the first special harry potter website for persians The place for wizards association and harry potter fans
     
Register Now!| Login | Home | Articles | Forum | Download | Contact | About    englishpersian
Login
Username:

Password:

Auto Login

Lost Password?

Register now!
Platform Nine And Three-Quarters
شاخه های مقاله ها
Who's online
49 user(s) are online (5 user(s) are browsing Articles)

Members: 2
Guests: 47

لونا لاوگود, ویکتور کرام, more...
Recent replies
جدیدترین مقاله ها
 
Recent Comments
 
 
 
ابر توده کلمات کلیدی
werewolf آبرفورث آرگوس آسپاسیا آلبوس آمبریج اسب اسفندیار اسلایترین اسلیترین اسنيپ اسنیپ افسانه افسون برادر بوباتون تالار اسرار ترجمه ی کتاب ها تریلانی جادو جام آتش جام جهانی کوییدیچ جان پيچ جان پیچ جیمز دامبلدور دانش آموز دفاع در برابر جادوی سیاه دولورس دوم دیوتیما ر.ا.ب راب رولینگ ریونکلا سرايدار سوروس سیاه سیریوس سیمرغ شانس شاهزاده ی دورگه شش عشق فاوکس فریادکش فریدون فشفشه فنریر فیلسوف قدح قديسهاي مرگبار قصر كاور كتاب كريچر لرد لی لی مادام مالفوی محفل ققنوس مدرسه مدیر مراقبت از موجودات جادويي مصاحبه با سرژ تانکیان مصاحبه با مونالیزا مصاحبه با هری پاتر مصاحبه با پرفسور کوییرل مصاحبه با کالین کریوی معجون معمای پنج پرنده معنای ورد مغازه شوخی ملکه مودی نوربرنده نوردیک نورس هاگوارتز هری هشت هفت هیپاتیا ورد ورلس وزارت سحر و جادو ولدمورت پاتر پادشاه پتونیا پلنک پودر کارکن کتاب کشنده کلاه گروه بندی کوییدیج. کینگز کراس گرگینه گوی
 
 
 
 
Articles :: Story Workshop

زخم ها ( قسمت دوم )


یک ماه قبل . . .

روی تختم دراز کشیده ام و به فردا فکر می کنم. فردا روزی معمولی نیست. فردا روزی است که من ماه ها و هفته ها برای فرا رسیدن آن، روزشماری کرده ام.

روز تولدم ...

می دانم که فردا، هنگامی که از مدرسه بازگردم پدر و مادرم و الیور من را حسابی در اتاق خودم سورپرایز و غافلگیر می کنند. وقتی به فردا فکر می کنم خوشحال تر از هر زمان دیگر می شوم. می دانم که والدینم فکر می کنند که من تولدم را فراموش کرده ام و می خواهند مرا فردا حسابی تحت تاثیر قرار دهند اما آن ها اشتباه می کنند. من هرگز روز تولدم را فراموش نمی کنم.

فکر می کنم که حداقل امشب نباید بگذارم که کابوس هایم به من صدمه ی زیادی بزنند. نه امشب که شب قبل از تولدم است. وقتی به این فکر می افتم که با بدنی له شده و کوفته و پر از جای زخم و کبودی و در حالی که چنان دارم از حال می روم که انگار با یک گاومیش کشتی گرفته ام زمزمه می کنم: « تولدم مبارک!» خنده ام می گیرد.

می خواهم به آشپزخانه بروم و یک چاقو بردارم و همراه با آن چاقو بخوابم، اما تجربه به من نشان داده است که اشیاء هنگام سفر از بیداری به خواب جا به جا نمی شوند. البته نمی دانم که آیا برعکس آن امکان پذیر است یا نه؟

نمی دانم چرا ولی دلشوره ی عجیبی دارم. احساس می کنم که امشب قرار است اتفاقی برایم بیفتد و اصلا دوست ندارم که این طور شود. با کلی تمرکز و تلاش مسیر افکارم را از خون و زخم و مرگ به تولد پانزده سالگیم تغییر می دهم. چقدر خوب است. در تمام عمر من، تولدم مهم ترین واقعه برایم بوده است. دارم به هدیه های احتمالی پدر و مادرم فکر می کنم که کم کم پلک هایم روی هم می افتند، افکارم مبهم می شوند و ...

ناگهان چشم هایم را باز می کنم. دو مرد با خشونت من را گرفته اند. اطرافم افراد زیادی در حال جنب و جوش هستند. فریادی می زنم و به آن ها خیره می شوم. مرد ها، زن ها و کودکان خردسال. هیچ کدام سر و وضع مناسبی ندارند. صورت های چروکیده، لباس های کثیف و از هم دریده با بدن هایی بی جان که همگی به من خیره شده اند و با حالت تهدید آمیزی رو به من می غرند.

برای آزاد کردن خودم از دستان آن دو مرد، بی وقفه تلاش می کنم اما فایده ندارد. آن دو مرد بر خلاف ظاهر درمانده و بی جانشان به راحتی من را مهار می کنند و به جلو پیش می برند. مردم دیگر در اطرافم مشت هایشان را با تهدید به سویم تکان می دهند و یا با خوشحالی جیغ می کشند. نمی دانم که مقصد نهایی چیست و آن دو مرد من را به کجا می برند اما از تلاش دست می کشم و لحظه ای به آسمان بالای سرم، زمین زیر پایم و محیط اطرافم خیره می مانم.

همگی سیاه و تیره هستند. حتی نمی توانم ببینم که روی چه ایستاده ام. به نظر می رسد که چیزی زیر پایم نیست اما به جای این که به سوی بی کران سقوط کنم با قدم هایی محکم و به دنبال آن دو مرد بر روی هیچ پیش می روم.

بالاخره آن دو مرد می ایستند و من هم به دنبالشان متوقف می شوم. به آرامی برای این که بفهمم چرا نگهبانانم بالاخره تصمیم به توقف گرفته اند به رو به رویم خیره می شوم.

مردی رو به رویم است. مردی که ظاهرش از زمین تا آسمان با دیگر مردم تفاوت دارد. او برخلاف دیگران، چهره ی زیبایی دارد و به هیچ وجه لباس هایی حقیرانه و پاره ندارد کاملا برعکس، او مانند یک پادشاه لباس پوشیده است و حتی تاج طلایی زرین و براقی هم بر سر دارد. او بر روی یک صندلی شاهانه نشسته است و با رضایت به سوی آن دو مرد که همچون حصاری من را در بر گرفته اند اشاره می کند.

بلافاصله دست های آن دو محکم می شوند. آن ها گلویم را می گیرند و به نفس نفس می افتم. وقتی که دیگر چیزی نمانده است که به راحتی در دستانشان خفه شوم آن ها از پشت دستانم را می گیرند و مرا به سوی اربابشان می برند.

بلافاصله آن شاه مغرور را می بینم که به نرمی بلند می شود و به سوی من می آید. به چهره ی سرد و پر غرورش خیره می شوم. هر لحظه فشاری که آن دو مرد با دست هایشان بر بازوانم وارد می کنند بیشتر می شود. پادشاه چیزی را با زبانی عجیب زیر لب زمزمه می کند و بلافاصله مردم اطراف جمع چهار نفره ی ما - دو مرد ، من و پادشاه - حلقه می زنند و همانند اعضای یک ارکستر سرودی عجیب را می خوانند. پادشاه جلو می آید به من لبخند می زند و ناگهان شمشیر کوتاهی را از ردای شاهانه اش بیرون می کشد.

بلافاصله با کمک تجربه های پیشینم در خواب می فهمم که چه قصدی دارد. او می خواهد من را قربانی کند.

وقتی که قصدش را می فهمم با وحشت و ترس به آن خنجر طلایی و زیبا که در دستان شاه می درخشد خیره می شوم. نه، نباید بگذارم که این اتفاق بیفتد. به فکر تولدم می افتم. ناگهان مصمم می شوم و همچون گرگی خشمگین نعره می کشم .

- نـــــــــــــــــــــــــــــــــه !

بلافاصله با قدرتی عجیب خود را از دستان نیرومند آن دو مرد بیرون می کشم. با سرعت زیادی به آن پادشاه - که حالا با نگرانی چیزی را به سوی دو مرد فریاد می کشد - هجوم می آورم و بلافاصله آن شمشیر کوتاه را از دستش بیرون می کشم. آدرنالینی که بلافاصله در بدنم ترشح می شود موجب می شود که با سرعت و قدرتی غیرقابل باور و بدون فکر کردن به عواقب کارم، خنجر را در قلب آن شاه فرو کنم!

مردم در عرض یک ثانیه خشکشان می زند. آدم هایی که تا چند لحظه ی پیش با خشونت به سوی من مشت تکان می دادند و قهقهه می زدند، اکنون نمی توانند باور کنند که جان شاه محبوبشان را گرفته ام.

وقتی که خنجر را از قلب او بیرون می کشم، تا یک ثانیه اتفاقی نمی افتد اما بعد مردم دیوانه می شوند. آن ها نعره می کشند و در حالی که ضجه می زنند من را کنار می زنند و دور شاه عزیزشان حلقه می زنند. نمی توانم باور کنم که چه راحت، پادشاه آن افرادی را که سال ها در خواب آزارم می دادند کشته ام!

در حالی که عقب عقب می روم و از فرط بهت و حیرت قادر به انجام کار دیگری نیستم، ناگهان توجه چند مرد و زن به من جلب می شود. آنها در حالی که می لرزند و با انگشتان لاغر و به ظاهر ناتوانشان به من اشاره می کنند جیغ می کشند. طولی نمی کشد که همه ی مردم برمی گردند، به من نگاه می کنند و به سویم یورش می آورند.

چشمانم را می بندم. می دانم که تا چند لحظه ی دیگر در میان چنگ و دندان آن مردم وحشی خواهم بود.

ناگهان چشمانم بی اختیار باز می شوند. دوباره در اتاقم و بر روی تختم هستم. هنوز صبح نشده است. بی اختیار نفس نفس می زنم. تا چند ثانیه نمی دانم که چه شده است و یا چگونه از چنگ آن افراد خلاص شده ام و بعد ناگهان از خوشحالی آه می کشم. می خواهم به دستشویی بروم و به صورتم آبی بزنم که ناگهان متوجه چیزی می شوم.

خنجری که با آن پادشاه کابوس هایم را به قتل رساندم هنوز در دستم است!
<< زخم ها حماسه سیاوش ۹ >>
Trackback
  • URL: http://www.jadoogaran.org/modules/article/view.article.php/c23/2385
  • Trackback: http://www.jadoogaran.org/modules/article/trackback.php/2385
Rate
10987654321
API: Toolkit PM Email PDF Bookmark Print | RSS | RDF | ATOM
Copyright© الکساندر پردفوت & Jadoogaran®
The comments are owned by the poster. We aren't responsible for their content.
دین توماس
Posted: 2010/7/8 16:41  Updated: 2010/7/8 16:41
Joined: 2006/12/30
From: دلم بی خبری!
Posts: 425
 Re: زخم ها ( قسمت دوم )
داستانت قشنگه بچه ها راس میگن ادامه بده. تا آخر تابستون کلی وقت داریم. منم از فردا سیاوشو ادامه میدم .

داستانت هیجان خوبی داره و موضوعش مث همه موضوعا نیست. یعنی تقلید و یکنواختی نداره. چون شخصیت اصلیت واسه خودش کسیه و یه داداش داره که فقط باهاش شوخی میکنه و والدینی داره که منتظره اونا بهش کادو بدن. کی میتونه بگه این شبیه این و اون داستانه؟

خسته نباشی. خیلی قشنگه. ادامه بده
Merope
Posted: 2010/7/7 23:02  Updated: 2010/7/7 23:02
Joined: 2010/6/28
From:
Posts: 58
 Re: زخم ها ( قسمت دوم )
خیلی داستانت قشنگه.مطمئنم اگه ادامه ش بدی از اینم بهتر میشه
ممنونم
منتظر قسمتهای بعدی هستیم.
Issinar
Posted: 2010/7/7 20:37  Updated: 2010/7/7 20:37
Joined: 2010/7/7
From: تالار های ماندوس
Posts: 5
 Re: زخم ها ( قسمت دوم )
داستان قشنگی بود .
تبریک می گم . خنجر نمادیه بر اولین پیروزیت شاید .
منتظریم .
 
 
©opying any content (Texts,Images,Icons) from this site is permitted by mentioned to Jadoogaran.org | | Designed by d.jadoogaran.org |