هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مقاله‌ها :: کارگاه داستان‌نویسی :: هري پاتر و بازي مرگ

هری پاتر و بازی مرگ - فصل 10


فصل دهم:جاسوس

"اون قاب آویز رو بده به من پاتر"
هری به سرعت برگشت.
"چی؟!! تو؟؟؟"
در مقابل او سوروس اسنیپ با همان ظاهر همیشگی و موهای چرب ایستاده بود.حالتش جدی می نمود ولی در صورتش نگاهی حاکی از رضایت دیده می شد.
"اکسپلیارموس"چوب هری لحظاتی بعد در دست اسنیپ بود.
"آره پاتر خودمم.ولی اینقدر وقت ندارم که منظر بمونم تو از حالت شُک بیرون بیای و چرندیاتت رو در مورد قتل دامبلدور تحویلم بدی."
"آکسیو جاودانه ساز"
قاب آویز از بین دستان هری به پرواز درآمد و اسنیپ آنرا گرفت.خون هری از عصبانیت به جوش آمده بود.در عرض سه ثانیه جاودانه ساز و چوبش را از دست داده بود.اسنیپ هنوز هم از تمسخر هری لذت می برد.برای او هری بچه ی خود خواهی بیش نبود.هری با وجود خشمی که هرلحظه تهدید شعله کشیدن داشت نمی توانست تعجب خود را پنهان کند.اسنیپ کلمه ی جاودانه ساز را به کار برده بود.مطمیناً او نمی دانست...و یا شاید...
به آرامی زمزمه کرد"جاودانه ساز؟"
"درست شنیدی پاتر.جاودانه ساز.من همه چیزو راجع به اونا می دونم.بیشتر از اون چیزی که دامبلدور در خواب می دید..."
"ولی چه ط....؟"
"دفتر خاطرات ریگولاس آلفرد بلک.اون بیشتر از اون چیزی که حدس می زدم راجع به اونا می دونست.در واقع جای همه ی اونا رو ..."
"دروغه."
اسنیپ با حالتی منزجر کننده پرسید"چی دروغه پاتر؟"
"من دفتر خاطرات رو دیدم.ریگولاس فقط جای یکی از اونا رو می دونست."
اسنیپ قهقه ای سر داد.بلند و طولانی.با سردی خاصی گفت"باز هم به طرز عجیبی احمقانه فکر کردی پاتر.بقیه ی صفحات سفید بود؛چون من اونا رو پاک کردم و تو اونو پیدا کردی چون من می خواستم.من اونو در دسترس دراکو قرار دادم.می دونستم که به تو خبر میده.شب قتل دامبلدور به طرز عجیبی پشیمون بود.پسر احمق...اون هیچ وقت یه مرگ خوار واقعی نمیشه.ولی دست کم همون طوری که انتظار داشتم عمل کرد و حالا تو اینجایی.رو به روی من بدون چوب و تنها با یک مشت عقاید احمقانه."
هری فریاد زد"تو عوضی پست..."و به او حمله برد."کروسیو"نوری قرمز رنگ از انتهای چوب اسنیپ بیرون آمد و هری را به عقب پرتاب کرد.دردی وحشتناک هری را در برگرفت.حس می کرد در هاله ای از آتش دست و پا می زند...وسپس درد تمام شد.چشمهایش را کم کم باز کرد و از آنچه روبه رویش دید وحشت کرد اسنیپ دفتر چه خاطرات را با چوبش نشانه رفته بود...لحظاتی بعد در مقابل چشمان حیرت زده ی هری دفتر خاطرات به آتش کشیده شد و همراه با آن تمام امید های هری برای پیدا کردن جاودانه ساز ها از بین رفت.برای لحظاتی هری آرزو کرد دفتر خاطرات طلسمی شوم را در برداشته باشد ولی حالا به تلی از خاکستر تبدیل شده بود...
"لازم بود که این اطلاعات از بین بره."
هری درمانده پرسید"چرا اینارو به من میگی؟"
اسنیپ به او خیره شد و با حالتی ترسناک زمزمه کرد"چون باید قبل از مردن همه چیز رو بدونی.امشب آخرین شب زندگی تو خواهد بود و به زودی آخرین شب زندگی بی ارزش لرد ولدمورت..."
هری به او خیره شد؛ولی به نظر می رسید اسنیپ بیشتر با خودش حرف می زند تا با هری.
"من جای تمام جاودانه ساز ها رو می دونم.اونا به زودی نابود خواهند شد.از این بابت خوشحال باش پاتر.ولدمورت نابود خواهد شد و من پسر شاهزاده آیلین لردی جدید و قدرتمند تر از همیشه خواهم بود."
اگر هری در شرایطی دیگر بود به شدت به خنده می افتاد ولی حالا...
اسنیپ با گامهای بلند به سمت قسمتی از دیوار که با لمس آن ققنوس پدیدار شده بود رفت و بلند خواند"لیاقت...حقه ای که به بلک زده بود.به عقیده ی اون افرادی مثل تو لایق بودند و تنها تو باید جاودانه ساز رو بدست میاوردی.در حالی که تو حتی زیر شنل نامریی هم نمی تونی خودتو پنهان کنی-هری به یاد چند ساعت پیش افتاد-تو هیچ وقت اونقدر باهوش نبودی که از دست من دربری همیشه افرادی بهت کمک می کردند ولی اینبار نه..."
به سمت هری قدم برداشت.هری حس بدی داشت.از اینکه هیچ راهی به ذهنش نمی رسید عصبی شده بود.از اینکه باید منتظر مرگ باشد.چند بار تلاش کرده بود غیب شود ولی طلسم شکنجه بسیاری از نیروی او را کاسته بود...اسنیپ در چند قدمی او ایستاد.خطوط نفرت در صورتش حتی در آن نور کم دیده میشد.
"خداحافظ هری پاتر.پسری که زنده ماند."
"آواداکداورا"
هری چشمانش را بست.آماده بود تا خودش را در کنار پدر و مادرش ببیند.ولی با صدای تپ بلندی در کنارش چشمانش را به آرامی باز کرد و از آنچه در مقابل خود می دید متحیر شد.اسنیپ با چشمانی باز در مقابل او افتاده بود.
"اون کاملاً یه عوضی بود."
به سرعت به سمت صدا برگشت.دراکو در دهانه ی غار در حالی که چوبش به سمت اسنیپ بود ایستاده بود.به هری اخم کرده بود."بهت هشدار داده بودم پاتر.بهت گفتم که امشب اینجا نیا و تو مثل همیشه فقط یه کله شق بودی."
هری فقط توانست بگوید"چطور؟"
"من به اون مشکوک شده بودم و وقتی دیدم ناپدید شده حدس زدم به دنبال تو اومده باشه.به اینجا."
هری به حرفهای او گوش نمی داد.مالفوی اسنیپ را کشته بود.به یاد حرفهای مودی قلابی در سال چهارم افتاد."استفاده از هرکدام از طلسم های نابخشودنی برابرست با آزکابان"
ناخودآگاه زمزمه کرد"مأمورا"
"چی؟"
"مأمورای وزارتخانه.الان میان."صدایش تبدیل به فریاد شده بود.مالفوی وحشت زده گفت"حالا چِی؟"
هری به سرعت دست در ردای اسنیپ کرد-فکر بد نکنین-و قاب آویز را برداشت.سپس به سرعت کلمه ی یونانی لیاقت را لمس کرد.ققنوس باری دیگر در مرکز اتاق پدیدار شد و پرسشگونه به هری نگاه کرد.مالفوی هنوز داشت راههای احمقانه اش را برای فرار پیشنهاد می داد.
"خفه شو و بیا اینجا"
مالفوی به سمت هری دوید.هری با یک دست او و با دست دیگر ققنوس را چسبید و فریاد زد"پرواز کن.بالا"
ققنوس به پرواز درآمد و هری در آخرین لحظه توانست صدای ظاهر شدن متعدد مأمورین وزارتخانه را بشنود.


قبلی « هری پاتر و ناپدید شدن جای زخم - فصل اول هری پاتر و ناپدید شدن جای زخم - فصل 2 » بعدی
API: RSS | RDF | ATOM
جادوگران®
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم

فرستنده شاخه
katiebel
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۳ ۱۳:۰۲  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۳ ۱۳:۰۲
عضویت از: ۱۳۸۵/۵/۱۴
از: teh
پیام: 23
 20
به نظر من داستان شما بهترین داستان سایت است.

هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.