجازه می دهم بیایند " هري و رون و هرمیون پشت شان را نگاه کردند هاگرید داشت به طرف آنها می آمد. هاگرید به نگهبانها گفت: " اونها می خوان بیایند خونه ي من " بعد از در بیرون رفت هري و رون و هرمیون هم به دنبالش راه افتادند . هاگرید به هري گفت: " هري چرا به مدرسه نیامده بودي؟" هري گفت: " داشتم کارهاي دامبلدور رو انجام می دادم " هاگرید گفت: " آها فهمیدم " آنها کمی راه رفتند تا به کلبه هاگرید رسیدند هاگرید در را باز کرد و به آنها گفت: " بفرمائید تو "

هري و رون و هرمیون داخل کلبه رفتند هاگرید هم پشت سرشان آمد . در را بست و به طرف بخاري رفت و آن را روشن کرد و گفت: " خب خب . پس دنبال کار دامبلدور بودي؟ " هري به نشانه تائید سرش را تکان داد هاگرید گفت: " ولی اشکال نداره تو این مدت که نبودي میتونی درسهاي عقب مانده ات را از رون بگیري " هري گفت: " اما هاگرید من نیامدم درسم را ادامه بدم " هاگرید گفت: " چرا ؟ پس براي چی آمدي ؟ " هري هم ماجرایی را که براي رون و هرمیون گفته بود را به طور خلاصه براي هاگرید تعریف کرد و گفت که قرار است بعضی مواقع معلم هم شود هاگرید گفت: " آها پس براي این آمدي . در ضمن بهت تبریک میگم امیدوارم موفق بشی که مطمئن هستم میشی "

هري سري تکان داد ناگهان یاد جاودانه سازها افتاد پیش خودش فکر کرد اگر ولدمورت جاودانه ساز دیگر را در جنگل ممنوعه پنهان کرده باشد احتمالا مانند دیگري در یک غار هست . هري از هاگرید پرسید: " هاگرید تو هیچ وقت تو جنگل ممنوعه یک غار را ندیدي که مشکوك باشه؟ " هاگرید کمی به هري نگاه کرد و بعد جواب داد: " نمیدونم باید برم بگردم . اگر چنین چیزي پیدا کردم خبرت می کنم . " کمی مکث کرد و ادامه داد: " هري . این هم مربوط میشه به کارهاي دامبلدور که بهت گفته؟ " هري گفت: " آره "

رون و هرمیون بحث را عوض کردند . هرمیون گفت: " هاگرید ما تو رو فقط اول سال دیدیم فرصت پیش نیامد کارهایمان را برات بگوییم" هاگرید پرسید: " چه کارهایی ؟ " رون و هرمیون شروع به صحبت کردند و درباره تابستانشان که به خانه ي پدر و مادر هري رفتند و با دیوانه سازها مقابله کردند گفتند هري هم شروع به صحبت کرد و خاطره آن پیرمرد را گفت و بعد مبارزه با اسنیپ هاگرید وقتی شنید آنها با اسنیپ جنگیدند با تعجب گفت: " واقعا ؟ شما با اسنیپ جنگیدید؟ "

آنها هم سر تکان دادند و بعد شروع کردند به گفتن بقیه ي خاطراتشان . آن روز خیلی به هري خوش گذشت. هاگری دچند تا از آن بیسکویتهاي سفتش را به هري و رون و هرمیون داد و براي آنها چاي ریخت رون با نفرت خاصی به چاي نگاه می کرد ولی هاگرید او را مجبور کرد تا چایش را بخورد .

هري از هاگرید پرسید: " وضعیت اینجا از اون موقع که ما رفتیم چه طور بود؟ " هاگرید گفت: " هم خوب بود و هم بد " یک لیوان چاي دیگر براي رون ریخت اما رون نمی توانست آن را بخورد هرمیون سریع چاي رون را گرفت و خورد . هري هیچ وقت ندیده بود این قدر هرمیون و رون باهم مهربون شده باشند از وقتی برگشته بود این را حس می کرد . هرمیون دیگر زیاد به پروبال رون نمی پیچید آنها سعی می کردند باهم و کنار هم راه بروند و این چیزها براي هري کمی عجیب بود .

هاگرید ادامه داد: " خب بعد از رفتن شما اتفاق خاصی اینجا نیفتاد اسکریم جیور چند تا از مامورانش را اینجا گذاشت تا نگهبانی بدهند . خیلی هم مامورهاي سخت گیري هستند . اما براي بالا بردن امنیت مدرسه خیلی خوب هست که اینجا باشند . " هري هم سري تکان داد . هاگرید گفت: " الان وقت رفتنه باید برین به قلعه " هاگرید بلند شد و هري و هرمیون و رون را تا پیش قلعه برد . رون و هرمیون هم طبق معمول به هم چسبیده و باهم راه می رفتند . وقتی به قلعه رسیدند از هاگرید خداحافظی کردند و داخل قلعه رفتند.
قبلی « هری پاتر و لرد سیاه - فصل شانزدهم هری پاتر و لرد سیاه - فصل پانزدهم » بعدی
API: RSS | RDF | ATOM
جادوگران®
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم
فرستنده شاخه

هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.