هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مقاله‌ها :: کارگاه داستان‌نویسی

تاوان


این داستان سه شخصیت اصلی داره: جینی ویزلی، دراکو مالفوی، هری پاتر و یک دختر بچه حسود که گاهی در گذشته سیر میکند و گاهی در آینده!
جینی ویزلی نماینده ی وزیر انگلستان با عصبانیت از دفتر رئیسش بیرون آمد ، سعی می کرد عصبانیتش را کنترل کند ولی غیر ممکن بود، وزیر او را تهدید به اخراج کرده بود فقط برای اینکه او به دعوت دراکو مالفوی وزیر عوضی روسیه عمل کند و خودش را برای یک سفر شش ماهه صلح آمیز برای برقراری آرامش بین دو کشور آماده کند.

او مطمئنا نمی توانست به پیش دراکو مالفوی برود مخصوصا بعد از کاری که او با جین کرده بود. او از همه متنفر بود، هری پاتر،دراکو مالفوی و حتی ویزلی ها. او باید به خانه اش می رفت تا کمی فکر کند.

آپارتمان ماگل ها ، جینی ویزلی

-اون چطور تونسته من رو به کشور لعنننتتتیش دعوت کنه، ها؟

جین در خانه اش را محکم بست و پرونده هایی که در آغوش داشت را روی تخت پرتاب کرد،بر روی یکی از مبل های اتاق نشست و دستش را روی سرش گذاشت ، به کمک پاهایش کفش هایش را در آورد و آنها را روی میز گذاشت سپس گل سرش را باز کرد و دستی به موهایش کشید ، خاطره ای از گذشته به یاد آورد...

-معنی این چیه هری ؟ تو من رو رد میکنی؟

-هم

هری 17 ساله بود. فرق چندانی با گذشته نداشت تنها فرق درد غم مرگ دامبلدور در چشمهایش بود. چشم جین به دست مشت کرده هری افتاد و اوضاع را درک کرد.

-تو میترسی اسمش رو نبر من رو بکشه ،درسته؟

هری شرمنده به چشمان جین خیره شد ، جین نفس عمیقی از روی عصبانیت کشید و بطرف هری رفت ... من یک بچه نیستم که نتونه از خودش دفاع کنه ، من...

هری زمزمه وار گفت : تو هستی

-البته که من نیستم هری من میتونم به خوبی از خودم مراقبت کنم

-تو نمیتونی جین ، تو حتی جرات نداری اسم اون رو ببری

چشمهای جین گرد می شوند ، صدای پایکوبی را پشت سرش می شنید ولی در جلو ، چیزی به جز تاریکی نبود. اشک در چشمان جین جمع شده بود . زمان سختی بود ، او سعی میکرد او سعی میکرد جلوی هری اشک نریزد و به چشمان او خیره شود و صدای پایکوبی برای ازدواج بیل و فلور را نادیده بگیرد و از سیلی زدن به هری خود داری کند.

در حالی که سعی می کرد لرزش صدایش را پنهان کند گفت : هری ، فکر نکن که مثل یک بچه ی کوچک میخوام جلوی دست و پاتو بگیرم اگر من به تو ثابت کنم که می تونم از خودم دفاع کنم چی؟ اون موقع آزادم که...

هری از جین گذشت و به سمت بارو قدم گذاشت وقتی که به جین رسید گفت: تو نمیتونی حتی با دراکو مالفوی بجنگی،هیچ وقت...

جین کنترلش را از دست داد و سیلی محکمی به هری زد ، سپس به سمت تاریکی دوید. هری دنبال او نرفت فقط او را پشت سر جا گذاشت و رفت.

----------------------------

صدایی او را از جا پراند . تق تق. جغد قهوه ای رنگی پشت پنجره اتاق بود، سرش را حرکتی داد تا از فکر گذشته بیرون بیاید، سپس به سمت جغد رفت، پنجره را باز کرد جغد به داخل خانه آمد و با وقار روی یکی از صندلی ها منتظر شد تا جین نامه را از پایش باز کند، سپس او را در قفس کنار جغد کرم رنگش که ناراضی به نظر می رسید گذاشت.

-هه بازم یک نامه از طرف خانواده گرم ویزلی

جین نامه را باز کرد:
نقل قول:
جین عزیزم سلام میدونم که در عرض پنج سال گذشته به همایش خانوادگی ما و مطمئنا خودت نیومدی. نمیخوام بپرسم چرا چون میدونم جوابم رو نمیدی ولی ازت درخواست میکنیم به خاطر کسی که بهش اعتقاد داری امشب ساعت شش توی بارو باش. تمام خانواده از دیدنت خوشحال میشن. تو هنوز بچه هارو ندیدی دختر بیل و فلور و پسر خوانده ی رون و هرمیون. خواهش میکنم جین ، به این همایش بیا. تاما به یاد داشته باشیم هنوز دختری داریم برادرانت فراموش نکنند که جینی ویزلی خواهر موقرمز آنهاست و برادرزاده هات عمه ی زیباشون رو ملاقات کنند.
با عشق و علاقه ی فراوان مالی ویزلی(خانواده گرم ویزلی)


جین کشوی میزش را باز کرد و نامه را روی نامه های دیگر انداخت، سپس گفت : مثل همیشه، اونها هیچ وقت یک نامه ی عادی به من نمیدن

پسر جوان که تا به حال خودش را پشت دیوار قایم کرده بود بیرون آمد و گفت : عادی از نظر هرکس یک معنی میده خانم، از نظر شما عادی نامه های کاریه، ولی از نظر خانوادتون ...

جین میان حرف تکراری او پرید و گفت : اُه میکائیل تو اینجایی؟

پسر از روی صبر جواب داد :البته خانم

-من نمیدونم باید چکار کنم میکائیل!

پسر قهوه ای از غیب ظاهر کرد و در مقابل خانمش گذاشت، سپس با صدایی که به جین آرامش میداد گفت: هرکاری دوست دارید خانم

-خوب من دو چیز میخوام. یک به این همایش مسخره خانوادگی نَرَم

پسر سری از روی ناراحتی تکان داد و جین ادامه داد: و به هری نشون بدم که من از دراکو مالفوی نمی ترسم و ... همین، میکائیل قهوه شکر نداره!

پسر در حالی که در قهوه شکر می ریخت گفت: مطمئنید که رفتنتون به روسیه فقط برای این هست که به هری پاتر ثابت کنید یا ...

جین بین حرف میکائیل پرید و گفت: میکائیل یک شکر بیشتر، و لطفا آب وان رو پر کن

پسر شکر بیشتری در قهوه ی او ریخت و با صدای پقی ناپدید شد.

جین کمی از قهوه خورد و با خنده گفت: تو خیلی صبوری میکائیل، اما فکر میکردم تو میدونی که من از قهوه ی شیرین متنفرم.

سپس به سمت اتاقش رفت و درحالی که لباسهایش را در می آورد، گفت:من میدونم میکائیل من همش رو میدونم.

در آینه تمام قد بخودش نگاه کرد همان بدن شش سال پیش را داشت صورتش اگر کمی دقیق نگاه میکردیم صورت یک دختر بچه هفده ساله بود.جین حوله ای به سرش بست و وارد حمام شد، میکائیل آرام گوشه ای از حمام ایستاده بود، او همیشه همینطور بود دوست صمیمی جین. البته او مانند یک جن خانگی برای جین عمل میکرد ولی به هر حال برای جین میکائیل یک دوست وفادار بود. جین آهی از روی آسایش کشید اول برای آب داغ وان دوم برای اینکه پسری با موهای سیاه بلند که ربانی پشت سرش بسته شده بود همیشه با او بود و از او محافظت میکرد. میکائیل همیشه آرام بود ولی برای جین از جانش نیز میگذشت و وجود میکائیل در کنارش به او آرامش میداد. پس با آسایش چشمانش را بست.

----------------------------

-هری پاتر احمق اون چطور جرات کرده ... اون واقعا فکر کرده من به این راحتی ول می کنم؟ هرگز،هیچ وقت،ابدا!

جین لگد محکمی به یک درخت زد که باعث شد از درد پایش را بغل کند. با ناراحتی به باروی غرق نور نگاه کرد، هیچ کس به دنبال او نمی گشت، هیچ کس فکر نمی کرد که شاید در این یک ساعت جینروا ویزلی مرده باشد. دوباره به فکر هری افتاد و با حرص گفت : چرا؟ من باید چکار کنم تا اعتماد او را جلب کنم؟ بعد از کمی فکر به بلندی گفت : نیازی نیست اعتمادش رو جلب کنم کاری میکنم که از حسودی به غلط کردن بیوفته!

از پشت یکی از درختان صدای سردی آمد: این خیلی زیاده مخصوصا برای هری پاتر، اون توقع داره جینی ویزلی اون رو ساپورت کنه و مشوق اون باشه. هری پاتر انتظار داره جینی ویزلی به خواسته اون احترام بذاره و برای هری پاتر صبر کن. (صدا کمی نزدیکتر گفت) اون انتظار نداره تو خردش کنی جین!

جین باصدایی محکم گفت:این جزای کار یک پسر بچه ی هفده ساله است، یک پسر بچه ی احمق هفده ساله. صدای خش خش پایی شنیده شد، حتما مرگ خوار ها بودند اما نه، صدای برادرش فرد را به همراه دختری شنید حتما نوشیده بودند،جین پیش خودش فکر کرد: معنی این چیه ؟ اونها با خوشحالی آهنگ میخونن، مینوشند و میرقصند پس اسمش رو ... (مکثی در ذهن کرد و ادامه داد) ولدمورت چی؟ تام مارولو ریدل چی ؟ مرگ خوارها؟ کسی به فکر آدم هایی که ممکن بود امشب کشته شوند نبود؟ به سمت بارو رفت چیز های زیادی فهمیده بود و صد البته تصمیمش را در مورد هری پاتر معروف گرفته بود.

----------------------------

میکائیل دستش را در آب وان کرد و میزان گرمایش را بالا برد. سپس به جین خیره شد، دختری که به او زندگی بخشیده بود عشق و محبت احترام و ... را به او آمیخته بود و حالا میکائیل رازی بزرگ را از جین پنهان می کرد، رازی بسیار بزرگ که امکان داشت با فاش شدنش زندگی جین باعث یک تغییر اساسی بشه ولی کی؟ چه زمانی میکائیل جرات پیدا می کرد تا رازش را به جین بگوید؟ میکائیل چراغ حمام را خاموش کرد و از آنجا رفت درحالی که آرزو میکرد جین دیگر خاطره ای از گذشته اش به خاطر نیاورد.

کمی بعد جین چشمانش را باز کرد زیر لب زمزمه ی نامعلومی کرد، تصمیم گرفت تا قسم قدیمی را بشکند برای اینکه اگر میخواست به روسیه برود مطمئنا باید به خودش ثابت میکرد که به هیچ قول و قسمی پایدار نیست، پس تصمیمش را گرفت و عملی کرد هنوز وقت بود.

----------------------------

-اون نیومد، درسته؟

این صدای دختر بچه موقرمزی بود که چشمان طوسیش را از در کنده بود و به مادر بزرگ مهربانش مالی ویزلی نگاه میکرد، مالی ویزلی دیگر مثل همیشه نبود موهای سفیدش به روشنی میان موهای قرمز رنگش خود نمایی میکرد. دیگر چشمهایش پر از شادی و مهربانی نبود بلکه غم مرگ پسر و جدا شدن دخترش از خانواده ویزلی در آن ها موج می زد. او با صدایی که کمی می لرزید گفت: نه عزیزم اون نیومد، اون هیچ وقت نمی یاد.

هری پاتر بیست و سه ساله که کمی از سنش بیشتر نشان داده می شد دختر را از روی زمین بلند کرد و گفت: مگه تو عکسش رو توی روزنامه ها ندیدی رز؟

دخترک با ناراحتی گفت: چرا ولی من میخوامم خودش رو ببینم

فرد و جرج که حالا بسیار بزرگتر شده بودند و شاید پیر، هرکدام دستی به سر برادرزاده ی کوچکشان کشیدند و گفتند:

-برادرزاده ی

-کوچولو

-ما اگر جای تو بودیم

هردو باهم گفتند: اون رو فراموش می کردیم

رز لبخندی زد و با حسرت گفت: ولی اون مهربونه خودتون گفتید

پدر رز، بیل گفت: خاله ساراهم مهربونه

-نه پدر خاله سارا همش لپ های من رو میکشه

اثر زخمها هنوز بر صورت بیل مانند یادگاری مانده بود. با اینکه با معجون و مداواهای مختلف سعی شده بود تا اثر زخم برداشته شود ولی اثر زخم هنوز پیدا بود. او برای دلداری دخترش ادامه داد:

-جین هم اگر تورو می دید همین کار رو می کرد

-اون همش من رو ماچ های آبدار که نه تفدار می کنه

-تو چی فکر می کنی رز؟ همه ی دختر ها احساساتی هستند و تا یک بچه ی خوشگل می بینند اینکار هارو می کنند

-و ... خاله سارا با من مثل بچه ها رفتار می کنه

-جین با خاله واقعیت که فقط پنج سال ازش کوچیکتر بود هم مثل بچه ها رفتار می کرد

دخترک ساکت شد در فکر بود، آیا واقعا خدایی که از عمه اش در ذهن ساخته بود ساختگی بود؟عمه او هم یک همچین هیولایی بود؟ مثل بقیه ی آدم بزرگها؟ قهرمانی که او در ذهن ساخته بود هیچ شباهتی به این جینی ویزلی نداشت.

تق تق تق

همه متعجب به در خیره شدند ساعت دوازده بود و همه ی افرادی که باید در همایش حضور می داشتند آنجا بودند. رون جوان ترین پسر مو قرمز که حالا برای خودش مردی شده بود و پسری نه ساله داشت، البته یک پسر خوانده،به سمت در رفت و در را باز کرد صدای شکستن ظرفی از دست خانم هرمیون ویزلی شنیده شد، همه متعجب شده بودند و هیچ کس طاقت باور نداشت یعنی این خودش بود؟ این جینی ویزلی بود که محکم پشت در ایستاده بود؟

جین بدون لبخند گفت: سلام رونالد ویزلی و دیگر اعضای خانواده ی گرم ویزلی از به هم زدن جمعتون متاسفم. من اینجا اومدم فقط برای دو چیز!

او رون را به کناری هل داد و وارد خانه شد مستقیم به چشم های مادرش که پر اشک شده بود نگاه کرد، سپس به ظرف شکلات خوری که از دست هرمیون افتاده بود و بعد به چهره ی بهت زده تمام افراد خانه و گفت: اُه متاسفم که با اومدنم به اینجا دوباره چشمهاتون رو اذیت کردم مادر و باعث شکستن یک ظرف شدم. آه ببخشید فراموش کردم خانم ویزلی. نگران نباشید ببینید:

-ترمیم شو

ظرف شکلات خوری ترمیم شد و در دستان هرمیون برگشت. جین در ادامه کنایه هایش گفت: خانم ویزلی دیگه گریه نکنید ظرفتون سالمه. آه راستی داشتم می گفتم من برای دو چیز به اینجا اومدم، اول ( بالبخندی مهربان ادامه داد) اومدم که برادرزاده هام رو ببینم...

اودستش را به سمت رز که در آغوش هری بود دراز کرد و گفت از دیدارتون خوشحالم خانم!

رز با خوشحالی از اینکه انگار قهرمانش حقیقی بود دست جین را به محکمی گرفت و گفت : رز!

جین ادامه داد : خانم رز ... رز ویزلی، من اگر جای شما بودم هرگز اجازه نمی دادم مردی من رو به این شکل در آغوش بگیره اون هم مردی که هفده سال ازت بزرگتره.

رز با تفکر جواب داد: ولی من عمو هری رو دوست دارم

سپس به آرامی طوری که خیال می کرد فقط جین می شنود اضافه کرد : من قراره باهاش ازدواج کنم!

جین محکم گفت: اولین اشتباه زندگیت

همان موقع بیل گفت: جین ما خیلی خوشحالیم که تو اینجا اومدی ولی...

جین میان حرف او ادامه داد : برای دو دلیل اول یک دختر موفق همیشه باید روی پای خودش بایسته دوم اینکه هری پاتر عموی توئه و تو نمی تونی با عموت ازدواج کنی همونطور که من نتونستم با اون ازدواج کنم برای اینکه برادرم بود، درست نمیگم قهرمان لغزش ناپذیر؟

جرج با ناراحتی گفت: جین درسته که تو خواهر مایی

فرد ادامه داد: و بالاخره بعد از شش سال تونستیم ببینیمت

-ولی به هری توهین نکن

دو برادر با اخم به جینی نگاه کردند جین انگار که ترسیده بود گفت : متاسفم دوست پسر قبلی چطوره ؟ ... خیلی خوب برادر خونی عزیز، هری(با محکمی بیان کرد) پاتر از همه بهتره نه؟

سپس جین به سمت پسر موسیاهی برگشت، پسر به نظر کمی از رز بزرگتر بود، جین دستش را به سمت او دراز کرد و گفت: و آقای ...

رز که حالا طبق پیشنهاد جین روی پاهایخود ایستاده بود، گفت:اون دیویده نه سالشه

جین با لبخندی بیش از حد صمیمی که باعث شد لپ های پسر که به نظر بی خیال می آمد سرخ شود گفت: ازدیدنتون خوشحالم آقای دیوید ویزلی

پسر با صدایی آرام گفت: من هم از دیدنتون خوشحالم

جین باز هم به اطراف نگاه کرد حالا که اینجا بود باید نیشش را به همه می زد. چشمش به پدرش افتاد که با ناراحتی به او چشم دوخته بود، گفت : اُه سلام پدر، حالتون چطوره؟ دلم خیلی براتون تنگ شده بود، مخصوصا برای شنیدن حرفاتون، خوب یادمه برای اینکه بشنوم چقدر از داشتن من سر افرازید اون گوش های مسخره رو از فرد و جرج دزدیدم. همیشه دوست داشتم بشنوم که به همه دلداری می دادید که دخترتون یک دختره احمق و از همه جا بی خبره، اینکه دخترتون نابالغه، اینکه خیلی زود آدمش می کنید بیچاره برادرم چارلی، برادر واقعیم...

ببینم شما حتی یک ذره هم از مرگش ناراحت شدید؟ یا اینکه گفتید: بهتر، چارلی که به درد ما نمی خورد هیچ وقت هم اینجا نبود. نظرت چیه هری پاتر ؟ کشتن برادر من، برادر خودت چه حسی داشت؟

سیلی ای که قرار بود مالی ویزلی به صورت دخترش بزند توسط میکائیل که از غیب ظاهر شده بود دفع شد...جین لطیف و با گرمایی که دل میکائیل را می سوزاند گفت: ممنون میکائیل، هیچ وقت نمی دونستم که برای اینکه از دست مادر خودم محافظت بشم باید به یک دوست پناه ببرم!

میکائیل شانه های جین را گرفت و سعی کرد او را به بیرون راهنمایی کند ولی جین ایستاد و گفت: من هنوز حرفم تموم نشده، شما فکر نکنید من برای اینکه خیلی دلم براتون تنگ شده بود به اینجا اومدم، من به اینجا اومدم چون باید قسمم رو می شکستم. برای رفتن پیش دراکو مالفوی و شش ماه پیش اون بودن آدم نباید به هیچ قسمی پایدار باشه.

فرد با عصبانیت گفت: البته که تو باید برگردی پیش اون تو معشوقه ی اون..

هرمیون جلوی دهان فرد را گرفت ولی خشم ویزلی به این راحتی ها کنترل نمی شد رون ادامه داد : تو معشوقه ی نوچه ولدمورتی نوچه ولدمورت هم از سرت زیاده جین، تو لیاقت نداری تو هیچ وقت لیاقت نداشتی، اگر لیاقت داشتی منتظر هری می شدی

جین با خنده گفت : منتظر هری می شدم! راستی فلور، پسر عمه ت سلام رسوند

سپس با میکائیل به آپارتمان گرم و ساکت خودش برگشت.

فرد با عصبایت گفت : اون چطور جرات کرده؟

هرمیون به سرعت جلوی دهان اورا گرفت، شنل هایشان را باجادو احضار کرد و قبل از اینکه اجازه بدهد جمله ای(دختر احمق) از دهان رون خارج شود دست او را گرفت و در حالی که از در بیرون رفتند گفت: اُه مالی شام عالی بود، ما دیگه باید بریم.

بعد از آنها بیل، فلور و رز نیز با عجله آنجا را ترک کردند، هیچ کس تحمل ماندن در آن جو را نداشت، جوی که جینی ویزلی باخشم موقرمز ها ایجاد کرده بود!
قبلی « افسانه هما موفق باشی شاهزاده(قسمت اول) » بعدی
API: RSS | RDF | ATOM
جادوگران®
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم
فرستنده شاخه
jumong
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۸/۲/۱۷ ۱۹:۱۰  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۸/۲/۱۷ ۱۹:۱۰
عضویت از: ۱۳۸۸/۲/۱۷
از:
پیام: 1
 Re: تاوان
بد نبود!!
dainasor
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۷/۱۲/۱۹ ۱۳:۵۶  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۷/۱۲/۱۹ ۱۳:۵۶
عضویت از: ۱۳۸۴/۶/۱۲
از: یه جای خوب
پیام: 67
 Re: تاوان
خب می دونی من فکر می کنم که عالی نیست. اما برای شروع بد نیست. فکر می کنم داستانت کمی غیر واقعی شده. شاید چون دلیل اتفاقاتو توضیح ندادی.
همه اغراق آمیز و حتی سنگدلانه رفتار می کنن. شخصیت های کتاب این جوری نیستن. ناامید نشو. دوباره سعی کن. قسمتهای بعدی این داستان رو بهتر بنویس. سعی کن مثل کتاب باشن.
موفق باشی.
ارادتمند تدی

هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.