هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مقاله‌ها :: داستان‌های تکمیل‌شده :: هری پاتر و آغاز پایان

هری پاتر و آغاز پایان - فصل 12


هری پاتر و آغاز پایان
فصل12
- هری نمی خوای برگردیم ؟الان دو روزه که ما از صبح تا شب به این کوچه خیره شدیم اما هیچ چیزی نیست.تا کی می خوای وایسی؟
- من نمی دونم !می دونی چیه هرمیون من تا اونو پیدا نکنم راحت نمی شم...
- قبوله. اما الان ساعت 10 شبه ...تو این موقعیت خیلی خطرناکه که تو و ما اینجاییم...
هری با اکراه از جا بلند شد با اینکه مطمئن بود اسنیپ دیگر به آن محل باز نمی گردد اما نمی خواست به این واقعیت اقرار کند. آنها با استفاده از جارو و طلسم سرخوردگی به میدان گریمولد باز گشتند.
- چراغو روشن کن رون!
- خیلی خسته شدم...نگهبانیامون بی فایده است احتمالا اون روز آخرین باریه که اسنیپ به اونجا رفت...ظاهرا اصلا هم از فضولی خوشش نمیاد... اون خونه طلسم نمودار ناپذیری نداره اما طلسمای روش کم از اون نمیاره.این طلسمایی که روی این خونه به کار برده شده رو فقط یه جادوگر بزرگ می تونه خنثی کنه...
- هی!اونجا رو هرمیون هدویگ برگشته !
هری به سمت پنحره رفت و آن را باز کرد .هدویگ داخل شد ... راه خیلی دوری را پیموده بود اما ظاهرا به سرعت این مسیر را طی کرده بود که به این زودی برگشته بود.
هرمیون به سرعت به سمت هدویگ دوید و نامه را از پای او باز کرد: هری اشکال نداره که اول خودم بخونمش؟
رون که از دیدن این لحظه عصبانی شده بود ...بلند شد و به بهانه ی دستشویی بیرون رفت.
- نه به هیچ وجه فقط تو رو خدا زود تر بخون و بگو چی نوشته...دیگه نمی تونم قیافه ی ناراحت رون و تحمل کنم...احساس می کنم همش تقصیر منه...
هرمیون بی آنکه به حرفهای هری گوش کند،شروع به خواندن نامه کرد.هر یک سطری را که می خواند چهره اش تغییر می کرد.سطر اول قرمز شد هری فهمید که هرمیون سطر اول را برای او نخواهد خواند.
سطر دوم چشمهایش از تعجب گرد شد. سطر های بعدی هم به همین منوال گذشت . هری در درونش مثل سیر و سرکه می جوشید ...یعنی کرام چه نوشته بود؟چرا این قدر طولانی نوشته بود...چرا جوری ننوشته بود که هری بتواند آن را بخواند.بعد با خودش فکر کرد که اگر کرام می فهمید رون هرمیون را دوست دارد با او چگونه برخورد می کرد؟
بعد از اینکه هرمیون چند بار سرخ و سفید شد ،بالاخره نامه تمام شد...
- خوب !چی شد؟؟
- هیچی دیگه!
- یعنی چی هیچی؟؟؟
- منظورم اینه که همون اتفاقی افتاد که نباید میفتاد...
- یعنی می خواد بیاد؟
- اومده!
- اومده؟؟؟! حالا کجا هست؟
- توی لندنه ...توی پاتیل درزدار اتاق اجاره کرده...نمی دونسته چطوری منو پیدا کنه ...برای همین گفته آدرسمو بدم.
- خوب هیچی از جان پیچا نمی دونسته؟
- چرا نوشته چند تا کتاب پیدا کرده که ممکنه به دردم بخوره.
- حالا تو می خوای چیکار کنی؟
- الان داشتم به همین فکر می کردم.
- خوب ؟ فقط یادت نره ما هر چی سریعتر به کتابه نیاز داریم.
- هری یک کم وقت می بره ...من نمی تونم اینجا یا خونه ی رون با ویکتور قرار بذارم...
هرمیون با استرس دور و برش را نگاه کرد مبادا یه وقت رون آن جا باشد
...من یا مجبورم برم خونه ی خودمون یا منم برم پاتیل درز دار. اونجا من ویکتورو می بینم و بعد کتاب و با هدویگ برات می فرستم...فقط یه چیزی... توی این مدت... هری! میشه یه خواهشی ازت بکنم؟
- آره! چی؟
- توی این مدت تو برو پناهگاه ...چون اگه توی این مدت اینجا تنها باشید...می دونی که چی میگم؟
- آره ! باشه ...ما هم این چند وقت خسته شدیم .پس تو جواب نامشو بده فردا بر می گردیم.موافقی؟
- آره!
بعد صدایی از پشت در شنیده شد. هری فهمید که رون به تمام حرفهای آنان گوش می داده است. اما با کمال تعجب دید که رون از پشت در بیرون آمد ظاهرا طاقتش طاق شده بود و رو به هرمیون گفت:
هرمیون! تو باید یکی از ما رو انتخاب کنی یا من یا ویکتور!
- رون! تو نباید هرمیونو تو فشار بذاری این من بودم که ازش خواستم این کارو بکنه!
رون با سرسختی بدون این که چشم از هرمیون بردارد گفت: به هر حال این اتفاق یه روزی پیش میومد...خوب ... چی شد؟ من یا ویکی؟
هری احساس کرد که الان است که اشک هرمیون در بیاید اما بر خلاف تصور هری هرمیون رو به رون گفت: باشه! اگه دلت می خواد جواب منو بشنوی بهت می گم...فقط اولش باید یه چیزی بهت بگم ... تو یکی از مغرورترین و خودخواه ترین آدمای روی زمین هستی که من تا حالا به عمرم دیدم...نمی دونم حرفامو شنیدی یا نه من فکر می کردم حالا که این موقعیت پیش اومده تو خودتو باهاش تطبیق می دی اما انگار تو کوته فکری رو به حد اعلی رسوندی...
- سخترانی بسه ... من یا کرام؟
هرمیون با اعتماد به نفس گفت: هنوز نفهمیدی؟ من ویکی رو به تو ترجیح می دم!
هری به قیافه ی رون نگاه کرد او قرمز شد ولی نه از عصبانیت بلکه از خجالت.
- حرف آخرته؟
- دقیقا!
هرمیون این را گفت و به طبقه ی بالا رفت. هری می دانست هرمیون الان چه می کند.اول گریه بعد هم جواب نامه ی کرام را می دهد.
هری رو به رون گفت: من متاسفم! همش تقصیر منه! اگه اون اطلاعاتو نمی خواستیم دیگه نیازی به این همه جنجال نبود.
رون روی صندلی نشست و هیچ جیز نگفت . این دومین باری بود که او از طرف هرمیون ضربه ی روحی می خورد.بدون گوش دادن به حرفهای هری سرش را روی پشتی صندلی گذاشت و...گریست؟! هری باور نمی کرد تا به حال گریه ی رون را ندیده بود اصلا باور نمی کرد حتی موقعی که جینی داخل تالار اسرار بود رون گریه نکرد.هری به خودش اجازه نداد که آنجا بنشیند و گریه ی یک مرد را ببیند ... ولی یک چیز را فهمید . اگر هری عاشق واقعی جینی نبود ولی رون از ته دل به هرمیون عشق می ورزید.

قبلی « هری پاتر و جان پیچ ها - فصل 5 هری پاتر و دوست جدید - 2 - 20 » بعدی
API: RSS | RDF | ATOM
جادوگران®
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم

فرستنده شاخه
2006
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۳/۱۸ ۱۵:۱۸  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۳/۱۸ ۱۵:۱۸
عضویت از: ۱۳۸۵/۲/۲
از: نبش غار علیصدر-شرکت مبارزه با استعمال گردنخود
پیام: 11
 RONNNNNNNNN
Ron va hermi bayad be ham beresan namardaaaaaaaaaaaaaaaaaaa

هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.