the first special harry potter website for persians The place for wizards association and harry potter fans
     
Register Now!| Login | Home | Articles | Forum | Download | Contact | About    englishpersian
Login
Username:

Password:

Auto Login

Lost Password?

Register now!
Platform Nine And Three-Quarters
شاخه های مقاله ها
Who's online
60 user(s) are online (6 user(s) are browsing Articles)

Members: 5
Guests: 55

لونا لاوگود, لینی وارنر, ویکتور کرام, HarryP7, ویکتوریا ویزلی, more...
Recent replies
جدیدترین مقاله ها
 
Recent Comments
 
 
 
ابر توده کلمات کلیدی
werewolf آبرفورث آرگوس آسپاسیا آلبوس آمبریج اسب اسفندیار اسلایترین اسلیترین اسنيپ اسنیپ افسانه افسون برادر بوباتون تالار اسرار ترجمه ی کتاب ها تریلانی جادو جام آتش جام جهانی کوییدیچ جان پيچ جان پیچ جیمز دامبلدور دانش آموز دفاع در برابر جادوی سیاه دولورس دوم دیوتیما ر.ا.ب راب رولینگ ریونکلا سرايدار سوروس سیاه سیریوس سیمرغ شانس شاهزاده ی دورگه شش عشق فاوکس فریادکش فریدون فشفشه فنریر فیلسوف قدح قديسهاي مرگبار قصر كاور كتاب كريچر لرد لی لی مادام مالفوی محفل ققنوس مدرسه مدیر مراقبت از موجودات جادويي مصاحبه با سرژ تانکیان مصاحبه با مونالیزا مصاحبه با هری پاتر مصاحبه با پرفسور کوییرل مصاحبه با کالین کریوی معجون معمای پنج پرنده معنای ورد مغازه شوخی ملکه مودی نوربرنده نوردیک نورس هاگوارتز هری هشت هفت هیپاتیا ورد ورلس وزارت سحر و جادو ولدمورت پاتر پادشاه پتونیا پلنک پودر کارکن کتاب کشنده کلاه گروه بندی کوییدیج. کینگز کراس گرگینه گوی
 
 
 
 
Articles :: Story Workshop :: Non Harry Potter Fictions :: دره شیطان

دره شیطان

این داستان توسط آرتمیس نوشته شده است
Articles more...
  1. دره ي شطان - فصل 9
    فصل نه_ قبرستانالكسيس پرسيد:هي استيو چي كار مي كني؟ من يك راه بلدم. دنبالم بيا.استيون و ماروين به دنبال او رفتند. الكسيس گفت:بايد بدوييد . آن قدر سريع كه باد هم به گرد پايتان نرسد.استيون و ماروين به دنبال الكسيس دويدند. آن قدر دويدند كه شانه ي راست ماروين درد گرفت و در دهانش مزه ...
  2. دره ي شيطان - فصل 8
    فصل هشتم_ چراگاه خاموشاستيون گفت:بياييد هرچه سريع تر به چراگاه خاموش برويم. جسيكا تو راه را بلدي؟جسيكا با سر جواب مثبت داد. سپس به راه افتاد. بقيه به دنبالش رفتند. پل پرسيد:چرا اسم آنجا چراگاه خاموش است؟جسيكا ناله كرد:من را ديوانه كردي!استيون گفت:چراگاه خاموش يك چراگاهي است كه...
  3. دره ي شيطان - فصل 7
    فصل هفتم_ تپه هاي شماليماروين به سمت مالكوم برگشت و گفت:چه چيزي باعث شده است كه اين فكر را بكني؟مالكوم به سمت چراگاه اشاره كرد و گفت:هيچ چوپاني اينجا نيست.ماروين به چراگاه نگاه كرد و چند لحظه با خودش فكر كرد. سعي مي كرد بفهمد كه در روزهاي قبل چه نشانه هايي وجود داشته است كه در آ...
  4. دره ي شيطان - فصل 6
    فصل ششم_ پيشگويي تلخمارتين_ من نيازي به كمك تو ندارم. در ضمن اين را هم بايد بگويم كه اين ده جاي بچه سوسول هاي مثل تو نيست. تو جايت اين جا نيست.لحن مارتين خيلي عجيب بود آميزه اي از عصبانيت به همراه حرفهايي دلسوزانه و مهربانانه بود. ظاهرا ورونيكا هم متوجه لحن او شده بود و براي اينك...
  5. دره ي شيطان - فصل 5
    فصل پنجم_ زنگ تفريحصداي زنگ پيچيد. مالكوم و ماروين نمي دانستند بايد چي كار كنند. آنها الكساندرا و جسيكا را ديدند كه از كلاس خارج شدند و خانم آدمار هم چيزي به آنها نگفت. الكسيس به آن دو گفت:زنگ تفريح است. نمي خواهيد به حياط برويد؟ماروين گفت:چرا. داشتيم مي آمديم.مالكوم ، ماروين و ...
  6. دره ي شيطان - فصل 4
    فصل چهارم_ اولين روز مدرسهفرداي ان روز ماريتا و مارگريت ، مالكوم و ماروين را به مدرسه رساندند. در را ه ماريتا به انها گفت:همه ي جاي اين كشور بچه ها از پنج شش سالگي به مدرسه مي روند ولي معلم جديد شما گفته است كه حتما بايد از هفت سالگي شروع كنيد. يك سال است كه به اينجا آمده است. مال...
  7. دره ي شيطان - فصل 3
    فصل سوم_ رعد و برقمالكوم و ماروين در حالي كه تمام ذهنشان را روي انچه ماريتا تعريف كرده بود متمركز كرده بودند رختخواب هايشان را در يك گوشه از خانه پهن كردند. دراز كشيدند و دستشان را زير سرشان گذاشتند. مالكوم به ماروين گفت:ماروين آن سه تا كودك چه جوري زنده ماندند؟ماروين_ چه قدر ت...
  8. دره ي شيطان - فصل 2
    فصل دوم_ ماريتا مي داندمارتين در مورد گوسفندان و گرگ چيزي نگفت. فقط از آن دو نفر خواست كه مزاحم او نشوند. مالكوم و ماروين هم كه مي دانستند مارتين چه اخلاقياتي دارد به پر و پاي او نپيچيدند. چون گرسنه بودند به سمت خانه به راه افتادند. در راه به آنچه اتفاق افتاده بود مي انديشيدند. ب...
  9. دره ي شيطان - فصل 1
    فصل اول_پيشگويي زن عجيبمالكوم و ماروين به سمت برادر بزرگشان (مارتين) كه چوپان بود، مي دويدند.مارتين در حالي كه چشمانش را بسته بود ، با تمام وجود ني مي زد و سرش را با ريتم اهنگ تكان مي داد. هر از چند گاهي هم چشمانش را باز مي كرد و ابتدا به گوسفندان و بعد به سگ بزرگ سياهش (ناپلئون) ن...
API: RSS | RDF | ATOM | OPML
 
 
©opying any content (Texts,Images,Icons) from this site is permitted by mentioned to Jadoogaran.org | | Designed by d.jadoogaran.org |