هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مقاله‌ها :: کارگاه داستان‌نویسی

موفق باشی شاهزاده(قسمت دوم)


این آرزوی یک دوست قدیمی برای شاهزاده است: موفق باشی شاهزاده.

نزدیک صبح بود. سوروس با چشمان بسته ولی کاملا هشیار در تختش دراز کشیده بود. افکار مختلف او اجازه نمی دادند که خواب پشت پلکهایش را لمس کند.

 ناگهان حرکتی را در تخت راب احساس کرد، راب از جا برخاست. اسنیپ با خودش فکر کرد حتما برای آب خوردن یا رفتن به دستشویی بیدار شده اما راب مستقیم به طرف تخت او حرکت می کرد و صدای پاهایش کنار او متوقف شد. اسنیپ کنجکاو شده بود پس آرام از میان پلکهایش حرکات او را زیر نظر گرفت. در یک لحظه ی دهشتناک راب چوبش را به طرف او گرفت اما بعد لیوانی که در دست دیگرش بود را روی لبه ی تخت گذاشت و یک دسته از موهای اسنیپ را در دست گرفت. اسنیپ در یک لحظه فهمید که او چه می خواهد بکند و چشمانش را ناگهان باز کرد.

راب یکه خورد و با چشمانی که از وحشت گرد شده بود به او نگاه کرد. هیچ حرکتی نکرد حتی موهای اسنیپ را هم رها نکرد. اسنیپ به محتوای گل مانند لیوان نگاه کرد و به صورت راب زل زد و با خود فکر کرد: برای آخرین بار...وبعد آرام چشمانش را بست. سایه ی لبخندی از لب های راب گذشت و چشمانش پر از اشک شد. آرام زمزمه کرد: متشکرم.

                                                    ***

صبح اسنیپ رد شدن فردی را از کنارش حس کرد و در مقابل میل قوی درونی اش که از او می خواست بلند شود و راب را در آغوش بگیرد و نگذارد که برود و التماسش کند که او را تنها نگذارد مقاومت کرد.

وقتی صدای پای او روی سنگ سخت راهرو دیگر شنیده نشد اسنیپ آرام برخاست و کنار پنجره رفت و کمی بعد خودش را دید که سبک تر قدم بر می دارد. انگار که می خواهد پرواز کند. او رفت تا به محدوده ای رسید که می توانست غیب و ظاهر شود.

اسنیپ در حالی که احساس می کرد کسی به قلبش چنگ می زند خودش را دید که برگشت و به پنجره ی اتاق نگاه کرد. با سبکبالی خندید، دستانش را دور دهانش حلقه کرد و رو به پنجره فریاد زد:

_ موفق باشی شاهزاده.

و چرخید و غیب شد.

                                                    ***

لوسیوس همینطور که روی صندلی تاب می خورد و به صورت کوچک و تپل دراکو که در خواب عمیقی فرو رفته بود خیره شده بود با صدای فریاد راب از جا پرید. از پنجره بیرون را نگاه کرد سوروس سبکبالانه خندید و با یک چرخش غیب شد لوسیوس سریع به نارسیسا و دراکو نگاه کرد.

نارسیسا غلتی زد ولی بیدار نشد او زیر لب غرید و دشنامی داد و پتو را که از روی نارسیسا کنار رفته بود دوباره صاف کرد. ناگهان سوزش آرامی را در ساعدش حس کرد نارسیسا هم با تکانی از خواب  پرید محکم ساعدش را چسبید و نگاه پرسش گری به لوسیوس انداخت.

                                                    ***

اسنیپ با حس کردن سوزش ساعدش از کنار پنجره جدا شد و رفت تا ردایش را بپوشد مرتب با خود زمزمه می کرد: یه جلسه ی عادیه ...فقط یه جلسه ی عادی ...

                                                    ***

موج مرگخوارانی که به طرف سالن بزرگ می رفتند به او برخورد کرد.

آن روز قصر از همیشه شلوغ تر بود لرد از چند روز پیش همه ی  ماموریت ها غیر از چند ماموریت حیاتی را متوقف کرده بود و عده ی زیادی از مرگخوارها در قصر حضور داشتند هنوز حلقه کاملا منظم نشده بود که لرد وارد شد و حضورش غباری از سکوت  را روی جمع پاشید.

لرد به حلقه ی خدمتکارانش که از همیشه بزرگتر بود چشم دوخت نگاه منجمدش را از روی آنها عبور داد و گفت: من فرداشب به خونه ی پاتر ها می رم.

هیچ حرکتی اتفاق نیفتاد.

لرد ادامه داد: رازدار خونه ی اون پسره ی خوش خیال به ما پیوسته و بعد از این ماجرا به صورت رسمی وارد حلقه ی شما خواهد شد. فرداشب من به تنهایی به اون مهمونی کوچولو میرم.

با این که چیزی در صورتش تغییر نکرده بود خوشحالی و شادی رو می شد از صداش تشخیص داد.

_ و بعد از این که اون بچه رو کشتم شما رو برای یک حمله ی گسترده به گودریک هالو احضار می کنم اگر لازم شد که منو زودتر پیدا کنید این ...(با حرکت چوبدستی قطعه ای کاغذ پوستی رو در کنار اولین نفر ظاهر کرد )...از طرف رازدار اونجاست.

اولین مرگخوار کاغذ رو خواند و به نفر بعدی داد و  چند دقیقه در سکوت دست به دست شد. کاغذ در دستان سوروس می لرزید به سختی می توانست آدرس رو بخونه توی سرش جنگی در گرفته بود:

_خط کدومشونه؟

_بلک .....؟ نه امکان نداره اون و پاتر که ....  

_ریموس ؟... ولی اون که از همشون بهتر بود همون موقع هم من فقط به خاطر اینکه دوست پاترب.....

_ پس پیتر؟..... ولی اون که هیچ کینه ای از اونها نداشت

_پس نکنه ...... وای چرا یادم نمی یاد خط کدومشون....

بغل دستیش با خشونت کاغذ رو از دستش کشید و به او چشم غره رفت.

لرد از جا بلند شد که برود اما ایستاد و گفت: آه ... و اینکه همه ی ماموریت ها برای فردا لغوه فعلا (نگاهش در طول نیم دایره لغزید)...کیا بیرون هستن؟

اسنیپ به جای خالی کنارش نگاه کرد و عبور عرق سرد را از تیغه ی پشتش احساس کرد و شروع کرد به بستن ذهنش.

لوسیوس یک قدم جلو گذاشت و گفت: خب ...فکر می کنم 4 نفر ...رودلف و اوری و لاری و ...البته سوروس. کنار دستی سوروس بلند گفت: نه اشتباه می کنی سوروس کنار من ایستاده.

_ولی من خودم امروز صبح رفتنشو دیدم.

لرد چشماشو تنگ کرد و دوباره روی صندلی نشست زمزمه کرد: چه خبرشده؟

لوسیوس به لرد نگاه کرد: باورکنین خودم دیدمش امروز صبح بلند به طرف قصر داد زد و رفت (اسنیپ می لرزید)

مرگخواری جلو آمد و گفت: راست میگه منم اون دیدم.

(اسنیپ تند و تند به خاطر کارهای احمقانه و بچگانه ی راب بهش لعنت می فرستاد)

لوسیوس ادامه داد: اون مامور تعقیب دامبلدوره تعقیب دامبلدور که متوقف نشده.

لرد چوبدستیشو تکون داد و نقاب همه ی مرگخوارها کنار رفت و گوشه ی اتاق جمع شد همه با دیدن صورت عرق کرده و رنگ پریده ی سوروس فریاد کوتاهی زدند.

لرد آروم گفت: سوروس!

اسنیپ ذهنشو محکم بست و دروغشو در جلوی اون قرارداد و یک قدم جلو اومد: بله سرورم.

_ تو به ماموریتت نرفتی؟

_خیر سرورم من بیمار بودم می خواستم بیام به شما اطلاع بدم که جلسه تشکیل شد.

لرد به جای خالی کنار او نگاه کرد: بلک کجاست ؟

_من نمی دونم قربان.

(سعی کرد وارد ذهنش بشه )_اون کجاست؟

_من ازدیشب ندیدمش و هیچ خبری ازش ندارم .

لرد با دست اونو فرا خوند اسنیپ با گامهای لرزان به طرف صندلی رفت لرد آستین اونو بالا زد و با انگشتان سفید و کشیده اش جای داغ رو لمس کرد درد در تمام وجود سوروس پخش شد همه ی افراد از درد روی زمین افتادند. لرد از پنجره بیرون رو نگاه کرد سه مرد در محوطه ظاهر شدند و دوان دوان به طرف قصر آمدند سوروس سعی کرد صورت آنها را ببیند:

لاری ..... رودلف و.... و اوری.

لرد با خشم فریاد زد : رگولوس بلک کجاست؟

قبلی « موفق باشی شاهزاده(قسمت اول) کتاب هشتم: هری پاتر و سوزش زخم » بعدی
API: RSS | RDF | ATOM
جادوگران®
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم
فرستنده شاخه
آگوستوس.پای
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۹/۱/۲۱ ۲۱:۲۹  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۹/۱/۲۱ ۲۱:۳۲
عضویت از: ۱۳۸۸/۱۰/۲۴
از:
پیام: 375
 Re: موفق باشی شاهزاده(قسمت دوم)
دوست عزيز داستانت خيلي جالب بود ولي چرا ادامه ندادي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اميدوارم ادامه داستانت رو ببينم البته نه 10 ساله ديگه !!!!!!!!!!

هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.