هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مقاله‌ها :: کارگاه داستان‌نویسی :: داستان‌های غیر هری پاتری :: جایی به نام هیچ جا

جايي به نام هيچ جا - فصل 9


جايي به نام هيچ جا_فصل نهم


شايد چيزي فراتر از سكوت بود كه فضاي كلبه را پر كرده بود نوعي حالت خلسه به من دست داده بود با شنيدن اين حرف تمام خاطرات من مانند فيلم كوتاهي روبروي چشمانم به نمايش درآمده بود,صداي گريه ي پسرك برايم معني نداشت,بيشتر از يك عمر گذشت تا سرم را به سمت پسرك برگرداندم او هم به من نگاه ميكرد و با چشمان خيس و اشك آلودش به من لبخند ميزد,لبخنده تلخي بود و اين را به راحتي ميتوانستم تشخيص دهم.
_خيلي متاسفم كه ناراحتت كردم.
لبخندي زوركي تحويلش دادم و گفتم:نه مهم نيست يه جورايي عادت كردم.
دستش را از روي ميز چوبي جلو آورد:اسمه من متيو.
چند لحظه باتعجب نگاهش كردم و سپس دستم را جلو بردم:از آشنايي باهات خوشبختم منم...
كمي مكث كردم و ادامه دادم:سپاستين هستم ميدوني ما دو تا خيلي شبيه هم هستيم.
هيچ شباهتي با دوست قديميه من گري نداشت ولي به نوعي من را به ياد او مي انداخت.
نگاهي به بشقابهاي دست نخورده صبحانه روي ميز انداختم و ناگهان گرسنگي بر من غلبه كرد براي همين رو به متيو كردم و گفتم:بهتر نيست صبحونمونو بخوريم چون مطمينم اگه نخوريم بعدا پشيمون ميشيم.
متيو كه حرفم رو جدي گرفته بود به سرعت شروع به خوردن صبحانه كرد.


**************************************************************************************


چند دقيقه بعد از اينكه دست از خوردن برداشتيم در كلبه با صداي جير جير تكراريش باز شد و جرج در حالي كه زيره لب آهنگ هميشگي خودش را مينواخت وارد كلبه شد,در دستش كوله پشتي كهنه و رنگ و رو رفته اي نمايان بود.
كوله پشتي را به گوشه اي از كلبه پرتاب كرد و بالاي سره ما آمد۔
_ببينم پسرا وسايلتونو جمع كرديد؟ديگه كم كم وقت رفتنه.
متيو ابتدا با چهره ي متعجبي به من نگاه كرد و سپس بلند شد:آخه آقا من چيزي براي جمع كردن ندارم.
جرج خنده ي بلندي كرد و گفت:نگران اون نباش اينقدر بهت بار ميدم كه هيچوقت يادت نره چيزي براي جمع كردن نداشتي.
و در حاليكه داشت به شوخي بي نمك خودش ميخنديد ظرفهاي نيمه خالي صبحانه را از روي ميز برداشت.
از پشت ميز آشپزخانه كه با نبود ظرفاي صبحانه هيچ جذابيتي برايم نداشت بلند شدم و به سمت اتاق كوچكي كه از اولين روز ورودم محل استقرارم بود رفتم ولباسهاي قديميم رو كه جرج برام شسته بود را پوشيدم.
تضادي كه در شخصيت جرج بود آزارم ميداد گاهي خوب بود و گاهي بد اصلا نميتوانستي رفتارش را پيشبيني كني.
هر چييزي كه به فكرم ميرسيد رو با دقت جمع كردم و به درون كوله پشتي ريختم.
نميدونستم كه باز هم به اونجا برميگرديم يا نه ولي چيزي از درونم ميگفت كه براي آخرين بار به اون كلبه ي چوبي نگاه ميكنم,ولي به چيزي كه در درونم بود اعتماد نداشتم و يا شايد نميخواستم اعتماد داشته باشم…
كوله پشتي را روي دوشم انداختم و به طرف جرج رفتم,حسابي سرش شلوغ بود و داشت وسايلي رو كه براي سفرمون لازم بود رو به متيو ميداد.
به نظر ميرسيد متيو از حرفي كه سره ميز صبحانه زده بود به شدت پشيمون باشه چون به سختي دو كوله پشتي قديمي رو روي دوشش انداخته بود.
روبروي جرج ايستاده بودم و داشتم براي آخرين بار به تابلوهاي روي ديوار نگاه ميكردم به نظرم حالت چهره هاي روي ديوار از اولين باري كه آنها را ديده بودم تغيركرده باشد.
تقريبا كاره جمع كردن وسايل سفر تمام شده بود,متيو با دو كوله پشتي و يك كيسه سريعتر از همه بيرون رفت مثل اينكه ميخواست از كلبه اي كه اون رو به نوعي سرچشمه ي تمام مصيبتهاش ميدونست هر چه سريعتر فرار كنه ,جرج به سمت دره كلبه رفت و در حالي كه آن را باز ميكرد گفت:هي ببينم مايكل تو نميخواي خودتو تكون بدي و بياي بيرون؟
بدون اينكه برگردم با پوزخندي جواب دادم:چرا چند لحظه صبر كن فكر كنم دل كندن از اينجا سختتر از اون چيزيه كه فكر ميكردم.
و در حاليكه به سمت درب باز كلبه پيش ميرفتم حقيقت تلخي مرا به لرزه انداخت...
اون اسمه منو از كجا ميدونست؟از وقايع شب اول چيزه زيادي به خاطر نميوردم ولي دقيقا يادم بود كه خودم رو سپاستين معرفي كرده بودم نه مايكل.
جرج در مقابل كلبه ايستاده بود و درحاليكه آسمان را نگاه ميكرد به نظر ميرسيد وضعيت هوا را ميسنجد
_جرج ميشه باهات صحبت كنم؟
بي تفاوت برگشت و پرسيد:چيه؟مگه نميبيني مشغولم؟
از لحظه ي ورودم تا به حالا منتظر چنين موقعيتي بودم تا با جرج صحبت كنم و حالا از اينكه اين موقعيت نصيبم شده بود خوشحال بودم.
بدون هيچگونه حاشيه سازي گفتم:تو اسمه منو از كجا ميدوني؟
سعي ميكردم صدام كاملا عادي به نظر برسه چون نميخواستم اعصابه جرج رو به هم بريزم,ميدونستم در اونصورت صحبتمون به نتيجه نخواهد رسيد.
لبخنده پهني بر لبان جرج پديدار شد كه به هيچ وجه باعث خوشحالي من نميشد:من خيلي چيزاي ديگرو هم ميدونم.
كمي مكث كرد,به نظر ميرسيد در حال سبك و سنگين كردن ماجراست كه آيا بهتره چيزي به من بگه يا نه.
بالاخره پس از چند دقيقه سكوت ادامه داد:بهتره راه بيافتيم هيچ دوست ندارم شب رو توي جنگل بمونيم درسته كه وجب به وجب اينجارو بلدم ولي مطمين نيستم بتونم مراقبه شما دو تا هم باشم.
و هر هر زيره خنده زد.
تقريبا دو ساعت بود كه در مسيري مستقيم در قلب جنگل پيش ميرفتيم,دقيقا مخالف جهتي كه من تلاش كرده بودم از اون فرار كنم حركت ميكرديم,هيچ كس تلاشي براي شكستن سكوتي كه در ميان جمع حاكم بود نميكرد,متيو در كنار من با آرامش قدم برميداشت و ما هردو جرج را كه در جلوي ما راه ميرفت دنبال ميكرديم.
مناظر به طرز عجيبي تكراري به نظر ميرسيد.
در بعضي از نقاط كه به نظر ميرسيد به رودخانه يا نهري نزديك شده ايم صداي شر شر آب و حركت آن در ميان جنگل به گوش ميرسيد,به غير از آن هيچ چيز نبود...
وقتي در كنار نهر آبي ايستاديم تا جرج بطريهاي آبمان را پر كند يكي از كوله پشتيها را از متيو گرفتم با حالت تشكر آميزي به من نگاه كرد و من هم با چشمكي جوابش را دادم.
سكوت مطلق در آن منطقه حكمفرما بود به نظر نميرسيد هيچ جانوري در اين نقطه از جنگل زندگي كند.
در ختان بالاي سرمان كم كم درون هم فرو ميرفتند و جلوي تابش نور خورشيد را ميگرفتند.
هوا به طرزه عجيبي داشت تغير پيدا ميكرد.
داشتيم مستقيم به درون مه غليظي وارد ميشديم.
از مه متنفر بودم هيچ وقت يادم نرفته بود زماني كه بچه بودم يك شب وقتي همراه پدر و مادرم به كنار ساحل رودخانه رفته بوديم در مه گم شده بودم و در حالي كه هنوز از ترس جيغ ميزدم پدرم منو به خانه برده بود.
جرج كمي با احتياط جلو ميرفت و گفت بهتره در كناره هم راه بريم من و متيو بدون هيچ فكري به خواسته ي اون عمل ميكرديم حالا هر سه تا در كنار هم به درون جنگل مخوفي فرو ميرفتيم و نميدانستيم چه آينده اي در انتظارمان خواهد بود تا اين لحظه به من ثابت شده بود وقوع هر چيز امكان پذير است من به جاي اينكه هم اكنون در اتاق خواب هميشگيم مشغول بازي با كامپيوترم باشم همراه دو شخص ناشناس درون جنگل مه آلودي فرو ميرفتم كه حتي نميدانستم در كجاي دنيا قرار دارد.
از اينكه متيو باهام بود احساس خوشحالي زيادي ميكردم چون حداقل احساس تنهايي نميكردم به نظر ميرسيد متيو هم همين احساس را داشته باشد.
شايد يك ربع بيشتر در مه جلو نرفته بوديم كه صداي چرخهاي كالسكه اي به گوش رسيد ابتدا جرج متوجه صدا شد و با دست مارا از ادامه ي حركت بازداشت.
با چهره اي متعجب رو به جرج كردم:چيزي شده؟
جرج كه از صدايش چيز خاصي مشخص نبود گفت:نميدونم صداي چرخ كالسكه مياد ممكنه تو كالسكه هر كسي باشه ولي ترجيح ميدم به راهمون ادامه بديم. معمولا راهزنها از اين راه براي رفت و آمد استفاده نميكنن.
جرج كمي جلوتر رفت و از مسير اصلي جاده منحرف شد متيو و من هم مطيعانه به دنبالش به حركت در آمديم.
حالا من هم صداي چرخهاي كالسكه و نفسهاي حيواني كه به نظر اسب مي آمد را ميشنيدم.
كنجكاو شده بودم و دوست داشتم بدونم توي اين سرزمين به غير از ما چه كساني زندگي ميكنن.
حدس ميزدم كالسكه در دويست يا سيصد متري ما باشه كه ناگهان صدا قطع شد .
جرج جلوتر رفت و كم كم از درون مه چيزي نمايان شد كه هيچ شباهتي به كالسكه نداشت بلكه بيشتر شبيه گاري درب و داغوني بود كه دو تا اسب اون رو به دنباله خودشون ميكشيدند شخصي شخص يا اشخاصي كه حدس ميزدم اون گاري رو هدايت ميكنند ديده نميشدند.
مه شديد تر شده بود و قطرات نمناك مه را روي صورتم حس ميكردم تقريبا در قسمت تاريك جنگل قرار داشتيم ولي هنوز باركه هاي نور خورشيد از روزنه هاي كوچكي كه در بين شاخ و برگ درختان وجود داشت به داخل جنگل نفوذ ميكرد و منظره ي زيبايي را به وجود آورده بود جرج با دست به ما اشاره كرد كه جلوتر نريم ولي خودش بدون توجه به ما به گاري نزديكتر شد تقريبا به جلوي گاري رسيده بود كه حس كردم سايه اي از سمت چپ به او نزديك ميشود.
ناخودآگاه فرياد زدم:جرج مواظب باش!!!
ولي ديگر دير شده بود سايه از پشت به جرج حمله كرد.
جرج به سرعت واكنش نشان داد با آرنج دست راستش محكم به شكم تازه وارد كوبيد و سايه بي هيچ مقاومتي روي زمين افتاد.
جرج با چابكي بيش از حده تصور برگشت و روي مرد خم شد و مشتش را بالا برد...
ولي ناگهان متوقف شد و مشتش را پايين آورد و زير خنده زد.
ناگهان صداي خنده ي وحشيانه ي ديگري هم به صداي خنده ي منزجر كننده ي جرج اضافه شد.
شگفتزده به متيو نگاه كردم و ديدم او هم از ديدن اين صحنه بسيار متعجب شده است .
همينطور كه به هم خيره شده بوديم متيو به آهستگي گفت:بهتره بريم جلو فكر نكنم ديگه خطري تهديدمون بكنه.
حرفش به نظر درست مي آمد پس با قدمهاي بلند و سريع خودمون رو به جايي كه جرج و تازه وارد عجيب بدون هيچ حركتي روي زمين نشسته بودند رسانديم.
وقتي نزديكتر شديم جرج و آن سايه كه حالا فهميده بودم مردي تقريبا همسن جرج است بلند شده بودند وداشتند حرف ميزدند.
مرد چهره ي عجيبي داشت خراش بزرگي سمت چپ صورتش را به كلي نابود كرده بود و تقريبا كچل بود ترسناكتر از هر انساني بود كه تا به حال ديده بودم لباسهاي شيك و نسبتا نو به تن كرده بود از نظر چثه كمي بزرگتر از جرج بود ولي معلوم بود كاري جز خوردن و خوابيدن براي انجام دادن ندارد اين را به راحتي از شكم برآمده اش ميشد فهميد.
جرج و آن مرد بدون توجه به من و متيو همانند دو دوست قديمي با يكديگر خوش و بش ميكردند جرج با دستش به پشت تازه وارد كوبيد و گفت:رودي فكر ميكردم تو شهر ببينمت چي شده از اين جاده اومدي؟
مرد با دستش به گاري اشاره كرد و گفت:مگه نميبيني دست دومه ولي بابت اسباش كلي پول دادم فروشندش ميگفت كه از بهترين نژاده.
و با افتخار سرش را تكان داد.
مه داشت از بين ميرفت و همراه خود آخرين بقاياي سه روز روشنايي را نيز ناپديد ميكرد.
جرج كه متوجه اين قضيه شده بود رو به رودي كرد و گفت:بهتره تا هوا كامل تاريك نشده يكمي هيزم جمع كنيم.
و با دست به من و متيو اشاره كرد.
من و متيو مطيعانه مشغول جمع كردن هيزم شديم.
پيدا كردن هيزم خشك كار خيلي سختي بود چون مه باعث شده بود همه ي هيزمها نمناك شوند. ولي بعد مدتي جستجو بالاخره هيزم كافي براي برپا كردن يك آتش كوچك را جمع كرديم.
نيم ساعت بعد همه به دور آتش گرمي كه جرج درست كرده بود نشسته بوديم ودر حال خوردن كنسروهاي حاضري لوبيا بوديم.
از صبحونه تا حالا چيزي نخورده بودم براي همين با اشتها تا آخرين قاشق از كنسرو رو با ولع خوردم.
جرج كه گويا خوردن شام تنها وقفه ي كوچكي در صحبتهايش با رودي بود بعد از قورت دادن آخرين قاشق لوبيا مشغول صحبت با رودي شد.
_از ده سال پيش خيلي فرق كردي رفيق زندگي زياد بهت نساخته.
و هر هر زير خنده زد.
رودي كه انگار با شوخيهاي گاه و بيگاه و بي نمك جرج آشنا بود تنها پوزخندي زد و رو به جرج كرد:تو هم خيلي عوض شدي رفيق ولي ميبينم خيلي زرنگتر از گذشته شدي و با دست به ما دو تا اشاره كرد.
جرج در حاليكه با آستين لباسش بقاياي لوبيا را از دور دهانش پاك ميكرد مثل اينكه چيزي را ناگهان به خاطر آورده باشد گفت:راستي ببينم تو واسه امسال چيزي نياوردي؟
و با تعجب به گاري فكستني كه خالي به نظر ميرسيد نگاه كرد.
رودي كه انگار خيلي وقت پيش منتظر پرسيده شدن اين سوال بود از جايي كه نشسته بود بلند شد و به سمت گاري رفت و با دست به جرج اشاره كرد كه دنبالش برود.
جرج هم سريع از جايي كه نشسته بود بلند شد و به دنبال رودي به سمت گاري به راه افتاد.
من هم بلند شدم...
حس كنجكاوي به حواس ديگر بدنم غلبه كرد و من با قدمهاي شمرده پشت سر جرج حركت كردم هر لحظه منتظر بودم جرج برگردد و دادو بيداد راه بياندازد ولي مثل اينكه برايش اهميتي نداشت كه من دنبالش بروم يا نه.
به پشت گاري رسيديم رودي كه در سمت ديگر گاري ايستاده بود با دست پشت گاري را كه محل انتقال بار و وسايل بود به جرج نشان داد.
جرج به داخل خيره شد و بعد از او من به داخل گاري نگاه كردم.
كف گاري با زيرانداز خاك آلودي پوشيده شده بود و جعبه هاي قديمي در دو طرف اون وجود داشت در ميان دو جعبه چيزي توجه مرا به خودش جلب كرد.
جثه ي كوچك و سفيد رنگ يك انسان كه بيحركت در ته گاري لم داده بود.
يك دختر بود اين رو به راحتي از موهاي بلندش فهميدم.
_ديروز حوالي من ميپلكيد منم فهميدم يكي از اوناس با خودم آوردمش ولي از اون لحظه اي كه گرفتمش يك كلمه هم حرف نزده.
جرج با حالت منگ به رودي نگاه كرد و ناگهان بي مقدمه زير خنده زد:ببينم نكنه نكنه ميخواي اينو با خودت بياري.
رودي سرش را به نشانه ي تاسف تكان داد و گفت:بازم بهتر از هيچيه اميدوارم يادت نرفته باشه كه بيست سال پيش يه توله سگ با خودت آورده بودي.
و حالا نوبت رودي بود كه با تمام وجود قهقهه بزند البته جرج هم پس از كمي مكث به او پيوست.
رودي رو به من و جرج كرد و گفت:شما بريد تا من يه كم نوشيدني بيارم, قدمتش از موهاي سره تو هم بيشتره جرج.
قبل از رفتن دوباره نگاهي به دخترك انداختم او هم داشت مستقيم به من نگاه ميكرد و بدون اينكه پلك بزند به من خير شده بود.
برگشتم و همراه جرج پيش متيو برگشتم وقتي داشتم در جايم در كنار آتش مينشستم متيو بسيار آرام و سريع گفت:چيزه مهمي هست كه بايد بهت بگم ولي الان نميتونم ممكنه جرج بهمون شك كنه.
با تعجب به متيو نگاه كردم چشمانش نشان نميداد كه قصد شوخي با من داشته باشد پس آرام در كنارش نشستم و منتظر شدم و منتظر موقعيت مناسبي بودم كه بتوانم با متيو صحبت كنم
رودي با جعبه اي خاك خورده برگشت و در كنار آتش نشست.
در جعبه را برداشت و بطري كثيف و خاك گرفته اي را در آورد و درون دو ليوان كه از قبل آماده كرده بود ريخت يكي از ليوانها را به دست جرج داد و ديگري در مقابل خود گذاشت.
دوباره دست در جعبه كرد و اينبار بطري سالم و تميزتر از بطري قبلي بيرون آورد و دو ليوان نوشابه براي من و متيو ريخت.
نوشابه گرم بود و مثل نوشابه هاي رژيمي بدون قند مزه ي خوبي نداشت ولي تشنگي مرا برطرف كرد.
جرج و رودي هم كه حسابي گرم شده بودند داشتند آوازهاي قديمي را با صداي بلند ميخواندند.
ميخواستم از متيو در مورد حرفش سوال كنم ولي احساس خستگي زيادي ميكردم پياده روي زياد باعث خستگيم شده بود تصمييم گرفتم تا فردا سر فرصت با متيو صحبت كنم
فكر نميكردم براي خوابيدن بايد از جرج اجازه بگيرم پس سرم را روي كوله پشتيم گذاشتم و به خواب عميقي فرو رفتم.



****************************************************************************************************

احساس كوفتگي عجيبي در بدنم ميكردم به پشت روي زمين سفت خوابيده بودم و دستم در اثر بي حركت بودن خواب رفته بود چشمانم را باز كردم...
چيزي كه زيرم بود زمين زيرم از جنس خاك نبود بلكه از جنس چوب بود سعي كردم بلند شوم ولي فهميدم دستانم بسته شده و از پشت روي سطح چوبي افتاده ام.
با دستان بسته غلطي زدم و به پهلو خوابيدم در كنارم متيو با همان وضعيت خوابيده بود و در پشت او...
دخترك با همان نگاه نافذش در همان جايي كه ديشب ديده بودمش نشسته بودحالا از نزديك به راحتي ميتوانستم دختر را ببينم آن دخترك اصلا انسان نبود بلكه عروسكي پارچه اي بود كه شبيه انسان مينمود...


قبلی « هری پاتر و لرد والدمورت هری پاتر از دیدگاه مجله ی دنیای تصویر(قسمت دوم) » بعدی
API: RSS | RDF | ATOM
جادوگران®
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم

فرستنده شاخه
Sonya
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۴/۱۲ ۵:۳۴  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۴/۱۲ ۱۶:۱۲
عضویت از: ۱۳۸۵/۳/۲۷
از: سرزمین اشباح
پیام: 8
 خیلی خوب بود
راستش من فصل های قبلی داستانتون رو نخوندم.یعنی ندیدم که بخوام بخونم. ولی با اینکه از اینجا شروع کردم بازم به نظرم خیلی زیبا بود

با اینکه داستان طولانی بود و به این خاطرم تایپش احتیاج به دقت زیادی داشت ولی غلط املایی توش نبود و از لحاظ دستوری هم به جز یکی دو جا هیچ مشکلی نداشت. در صورتی که من خیلی از مقاله های سایتو دیدم که مشکل املایی و دستوری داشتن( من الان به خاطر این یه پاراگرافی که درباره ی غلط املایی نظر دادم 10 بار پستمو خوندم که مبادا خودم تو همین پست 5 خطیم 6 تا غلط داشته باشم... )

من از تیکه هایی که توش جنگلو توصیف کردین خیلی خوشم اومد و همچنین قسمت آخر وقتی از خواب بلند می شن و می بینن دستاشون بستست هم خیلی قشنگ بود. در کل خیلی خوب بود. فصل های اولش رو هم پیدا می کنم و می خونم

موفق باشی

هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.