<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<!-- generator="ARTICLE @ XOOPS powered by FeedCreator" -->
<rss version="0.91">
    <channel>
        <title>[en]Jadoogaran®[/en][fa]جادوگران®[/fa] :: مقاله</title>
        <description><![CDATA[XML مقاله]]></description>
        <link>http://www.jadoogaran.org/modules/article/view.article.php/2384/c30</link>
        <lastBuildDate>Fri, 18 May 2012 15:56:07 -0000</lastBuildDate>
        <generator>ARTICLE @ XOOPS powered by FeedCreator</generator>
        <image>
            <url>http://www.jadoogaran.org/modules/article/images/logo.png</url>
            <title>[en]Jadoogaran®[/en][fa]جادوگران®[/fa] :: مقاله</title>
            <link>http://www.jadoogaran.org/modules/article/</link>
            <width>80</width>
            <height>15</height>
            <description>XML مقاله</description>
        </image>
        <language>fa</language>
        <managingEditor>info at jadoogaran dot org</managingEditor>
        <webMaster>info at jadoogaran dot org</webMaster>
        <category>[en]Articles[/en][fa]مقاله‌ها[/fa]</category>
        <item>
            <title>زخم ها</title>
            <link>http://www.jadoogaran.org/modules/article/view.article.php/2384/c30</link>
            <description><![CDATA[شاخه: [fa]داستان‌های غیر هری پاتری[/fa][en]Non Harry Potter Fictions[/en]<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span lang="FA">نمی دانم کجا هستم. محیط اطراف سیاه است و هیچ چیز دیگری دیده نمی شود. حتی نمی دانم روی چه ایستاده ام، پایین من تاریکی است و بس. <br /></span></p>    <p class="MsoNormal" dir="rtl"><span lang="FA">لحظه ای بعد، مردی را می بینم. مرد رو به روی من سکندری می خورد. ظاهر مرد در نگاه اول معمولی است اما وقتی بیشتر به جزییات صورتش دقت می کنم می بینم که حدقه ی یکی از چشمانش - چشم راستش - خالی است. او لباس های پاره و کثیفی دارد و احتمالا یک گدا است. او دستش را به طرف شانه ام دراز می کند تا من را بگیرد و به نشانه ی کمک خواهی ناله می کند. </span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl"><span lang="FA">خود را عقب می کشم. او ناگهان جلو می آید و وزن خود را روی شانه ام می اندازد. سعی می کنم او را که مانند یک انگل به من چسبیده است از خودم دور کنم. او بغلم می کند و مثل یک نوزاد ناتوان به من تکیه می کند. اما این حرکات مظلومانه زیاد طول نمی کشد. بالاخره آن مرد چهره ی واقعی خویش را نشان می دهد و با ولع چاقوی تیزی را در پایم فرو می کند. <br /></span></p>    <p class="MsoNormal" dir="rtl"><span lang="FA">از درد فریاد می کشم ...<br /> </span></p>    <p class="MsoNormal" dir="rtl"><span lang="FA">از پشت سرم صدای خنده ی زیرکانه و نازکی را می شنوم که احتمالا صدای یک زن است اما نمی توانم برگردم زیرا مرد، چاقو را از پایم در می آورد و با سرعت و قدرتی که فکر نمی کنم از یک گدای ناتوان بر بیاید این بار آن را در دست چپم فرو می کند. درد همچون آتش وجودم را در بر می گیرد و فواره ی خون از شانه و پایم بیرون می زند. مرد با ذوق و خوشحالی جیغ می کشد. این بار هم فریاد می زنم اما همراه با فریادم به سرعت چاقو را از دستم بیرون می کشم، مرد را با قدرتی عجیب به عقب پرتاب می کنم و با چاقو رویش می پرم. وحشیانه ضربه می زنم. به چشم خالیش به دست هایش، پاهایش، شکمش، قلبش . . . <br /></span></p>    <p class="MsoNormal" dir="rtl"><span lang="FA">مرد می لرزد و جان می دهد. قبل از این که بتوانم از شادی پیروزی فاتحانه ام را جشن بگیرم کسی - یا چیزی - از پشتم شانه ام را گاز می گیرد. از شانه ام خون بیرون می زند. هنوز از درد خلاص نشده ام که دوباره گریبانم را می گیرد. <br /></span></p>    <p class="MsoNormal" dir="rtl"><span lang="FA">جیغ می کشم و بر می گردم. وقتی دختر بچه ی کوچکی که شانه ام را گاز گرفته است می بینم، جا می خورم و هنگامی که می فهمم او تنها نیست دل و روده ام به هم می پیچد. درست در کنار دختر بچه زنی قد بلند ایستاده است و در کنار زن، علاوه بر آن دختر، هفت یا هشت کودک دیگر ایستاده اند و با خشم به من نگاه می کنند. چهار پسر و سه دختر دیگر. هر کسی که جای من باشد فکر می کند که اینجا یک مهد کودک است و آن خانم هم مربی بچه هاست. اما فکر نمی کنم در یک مهد کودک چهره ی بچه ها خونین و تشنه به خون و ظاهر معلم شبیه به عفریته ای خبیث باشد. <br /></span></p>    <p class="MsoNormal" dir="rtl"><span lang="FA">و در یک ثانیه کل موضوع را می فهمم. آن زن، مادر آن بچه هاست و مردی که کشتم پدر آن ها . . . <br /></span></p>    <p class="MsoNormal" dir="rtl"><span lang="FA">زن ، با انگشت کوچکش به من اشاره می کند و با خشمی حیوانی روی سر آن دختر بچه دست می کشد. بلافاصله، آن دختر کوچک جیغ می کشد دندان هایش را نشان می دهد و به سوی من می دود و پشت سرش هفت کودک خونخوار دیگر همچون ارتشی برای انتقام پدر دیوانه ی خود پیش می آیند ... <br /></span></p>    <p class="MsoNormal" dir="rtl"><span lang="FA">- پیتر! پیتر! صبح شده! باید بری مدرسه! <br /></span></p>    <p class="MsoNormal" dir="rtl"><span lang="FA">ناگهان چشم هایم باز می شوند. نفس نفس می زنم، غلتی می خورم و از تخت خوابم پایین می افتم. صدای مادرم را می شنوم که از بیرون اتاقم داد می زند : <br /></span></p>    <p class="MsoNormal" dir="rtl"><span lang="FA">- پیتر! زود باش! بعد اگه مدرسه دیر شد، خودت باید جواب ناظم رو بدی! <br /></span></p>  <p class="MsoNormal" dir="rtl"><span lang="FA">از شانه و دست و پای مجروحم خون بیرون می زند و بر زمین می چکد، با این حال نفس راحتی می کشم. به خودم یادآوری می کنم که چقدر نزدیک بود که خطر، این بار مرا در خود ببلعد .</span></p>  <p class="MsoNormal" dir="rtl"><span lang="FA">&nbsp;</span></p>  <p class="MsoNormal" dir="rtl"><span lang="FA">* * *</span></p>  <p class="MsoNormal" dir="rtl"><span lang="FA">&nbsp;</span></p>    <p class="MsoNormal" dir="rtl"><span lang="FA">اسم من پیتر جانسون است. پانزده ساله هستم. چهره ی قشنگی دارم که بدبختانه با صد ها جای زخم بر روی آن شبیه صورت مترسک شده است! یک برادر بزرگتر دارم که اسمش الیور است. الیور، عاشق آزار دادن است و دائم مرا به خاطر زخم هایم مسخره می کند. او می گوید، من را باید به جای مترسک در مزرعه می گذاشتند! البته، او فقط شوخی می کند . <br /></span></p>    <p class="MsoNormal" dir="rtl"><span lang="FA">اما راستش را بخواهید این مسئله کاملا جدی است. زخم هایم را می گویم. <br /></span></p>    <p class="MsoNormal" dir="rtl"><span lang="FA">من به هیچ وجه عادی نیستم ... </span></p>    <p class="MsoNormal" dir="rtl"><span lang="FA">یادم می آید وقتی هشت سالم بود روزی در خواب دیدم که با الیور دعوایم شده است. در خواب سر به سر الیور می گذاشتم که ناگهان الیور چاقویی را از جیبش در آورد و آن را رو به رویم تکان داد و گفت: &laquo; الآن دماغتو می برم! &raquo; من که فکر می کردم او شوخی می کند فقط خندیدم<span> </span>اما وقتی که او به سرعت جلو آمد و با آن چاقوی جیبی خراشی بر روی بینی من ایجاد کرد و در خواب همچون واقعیت درد را حس کردم خنده ام به جیغ تبدیل شد. یادم است که بلافاصله از خواب پریدم و وقتی فهمیدم که با این که بیدارم واقعا بینیم زخم شده است چنان جیغی کشیدم که همسایه ی ما برای شکایت به خانه ی ما آمد! <br /></span></p>  <p class="MsoNormal" dir="rtl"><span lang="FA">خب راستش، همیشه این طور بوده است. قبول دارم که این واقعا عجیب است. من از کودکی، می توانستم پیشامد های مجازی و واهی خواب را به حقیقتی در بیداری تبدیل کنم. این حقیقتی انکار ناپذیر است.</span></p>    <p class="MsoNormal" dir="rtl"><span lang="FA">پدر و مادرم، بلافاصله بعد از این که این موضوع را فهمیدند مرا به مطب دکتر پرایس بردند. دکتر پرایس مرد مهربانی است. او یکی از دوستان پدرم است. معمولا هر مریضی با جواب های دکتر پرایس قانع می شود اما او پس از معاینه ی من گفت که احتمالا در خواب خودم با چاقویی به خودم صدمه زده ام وقتی من بیشتر گریه کردم و پدر و مادرم بیشتر اصرار کردند دکتر پرایس گفت که مشکل من می تواند یک بیماری پوستی باشد که در خواب صورت و بدنم خود به خود زخم می شوند. او گفت که این بیماری، بیماری رایجی نیست اما ممکن است اتفاق بیفتد. وقتی که دکتر پرایس، حرفم را باور نکرد و این را گفت می خواستم کله اش را بکنم.</span><span dir="ltr"></span></p>    <p class="MsoNormal" dir="rtl"><span lang="FA">به هر حال، زندگی من تا به حال زندگی خشنی بوده است . برخی روز ها در خواب زخم های آشکاری بر روی دست ها، پاها و صورتم<span>&nbsp; </span>به وجود می آمد که با وجود آن ها به هیچ وجه نمی توانستم در جامعه ی مدنی حاضر شوم و یا حتی به مدرسه بروم، اما تا ماه اخیر به خوبی توانسته بودم با این موضوع کنار بیایم. </span></p>    <p class="MsoNormal" dir="rtl"><span lang="FA">اما ماه قبل اتفاقی افتاد که به گمانم به هیچ وجه جبران پذیر نیست ...</span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl">ادامه دارد ... </p><br />]]></description>
            <author>Siverus snape</author>
            <pubDate>Tue, 06 Jul 2010 11:01:48 -0000</pubDate>
        </item>
    </channel>
</rss>

