هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مقاله‌ها :: کارگاه داستان‌نویسی

بچه های شهر جادوگران


شب فرا رسيده است.در گوشه و کنار صداي ناله وحشت زده ي خشني مي آمد.او نوربت کوچولو بود که در روماني از زير دستان چارلي فرار کرده بود.به ياد هگريد بود که چقدر او را دوست داشت .از تاريکي کنار او چيزي بيرون آمد.شخصي شنل پوش که ديگر کمتر کسي او را ميديد.
ابرفورث دامبلدور.در کوچه ي کناري چرخيد و از ديگران دور شد.به طرف جلو رفتم از کنار نوربت رد شدم جسدي روي زمين خوابيده بود با ديدن او جا خوردم يک قدم عقب پريدم اما چيزي در او مرا کنجکاو کرد .ناگهان جسد بلند شد و همچون زندگان
به طرف من برگشت و گغت:امپراطور تاريکي اشتباه ميکند. بله او کاراگاه ققنوس بود.و جسد دوباره روي زمين افتاد و مرا در حيراني تنها گذاشت.
توجهم به ساختماني جلب شد که از آن صداهاي زيادي مي آمد . صداي خنده آواز و آهنگ.به آن جا نزديک شدم لاي در باز بود از آنجا نگاهي به داخل کردم شخصي روي سکويي رفته بود و
بلندگو به دست براي بقيه آواز ميخواند.صدايي از کنار در شنيدم او لارا بود و زمزمه وار ميگفت زاخارياس يا سام وايز؟ از گوشه ايي صدايي يک کلمه را تکرار ميکرد لي لي اوانز به حرف هاي دوستانش گوش ميداد و ميگفت موافقم.تازه شخصي که روي سکو بود را شناختم او سرز تانکين بود که با وزير جامعه جادوگري ما گيلدوري لاکهارت به رقص پا پرداخته بودند و به پي جامه پارتي حال و هوا ميدادند سوسک که آن وسط از زير دست و پا فرار ميکرد تا له نشود با عصبانيت و فرياد کشان گفت:از اينجا من و دوستان ارباب حلقه ايم خواهيم رفت و جمعيت دست به دعا بردن.
اسنيپ کناري ميرفت از در خارج شد و از آنها دور مي شد گويي بازگشتي نداشت در سايه اي از ديوار دختري به انتظار او ايستاده بود و وقتي به او رسيد هر دو نگاهي از ناراحتي به اطراف کردند و اسنيپ و ونوس به سمت خروجي شهر رفتند.
از آن ساختمان دور شده بودم به تابلوي گمشده ها رسيدم نام کسان زيادي بود که اکثرا به شوخي نوشته بودند اما نام افرادي در زير نام هاي جديد پناه گرفته بودند .کاغذهاي جديد را کنار زدم و به نام هاي دوستان قديميم که فراموششان کرده بودم چشم دوختم.يکي از آنها را به خوبي ميشناختم.آر.جي.لوپين از او خبري نداشتم اما از نام ديگري خبر داشتم.
دارن شان دوست قديميم که توسط استيو لئوپارد کشته شده بود.صداي آواز کسي از دور شنيده ميشد وقتي نزديک شد ديدمش روي پيراهنش که حروف SRE نشان داده ميشد. به نظر مي آمد عقل از سرش پريده باشد و با صداي بلند آواز آشنايي را ميخواند
آي....اي اله ه ي ناز
با غم من بساز....
بکن تو دست ياري به سويم دراز.....
ميخوام مدير بشوم....
از کنار او که معلوم بود جواني ناکام است گذشتم چند قدم آن طرفتر مغازه ردا فروشي مانيا را ديدم که با اعلاميه اي اشک جوانان آن مرز و بوم از جمله شون پن را در آورده بود.
روي اعلاميه زده بود مغازه به فروش ميرسد.روي زمين آن طرف مغازه چيزي در حال حرکت بود.باک بيک با ذره بيني در نور ضعيف چراغ خيابان بالاي سرش بر روي عکس جلد کتاب ششم هري پاتر افتاده بود و با اشتياقي باور نکردني گفت:هي بچه ها نگاه کنيد يک دست هري شش تا انگشت داره.
خسته شده بودم اصلا حال راه رفتن نداشتم گوشه اي نشستم که سر کله ي پسري پيدا شد در نگاهش خنده اي ديدم که خوشم نيامد به من گفت:آه ...بالاخره ونوس رفت اي کاش به جاي تانکس اون تو قسمت گالري مسئول بود اون وقت حالا که بسته شده بد جوري حالش را ميگرفتم.هنوز مونده بودم اين حرف را چه کسي و براي چي به من ميزند که صدايي از پشت
سرش آمد و گفت:من هنوز نرفتم پاتر.و فهميدم اين صداي ونوس است.جنگي بزرگ بين آنها در گرفت و عده اي که صداي جار و جنجال را شنيده بودند به کمک دو طرف آمدند و جنگ خطرناکتر شد.تازه متوجه تابلويي شدم که اسم خيابان را نشان ميداد.آن خيابان نحوه بر خورد فکر کردي کي هستي؟ بود.فوري بلند شدم و دويدم تا از آنجا دور شوم سر راهم از کوچه هاي ديگري رد شدم.از جلوي کوچه ي داستان با سه کلمه که رد ميشدم دوستانم رهام و سيريوس 666و جيني ويزلي پاتر را ديدم ساتانيکا هم در فکر نحوه ادامه داستان بود.
همچنان ميدويدم که فهميدم اطرافم چقدر فرق کرده و نفسم از ترس گرفت ايستادم و ديدم به منطقه سياه شهر جادوگران پا گذاشتم صداي غرش وحشتناکي آمد .جلويم
را ديدم که دسته اي مرگخوار ايستاده بودند جلوي آنها ولدرموت ايستاده بود کمي عقب تر لوسيوس مالفوي بود که پسرش دراکو مالفوي کنارش پوزخندي حواله ام کرد سمت چپم راهي نبود و ديواري به ارتفاع 10متر بالا رفته بود سمت راستم يک دره بود تنها کاري که ميتوانستم بکنم اين بود که از همان راهي که آمده بودم برگردم.
رويم را برگرداندم تا فرار کنم اما جلويم شخصي ايستاده بود و او کسي نبود جز خداوند تاريکي.ولدرموت با صداي بي روحي خنديد طوري که صدايش طنين انداز شد و گفت:آه...نه اشتباه نکن کسي که به اينجا بيايد هرگز نميتواند فرارکند.
مرگخواران و خداوند تاريکي به طرفم آمدند من عقب عقب رفتم تا اينکه پايم لبه ي پرت گاه را حس کرد و ناگهان سنگ ضعيف زير پايم شکست و به ته دره سقوط کردم.از ته دل جيغ کشيدم زمين را در نزديکيم حس کردم و با چيزي برخورد کردم.
صداي پاق و بعد پخش شدن چيزي که روي آن افتادم.ناگهان کسي با عصبانيت گفت:هي...تو کيک تولد ما را خراب کردي.اين صداي لي جردن بود که کيک به سر و صورتش پاشيده بود.
با تعجب به او نگاه کردم و فهميدم که روي کيک تولدشان فرود آمده بودم.مهمان ها حالا عصباني بودند انگار تولد برتي بات بود چون او از همه عصباني تر بود و با نگاه کردن بهشون فهميدم که کيک روي آنها هم پاشيده ديگر جو خراب شده بود و داشتن
به طرف من مي آمدند تا درس درستي به من بدهند که فرشته نجاتم آمد و گفت:اين تاپيک جالبي نيست و قفل ميشود.با شنيدن صداي ناجيم او را شناختم او ويکتور کرام بود.با اين حرف همه ي ما به اطراف پرت شديم و هر کدوم گوشه ايي افتاديم.
وقتي به محل قبليمان نگاه کردم اثري از مکان تولد نبود.قبل از اينکه کسي بفهمد آرام راه افتادم .به طرف خوابگاه گرينفيندور پيش ميرفتم که دو نفر جلوم ظاهر شدند.لونا لاوگود و آرتاسرز گرينفيندور.آنها با خوشرويي گفتن ميخواهي خوابت را تعبير کنيم؟با آخرين تواني که در بدن داشتم (که اصلا انتظار نداشتم داشته باشم)سرم را به نشانه مخالفت تکان دادم خيلي خسته بودم وديگر حوصله نداشتم اما اون دو تا ول کن نبودند و دنبالم راه افتادند منم به ناچار پا به فرار گذاشتم و دويدم يک لحظه رويم را
برگرداندم تا ببينم ولم کردن يا نه که تا رويم را به طرف جلو برگرداندم شاخه درخت کلفتي را مقابل چشمانم ديدم .سرم محکم به آن خورد و بيهوش افتادم.
ناگهان دستي من را تکان داد از جا پريدم چوچانگ بود با مهرماني به من گفت:چقدر ميخوابي؟الان کلاسا شروع ميشه.
بلند شدم و ديدم در خوابگاه گرينفيندور هستم.يعني همه ي آنها خواب بود؟ فوري کاغذ و قلم را برداشتم و شروع به نوشتن خوابم کردم
معلم تغيير شکلمان داستان هايي را که بچه ها مينوشتند ميخواند و اگر جالب بودند در بخش مقالات شهر جادوگران ميگذاشت.به طرفش رفتم و داستان خوابم را دستش دادم.پروفسور مک گونگال
با هر خط که ميخواند اخمو تر ميشد و قلب من هم تندتر ميتپيد و بيشتر نا اميد ميشدم.وقتي داستان را تمام کرد به من با عصبانيت نگاه کرد و گفت:اين چرت و پرتا چيه نوشتي نميد ؟من هرگز چنين چيزي را نخواهم فرستاد.

نمید: پروفسور تو رو به ریش مرلین...من خیلی زحمت کشیدم برای این مقاله...

پروفسور مک گونگال کمی فکر کرد و چهرش باز تر شد. گفت:
البته یه راهی هست که منو راضی می کنه!
بعد کشو میزش رو باز کرد و یه بسته بیسکویت در اورد. گفت: باید اینو بخوری تا من مقاله ت رو تایید کنم...

نمید: بیس...بیسکویت...نه...نه...همین بیسکویتا هری رو بد بخت کرد...نه...هرگز

مگی: Too Late
--------------------------------------------------------
دوستان همون طور که دیدید این یک شوخیه پس امیدوارم از چیزی ناراحت نشید من میخواستم اسم همه را بیارم اما با این جمعیت نمی شد و فقط اسم اونایی را که یادم بود آوردم.
قبلی « جادوگر یا خون آشام؟ - فصل 2 هری پاتر باعث رونق گردشگری در اسکاتلند » بعدی
API: RSS | RDF | ATOM
جادوگران®
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم

فرستنده شاخه
SOOOSK
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۴/۵/۲۴ ۲۲:۱۸  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۴/۵/۲۴ ۲۲:۱۸
عضویت از: ۱۳۸۳/۵/۱۴
از: چاه فاضلاب
پیام: 719
 بچه هاي فاضلابي شهر جادوگران
عالي بود! از همه چيز بگذريم ايده ي فوق العاده اي بود! با اون تيريپي كه سوسك همه اش تهديد به رفتن مي كنه خيلي حال كردم! :bigkiss: دفعه ي بعد هم من رو يادت نره! مثلا بنويس سوسك توي فاضلاب، توي يك قبر سفيد بود!

هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.