هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مقاله‌ها :: کارگاه داستان‌نویسی

موفق باشی شاهزاده(قسمت اول)


ماجرای شنیدن پیشگوئی معروف توسط اسنیپ.

سوروس اسنیپ پشت در چمباتمه زده بود و به حرفهای دامبلدور و آن زنک دیوانه گوش می داد .

کم کم داشت حوصله اش سر می رفت. آخه چرا باید او دامبلدور را تعقیب می کرد، کاری که هم سخت بود و هم خطرناک، دامبلدور خیلی باهوش بود به علاوه همیشه تعداد زیادی از افرادش همراهش بودند.

 البته اسنیپ دوست نداشت به این نکته فکر کند که او در اعماق قلبش زیاد هم از این ماموریت بدش نمی آمد، شاید می توانست اتفاقی لی لی را ببیند. در این افکار غوطه ور بود که ناگهان صداها قطع شد دامبلدور آرام زمزمه کرد: خانم تریلانی...خانم تریلانی اتفاقی افتاده؟

و بعد صدایی بلند و غیر طبیعی  خس خس کنان شروع  کرد به حرف زدن. سر اسنیپ از شدت فشار دادن به در درد گرفته بود و از هیجان نفس نفس می زد، صدای تپش قلبش آنقدر زیاد بود که درست نمی توانست بشنود، او معنی این حالات را می فهمید، آن زن داشت پیشگویی می کرد! با تمام وجود داشت کلمات را می بلعید، در همین حین صدایی از پشت سرش گفت: شما اینجا چیکار می کنید آقا؟

اسنیپ از جا پرید و وحشت زده به پشت سرش نگاه کرد، پیش خدمت دستاشو به کمرش زده بود و با عصبانیت اونو ورانداز می کرد.

_ لطفا بفرمایید بیرون

اسنیپ آرزومندانه به در نگاه کرد، هنوز نصف پیشگویی مونده بود!

_بیرون لطفا

اسنیپ چاره ای نداشت، از جا بلند شد سرشو پایین انداخت و از مسافرخانه بیرون رفت. وقتی به جای تاریکی در پیاده رو رسید با یک حرکت ماهرانه غیب شد و در جاده ی بیرون قصر متروک ظاهر شد. رازی که در سینه داشت او را به جلو می راند نمی توانست راه برود، شروع کرد به دویدن. جاده ی باریک را تا بالای تپه طی کرد وبه در بزرگ چوبی رسید.

                                                          ***

در اتاق با شدت باز شد و اسنیپ نفس نفس زنان وارد شد، همه ی مرگ خوارها در یک نیم دایره ایستاده بودند و فقط جای او خالی بود، بلند گفت: ارباب..... ارباب  من خبری براتون دارم! مشخص بود که او کار مهمی دارد وگرنه جرات نمی کرد این طور بی ادبانه وارد اتاق شود.

لرد آرام سرش را بالا آورد ومستقیم به چشمهای اسنیپ که با عجله وسط اتاق زانو زده بود خیره شد.با صدای سرد و بی حالی گفت: چی شده سوروس ؟

اسنیپ لبان خشکش را با زبان لیسید...

_من.....من یه پیشگویی شنیدم. در مورد شما... یه پیشگویی خیلی مهم.

_ خب؟

اسنیپ همان طور که به زانو افتاده بود و صدایش می لرزید تمام پیشگویی را همان طور که شنیده بود تعریف  کرد. وقتی حرفش تمام شد سرش را بالا آورد چشمهای لرد باریک شده بودند و دهانش مثل یک خط شده بود، نیم دایره ی مرگ خواران در جنب و جوش بود همه با هم حرف می زدند ولی یکی از آنها که کنار جای خالی اسنیپ در حلقه ایستاده بود ساکت بود چهره اش زیر نقاب پنهان بود و به اسنیپ چشم دوخته بود.

                                                     ***

همه ی  مرگ خواران غیر از آنهایی که ماموریت داشتند به طرف اتاقهایشان حرکت می کردند. همه آرام با هم پچ پچ می کردند انگار که دارند در کلیسا قدم می زنند.

اسنیپ وارد اتاق شد و شروع کرد به باز کردن دکمه های ردای سفرش و برگشت تا آن را روی تخت بگذارد ولی انعکاس نگاه خصمانه ای در آینه او را در جا خشک کرد، آرام به طرف هم اتاقیش برگشت

_ اتفاقی افتاده راب؟

راب سرشو با عجله تکون داد:

_نه شاهزاده نه..... می دونستم که اینجا باید منتظر هر جور کاری از طرف اطرافیانم باشم ولی خب توی این یکی دو سالی که با هم دوست بودیم فکر می کردم تو استثنا هستی!

اسنیپ چشماشو تنگ کرد..

_ در مورد چی حرف می زنی؟

راب شونه هاشو بالا انداخت و گفت: خب نمی دونم برات اهمیت داره یا نه ولی یه زمانی فکر می کردم لی لی  پاتر رو...

_لی لی اونز..

_خب باشه اونز! فکر می کردم اونو بی نهایت دوست داری!!

اسنیپ با بی قراری گفت: هنوزم همون طوره مگه حالا چی شده؟

راب با عصبانیت گفت: چی شده؟ می خواستی چی بشه؟

تو گفتی بسر جادوگری که 31 جولای به دنیا میاد لرد رو نابود می کنه. پسر لی لی 31 جولای به دنیا اومده! اون پسر لی لیه!!

سوروس احساس کرد کسی با مشت به صورتش کوبیده. چند لحظه خشکش زد، بعد با عجله گفت: چی؟ نه نه این نمی تونه درست باشه اون که پسر نداشت. (ولی مدتها بود که او از لی لی بی خبر بود کاملا ممکن بود که او پسری داشته باشد) با عصبانیت گفت: نه نه دروغ می گی  تو.....تو از کجا می دونی؟ برای چی باید تاریخ تولد اونو بدونی؟!

راب روی تختش نشست و به پنجره خیره شد:

 چون تولد خودمم همون روزه، پارسال اولین سالی بود که برادرم تولد منو فراموش کرد. برای اینکه داشت می رفت تولد اون بچه.....( راب خودشو روی تخت انداخت و ادامه داد:) البته حق هم داشت چون حالا اون یه محفلیه و من یه مرگ خوارم، چرا باید تولد یه مرگ خوار ادم کش رو به یاد داشته باشه؟

اسنیپ دیگر بقیه ی حرفهایش را نمی شنید، در زانوهایش احساس ضعف می کرد آرام روی زمین افتاد.

چشمانش پر از اشک شدند،  بغض گلویش را فشرد، داشت خفه می شد. ناگهان تمام خاطرات دوران کودکیش را در جلوی چشمش دید... اشک به پشت پلکهایش هجوم آورده بود و بی اختیار روی گونه هایش می ریخت، بین هق هق هایش نالید: 

من پسر لی لی رو به لرد دادم، پسر لی لی رو!

قبلی « تاوان موفق باشی شاهزاده(قسمت دوم) » بعدی
API: RSS | RDF | ATOM
جادوگران®
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم

فرستنده شاخه
annabellemishel
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۸/۱/۹ ۲۲:۰۹  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۸/۱/۹ ۲۲:۰۹
عضویت از: ۱۳۸۸/۱/۸
از: دره ی گودریک
پیام: 47
 Re: موفق باشی شاهزاده(قسمت اول)
خیلی قشنگ بود دوست عزیز

فرستنده شاخه
sh.kh
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۸/۱/۶ ۱۸:۱۲  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۸/۱/۶ ۱۸:۱۲
عضویت از: ۱۳۸۷/۱۰/۱۷
از: قبرستون!
پیام: 145
 Re: موفق باشی شاهزاده(قسمت اول)
خیلی قشنگ بود، لطفاً ادامه بده و زودتر تمومش کن!!

هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.