هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مقاله‌ها :: کارگاه داستان‌نویسی :: هری پاتر و انجمن نظام سیاه

هری پاتر و انجمن نظام سیاه (بخش 1 - فصل 1 - قسمت 4.3 )


داستان هفتم هری پاتر به قلم سیاوش درخشان
(هری پاتر و انجمن نظام سیاه)
هری پاتر و انجمن نظام سیاه

بخش اول : تعتیلات تابستانی
فصل اول : پیرمرد خردمند
قسمت 4.3 : سقوط کابینه


-- اری ... اری .
هری در حال دویدن بود که این صدا او را در جا نگه داشت . برگشت و به پشت سرش نگاه کرد " فلور داشت با سرعت به طرفش می آمد و بعد در حال نفس نفس زدن گفت :
-- اری صبر کن . کجا داری میری با این عجله ؟
هری گفت :
فلور " تو اینجا چی کار می کنی ؟
فلور گفت :
-- پیش بیل بودم . تو اینجا چی کار می کنی ؟
هری گفت :
من وقت توضیح دادن ندارم . زخم روی پیشونیم ناراحته ...
هری در حالی که فلور را فراموش کرده بود " ادامه داد :
همش داره زق... زق می کنه . مدت ها بود که درد نداشتم . من دوباره احساسات آن شیطان را درک کردم .
هری بدنش لرزش خفیفی کرد درست مانند 2 سال پیش " وقتی که دست آمبریج به دستش بر خورد کرد . اون بار هم لرزشی در بدنش به وجود آمد . هری نگاهش به نگاه فلور افتاد . فلور که احساس خطر کرده بود " گفت :
-- اری تو حالت خوبه ؟
هری به سرعت گفت :
آره خوبم . فلور برو به طبقه چهارم (آسیب های جادویی) - بخش 18 - اتاق شماره 4 در اونجا هرمیون و رون و جینی بستری شده اند . به خانم ویزلی و آقای ویزلی هم خبر بده .
هری بعد از گفتن این جمله به سرعت برگشت و از آنجا دور شد . فلور از دور فریاد می کشید و او را صدا می زد ولی هری به آن توجهی نکرد . چند لحظه بعد به در خروج رسید و از بیمارستان خارج شد . کمی همان جا ایستاد و فکر کرد . آخرش تصمیمش را گرفت و خودش را غیب کرد و در میدان گریمولدر ظاهر شد . اصلا از این کار خوشش نمی آید مخصوصا به دلیل اینکه یاد آخرین آپاراتش می افتد که در آن دامبلدور را جا به جا کرده بود . آرام به سوی خانه شماره 12 حرکت کرد . اضطراب عجیبی داشت . این همان خانه ای بود که یک سال تمام حتی از فکر کردن به آن وحشت داشت . به جلوی در که رسید " در خود به خود باز شد . ولی ناگهان صدایی از پشت سرش شنید :
-- اکسپلیارموس !!!
چوبدستیش از دستش خارج شد . به پشت سرش که نگاه کرد با چهره پیروزمند اسنیپ رو به رو شد که داشت به هری لبخند می زد . هری باز هم همان انواج نفرتی که در مقابل بلاتریکس در بدنش ایجاد شده بود را احساس کرد ولی مثل اینکه با لبخند اسنیب این انواج قدرتمند تر از قبل شدند . به طوری که احساس می کرد این انواج را اطراف خود می بیند . اسنیپ قهقه خنده را سرداد و گفت :
-- فکر می کردم به اینجا بیایی . پاتر خیلی بچه ای " چون هنوز یک رازدار برای خانه خودت انتخاب نکردی و من هم آدرس اینجا از حافضه ام پاک نشده و آزادانه می توانم به اینجا رفت و آمد کنم . البته به خاطر خیانتم به محفل دیگر نمی توانم وارد خانه شوم و متاسفانه نه می توانم به کسی آدرس اینجا را بدهم و نه کسی را با خودم بیاورم . ولی می بینی که هنوز آزادانه به اینجا می آیم و تا حالا 2 نفر از اعضای محفل را با طلسم فرمان جادو کردم . البته من رقیب هایی هم دارم که جاسوسانی در محفل هستند . اما من برای لرد سیاه عزیزترین هستم .
اسنیپ حالت قیافه اش تغییر کرد به طوری که انگار به خاطره خوشی فکر می کند . و این چنین ادامه داد :
-- لرد سیاه بسیار علاقه داشت به جای تو بلاتریکس وارث شود . ولی بلک احمق ترجیح داد یک نیمه اصیل وارث اون شود .
هری که هر لحظه خشمگین تر می شد " گفت :
مثلا خود تو خیلی اصیل هستی ؟ فکر کنم شاهزاده آیلین با یک گندزاده ازدواج کرد .
هری فقط برای توهین هر چه بیشتر و عصبانی کردن اسنیپ از واژه گندزاده استفاده کرد که البته اثرش همان لحظه در چهره اسنیپ مشخص شد . هری چند لحظه به چهره بیش از حد " رنگ پریده اسنیپ نگاه کرد . در عین حال هم احساس می کرد انواجی که در اطرافش هست کم کم دارد به رنگ آبی متمایل می شود و حالت جامد پیدا می کند . اسنیپ به زور لبخندی زد و گفت :
-- پاتر تو پیش ازحد فضولی . نمی دانم چه طور از سر گذشت من با خبر شدی ولی کاری می کنم که دیگه از این کارها نکنی .
-- کروشیو !!!
قبل از اینکه هری بتواند جا خالی بدهد " طلسم بهش برخورد کرد . هری به زمین افتاد . دردی فراتر از تمام دردهایی که تاکنون تجربه کرده بود بهش هجوم آورده بود . احساس می کرد استخوانهایش در آتش می سوزد . ولی این بار در دل آرزو نکرد که بمیرد تا این درد تمام شود . بلکه سعی در تمرکز داشت . نمی دانست چطور ولی می خواست به اسنیپ که لحظه به لحظه تنفرش ازش بیشتر می شد حمله کند . در لحظه ای که دیگر مقاومتش داشت تمام می شد احساس کرد درد دارد فروکش می کند . چهره اسنیپ در برابر چشمانش واضح شد . اسنیپ با دودلی گفت :
-- پاتر حالت خوبه ؟
هری فریاد کشید :
مگر برای تو فرقی هم می کند ؟
اسنیپ با بیزاری گفت :
-- معلومه که فرق می کند . من فقط دلم می خواهد تو زجر بکشی !!! اما اگر بکشمت لرد سیاه مرا هم می کشد .
اسنیپ بدنش لرزش خفیفی کرد و ادامه داد :
-- دیوانه سازها وظیفه داشتند تو را سالم پیش لرد سیاه ببرند . اما آنها نتوانستند و من حالا این کار را می کنم . فقط برایم یک لحظه عجیب بود چرا جیغ نمی کشی و بدنت از تکان خوردن ایستاد !!! فکر کنم به خاطر ضعیف بودنت ....
ناگهان اسنیپ با ترس گفت :
-- ریش اسلایترین " این دیگه چی هست ؟
هری گفت :
پس اون ها نمی خواستن به من بوسه بزنن می خواستن مرا پیش ولدمورت ....
هری جمله اش را خورد " نگاه هرسان اسنیپ را روی خود احساس کرد . به اطرافش که نگاه کرد نزدیک بود از ترس زهره ترک شود ماری بسیار غول پیکر و سیاه متمایل آبی در هوا معلق قرار داشت و بدنش در پهلو ها و پشت هری در گردش بود . مار با نگاه خشمگینی به اسنیپ نگاه می کرد و به طور تهدید آمیزی زبانش را از دهانش خارج می کرد . مار که متوجه هری شده بود " تعظیم بلند بالایی به هری کرد . هری که هنوز از فکر خود مطمئن نبود به زبان پاراسل ( همان زبان مارها است ) به مار گفت :
تو از درون من به وجود آمدی ؟
مار سرش را به نشانه تایید تکان داد . اسنیپ مانند افرادی که شنواییشان را از دست دادند به هری و مار زل زده بود و نمی توانست متوجه شود چه حرف هایی بین هری و مار گفته شده است . هری به زبان پاراسل ادامه داد :
آیا تو تحت فرمان من هستی ؟
مار باز هم سرش را تکان داد . هری لبخندی بر روی لبش نشست و به اسنیپ که قیافه هراسان و متعجبی داشت نگاه کرد . اسنیپ که کاملا نگاه هری را درک کرده بود سریع افسون بیهوشی را به سمتش فرستاد . ولی قبل از اینکه افسون به هری برخورد کند " مار افسون را بلعید . هری به مار گفت :
بهش حمله کن .
با اینکه هری این جمله را پاراسل نگفته بود " مار به سرعت مانند یک افسون ولی زیک زاکی شکل به سمت اسنیپ حمله کرد . اسنیپ یک سپر نارنجی رنگ بزرگ در جلویش ساخت ولی مار شروع به بلعیدن سپر کرد . اسنیپ چوبدستیش را بالا گرفت و فریاد زد :
(seven souziya) -- سون سوزیا !!!
مار بزرگی البته نه به بزرگی مار هری از چوبدستی اسنیپ خارج شد . اسنیپ چوبدستیش را به سمت مار هری حرکت داد . ولی مار اسنیپ مثل اینکه جرات جلو آمدن را هم نداشت . ناگهان فکری به مغز هری رسید سریع با زبان پاراسل به مار اسنیپ هم فرمان حمله را صادر کرد . بعد خودش هم رفت و چوبدستیش را از زمین برداشت . چوبدستیش را به سمت اسنیپ که داشت با هر دو مار می جنگید گرفت . سعی کرد غیر لفظی وردی را بخواند که اسنیپ متوجه آن نشود . در ذهنش گفت :
سکتوم سمپرا !!!
از چوبدستی هری نور قرمز رنگ قدرتمندی خارج شد ولی انگار که اسنیپ آماده این حرکت هری بود . چون سریع طلسم او را دفع کرد و خود را غیب کرد . با آپارات کردن اسنیپ مارش نیز دود شد و در هوا ناپدید شد . هری به مار خود که حالا به رنگ آبی در آمده بود نگاه کرد . مار تعظیم دیگری به هری کرد و کم کم مانند غبار هوا ناپدید شد . هری قدم زنان و در حالی که سخت در فکر فرو رفته بود به سمت خانه شماره 12 حرکت کرد . خوشبختانه مه ای که در هوا وجود داشت مانع از این می شد که مشنگها از پنجره های خانه هایشان از اتفاقاتی که در کوچه رخ داده بود مطلبی دستگیرشان شود .

قبلی « جادوگر یا خون آشام؟ - فصل 7 اسنیپ...خوب؟...بد؟ » بعدی
API: RSS | RDF | ATOM
جادوگران®
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم
فرستنده شاخه
shadmehr
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۲۴ ۱:۳۲  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۲۴ ۱:۳۲
عضویت از: ۱۳۸۵/۱/۲۳
از: آمپول می ترسم !!
پیام: 649
 هر نظری پذیرفته می شود
خوب بود مخصوصا رويارويي هري با اسنيپ
D-Y-Z-2005
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۴/۶/۲۴ ۹:۴۷  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۴/۶/۲۴ ۹:۴۷
عضویت از: ۱۳۸۳/۱۱/۱۵
از: مریخ
پیام: 241
 بماند
به احترام نظراتی که میدیم کمی بیشتر بنویس و اگرنه دفعه بعد نظر بی نظر ها.
موفق باشی

هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.