هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مقاله‌ها :: کارگاه داستان‌نویسی

هری پاتر و قدح اندیشه


ان شب , شب نحس مینمود ....
نحس تر و نحس تر میشد ....
ایا کسی ان صداها را میشنید ....
یا این لیلی بود که به شدت در فکر فرو رفته بود ....

دستان جیمز در دستانم بود . او را بیش از هر چیزی در دنیا دوست داشتم . هیچ کس نمی توانست او را از من بگیرد . شاید علتش ان بود که چندان علاقه ای به دور بودن از او نداشتم و همین طور در دعوا از هیچ کس کم نمی اوردم . جیمز روی زمین دراز کشیده بود و من هم کنارش . چمن زیرمان خیس بود و پشت پاهای من خنک میشد . دامنم کوتاه بود . جیمز گفت :

_ اون ستاره هه رو میبینی ! اون ستاره ای بود که خواهرم انتخاب کرده بود . اون ستاره مال اون بود تا اینکه تولدم اونو به من هدیه داد و حالا اون ستاره ی جیمز است ! راستی, تو که حتما میای .... منظورم اینه که میای خونه ی ما که با هم بریم هاگوارتز .... هر چی باشه , سال اخره !

به چشمان او نگاه کردم و گفتم :

_ مطمئن نیستم جیمز , راستش , خانواده ام مشکلی ندارن ولی جدیدا دیگه نمیتونم رفتار پتونیا رو تحمل کنم ! داره چندش اور میشه !

جیمز گفت :

_ گوش کن لیلی ! سیریوس هم با ما میاد اما وقتی من گفتم میخوام تو رو دعوت کنم اون گفت ترجیح میده با لوپین و دم باریک یعنی پیتر بره که ما با هم باشیم ! خودت که میدونی اون چه پسر گلی است .... حالا که بهترین دوستم رو دک کردم تو سعی کن هر طوری میتونی فردا رو بیای خونه ی ما !

جیمز سرش را برگرداند و در چشمانم خیره شد . من هم همین طور . و لحظه ای بعد او و من هردو چشمانمان را بستیم . همدیگز را بوسیدیم . این یعنی همه چیز تمام شه بود . ما تا ابد بهترین دوستان هم میماندیم . به بودن در جمع دوستان جیمز عادت کرده بودم . جیمز با خوشحالی به اسمان چشم دوخت . ظاهرا به ستاره اش نگاه میکرد اما من میدانستم در فکر من است . گفتم :

_ دلم برای هاگوارتز تنگ میشه ! کاش میشد دو سه سال دیگه هم اونجا درس میخوندیم !

_ هه هه ! من مطمئن هستم وارد مدرسه نشده من و سیریوس توی دفتر مک گونگال فیلت ویک , خوزه و سینیسترا و همه ی دبیر ها هستیم ! راستی اسلاگهورن رو یادم رفت البته اون اگه خیلی ناراحت شه ....

اسلاگهورن استادی بود که من را بیش از حد دوست داشت . تنها کسی که در کلاس درسش خوب بود من بودم . او دری معجون سازی را تدریس میکرد . به او لبخندی زدم . او شر بود و سیریوس از او بدتر . البته باز هم از سالهای پیش ارام تر شده بود . او چیزی نمی گفت . ما راجع به هر چیزی که به فکرمان رسیده بود حرف زده بودیم . همه چیز به جز لرد ولدمورت . میگفتند جادوگری تبهکار در حال قدرت یابی است . البته جیمز گفته بود :

_ حاضرم سر هر چی بگی شرط ببندم که اسنیپ به اون می پیونده ! جادوهایی که اون بلده از اونایی که طرف بلده هم بیشتره ! این یکی اشون ! دومی اش لوسیوس مالفوی کثافت مفت خر است ! با اون دوست دختر ایکبیری اش نارسیسا و صد در صد خواهرش بلاتریکس ! احتمالا مکنر هم میره پیش اونا چون که خیلی گاوه ....تو فکر میکنی اوری بتونه با اون مفز خرابش به اونا بپیونده !؟ اهان ! دالاهوف هم خیلی چیزا بلده ! لاشخور ! کراب و گویل هم که نو چه های مالفوی اند ! خب من که فکر میکنم طرف خیلی طرفدار جمع میکنه !

ما یک ربع دیگر هم به وقت تلف کردن گذراندیم تا اینکه جیمز گفت :

_نوشیدنی کره ای میخوری ؟

_ مگه داری !

_ نه , ولی میتونم بیارم !

_ چی ؟ توی یه منطقه ی ماگل نشین ! میدونی اگه یکی ببینه .... شاید پتونیا دنبالمون باشه ....

اما جیمز چوبدستی اش را در اورد و گفت :

_ من الان هفده سالمه !

و بعد گفت :

_ اکسیو نوشیدنی کره ای !

مدتی طول کشید تا اینکه بالاخره دو تا بطری نوشیدنی کره ای به طرفمان امد .

_ اینارو از توی خونه ریموس کش رفتم . اونه خونه اشون !

جیمز به خانه ی اپارتمانی اشاره کرد . با نگرانی به دور و بر نگاه کردم . سعی میکردم به این فکر نکنم که پتونیا ان اطراف است ولی نمی توانستم . بع د از تمام شدن نوشیدنی کره ای امان بلند شدیم جیمز گفت :

_ اوه اوه اوه ! اونجارو !

فکر کردم داره شوخی میکنه ولی جدی بود ! ریموس دوست گرگینه ی جیمز با عصبانیت در خیابان به طرف ما میامد . او داد زد :

_اهای جیمز ! تو احمق ترین ادمی هستی که من دیده ام ! سلام لیلی !

لوپین بچه مثبت مدرسه از بین دوستان جیمز بود .

_چی شده , رفیق ؟!

_ چی شده ! خودتو به کوچه علی چپ نزن ! اینم دلیلش !

جیمز بطری اش را پشتش قایم کرده بود ولی من که حواسم نبود بطری را در دستم میچرخاندم . و لوپین به بطری من اشاره کرده بود . جیمز گفت :

_ مهتابی , بس کن دیگه ! لیلی فقط میخواست شوخی کنه !

جا خوردم . گفتم :

_ دروغ میگه ریموس ! خودش اونا رو برداشت ! من هنوز هفده سالم نشده که بخوام جادو کنم !

ریموس گفت :

_ دیگه دستت برام رو شده جیمز .

_ حالا مگه چیه !؟

_ احمق اونا رو همین طوری با جادو میکشی طرف خودتون ! وقتی از پنجره نگاه میکردم دیدم دو تا مشنگ پیر با تعجب خشک شده اند و دارن به بطری ها نگاه میکندد . بعد بابام دوید و اومد پایین که حافظه اشونو اصلاح کنه !

قلبم در سینه ریخت . به جیمز گفتم :

_ بهت نگفتم !!!!

_ من چه میدونستم . باشه رفسق متاسفم ! من میخواستم به لیلی نشون بدم که هنوز هم که هنوزه خوب بلدم دزدی کنم !

او خندید . ریموس با حالتی قهر امیز از انها دور شد . ریموس دورگه بود . پدرش جادوگر و مادرش مشنگ بود . و من کاملا مشنگ بودم ولی جیمز ییک اصیل زاده بود . با هم پشت سر لوپین راه افتادی .

_ جیمز تو دنبال دردسر میگردی !

_ اوه خنده دار بود لیلی ! فقط خنده دار بود !

_ نه ! هیچم خنده دار نبود ! تو ....

_ باشه , اره من دنبال دردسرم ! خوبه ؟!

_ نه خوب نیست ! بهت گفته بودم اون کارو نکن ....

_ تو فقط به من میگی جادو نکنم چون چش نداری ببینی من دیگه میتونم هر جا جادو کنم و غیب و ظاهر بشم ولی تو نمی تونی ! ریموس هم این طوریه !

لحظ هی سکوت بر قرار شد و من از راه رفتن ایستادم و او هم همین طور . دستانش را در جیب های شلوار جینش کرده بود و سرش پایین بود و سوت میزد و به سمت روبرو بود . من به طرف او ایستاده بودم . به نیم رخت پایین او خیره شده بودم .

_ برات متاسفم جیمز !

دلم میخواست او را هل بدم یا با چیزی محکم در دماغش بکوبم . ولی در عوض بر خشمم غلبه کردم و راهم را کشیدم و رفتم .

_ لیلی !

سرعتم را بیشتر کردم . او کنارم رسید . رویش به طرف من بود و عقب عقبکی راه می امد . کمی هم از من جلو تر بود . او میگفت :

_ خانومی ! لیلی !

اما من توجهی نداشتم .

_ منو نیگا !

او ملق زد . لبم را گزیدم که نخندم . او گفت :

_ اگه وای نستی طلسمت میکنم ! خودت میدونی شوخی ندارم !

_ برو کنار جیمز !

_ لیلی !

او را کنار زدم . فکر میکردم دنبالم میاید اما دیگر صدایی نیامد . و من هم سرم را بر نگرداندم تا ببینم او در چه حالی است . تنها کاری که کردم این بود که پوزخندی بزنم . و به راهم ادامه دادم . صدای قدم های شکست خورده ی او به گوش رسید . بعد از مدتی که چندان کم هم نبود ( با اینکه فاصله کمتر از شش متر بود !!!! ) رسیدم دم در خانه . در زدم . صدای خشن پتونیا امد . او خواهرم بود و از اینکه من به هاگوارتز می رفتم بسیار ناراحت بود . در باز شد .

_ تویی !

از لحن حرف زدنش معلوم بود که میخواهد فضولی کند ولی به این بسنده کرد که با بی اعتنایی در را پشت سرم به هم بکوبد . وقتی وارد شدم او جیغ زد و گفت :

_ لیلی !

_ هان ؟!

او به پشت دامنم اشاره کرد و گفت :

_ چه بلایی سر این اوردی ؟

_ اوه , چیزی نیست ....

دیدم اگر بگویم روی چنمن نشسته ام خراب میشود بنابراین گفتم :

_ نشستم روی صندلی پارک , نگو بچه های اون اطراف چمن ریخته بودند اونجا !

هر هر خندیدم و فقط زمانی که پتونیا با خشونت از کنارم گذشت ساکت شدم . حالا عذاب وجدان گرفته بودم . اگر برای جیمز اتفاقی می افتاد چه ؟ اگر او غیب میشد و بعد مشنگی او را میدید چه ؟! او تمام مدت به فکر کارهای خطر ناک است چطور میشه متوقفش کرد !؟

_ سلام .

سرم را برگرداندم . همان طور که انتظار داشتم پدر را دیدم و گفتم :

_ سلام . خوبید ؟

_ مرسی عزیزم . راستی , یه نامه اومده , از هاگوارتز است !

صدای خشنی امد که با غرولند همراه بود . پتونیا گفت :

_ اسم اون مدرسه ی مسخره رو نیار بابا !

او از کنارمان گذشت . بابا گفت :

_ من میرم بخوابم نامه رو مامانت گذاشت توی اشپزخونه ! شب به خیر عزیزم .

او پیشانی ام را بوسید . بعد از پله ها بالا رفت . پتونیا گفت :

_ برو نامه اتو بخون دیگه !

با بد خلقی گفتم :

_ لازم نبود یاداوری کنی !

او اه و پیفی کرد و از یخچال برای خود پامبون در اورد . وقتی داشت ساندویچ درست میکرد من که گرسنه بودم گفتم :

_ برای منم درست کن !

او به من خیره شد و من با اکراه گفتم :

_ خواهش میکنم !

و سرش را تکان داد و مشغول شد . من هم نا مه را باز کردم . در نامه نوشته بود که باید چه بر نامه ی درسی رو بخرم . و بعد هم مدال سر پرستی ام را داخل ان یافتم و از شادی جیغ کشیدم . پتونیا نعره زد :

_ هوش بابا چته !

_ من سرپرست شده ام !

_ تو باید چوپان میشدی !

به او توجهی نکردم چون حر بی مزه ای زده بود . ولی به نظر خودش خیلی با مره بود چون هر هر میخندید . بعد یاد جیمز افتادم . برگشتم و به پتونیا نگاه کردم . او گفت :

_ چیه ؟

_ یه سوال ازت بکنم !

چیزی نگفت . من با پررویی پرسیدم :

_ میخوام با جیمز برم مدرسه , فکر خوبیه نه ؟!

سینی پامبون ها دنگی از دستش افتاد و پامبون ها کف اشپزخانه پخش شدند . لیوان ابی که در ان بود افتاد و شکست و اب ان روی پامبون ها ریخت . من شکه شدم و پتونیا از من شکه تر . حدس میزدم که الان همه بیدار شده اند . پتونیا چیزی نگفت فقط خم شد و شروع به جمع کردن کرد . صدای قدم های شتابان دو نفر از پله ها امد و من خودم را سرگرم خواندن نامه نشان دادم ! بابا با نگرانی به ما خیره شد و گفت :

_ صدای چی بود , اه !

مامان به کمک پتونیا شتافت و گفت :

_ چی شده ؟

پتونیا به من اشاره کرد و گفت :

_ از اون بپرسید .

هر دو به من نگاه کردند . از روی صندلی پریدم و گفتم :

_ من کاری نکرده ام !

بعد وقتی پتونیا پوزخند زد , ادا مه دادم :

_ من فقط به پتونیا گفتم میخوام با جیمز پاتر به مدرسه برم , یعنی فردا برم پیش اون و بعد هم بریم با هم هاگوارتز !

روی چند کلمه ی اخر تایید کردم تا حرص پتونیا در بیاید . او از زمین بلند شده بود . دستش را به کمرش زد و گفت :

_ پاتر !؟ همون دیوونه نیست !؟

_ نه ! اون دیوونه که اسمش ورنون دروسلی بود !

پتونیا چشم غره ای به بابا رفت . ظاهرا میخواست بابا از او طرفداری کند ولی او فقط روی مبل نشست و به من گفت :

_ خب , فردا باید ساعت چند بری ؟

با خوشحالی گفتم :

_ یعنی میتونم برم ! جانمی !

و بعد او را چنان در اغوش کشیدم که دنده هام درد گرفت .

_ باید به جیمز بگم !

_ ازش بپرس ساعت چند !

_ باشه , باشه , راستی ....

قبل از اینکه به اتاقم بروم گفتم :

_ من سرپرست شده ام !

بابا گفت :

_ یعنی چی ؟

_ ببین , توی سال پنجم ارشد شده بودم , سال هفتم هم سرپرست داریم که حالا سرپرست گروهمون یعنی گریفندور , من شده ام و احتمالا لوپین ! برم به جیمز بگم !

با عجله بالا رفتم . در اتاقم را باز کردم و به سیندی نگاهی انداختم . سیندی جغد صورتی رنگم بود . او را نوازش کردم و گفتم :

_ بیا سیندی , باید اینو ببری بدی به جیمز ! جوابشو هم بگیر .

بعد روی یک ورق کاغذ از دفتر مشنگی ام نوشتم :

ن جیمز عزیزم سلام ,

ی همین الان نامه ی هاگوارتز را باز کردم و دیدم که سرپرست شده ام ! راستی همه موافقن من با تو بیایم , فردا ب ساعت 8 خوبه ؟! لطفا بده به سیندی که جوابو بیاره و بگو که از من ناراحت نیستی !

ل لیلی تو

 

وقتی دوبار از روی ن خواندم انرا به سیندی سپردم . حالا دلشوره گرفته بودم . اگر او هنوز نیامده باشد خانه چی ؟ اگر ج.اب نامه ام را ندهد . اگر جواب بده که به من چه تورو با خودم ببرم مگه من دوست تو هستم ! مگه من همسن تو ام !؟

قلبم در سینه ریخت . اگر او جواب بدهد که با صمیم قلب تو را میبرم , ولی به شرط انکه دیگر اسمم را هم نیاوری چون ازت بدم میاد !

اگر حتی نامه ام را نخوانده پس بفرستاد یا پشت نامه با دستخط خوبش مینوشت خداحافظ لیلی , چه ؟

مدتی به اسمان اریک خیره ماندم . بعد صدای پرو بالش را شندیم . خود سیندی بود . نفسم را در سینه جبس کردم . سیندی روی میزم فرود امد . نا مه را از پای او باز کردم و خواندم .

س سلام لیلی عزیز .

م من از دست تو ناراحت نشدم . شاید حق با تو است . من خیلی کله شق هستم . خب لیلی , فردا میبینمت .

عشق تو , جیمز پاتر

 

امضای هچل هفتی زیر آن کرده بود . با شادی هورا کشیدم ! پس فردا بالاخره وقت رفتن بود !

-----------
__________________

ببخشید اگه خوابتون برد !

قبلی « اشکالات کتاب ششم ترجمه نام شخصیت های هری پاتر » بعدی
API: RSS | RDF | ATOM
جادوگران®
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم

فرستنده شاخه
katiebel
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۶/۳/۲۰ ۱۴:۴۵  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۶/۳/۲۰ ۱۴:۴۵
عضویت از: ۱۳۸۵/۵/۱۴
از: teh
پیام: 23
 Re: هری پاتر و قدح اندیشه
kheili jaleb bood.khosham oomad.merc

فرستنده شاخه
navid&roya
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۶/۳/۱۹ ۱۶:۵۶  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۶/۳/۱۹ ۱۶:۵۶
عضویت از: ۱۳۸۵/۱۱/۸
از: Forks
پیام: 29
 Re: هری پاتر و قدح اندیشه
لاوندر جان فكر كنم فردا پس فردا دالاهوف و اوري و بقيه ي بروبكس مرگ خوار بيان خونتون ترورت كنن آخه دختر خوب چرا فحش ميدي؟ ولي در كل خوب بود آفنر كف كردم

فرستنده شاخه
آنتونین
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۶/۳/۱۹ ۱۳:۲۲  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۶/۳/۱۹ ۱۳:۲۲
عضویت از: ۱۳۸۵/۷/۳
از: کره آبی
پیام: 2608
 Re: هری پاتر و قدح اندیشه
آفرین...قوه تخیل قوی ای داری...داستان قشنگی بود!
موفق باشی

فرستنده شاخه
20665
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۶/۳/۱۹ ۱۱:۵۶  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۶/۳/۱۹ ۱۱:۵۶
عضویت از: ۱۳۸۶/۳/۳
از:
پیام: 98
 Re: هری پاتر و قدح اندیشه
واقعا ممنونم داستان جالبی بود . خسته نباشی

فرستنده شاخه
2007
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۶/۳/۱۹ ۱:۱۳  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۶/۳/۱۹ ۱:۱۳
عضویت از: ۱۳۸۵/۷/۱۰
از: كنار بر بچ مرگ خوار
پیام: 791
 Re: هری پاتر و قدح اندیشه
همانا از عشق لیلی و جیمز نمیدانستیم که فهمیدیم
خیلی با حال بود و کلی حالیدیم
ما از خوندن خوابمون ببره تو که تایپ کردی چی میگی

هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.