هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مقاله‌ها :: کارگاه داستان‌نویسی :: هری پاتر و مار آتشین 2

هری پاتر و مار آتشین 2 - فصل 13


وزارت خونه:


چند روز بعد هری و دراکو از درمانگاه مرخص شدن و این موجب خوشحالی گریفندوری ها شد . هنوز خبری از نارسیسا مالفوی نبود 2 مرگ خوار دیگه از آزکابان گریخته بودن دیوانه ساز ها آشکارانه به ماگل ها حمله می کردن الیوندر اصلا پیداش نبود خلاصه وزارت خونه تو بد وضعی بود .
هری هنوز می لنگید پای چپش به شدت آسیب دیده بود برای همین هم همیشه و همه جا ران باهاش بود . هری به وضوح می تونست افسردگی رو در چشمان ران ببینه و این به آن معنا بود که ران باز هم شکست خورده بود .
هری بعد از مرخص شدن باید سری به دفتر مک گاناگل می زد باید با مک گاناگل مشورت می کرد . وقتی هری و ران به مجسمه ی ورودی دفتر مدیر رسیدند هرماینی راهشو کج کرد تا به کلاس کناریش بره و درس های معجونشو دوره کنه ران هم می خواست جیم شه که هری دستشو محکم گرفت.
- تو که نمی خوای منو با این پام تنها بزاری تا نزدیک به 30 پله رو بالا برم.
هری چشمکی به ران زد و ران دستشو دور گردن هری انداخت . هری به مجسمه نگاه کرد و گفت گربه ی خاکستری مجسمه تکان خورد و هری و ران سوارش شدند وقتی به در ورودی رسیدن هری در زد.
- بیاین تو.
هری و ران وارد شدند پروفسور مک گاناگل رو به شومینه نشسته بود و چند دست ورق تا نشده را زیر و رو می کرد.
- اوه سلام پاتر تو بلاخره اومدی کم کم داشتم فیلچو می فرستادم سراغت . ببخشید ولی من یک سری کار تمام نشده دارم لطف کنین شما و آقای ویزلی چند لحظه منتظر بمونید من برمی گردم.
مک گاناگل آنها را ترک کرد هری نگاهش به تابلو های روی دیوار افتاد یک تابلو اضافه شده بود مردی با عینک نیمه دایره و چشمانی که از پشت عینک برق می زد با ریش سفید بلند به او خیره شده بود.
هری احساس بدی در میان قفسه ی سینه اش کرد سوزشی تحمل نا پذیر و بعد سنگینی وزنی را بر خود احساس کرد.
- یکم مونده اینم بخورید بخوریدش پروفسور................................... نه نه نمی خوام می خوام بمیرم کافیه.................آگیومنتی ................آگیومنتی ....................... تق
و او با پیرمردی در هاگزمید ظاهر شد.
دراکو بکشش............................ زود باش(و بعد چهره ی منفور اسنیپ و آن نور سبز)
هری به خودش اومد تمام بدنش می لرزید.
- سلام هری خوش اومدی!
- سلام پروفسور شما............................
- بله من ازتون خواستم بیاین کار مهمی باهاتون داشتم ولی مجبورم چند لحظه ای تنهایتان بگذارم و به مینروا بپیوندم من را ببخشید.
چند لحظه بعد آن چهره ی پر از آرامش دیگر در قاب عکسش نبود هری به ران نگریست که غرق در افکارش بود.
- هی .... پسر چته به من بگو چی شده.....
- هیچی.......... چیزی نشده.
- هرماینی بهت چی گفته اون که ................
- خودت که می دونی اون گفت که دیر کردم که دیگه خیلی دیره و من دیگه باید اونو از سرم بیرون کنم اون گفت دیگه دلش نمی خواد با کسی باشه ولی من که می دونم می خواد پیشنهاد مالفوی رو قبول کنه.
- خوب که چی اون حق انتخاب داره اون می دونه چی کار می کنه شاید واقعا بهتر باشه شما..................
- اینو به من نگو هری خودم خوب می دونم که کوتاهی کردم ولی چرا آخه؟ چرا منو لاوندر رو از هم جدا کرد خوب اگه دیگه منو نمی خواست چرا نگذاشت منو لاوندر صمیمی بمونیم؟ چرا زندگی منو خراب کرد؟
- خوب اون.............
- نه هری . هرماینی از اولش هم منو به عنوان یک مو قرمز می دید اون هیچ احساسی به من نداشت فقط منو سر کار گذاشته بود..........
- ران خفه شو مثل اینکه یادت رفته چند شب واست گریه کرده مثل اینکه نمی فهمی چه احساسی بهت داشته ولی تو خیلی بی فکر بودی بی فکر تر از اون که من فکر می کردم تو اونقدر دست دست کردی که نا امیدش کردی منو ببخش ولی باید بگم برای هرماینی دراکو بهترین شخصه نشنیدی می گن
زیاد متنفر نباش دوست داشتنی هم هست
زیاد دوست نداشته باش تنفری هم هست.
اون از مالفوی متنفر بود و حالا عاشقش شده و عاشق تو بود و حالا دیگه دوستت نداره.
- پسر اینو از کجا اوردی
هر کی ..............چی؟
- یک ضرب المثل ماگلیه من از یکی از دوست های دادلی شنیدم که ماگل بود و می گفت تو جایی به نام ارمنستان زندگی می کنه.
هر دو زدند زیر خنده که ناگهان مک گاناگل شتابان وارد شد بعد از چند لحظه هم عکس دامبلدور سر جای اولش برگشت.
- خوب آقای پاتر ببخشید منتظرتون گذاشتم حالا هم زیاد وقتتون رو نمی گیرم بریم سر اصل مطلب. نمی دونم خانم گرنجر بهتون گفته یا نه ولی در طی جلسات زیادی مقرر شد شما یک سلسله درس هایی را به دانش آموزان هاگوارتز بیاموزید . آلبوس می تونم ازت بخوام تو ادامه بدی.
- البته مینروا.
ببین هری من و پروفسور اسنیپ و پروفسور اسلاگهورن یک چیزهایی بهت یاد دادیم من ازت می خوام هفته ای یک بار وقتتو بذاری و یک سری مطالب محافظتی رو به بچه ها یاد بدی مثل چفت شدگی غیب و ظاهر شدن اکسپکتو پاترونوم و ..................................
فکر کنم خانم گرنجر بهت گفته باشه که قراره یک سری کلاس با مینروا داشته باشی ما با وزارت خونه هماهنگ کردیم که بشه شما رو به یک جانور نمای ثبت نشده تبدیل کرد البته اینو به هیچ کس نگین چون به جز من مینروا وزیر و دوستهات کسی از این ماجرا نباید خبر داشته باشن . مینروا لطف کرده کمی از فرصتشو در اختیار تو گذاشته باید از این کلاس ها کمال استفاده رو بکنی بعدا خود پروفسور بهت می گه چی ها یاد می گیری من دیگه توضیح نمی دیم اینم بگم که اون چیز هایی رو که یاد می گیری همه رو نمی تونی به بچه ها یاد بدی تو می تونی لیست آموزشیت رو به من بدی تا من کنترلش کنم هر وقت خواستی من آمادم الان هم تو با پروفسور مک گاناگل می ری به وزارت خونه می تونی آقای ویزلی و خانم گرنجر رو هم با خودت ببری منم اونجا تو یک قاب دیگه ظاهر می شم اونجا معلوم می کنیم که تو به چه حیوانی تبدیل خواهی شد البته مراحلش کمی سخته و وقت می بره ولی ما مجبوریم . پس برین و خانم گرنجر رو هم با خودتون بیارین تا با هم بریم.
همین که هری و ران از دفتر خارج شدند دامبلدور در قاب سر کادوگان ظاهر شد.
- هری............ هری ..........بیا اینجا.
- بله آقا ؟
- من تصمیم دارم وزارت خونه رو مجبور کنم دوست هایت رو هم جانور نما کنه پس بهشون آمادگی بده و ......... درباره ی هرکراکس.... تو اونو نابود کردی؟
- من فراموش کردم بهتون بگم .
هری هرکراکس تقلبی را از جیبش در اورد و به دامبلدور داد دامبلدور کمی تامل کرد و به قاب دیگری منتقل شد. هری و ران بعد از 15 دقیقه با هرماینی در دفتر مک گاناکل حاضر شدند هری همه چی رو تعریف کرده بود و اونها کاملا آمادگی همه چی رو داشتن.

******************************


- آقای پاتر لطف کنین خانم گرنجر رو تا شومینه راهنمایی کنید کنار شومینه گرد مخصوص هست کافیه بگین وزارت خونه دفتر رسیدگی به مشکلات.
هری ران و هرماینی با هم جلو رفتن اول ران رفت بعد هرماینی و سپس هری . وقتی هری پودر رو در شومینه ریخت و نام مقصد را آورد احساس فشار غیر قابل تحملی او را در بر گرفت تصاویر متعددی از جلو چشمانش عبور کردند هری صدای مک گاناگل را شنید که پشت سرش می اومد . وقتی هری از دست آن احساس های وحشتناک رها شد خودش را در اتاقی سرد و تاریک بدون پنجره یا سوراخی یافت .
داخل اتاق به وسیله ی نور قرمز رنگی روشن می شد منشا نور نا معلوم بود ولی گرمای کمی به اتاق می بخشید هری ران و هرماینی را دید به طرفشان رفت و منتظر رسیدن مک گاناگل شد .
وقتی مک گاناگل رسید هرماینی بدون معطلی پرسید.
- پروفسور یعنی به همین راحتی می شه به اینجا اومد . بدون مسایل محافظتی؟
- نه خانم گرنجر اینجا تنها اتاق شومینه دار وزارت خانه است که اعضا از هاگوارتز می تونن به وسیله ی آن وارد وزارت خانه بشن این سیستم یک هفته پیش مقرر شد. حالا بهتره از در کناریتان وارد اتاق اصلی بشین آقای ویزلی.
ران تازه به خود آمد و هری نیز تازه به وجود در پی برد وقتی در را باز کردند بر خلاف اتاقی که در آن بودند گرمایی مطلوبی را احساس کردند اتاق پوشیده از تابلو ها و مشعل های نورانی بود یک میز گرد بزرگ در وسط اتاق و یک میز تحریر بزرگ در گوشه ی اتاق قرار داشت پشت میز زنی با عینک کج شده دیده می شد که کینه توزانه به هری خیره شده بود . زنی چاق در کنار او ایستاده بود هری وقتی بیشتر دقت کرد او را شناخت و پشت دستش را نوازش کرد ( هر گز دروغ نمی گویم) .
او ...............آن زن منفور ...................آن زن چاق و بد هیکل ........................ خاطره های تلخی برای هری به جای گذاشته بود ..................آمبریج..........................
- اوه این گروه سه نفره ی مشهور گروه پسر کوچولویی به نام هری پاتر که منو دچار دردسر های بزرگی کرد ..........ولی خودش می دونست اگه جغد به جغد نمی رسه ولی جادوگر به جادوگر می رسه حتما سرنوشت رقم زده که کار این کوچولو ها به من بخوره...............
آمبریج شروع کرد با حالتی عصبی قاه قاه خندیدن.
- دولورس عزیز فکر نکنم حالا با تو کار زیادی داشته باشیم هنوز سر کارمون با خانم مادلینه .
هیچ کس متوجه وارد شدن دامبلدور به بزرگترین قاب اتاق نشده بود .آمبریج بر خود لرزید.
- اوه آلبوس با اینکه تو مردی هنوز هم کارهای مدرسه به دست تویه فکر کنم دستیارت نمی تونه مدرسه رو کنترل کنه.
- آوه دلوروس عزیز مینروا حتی بهتر از اسکریمجر می تونه وزارت خونه رو کنترل کنه خودت که می دونی همه به او احترام می گذارن و اگه اشتباه نکنم خودتم یکم ازش می ترسی...................نه؟
- متشکرم آلبوس نیاز به مجادله نیست آقای پاتر و دوستانش کار های مهمتری دارن باید رفت سر اصل مطلب. مادلین عزیز می شه شروع کنیم؟
خانمی که عینکش تقریبا کج بود از جایش بر خاست نزدیک تر آمد و کنار مک گاناگل ایستاد.
- آقایون و خانم ها من قبل از شروع چیز هایی را توضیح می دهم لطفا خوب گوش کنید آقای اسکریمجر به من افتخار دادن تا آخرین جانور نمای فعلی رو مشخص کنم همین طور که باید بدونید هیچ کس از این موضوع نباید مطلع بشه هیچ کس................ و این را هم بگم که شما خودتون نمی تونید جانورتان را مشخص کنید بلکه قلب و استعدادتون این کار را خواهد کرد برای سریع تر کردن نتیجه ما یک شربت را به شما می دهیم سپس شما احساس سر گیجه و حالت تهوع خواهید یافت کم کم چیز هایی را در خود کشف خواهید کرد ممکن است در این بین شکل یا نمایی از موجودی را که قرار است به آن تبدیل شئید ببینید یا صدایش را بشنوید بعد کم کم صداهای اطراف واضح تر خواهند شد و جانور شما مانند شبحی بی رنگ از درون بدنتان خارج خواهد شد . شما در آن زمان هیچ تکانی نخورید چون شبح را خواهید ترساند. در ضمن امروز فقط تعیین جانور را به پایان خواهیم رساند بقیه ی کار به دست پروفسور آمبریج است .
حالا لطف کنین با آقای پاتر بیاین جلو..........
- ببخشید مادلین عزیز فکر کنم یکم باید تامل کرد تا نامه ی وزیر به دستتان برسه.
با تمام شدن صحبت دامبلدور نامه ای با چرخش قوی وارد اتاق شد و جلوی پای خانم مادلین افتاد . او آرام خم شد و نامه را باز کرد.
- اوه پروفسور دامبلدور من باید بعد از 2 سال شاگرد شما بودن می فهمیدم منظورتون از نامه چیه وباید بگم شما خیلی باهوش هستین.
- مادلین عزیز تو همیشه از شاگردان خوب من بودی و خیلی باهوش بودی اما همیشه دقت در مسائل کوچک را فراموش می کردی!
- اوه بله. حالا باید کار رو شروع کنیم به من گفتن باید شما سه نفر تبدیل به جانور نما بشین.
پروفسور مک گاناگل متعجب به نظر می رسید ولی دامبلدور او را آرام کرد .
- مادلین عزیز بهتره قبل از شروع با اسکریمجر صحبت کنی من موافق نیستم همشون جانور نما شن اونها بچه های شریری هستن و این برای وزارت خونه مشکل ساز خواهد بود.
- دولورس این نامه مهر سری از طرف اسکریمجر و نشان عقاب داره!
آمبریج متعجب نامه را از دست مادلین قاپید و به آن خیره شد.
- خوب عزیزم بهتره تا دولورس در حس تعجب خود غرقه کارمون رو شروع کنیم.
- بله مینروا موافقم!
خانم مادلین هری و ران و هرماینی را به طرف میز میز گرد وسط اتاق برد بعد چوب دستیشو چرخوند و سه جام را در هوا معلق ساخت با چرخش دوباره ی چوب در کنار اتاق کمدی پیدا شد خانم مادلین به طرف کمد رفت دستشو رو دستگیره گذاشت چشمانش را بست و چوبشو تکان داد و چیزی را به آرامی زمزمه کرد . نور صورتی رنگی اتاق را در بر گرفت به طوری که هری مجبور شد چشماشو ببنده. و وقتی نور نا پدید شد خانم مادلین با یک بطری بزرگ پر از ماده ی نقره ای رنگ در کنارشان ایستاده بود . سپس در بطری را گشود و مقدار کمی از معجون رو در جام ها ریخت از جام ها بوی بدی متساعد می شد و بخاری سفید رنگ از آن بیرون می آمد .
- مادلین این یک معجون کامله از کی اینو داری؟ معجون های جدید دیگر دارای عصاره ی دندان سوم در سمت چب آرواره ی پایین قول ها نیستند.
- بله پروفسور دامبلدور این معجون ساخته ی سیوروس اسنیپه اون در این کار خیلی ماهر بود.
- نه........! من اینو نمی خورم من هیچ چیز ساخته ی اون بد ذات رو نمی خورم................
- آرام باش هری و درست صحبت کن تو مجبوری.
هری تا به حال دامبلدور رو اینقدر خشمگین ندیده بود پس به سرعت سر خم کرد.
- هری عزیز می شه اول از شما شروع کنیم؟
هری با سر جواب مثبت داد.
- پس لطف کن اینجا بیا کنار من رو این صندلی بشین.
هری جلو رفت و در صندلی نرم فرو رفت خانم مادلین چوبشو به طرف صندلی گرفت و گفت:هولدامندا!
از دسته های صندلی زنجیر هایی خارج شدند و به دور دست و پای هری پیچیدند.
- دارین چی کار می کنین.
- خانم گرنجر این کار برای محافظت از دوستتونه لطف کنین عقب بایستید.
هرماینی که دیگه به کنار هری رسیده بود و می خواست زنجیر ها رو پاره کنه به چهره ی دامبلدور خیره شد و بعد از چند لحظه با سری خمیده بر گشت.
- آقای پاتر جامتونو سر بکشین و سعی کنین کمتر تکان بخورید.
هری دستشو به طرف جام برد و آن را بدست گرفت خانم مادلین هم نزدیکتر شد چوب دستیشو روی سر هری گذاشت موهای پریشانش را پشت سرش محکم بست یکم آب خورد و گفت: حالا!
هری جامو سر کشید ناگهان سوزش بدی در معده ی خود احساس کرد بدنش به شدت می لرزید گویی هیولای دریاچه او را تکان می داد هری قبل از سیاهی رفتن چشمانش نوری سفید رنگ دید که از چوب خانم مادلین خارج شد و صدای عجیب او را که مانند پروفسور تریلانی شده بود مردمک خانم مادلین محو شده بود ولی او چیز هایی زمزمه می کرد که هری هر از گاهی در آن نام های انیمیگس هری پاتر هاگوارتز و جادو را می شنید . ولی هری دیگر توان نداشت صدای جیغی شنید:
نه................نه ...اونو نکش منو به جاش بکش.........................هری(و بعد صدای خندهی مردی مست)
بعد نور سبز رنگ و آوای ققنوسی در آن . چهره ی بلاتریکس و خودش که به طرف پرده ای می دوید..............سپس عکس جمجمه ای که ماری از آن خارج شده بود ..............چند صد دیوانه ساز که بر فراز دریاچه در حرکت بودند و گوزنی نقره ای رنگ .................اکسپکتوپاترونوم................... مرده های متحرکی که به دورش جمع شده بودن...................بکشش دراکو.....نه ...................و چهره ی اسنیپ.......نه سوروس خواهش می کنم.................... تابوت سفید رنگ ...............هاگرید.............جینی در حالی که سر تا پا در خون غرق بود ران در حالی که از دیوار حلق آویز شده بود ......هرماینی در حالی که دیوانه سازی او را می بوسید.............. لوپین در حالی که هزاران جای گاز گرفتگی بر بدنش دیده می شد.........دراکو در حالی که به دست ولدمورت شکنجه می شد..................
هری داد می زد فریاد می کشید می خواست دوستاشو نجات بده................
هرماینی..................ران.............جینی............نه.........نه!
هر ی هرچه بیشتر فریاد می کشید صدایش آرام تر می شد تا اینکه لرزش بدنش کم شد و او توانست صدا های اطراف را بشنود و از گوشه ی چشمش تصاویری ببیند.

ران جلوی هرماینی را گرفته بود که داشت تقلا می کرد هری رو نجات بده.
- هری ............ نه ولش کنین چرا اینقدر می لرزه؟ شما دارین می کشینش اون داره شکنجه می شه.
قطرات اشک هرماینی بر صورت هری می چکید.
- خانم گرنجر از او دور شوید کار را خراب نکنید.
هری به هوش آمد و چشمانش را باز کرد .
- حالت خوبه هری؟ خوبی؟
هری نمی تونست جواب هرماینی رو بده فقط چشماشو باز کرد تا ببینه کدوم حیوان از او خارج می شه چون او هم صدای ققنوس شنیده بود و هم گوزن نقره ای را دیده بود. ناگهان شبحی نقره ای از داخل قلب هری بیرون جهید و کشیده شد .کم کم حالت او مشخص می شد . هری وقتی خوب دقت کرد گوزن نقره ای را تشخیص داد.

بعد از هری نوبت ران بود هری با دیدن صحنه ی روبروش و ران که مرتبا داد می زد و از پرسی می خواست مادرشو نکشه تازه فهمید هرماینی برای چی اونقدر نگران بود .هری سر هرماینی را که در ردایش پنهان بود نوازش می کرد.
- چیزی نیست آروم باش ! چیزی نمی شه هرماینی!
وقتی لرزش ران متوقف شد روحی سبز رنگ از داخل بدنش بیرون دوید و کم کم شکلی به خود گرفت هری در کمال تعجب متوجه شد شبح ران بر خلاف انتظارش تبدیل به کرم فلوبر نشده بلکه تبدیل به تسترال قول آسایی شده با بال های گشوده که چشم ها را خیره می کرد . هرماینی از تعجب خشکش زد و هری لبخند معنی داری به ران زد وقتی ران از روی صندلی برخاست بسیار نیرومند به نظر می رسید و غرور خاصی در او دیده می شد.
هری به زور تونست هرماینی را بر صندلی بنشانه هرماینی خیلی می ترسید و نمی خواست معجون رو بخوره . وقتی زنجیر ها بر دستان او بسته شدند اونقدر گریه کرده بود که صداش در نمی اومد.
- نه هری .................. منو تنها نزارین.........خواهش می کنم پیشم بمونین............... ران..............خواهش می کنم.
ران که دیگه کاسه ی صبرش لبریز شده بود کنار صندلی زانو زد دست کرخت هرماینی را فشرد.
- نترس هرماینی چیزی نیست فقط یکم درد داره زود می گذره من پیشت می مونم.
ران به دامبلدور نگاه کرد و دامبلدور به او اجازه داد کنار هرماینی بمونه و معجون رو بهش بخورونه. هرماینی پس از سر کشیدن معجون نگاهی نا امید به هری انداخت.
بدن هرماینی بر اثر لرزش زیادی که داشت زخم می شد زنجیر ها برای دستان سرد او بسیار محکم بودند و هرماینی مانند افراد هیستریکی داد می زد.
- نه ران منو تنها نذار ................... جینی بهش بگو که دوستش دارم................. هری ............... ران نه نرو.............
صدای جیغ های هرماینی بسیار بلند بود و قلب هری را به درد می آورد ران در کنار هرماینی کمی سرخ شده بود چون بیشتر فریاد های هرماینی مربوط به دعوا ها ی خودشان بود و معمولا دعواهایی که با لاوندر سر ران کرده بودند . ران دست هرماینی را حتی یک لحظه هم رها نکرد تا اینکه لرزش های هرماینی کم شدند و فریادهای او قطع شدند. خانم مادلین ران را به طرفی کشید تا شبح به راحتی خارج بشود . شبحی سفید رنگ بیرون جهید و شروع به شکل گیری کرد و در برابر چشمان همه تک شاخی زیبا و با وقاری به وجود آمد.
وقتی زنجیر ها از دستان هرماینی باز شدند او بی حال به طرف زمین خم شد و نزدیک بود بیافتد ولی ران خودش را از میان دستان پر قدرت خانم مادلین بیرون کشید و رفت تا هرماینی را بلند بکند . وقتی ران زیر بقل هرماینی را گرفت هرماینی فقط توانست بگوید متشکرم............
همه به وسیله ی شومینه به هاگوارتز باز گشتند و ران و هری بدون تامل هرماینی را به درمانگاه بردند تک شاخ بیش از حد مجاز از هرماینی نیرو گرفته بود.


قبلی « هری پاتر و مار آتشین 2 - فصل 12 هری پاتر و مار آتشین 2 - فصل 14 » بعدی
API: RSS | RDF | ATOM
جادوگران®
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم
فرستنده شاخه
1385
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۳/۴ ۱۳:۰۲  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۳/۴ ۱۳:۰۲
عضویت از: ۱۳۸۵/۲/۵
از: درون تام
پیام: 101
 عالیه
عاااااااااااااااااالی بود .این فصل معرکه بود.بهترین فصل......وقتی داستان تو رو می خونم احساس میکنم داستان رولینگو خوندم
واقعا دستت درد نکنه گلم
SHAGGY_MEISAM
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۴/۱۲/۱۷ ۵:۱۲  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۴/۱۲/۱۷ ۵:۱۲
عضویت از: ۱۳۸۴/۹/۲۰
از: bestwizards.com
پیام: 402
 12
اين يكي هم جالب بود يكي بهتر از بعدي دستت درد نكنه برم سراغ 13
voltan
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۴/۱۱/۲۶ ۸:۵۲  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۴/۱۱/۲۶ ۸:۵۲
عضویت از: ۱۳۸۳/۶/۷
از: 127.0.0.1
پیام: 1402
 عالی
خیلی عالی بود متشکر
penssy
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۴/۸/۲۹ ۲۲:۲۸  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۴/۸/۲۹ ۲۲:۲۸
عضویت از: ۱۳۸۴/۶/۱
از: هر جا مالفوی باشه
پیام: 92
 Re: عالیه!!
تا منظورت از همه چی چی باشه!
فصل های قبلی تو سایت هست الان هم دارم روی تاریخ هاگوارتز کار می کنم به زودی میاد
gilgamesh
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۴/۸/۲۹ ۱۳:۳۷  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۴/۸/۲۹ ۱۳:۳۷
عضویت از: ۱۳۸۴/۸/۲۷
از: قدح اندیشه
پیام: 1325
 عالیه!!
سلام
واقعا محشر نوشتی.
من تازه عضو سایت شدم و میخوام که اگر ممکنه ، هر چی تا الان نوشتی برام بفرستی.
تمنا می کنم !
please!!!
D-Y-Z-2005
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۴/۸/۲۶ ۱۵:۲۲  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۴/۸/۲۶ ۱۵:۲۲
عضویت از: ۱۳۸۳/۱۱/۱۵
از: مریخ
پیام: 241
 بماند
شاید داستان تو از معدود داستانهایی باشه که من دلم برای قسمتهای بعدی اونها لک میزنه...
اما خیلی دیر مینویسی
ghasedak
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۴/۸/۲۶ ۱۴:۴۱  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۴/۸/۲۶ ۱۴:۴۱
عضویت از: ۱۳۸۴/۴/۲۶
از: گریفیندور
پیام: 33
 akhe
حالا دراکو چی میشه؟ فکر دل اونو هم بکن و خلاصه مامیتونیم یه مرگ داشته باشیم
bigsaleh
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۴/۸/۲۶ ۸:۴۴  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۴/۸/۲۶ ۸:۴۴
عضویت از: ۱۳۸۴/۱/۳۱
از:
پیام: 33
 ردیف
داستانت باحال بود
فقط می شه زود تر داستانات رو بنویسی

هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.