هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
پیام زده شده در: ۱۹:۳۵:۲۹ یکشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۹
#1
-ما نیز! ولی حس می کنیم بیشتر عصبانی هستیم.

این حرف لرد، زنگ خطری بود تا مرگخواران را به چاره یابی وا دارد.

-ارباب، می‌تونیم همینجا بخوابیم و بگیم تا نذاره بریم تو ،از جامون تکون نمی خوریم.
-ارباب، می‌شه تقسیم بندی کنیم. مثلا روزای زوج ما اینجا باشیم، روزای فرد اون.
-ارباب، میشه پاورچین و بی صدا بریم داخل تا نفهمه.
-نیشش بزنیم.
-ارباب، می‌تونیم به مذاکره دعوتش کنیم.
-نه!
-ایده افتضاحیه!
-اصلا فایده نداره.

مذاکره با خانه‌ی عصبانی، اصلا به نفع مرگخواران نبود.

-ما تصمیم گرفتیم مذاکره کنیم.

ولی لرد آن را پسندید!
-به صف شوید. مایلیم تیم مذاکره کننده ای تشکیل دهیم.


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۷ ۱۹:۳۹:۴۱

بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۹:۰۹:۴۲ یکشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۹
#2
-لعنت بهت بانز! ازت متنفرم.
-چیزی گفتی؟
-گفتم توی لیوان آب پرتقالتون یخ هم داشته باشه یا نه؟

سو از برگشتن به جهنم بسیار وحشت داشت!

-یخ نمی خوام. فقط یه برش پرتقال بذار لبه‌ی لیوانم تا با کلاس بشه.
-درد بخوری!

سو لبخند زورکی ای زد و قدمی برداشت تا به طرف آشپزخانه قصر برود.

-وایسا! اینا رو هم با خودت ببر.

منظور بانز، کوه لیوان ها و ظروف کثیف کنارش بود که از سفارش هایش باقی مانده بود.

-حتما!

سو به سختی همه ظرف ها را در بغلش جا داد و برخی را هم روی سرش گذاشت و چند قاشق و چنگال باقی مانده را هم با دندان نگه داشت.
و به سرعت یک پلک زدن، همه آنها را بر فرق سر بانز کوباند!

-فرشته؟ آهای فرشته! بیا منو برگردون به جهنم. دلم برای مامور عذابم تنگ شده.

وحشت سو از جهنم ، در برابر نفرتش از بانز هیچ نبود!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
پیام زده شده در: ۱۸:۲۹:۱۶ یکشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۹
#3
-کجا بودین شما؟ الان چهارده ساعت و سی و هفت دقیقه ست که منتظرتونم.
-کسی گفت منتظر بمونی؟
-بالاخره یه خونه مناسب براتون پیدا کردم! درجه یک، سه طبقه، هفده خوابه، آشپزخونه بزرگ. فقط سرویس بهداشتیش با همسایه مشترکه!
-کروشیو!

هفتاد چوبدستی به طور همزمان کروشیویی نثار پینوکیو کردند و بلاتریکس هم همانطور که یقه او را نگه داشته بود، تکان تکانش داد تا کروشیو به همه سلول هایش برسد.
ولی یک جای کار می لنگید!

-چه خبرتونه؟

مرگخواران و لرد سیاه متوقف شدند. حتی بلاتریکس هم دست از تکان دادن های وحشتناکش برداشت.
-تو... دردت نیومد؟!
-من یه آدم چوبی ام. معلومه که دردم نمیاد.

بوم!

-از اولم باید همین کارو می‌کردم.

درخت شاخه اش را برای پینوکیویی که در آسمان به پرواز در آمده و به دور دست ها میرفت، تکان داد و با او بای بای کرد.
-ولی می‌تونستین رو صورتش با کلید یادگاری بکشید. دردش میومد.
-چرا زودتر نگفتی؟
-چون کاملا با این کار مخالفم!

از دست پینوکیو راحت شدند؛ ولی همچنان با یک درخت سمج آواره‌ی کوچه و خیابان بودند.

-یاران ما، ما خانه‌مان را میخواهیم!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۷:۳۸:۵۱ یکشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۹
#4
-بانز؟!
-نخیر! آقای بانز. احترام یادت نره!

فرشته این را گفت و رو به بانز کرد.
-هر چیزی خواستین بهش بگین، براتون فراهم کنه. اگر مشکلی هم پیش اومد فقط کافیه یه سوت بزنین تا بیام برش گردونم به جهنم.

با رفتن فرشته، لبخند شیطانی بانز پررنگ تر شد. البته سو آن را ندید؛ هیچکس ندید. بانز در بهشت هم نامرئی بود!
-سو، کلاهت کجاست؟
-به تو چـ... منظورم اینه که برش داشتم تا راحت تر کاراتونو انجام بدم آقای بانز.

لبخند شیطانی بانز از محدوده صورتش خارج شده بود.
-داخل قصرم یه اتاق هست پر از کلاه. هر کلاهی که فکرشو بکنی! برو یکیشو انتخاب کن.
-واقعا؟!

سو باور نمی کرد بهشت چنین تاثیر مثبتی روی بانز داشته باشد.

-آره. میخوام مثل همیشه خوش تیپ به نظر برسم.

سو حق داشت که باور نکند!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۶:۳۳:۴۳ یکشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۹
#5
سو با نیشی که تا بناگوش باز شده بود، به طرف مامور عذاب چرخید.
-اشتباه نمیشه؟

پیش از آنکه جوابی بشنود، فرشته ای که به دنبالش بود، به او رسید.
-سو لی تویی؟
-خودمم.
-باید ببرمت بهشت.
-می‌دونستم اشتباه شده. از اولشم معـ...
-به عنوان عذابت باید توی بهشت مسئول پذیرایی از یه نفر بشی. خودش انتخابت کرده. زودباش بریم.

سو وا رفت! البته در کسری از ثانیه به خودش مسلط شد و به یاد آورد همین هم بهتر از هیچ است! کسی که اینقدر به سو علاقه داشته که او را از جهنم نجات دهد، قطعا اجازه نمی داد در بهشت به او بد بگذرد.
سو با این افکار که در ذهنش غوطه‌ور بودند، با مامور عذاب جهنمش بای‌بای کرد و به طرف بهشت راه افتاد. غافل از اینکه مامور عذاب وحشتناک تری در بهشت انتظارش را می کشید!

-حالا قراره از کی پذیرایی کنم؟


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۴:۴۵:۲۶ یکشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۹
#6
-میگم اشتباه شده! من مرگخوار بودم. هیچ کاری با ارزش تر از مرگخوار بودن توی دنیا وجود نداشت.
-اشتباه نمیشه اینجا. بخاطر مرگخوار بودن فرستادنت اینجا دیگه. برو بشین توی دیگ، اینقدر هم پرحرفی نکن.

چیزی نمانده بود که سو تسلیم شده و داخل دیگ مواد مذاب بپرد که نور امیدی در دلش روشن شد.
-اونجا! ببین... اون همکارتون مسئول تقسیم به بهشت و جهنم بود.داره میاد این طرف؛ یه کلمه ازش بپرس.

مامور عذاب جواب نداد. حضور مامورین تقسیم در جهنم بی سابقه بود.

-سو لی کیه؟

سو و مامور عذاب، هر دو با دهان باز و چشمانی بازتر، به مامور تقسیم خیره شدند.

-هر کی هست زودتر بیاد اینجا. باید ببرمش بهشت.


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۸:۰۵:۱۸ جمعه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۹
#7
-این چرا فامیلی نداره؟ لیست ناقصه؟

ماموری که جلوی ورودی های بهشت و جهنم ایستاده بود این را گفت و لیست اسامی را به همکارش نشان داد.

-کو؟ بذار ببینم... هااااا! لیست درسته؛ این فقط اسم داره. بیچاره حتی تصویر هم نداره!
-بانز بی تصویر بیاد جلو.

جمعیت کنار زده شد و صدای غر زدن های بانز به گوش رسید.
-اینجا هم؟! ازتون متنفرم. از همه‌تون!

بانز جلو رفت و سعی کرد با یک عدد سرفه ساختگی، مامور را متوجه حضورش کند.

-بهشت!

هیچکس واکنش بانز را ندید. صدایی هم از او شنیده نشد. شاید در حال ریختن عرق شرم بود؛ شاید هم حرکات سخیف همچون شادی پس از گل انجام میداد. هیچ کسی نفهمید در آن لحظه حال بانز چگونه بود، درست مثل تمام مدتی که زنده بود!

اسامی به ترتیب خوانده میشد و برخی با اشتیاق به طرف بهشت می رفتند و سایرین به قعر جهنم برده می شدند.

-ولی فکر کنم یه بلایی سر لیست امروز اومده. این یکی رو ببین؛ اسمش کلا دو حرفه!
-این همینجوریه، حتی فامیلیشم دو حرفه! تمام القابی که تو زندگیش داشته از اسمش طولانی تر بوده!

مامورین تقسیم تفریح دیگری نداشتند. مجبور بودند خودشان را با مسخره کردن اسامی اموات سرگرم کنند.
-سو لی!

سو دست پاچه شد. خواست مانند همیشه کلاهش را روی سرش مرتب کند تا آرامش بگیرد، ولی به یاد آورد لباس هایی که به او دادند کلاه نداشت.
-منم!
-به جهنم!
-بی‌تربیت! این چه طرز حرف زدن با یه خانوم محترمه؟
-برو به جهنم.
-مگه من چی گفتم؟! شما ادب ندارین؟ تربیت؟ شخصیت؟

سو هیچگاه نفهمید قصد مامور توهین نبوده و فقط به وظیفه اش رسیدگی می کرده است. چراکه دو شیطان زشت و قرمز و شاخدار آمده و او را با خود به جهنم بردند.


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: تابلوی اعلانات
پیام زده شده در: ۲۳:۳۹:۱۲ پنجشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۹
#8
اطلاعیه توقف آموزش های
ترم 23 هاگوارتز



مدیریت مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز به اطلاع جادو آموزان و خانواده هایشان می‌رساند با توجه به شیوع ویروس جرونا و اهمیت ماندن در خانه تا پايان شکست این بیماری، کلیه کلاس ها تا اطلاع ثانوی لغو می‌شود. لازم به ذکر است که قطعا کلیه امتحانات به صورت حضوری برگزار شده و هيچگونه اخلالی در برگزاری آنها پیش نخواهد آمد. بنابراین تاریخ دقیق امتحانات پس از شکست کامل بیماری اعلام خواهد شد.
از جادو آموزان گرامی و سایر اعضای جامعه جادویی تقاضا داریم تا زمانی که معجون سازان موفق به ساخت معجونی برای درمان این بیماری نشده اند، با رعايت فاصله گذاری های اجتماعی و ماندن در خانه و خودداری از آپارات‌های غیر ضروری، به حفظ سلامت خود و دیگران کمک کنند.




پ. ن: مدیریت بسیار با نمک بوده و مزاح کرده و صرفا قصدش بازی با روح و روان جادو آموزان می‌باشد؛ چرا که کلیه امتحانات لغو شده و ترم به پایان رسیده است. به زودی اطلاعیه های نهایی پایان ترم نیز منتشر می‌شوند.


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۳۹:۴۷ پنجشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۸
#9
ریونکلاو vs اسلیترین
سوژه: ولنتاین!


-نمیشه تمومش کنید؟

شپلخ!

-خب پس نمیشه.

تام، دمپایی سو را از صورتش جدا کرد؛ بیخیال گریه و زاری ساحره ها شده و به طرف خوابگاه پسران رفت.

-مرلین لعنتت کنه مرلین!
-این همه آرزو... اینو باید برآورده می کردی؟
-من می دونم؛ این بلا سرم اومد چون همین بلا رو سر بلا آوردم. بمیرم برات دخترم.

هر یک از ساحره های تیم کوییدیچ ریونکلاو، گوشه ای نشسته و برای بخت خود اشک می ریخت. بقیه ساحره ها هم اشک می ریختند، ولی نه به اندازه بازیکنان تیم. چرا که علاوه بر بدبختی عظیم ازدواج با رودولف، بدبختی عظیم تری همچون حضور بلاتریکس در تیم مقابل، نصیبشان شده بود.
-بریم تمرین کنیم؟
-نچ.
-من که تمرینم نمیاد.
-منم انقد گریه کردم چشمام جایی رو نمی بینه. چه برسه به اسنیچ!
-منم که کلا توی روز دید خوبی ندارم.

بازی آخر زمان خوبی برای فهمیدن این واقعیت نبود؛ ولی سایر بازیکنان در شریطی نبودند که به وضعیت ربکا رسیدگی کنند.

-درباره نحوه حمله و پوشش مدافعا تصمیم بگیریم؟
-نچ.
-من که این یکیمم نمیاد.
-منم که انقد گریه کردم مغزم خشک شده، نمی تونم فکر کنم.
-منم که کلا توی روز خسته ام. تمرکز ندارم.

لینی اولین ساحره ای بود که با حقیقت تلخ کنار آمده و به انتظار روز بازگشایی دادگه خانواده نشسته بود. ولی به نظر نمی رسید بقیه اعضای تیم شرایط روحی مناسب مسابقه را داشته باشند!

-پس لااقل بریم استراحت کنیم. برای بازی فردا یکم انرژی داشته باشیم.
-آره.
-چقد خوابم میاد!
-منم انقد گریه کردم، خسته شدم.
-الان که تازه آفتاب داره غروب می کنه؟ مگه میشه خوابید؟!

ربکا کم کم صبر هم تیمی هایش را به اتمام می رساند!

***

-در خدمت شما جادوآموزان تماشاگرنما هستیم که هر کدومتون دارین راجع به برنامه‌هاتون برای تعطیلات صحبت می کنید و هیچ اهمیتی به گزارشگر خوش صدا و هنرمند مسابقه نمیدین. بی لیاقتا!

یوآن که باز هم با دیدن میکروفون و جایگاه گزارشگری خودش را از دست داده بود، از ساعتی قبل از شروع مسابقه گزارشش را شروع کرده و اضطراب بازیکنان درون رختکن را به بالاترین حد رسانده بود.

-ببینید، درسته ما تمام بازی های قبلو باختیم؛ ولی...
-اینم می بازیم؟

ربکا از همان ابتدا امید را باخته بود.

-نه. ولی مطمئن باشید که ما...
-آخر میشیم!

ربکا با حقیقت به خوبی کنار آمده بود.

-ما باید به خودمون...
-دلداری بدیم!
-بیخیال! بریم تو زمین و سعی کنیم نبازیم.

با رسیدن به در رختکن و مشاهده‌ی داخل زمین، ته مانده انگیزه‌ی تیم بر باد رفت. نه با دیدن تیم آماده‌ی اسلیترین؛ نه با دیدن جمعیت تماشاگران اسلیترین که چندین برابر هواداران ریونکلاو بودند. بلکه با دیدن داور مسابقه و همسر ارشدش که یکی نگاهی سرشار از خشم بر دیگری و آن دیگری نگاه بر آسمان داشت و رنگش به سفیدی ریش دامبلدور شده بود!

-بازیکنای هر دو تیم وارد زمین شدن و روی جاروهاشون نشستن. به جز لینی که کلا احتیاجی به جارو نداره! همه آماده‌ن... ولی انگار داور قصد شروع بازی رو ندارن!

حرف یوآن، توجه همه را به رودولف جلب کرد.
-بلا... میخوای بعدا صحبت کنیم؟ الان همه دارن نگاهمون می کنن.
-من که راحتم. تو اگه دوست داری یه آرزویی، چیزی بگو. شاید مرلین دوباره برآورده کنه برات عزیزم. :ysmile:
-بلا؟ مسابقه چی؟

بلاتریکس سرش را از جلوی چشمان رودولف عقب برد و چوبدستی‌ش را هم از درون گوش رودولف خارج کرد.
-بعد از مسابقه چشماتو در میارم. فقط مراقب باش حین بازی کار دست خودت ندی.

بلاتریکس بسیار نگران همسرش بود!

-بالاخره بلاتریکس یقه‌ی رودولفو ول می‌کنه و کنار هم تیمیاش می ایسته. حالا رودولف سوتش رو به صدا در میاره و همزمان سرخگون رو پرتاب می کنه.

جستجوگر ها به سرعت بالا رفته و در زمین به جستجو مشغول شدند. اما طولی نکشید که توقف کرده و با تعجب به میانه‌ی زمین خیره شدند.

-وایسا! وایسا کاریت ندارم!

بلاتریکس به سرعت به طرف سو پرواز می کرد و کروشیو میزد و از سو میخواست جارویش را متوقف کند.

-دروغ میگی بلا! میخوای بزنی!

سو هم جاخالی می داد!
با صدای سوت رودولف، هر دو سرجایشان ماندند و به طرفش برگشتند.
-چته؟
-چیزه بلا... نباید کروشیو بزنی بهش. تازه سرخگون هم دست اون نیست که!
-آره دیگه! باید ازش طرفداری کنی. سرخگون هم از قصد انداختی طرف این.
-آخه من کِی... غلط کردم اصلا! بذار بازی رو ادامه بدیم.

بار دیگر صدای سوت و بازیکنانی که به پرواز در آمدند. البته این بار بدون خشونت و اعتراض. چرا که رودولف مستقیما سرخگون را به طرف بلاتریکس پرتاب کرده و خانم بلک هم صورت گابريل را هدف گرفت.

-بلاتریکس چند متر جلو رفت ولی حالا متوقف شده و سرخگون رو رها کرده! این چه معنی ای میده؟

بلاتریکس با سرعت به طرف سو رفت و سو هم که پس از حمله قبلی احتمال این اتفاق را می داد، با آخرین سرعت از او فرار کرد.

-سرخگون رو انداختی طرف من که بخوره تو صورتم و از ریخت بیفتم؟ می کشمش!

بلاتریکس اصلا هم دنبال بهانه نبود!

-درست می بینم؟ سرخگون واقعا داره نزدیک سطح زمین حرکت می کنه؟

درست می دید، ولی نه کامل! یک عدد لینی زیر سرخگون بود.

- اوه، اون‌جا رو ببینین! لینی قصد داره از غفلت بلاتریکس و تیم اسلیترین سوء استفاده کنه و سرخگون رو وارد درواه کنه! ... ولی... با توجه به این‌که کمی زیر سرخگون له شده به نظر می‌رسه زیاد موفق نبوده. گابریل به کمکش می‌ره و سرخگون رو از روش بر می‌داره و از اعماق زمین خارجش می‌کنه و بعد دوباره اوج می‌گیره! وا چرا سرخگون دستش نیست؟

نگاه‌ها به طرف گابریل معطوف شد.

- چرا سرخگونو ول می‌کنی همون پایین؟
- واقعا فکر کردین بعد اینکه بدون دستکش برش داشتین من بهش دست می‌زنم؟ حالا اگه اجازه می‌دادین الکل وایتکسمو با خودم بیارم تو زمین یه چیزی!
-
- حالا سو سعی می‌کنه از دست بلا خلاص بشه و سرخگون رو به دست بگیره و سعی کنه یه گل بزنه، نزدیک دروازه‌ می‌شه، داره می‌ره!

سوت!

- چرا سوت؟
- به مرلین تقصیر من نیست! چوبدستیش تو چشممه!

بلاتریکس که عامل سوت به نظر می‌رسید لبخندی از روی رضایت زد و بعد از یک پس‌گردنی دیگر، اوج گرفت و سرخگون را در هوا شکار کرد.
- خطا کردین خب!

رودولف می دانست حق کاملا با بلاتریکس است و وقتی او می‌گوید خطاست، یعنی خطاست!

شپلق!

بزرگترین اشتباهی که ممکن بود در آن بازی رخ دهد، رخ داد! به بدترین شکل ممکن هم رخ داد.

-بلا، اشتباه کرد! جوونه، خامه... ببخشش!

ربکا، بی خبر از همه جا، در انتظار تشویق هواداران، پس از ضربه موفقش بود. ولی چیز دیگری نصیبش شد.
بلاتریکس گردنش را با یک حرکت جا انداخته و با یک حرکت دیگر، ربکا را در هوا قاپیده و به گوشه زمین رفت.
جمله ی بعدی یوآن، مانع از مشخص شدن سرنوشت ربکا شد.
-در حالی که جاگسن داره روی جاروش چرت می زنه، سو لی با سرعت پیش میره و رابستن هوریس رو پشت سر میذاره! خانم بلک و هکتور پشت سرش راه میفتن ولی فاصله‌شون خیلی زیاده!

-سول؟

سو لحظه ای قبل از پرتاب سرخگون به شدت ترمز کرده و سرخگون را خلاف جهت دروازه اسلیترین پرتاب کرد.

-سیاست تیم اسلیترین در انتخاب دروازه بان حرف نداره!

با رها شدن سرخگون از دستان سو، هوریس ارتفاعش را کم کرده به طرفش شتاب گرفت. اما همین که دستش به سرخگون رسید، صدای سوت رودولف، زمین را پر کرد.
-ببخشید... معذرت میخوام... خیلی خیلی متاسفم ولی دروئلا اسنیچو گرفت!

صدای تشویق ضعیف تماشاگران در زمین پیچید. ولی صدای مهمتری از گوشه زمین به گوش رسید!
-رودولف؟ عزیزم؟
-بلا، باور کن تا آخرین لحظه تلاش کردم!
-اون مهم نیست؛ بیا برات غذا درست کردم. سوپ خفاش دوست داری؟


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: ماجراهای کوییدیچ
پیام زده شده در: ۲۲:۳۲:۵۱ سه شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۸
#10
ترنسیلوانیا
پرده‌ی آخر



می دونید تیم خوب چه تیمیه؟ تیمی که هیچوقت تموم نشه!

***

-امکان نداره! حرفشم نزنید.

لینی شانه ای بالا انداخت و بال بال زنان به طرف بلیت هایی رفت که روی میزش چیده شده بودند.
-ولی واقعا فوق العاده ست. برای من که جزو بهترین تجربه هام بوده.
-منم همینطور!

فنریر همانطور که سرش را می خاراند، نگاهی به لینی انداخت و حرف او را تایید کرد. سپس به کارش ادامه داد. برنامه‌ی لیگ، باید روز بعد به تیم ها اعلام می شد.

-ولی من اصلا کوییدیچ دوست ندارم. از همون موقع که پرواز با جارو رو یاد گرفتم، خوشم نیومد ازش. اصلا دلم نمی خواد شرکت کنم.
-خودت می دونی.

پس از این حرف لینی، همگی در سکوت به کارهایشان پرداختند. به جز سو که به پوستر آغاز لیگ کوییدیچ، خیره شده بود.


تق تق تق...


جغد خاکستری رنگی پشت پنجره بود و با نوکش به شیشه‌ی آن ضربه میزد. سو با حرکت چوبدستی اش پنجره را باز کرد تا جغد داخل شود. جغد، چرخی در دفتر زوپس زد و وقتی که بالای سر سو رسید، نامه را روی میزش رها کرد.
سو متوجه نشد که جغد چه زمانی آنجا را ترک کرد. توجه او فقط معطوف نامه بود. نامه ای که چشمان سو با دیدنش پر از اشتیاق شد.
-خودشه! گابریل برگشته. مسافرتش تموم شده؛ و فردا می رسه اینجا!
-کی؟!
-گابریل.

لینی جیغی کشید و همانطور که زیر لب غر میزد، از سوراخ قفل در، خارج شد.
سو، بلافاصله قلم پری برداشت و شروع به نوشتن کرد.
-به خاطر... اممم... آها!

برای زیاد شدن تیم ها!
این دلیلی بود که نوشت. امیدوار بود با همین دلیل، راضی شود.
و البته شد!
نقل قول:
میام. بریم به عنوان سیاهی لشکر!


آن روز بعد از ظهر، دوتایی در کافه سه دسته جارو نشسته و به افرادی فکر می کردند که ممکن بود بازی کردن در تیمشان را بپذیرند.
-نه، اون نمیشه. براش جغد فرستادم دیشب. اصلا جوابم رو هم نداد.
-خب پس... آها! آندریا. بهش بگیم؟
-اونم یکی از تیما باهاش صحبت کردن. قبول نکرد.
-چیزه...

گابریل چند ثانیه ای به سقف خیره شد و بعد با صدایی که از ته چاه در می آمد، اعتراف کرد.
-اون رو من بهش گفتم نره. نمی خواستم تابستون رو درگیر کوییدیچ باشه. اون وقت نمی شد تعطیلات رو با هم باشیم.
-تو... چکار کردی؟!
-اشکال نداره حالا. اگه بهش بگم برای مسخره بازی داریم میریم، قبول میکنه. الان جغد میفرستم.

به توجه به سو با حیرت به او خیره شده بود، شروع به نوشتن یادداشت کوتاهی کرد. چند ساعت بعد، همراه آندریا، جلوی ساختمان فذراسیون کوییدیچ ایستاده و با بغض به لیست خالیِ بازیکنان بدون تیم چشم دوخته بودند.
-تموم شدن!
-دیگه نمی تونیم تیم بدیم!
-اونا چرا اونجا نشستن؟

آندریا چشمانش را ریز کرده و به افرادی خیره شده بود که با ظاهر عجیب، روی پله های ورودی ساختمان نشسته بودند.
-من آندریا و اینا هم سو و گابریل‌ن. شما چرا اینجا نشستین؟
-من سونامی، اینا هم چوپان و پیتزان. چون زمان ثبت نام توی لیست بازیکنان بدون تیم تموم شده.

برق امیدی در چشمان سو نمایان شده بود.

-ولی اینجوری بازم یه بازیکن کم داریم.
-خب کلاه منم می تونه مهاجم باشه!

تیم کامل بود. البته تا قبل از آنکه گابریل گرسنه شود!

-د آخه پیتزا رو چرا خوردی؟
-عه مال تو بود؟ شرمنده!
-اون بازیکن تیممون بود! الان تو نیم ساعت چجوری بازیکن گیر بیاریم؟
-اون چطوره؟

گابریل سرش را به سر سو چسبانده و این را به آرامی در گوشش گفت. سو مسیر انگشت اشاره گابریل را ادامه داده و به دامبلدوری رسید که جلوی مغازه آبنبات فروشی، با ذوق به ویترین خیره شده بود.

-کوییدیچش خیلی خوبه!

حق با گابریل بود. زیاد طول نکشید تا آن مسئله بر همه روشن شود.

***

-واقعا هیچ ایده ای ندارم!
-یه کاری کنیم... هر کسی به سمت راستش نگاه کنه و اولین چیزی که دید رو بگه. از همونا استفاده می کنیم.

ایده‌ی ساده‌ی دامبلدور، فوق العاده عمل کرد!

***

-نمیشه! همه چیزمون رو فروختیم. ولی هنوزم برای پرداخت بدهی فدراسیون کم داریم.
-بیا سو... موهای منم بفروش. شاید زیاد گرون نباشه؛ ولی تنها چیزیه که فعلا دارم.

موهای صورتیِ درهم آندریا، بدهی سو را برطرف کرد!

***

-اسنیچم... وای بیچاره شدم! معلوم نیست کجاست. حالا چجوری تمرین کنم؟

گابریل قدمی جلو آمد و دستمالی به سو داد تا اشک هایش را پاک کند.
-نگران نباشیا! خودم میشم اسنیچ اصلا. بیفت دنبال من؛ سعی کن این در بطری وایتکس رو که میذارم روی جاروم، برداری.

آن تمرین سو را از همیشه آماده تر کرد!

***

-سو! نمی خوای جواب اون بلیتا رو بدی؟ ملت منتظرن!

سو تکانی خورد و با تعجب به لینی خیره شد.
-چیزی گفتی؟
-بلیتا... اصلا معلوم هست کجایی؟

برای خودش معلوم بود. باز هم غرق شده بود در خاطراتی که تکرار نشدنی بودند. ارزشمند ترین خاطراتی که آن سال برایش ساخته بود. هیجان انگیز ترین و شیرین ترین تابستانی که در عمرش تجربه کرده بود. حرف های تلخی که از دیگران شنیده بود و حضور دوستان بی نظیرش آنها را شیرین کرده بود.
نگاهی به دیوار خالی کنارش انداخت که چند ماه قبل، پوستر لیگ کوییدیچ بر آن نصب شده بود. لیگی که در آن همکاری و لذت را تجربه کرده بود؛ از ته دل خندیده بود و حتی عاشق شده بود! با یادآوری نگهبانان خانه‌ی آقای مافیایی لبخند عریضی روی لب هایش نشست.
شاید لیگ تمام شده بود... ولی ترنسیلوانیا تا ابد ادامه داشت!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.