هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱۵:۴۷:۰۴ دوشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۰
#1
نگاه ها روی در قفل شدند؛ دهان ها خشک و شقیقه ها مرطوب شدند. البته ایوان فقط سر جایش میخکوب شد. هیچ کسی در این لحظه جرئت نگاه کردن به لرد سیاه را نداشت.

-منظورش از کچل کی بود؟

مرگخواران باید جواب می‌دادند. در این موقعیت، سکوت بدترین انتخاب بود. اما شرایط به قدری نامساعد بود که حتی در هم صدایش درنیامد.

-گفتیم با کی بود؟ نکنه ما رو گفت؟!
-نه ارباب، منظورش منم.

لرد سیاه نگاهی به گوینده انداخت.
-درسته، تو کچلی. خیلی هم کچل!

-بله ارباب، کچل تر از ایوان وجود نداره.
-تازه من کشف کردم این علاقه‌ش به شامپو هم برآمده از کمبود های درونیشه.

ایوان توانسته بود از سنگینی موقعیت بکاهد، اما فقط برای مدتی کوتاه!

-چرا خودتونو می‌زنید به اون راه؟ اسکلت مگه کچل و غیر کچل داره؟ من با این یکی کچل بودم.

سو تلاش کرد ریش گرو بگذارد، اما بی فایده بود. -پیس پیس! به خاطر من بگذر. من که انقد دوستت دارم!
-اتفاقا تو بیشتر از همه اذیتم کردی! توی کل عمرم اندازه‌ی این چند روز باز و بسته نشدم. اصلا تو باید بهش پس گردنی بزنی.


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۴ ۱۵:۵۰:۳۶

بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۲:۱۳:۳۴ دوشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۰
#2
-نتیجه... خب نتیجه اینه که... اینه که قبوله!

ابروی بلاتریکس بالا پرید.
-و چجوری می‌خواد این کارو بکنه؟

آرکوارت آب دهانش را قورت داد و با آرنج به پهلوی جیسون زد که باعث شد از جا بپرد.

- با یه روش خاص که فقط خون آشاما قدرتش رو دارن. احتیاج به تمرکز خیلی خیلی بالایی هم داره. خیلی بالا!

سکوتی میان مرگخواران بر پا شد. بلندترین صدایی که به گوش می‌رسید، صدای پلک زدن های مکرر و سر گرداندن های پرسشگرانه‌ی مرگخواران بود. تا اینکه آرکوارت سکوت را شکست.
-دِ برید سراغ کارتون دی... چیزه، نه نه بلا منظورم این نبود؛ نیا نزدیک. میگم یعنی همه باید بریم سراغ کارای خودمون، تا جیسون بتونه تو خلوت تمرکز کنه و مغز ایوا رو پیدا کنه. نگران نباشید، خودم می‌مونم کمکش می‌کنم.

این حرف، به مذاق مرگخواران خوش آمد. بازگشتن به کارها و مسئولیت هایشان و سپردن وظیفه یافتن مغز ایوا به جیسون، بهترین تصمیمی بود که همه از آن راضی بودند؛ همه، غیر از یک نفر!
-ما دوست نداریم ستون شویم. اصلا می‌خواهیم ذهن بخوانیم!

و این، حرفی نبود که به مذاق جیسون و آرکوارت خوش بیاید!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۲۱:۳۲:۲۰ شنبه ۲ مرداد ۱۴۰۰
#3
رنگ لباس های اسکورپیوس کمرنگ می‌شد و وایتکس از سر و صورتش چک چک می‌کرد، که مانعی جلوی صورتش قرار گرفت.

-وایسا ببینم، کجا؟
-می‌خوام بیام تو، اگه میشه.

کلاه سو از جلوی صورت اسکورپیوس کنار رفت و او توانست سویی را کنار در ورودی ببیند که پشت میز نشسته و دفتر بزرگی هم جلویش قرار داشت.

-اسمتون؟
-اسکورپیوس مالفوی.
-شماره‌ت هفتصد و سی و دو هزار و چهاردهه. برو هر وقت اعلام کردیم بیا.
-يعنی چی؟ من الان می‌خوام بیام تو!

سو کاغذ کوچکی که شماره اسکورپیوس روی آن نوشته شده بود را تا کرد و در گلدانی شیشه ای انداخت. در ته گلدان چند کاغذ مشابه نیز به چشم می‌خوردند.
-نمیشه. فعلا برنامه ورودی نداریم. باید از بالا دستور بیاد که ببینم چند تا ظرفیت ورود بهمون می‌دن. بعد به اون تعداد قرعه کشی می‌کنیم و برنده ها می‌تونن بیان تو.

سو این را گفت و همانطور که اسکورپیوس را به بیرون ساختمان بدرقه می‌کرد، به طرف لینی برگشت.
-لینی، اون در رو ول کن. نمی‌تونی نیشش بزنی!

نگاه سو به پشت در شیشه ای افتاد و خودش به یاد پیتر!
-پیتر، میگم که... از دست بلا فرار می‌کردی؟ انگار داره میاد این طرف.


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: دفتر مدیریت مدرسه
پیام زده شده در: ۱۲:۳۱:۴۳ شنبه ۲ مرداد ۱۴۰۰
#4
تیم کوییدیچ ریونکلاو

دروازه بان: آلنیس اورموند
مهاجمان: جرمی استرتون، آمانو یوتاکا، تری بوت
مدافعان: دیزی کران، لینی وارنر
جستجوگر: سو لی (کاپیتان)

بازیکن ذخیره: تام جاگسن


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۰:۴۷:۱۴ شنبه ۲ مرداد ۱۴۰۰
#5
مرگخواران، هر یک در سویی می‌دویدند و تلاش می‌کردند دفتر کار مناسبی برای خود پیدا کنند. اما در این میان باید حواس خود را جمع می‌کردند تا با مانعی که با سرعت در حرکت بود، برخورد نکنند؛ و آن مانع چیزی نبود جز سو!

سو، بسیار خوشحال و هیجان زده از اینکه دیگر محدودیتی برای عبور از در ندارد، دو دستش را باز کرده و فریاد زنان در اتاق ها و راهروها می‌دوید و از تمام در ها عبور می‌کرد. با هر بار رد شدن از در هم جیغ می‌کشید و کلاهش را در هوا تکان می‌داد. تا اینکه هنگام عبور از راهروی اصلی طبقه همکف، سر جایش میخکوب شد.
- این... این... این بی نظیره!

نفس سو با دیدن صحنه‌ی روبرویش بند آمده و اشک در چشمانش جمع شده بود. از آخرین باری که به وزارت سحر و جادو آمده بود، مدت زیادی می‌گذشت و نمی‌دانست چند ماه قبل، نگهبان ورودی وزارتخانه از غیبت وزیرِ وقت استفاده کرده و بخش عمده‌ای از بودجه را خرج تهیه درب هوشمند کرده بود. دری که با عبور از جلوی آن، خود به خود باز می‌شد!

-من شغل رویاهامو پیدا کردم! و البته درِ رویاهامو!

چند دقیقه بعد، سو پشت میزی که در فاصله دو متری از در قرار داشت، نشسته بود. روی میز هم کاغذ تا شده‌ی برعکسی قرار داشت که رویش نوشته‌ی "سو لی (مسئول در)" با اندازه‌ی قابل توجهی به چشم می‌خورد.


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۱:۳۱:۳۹ جمعه ۱۸ تیر ۱۴۰۰
#6
چمدانش را زمین گذاشت و همانطور که با دست دیگرش، انگشتان خسته اش را ماساژ می‌داد، سرش را بالا گرفت و به ساختمان روبرویش چشم دوخت. نزدیک غروب بود و خورشید پشت ساختمان قرار گرفته و باعث شده بود تاریکیِ جلوی عمارت، بر ابهت آن بیفزاید.

دوباره دسته‌ی چمدان را به دست گرفت و با برداشتن چمدان دیگر که از ظاهر و نحوه حملش مشخص بود چرخ هایش دیگر سر جایشان نیستند، به راه افتاد. این مدت دوری از جادو و زندگی در کنار ماگل ها، باعث شده بود تا رسیدن به اینجا، به فکر استفاده از جادو برای حمل وسایلش نیفتد.

وارد حیاط شد. هر چه می‌گذشت، قدم هایش آهسته تر می‌شد و نفس هایش طولانی تر. با رسیدن به خانه، حس آرامشی ناشی از به پایان رسیدن فراقی سخت به جانش تزریق شده بود. ایستاد؛ می‌دانست اگر بخواهد هم نمی‌تواند جلوتر برود. چمدان هایش را کنار در ورودی، روی هم گذاشت. به سختی خودش را بالا کشید و روی آن ها ایستاد. از پنجره به درون اتاق خیره شد. حدسش درست بود؛ با نیشی که از بناگوش در رفته بود، شروع به دست تکان دادن و فریاد زدن کرد.
-ارباب! من اینجا ام ارباب! من برگشتم ارباب!
-سول! ما دیدیمت سول! تو اینجایی سول!
-بیام تو ارباب؟ منو ببینید مطمئن بشید که خودمم و واقعی ام؟ دلتنگیتون رفع بشه؟ براتون از سفرم بگم که چی دیدم و چه کارایی کردم؟ بیام؟!

اخم های لرد سیاه در هم رفت. اما سو می‌دانست این اخم، چه معنی ای دارد.

-نه سول. قول و قرارهای قدیمی هنوز سر جاشونن. هر حرفی داری از همونجا بگو. همزمان هم برای ما دست تکون بده، ببینیمت شاد بشیم.

سو انتظار نداشت که اجازه‌ی ورود را بگیرد. ولی لازم می‌دانست با تکرار سوالش، بازگشتش را به اطلاع اهالی عمارت ریدل ها برساند. زندگی او، باز هم مثل گذشته شده بود!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: كلاس گیاهشناسی
پیام زده شده در: ۱۵:۵۲ جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۹
#7
نمرات جلسه آخر کلاس گیاه‌شناسی




هافلپاف:


زاخاریاس اسمیت: 4+3+3=10
موقع سلام به چیزی گفتی... نشنیده می‌گیرم!

گابریل تیت: 1+1+2=4
جواب سوال اولت نیازمند توضیح بیشتری بود. ارتباط بین اون عکس و زردمبو و کره رو نفهمیدم. ازتون خواسته بودم برگ رو توصیف کنید یا نقاشی بکشید. چون می‌خواستم خلاقیتتون رو برای خلق اون برگ به کار ببرید. برای همین نمی‌تونم نمره ای به اون عکس بدم. و اینکه خواستم اول مزه برگ رو حدس بزنید، بعد امتحانش کنید. ولی ننوشته بودی حدست چی بوده.

نیوت اسکمندر: 1+2+2=5
تو جواب اولت علت این حدس رو نگفتی، در حالی که ذکر کرده بودم علت حدس رو کامل توضیح بدین. درباره عکس هم توضیحی که به گابریل تیت دادم، درباره شما هم صدق می‌کنه.
جواب سومت واضح نیست! جملات باید کامل باشن، به موقع از علائم نگارشی استفاده بشه و توضیحات کافی ارائه بشه. خواننده از منظور شما چیزی نمی‌فهمه تا وقتی اون رو براش واضح و روشن بیان نکنی.

پومانا اسپراوت: 4+2+3=9
معنا؟! منظورت مزه بود؟
درباره عکس، نکته ای که به گابریل تیت گفتم رو بخون.
جوابت به سوال سوم خیلی خوب بود.

آرتمیسیا لافکین: 4+2+3=9
پیش گابریل بوده؟
خیلی هم خاصیت داره!

سدریک دیگوری: 4+3+3=10
عجب طعم افتضاحی!
نتیجه دقت نکردن به جزئیات همین میشه دیگه!

اگلانتاین پافت: 4+3+3=10
بی شباهت؟ منظورت این بود که بی شباهت نیستن دیگه؟
چه طعم وحشتناکی پشت اون ظاهر آرومش بود!



ریونکلاو:


تام جاگسن: 4+3+3=10
بشین سر جات، انقدر هم اگلا رو اذیت نکن.


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: كلاس گیاهشناسی
پیام زده شده در: ۱۹:۳۵ جمعه ۱۴ شهریور ۱۳۹۹
#8
تدریس جلسه سوم کلاس گیاه‌شناسی



-ببیــــــنید!

اگلانتاین و سدریک به نقطه ای روی بازوی آرتور که به آن اشاره می‌کرد، خیره شدند. ناحيه‌ای که تقریبا کل بازویش را شامل می‌شد، به رنگ بنفش درآمده و متورم شده بود.

-تازه فقط این نیست! همه انگشتای پاهام به هم چسبیدن از بس همه رد شدن از روشون. البته خیلی هم بد نیست... الان پاهام شبیه کفشای غواصی مشنگا شده.

اگلانتاین و سدریک باز هم در سکوت به آرتور خیره شدند. ولی در نگاه هیچکدامشان اثری از دلسوزی نبود.
-فکر کردی خیلی آسيب دیدی؟ برو مرلین رو شکر کن مرد حسابی! سه تا از مهره‌های گردن من معلوم نیست کجا هستن اصلا!
-منو چی میگی؟ من که تا سه ماه آینده نمی‌تونم از زانوهام استفاده کنم. مادام پامفری گفت باید یه جفت جدید برات بسازم!

هنوز آثار دویدن به دنبال گیاهی که در پایان جلسه قبل، دوباره فرار کرده و کل کلاس در تلاش برای به دام انداختنش زیر دست و پای همدیگر مانده بودند، به چشم می‌خورد؛ کبودی‌ها، شکستگی‌ها و نقص عضو‌هایی که هنوز کاملا درمان نشده بودند و جادو آموزانی که جای خالیشان در کلاس احساس می‌شد.

-چرا این کابوس تموم نمیشه؟ پس کِی قراره از این کلاس راحت بشیم؟
-دیگه چیزی نمونده...

سو لی با چشمانی پر از اشک و دستمالی که در هوا، کنارش حرکت کرده و چند ثانیه‌ای یکبار اشک‌هایش را پاک می‌کرد، وارد گلخانه شد. خوشبختانه چشمان اشکبار سو اجازه نمی‌داد دید واضحی داشته و شعله‌های نفرت و خشم را در چشمان جادو آموزان ببیند.
-متاسفانه... این جلسه، آخرین جلسه‌ایه که در کنار هم درس شیرین و کارآمد گیاه‌شناسی رو داریم.
-متاسفانه!

سو نگاهی محبت آمیز به جادو آموزان انداخت و سعی کرد جلوی اشک‌هایش را بگیرد.
-درسته که جلسه‌ی آخره و منم مثل شما، اصلا از این اتفاق خوشحال نیستم. ولی ما باید قوی باشیم و نهایت بهره رو از این کلاس ببریم.

صدایی که بی شباهت به پوزخند نبود، از نقاط مختلف کلاس به گوش رسید.

-همونطور که گفتم، این جلسه قراره با گیاهی آشنا بشیم که در زندگی روزمره‌تون هم می‌تونه کاربرد زیادی داشته باشه و به راحتی بتونید ازش استفاده کنید.

سو مکثی کرد و در تکمیل حرف قبلی‌اش ادامه داد:
-البته راحتیِ استفاده از اون بستگی به ریزبینی و توجهتون به جزئیات داره! حالا لطفا هرکدومتون یکی از این گلدون‌های طلایی رنگ رو بردارید و با دقت به برگ‌ها نگاه کنید.

جادو آموزان به نوبت گلدان‌های طلایی رنگ را از قفسه برداشته و روی میز کارشان گذاشتند.
سو قدمی برداشت و کنار نزدیک‌ترین جادو آموز ایستاد.
-این برگ باید...

سو حرفش را نیمه تمام گذاشت و با دقت، مشغول بررسی بالاترین برگ گیاه لیسا شد.
- عسل! این برگ طعم عسل رو داره. چرا امتحانش نمی‌کنی؟

لیسا با شک و تردید به سو و برگ مذکور نگاه کرد. با بی‌میلی دستش را دراز کرد و گوشه ای از آن را جدا کرد و در دهانش گذاشت.
-این که... اصلا مزه ای نداره!
-درسته! برای حس کردن طعمش باید اون رو کامل بجوی. اگر اون رو چند قسمت کنی، هیچ کدوم اون ها مزه ای ندارن. کاربرد اصلی این گیاه توی آشپزیه. چون خیلی از برگ‌های اون به عنوان چاشنی غذاها استفاده میشن.
-پروفسور لی؟

سو به طرف جادو آموز پرسشگر برگشت.

-هیچ کدوم از این برگا شبیه هم نیستن! چجوری میشه بدون امتحان کردن، طعمشون رو فهمید؟
-تشخیص سریع و دقیق طعم این برگا کار پیچیده‌ایه و فقط گیاه شناس های حرفه ای از پسش بر میان. اما این گیاه جادوییه و هر جادوگر یا ساحره ای، می‌تونه با تمرکز و دقت به شکل ظاهری، اندازه و محل قرار گرفتن برگ، تا حدودی به طعم اصلیش پی ببره. مثلا این برگی که الان بهتون گفتم، رگبرگ های شفافی داره که میشه داخل اون رو دید که ماده ای شبیه به شهد طلایی رنگی درش جریان داره. خود برگ هم شش ضلعیه که بی شباهت به وحد های سازنده کندوی زنبور عسل نیست.

لبخندی از سر حیرت بر لبان جادو آموزان نشست؛ با اشتیاق شروع به بررسی برگ های روی گیاهشان کردند تا طعم آن را حدس بزنند.

-اینقدر عجله نکنید! این کار ممکنه خیلی وقت گیر باشه. چون توجه به جزئیات کمک زیادی به تشخیص دقیق طعم برگ می‌کنه.

سو، با چوبدستی به تخته‌ی کوچک روی دیوار زد و تکالیف را به نمایش درآورد. اما با یادآوری اینکه آخرین جلسه کلاس گیاه‌شناسی به پایان رسیده است، وجودش لبریز از غصه شده و با گریه کلاس را ترک کرد.



تکالیف جلسه سوم کلاس گیاه‌شناسی:


1. از روی شکل و محل قرار گیری این برگ‌ طعمش رو حدس بزنید. علت حدستون رو کامل توضیح بدین. (4 نمره)
تصویر برگ(سومین برگ از بالای ساقه)

2. یه برگ رو توصیف کنید یا نقاشیشو بکشید؛ بعد از حدس زدن طعمش، اون رو امتحان کنید و بگید چقدر با حدستون فاصله داشت. (3 نمره)

3. به نظرتون علت تفاوت طعم و ظاهر برگ‌های این گیاه چیه؟ (3 نمره)


* مهم‌ترین نکته‌ای که انتظار دارم توی تکالیفتون در نظر بگیرید، استفاده حداکثری از خلاقیتتون و توضیح کافیه. از 15 تا 21 شهریور فرصت دارید تکالیفتون رو همینجا ارسال کنید. موفق باشید!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: كلاس گیاهشناسی
پیام زده شده در: ۱۰:۵۱ دوشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۹
#9
نمرات جلسه دوم کلاس گیاه‌شناسی




هافلپاف:


آرتمیسیا لافکین: 1+3+2+2+2=10
چه کینه‌ی سختی داره!

زاخاریاس اسمیت: 1+3+2+2+2=10
گیاه بی نظارت، بی لیاقت؟

گابریل تیت: 1+3+2+0+2=8
درسته، لینی جانورنماست. ولی گیاهی که لینی رو قورت داد، گیاه گوشت خوار بود. نه گیاهی که تدریس شد. درنتيجه جوابی که به سوال چهارم دادی درست نبود.

هدر: 0+1+1+1+0=3
متاسفانه جواب سوال اولت عینا مثل جوابی بود که نفر قبل تو گفته بود. اصلا محدود نبودید برای انتخاب اسم و می‌تونستی اسم خلاقانه ای انتخاب کنی. برای سوالای دوم و سوم و چهارم توضیح کامل تر و دقیق تری لازم بود ولی بیش از حد کوتاه و خلاصه نوشتی. سوال پنجم رو هم اشتباه متوجه شدی. عکسی که برای من فرستادی هم یه گیاه گوشت خوار بود که طبق توضیح خودت، گیاهی بود که لینی رو شکار کرد. نه گیاهی که تدریس شد.

گابریل ترومن: 0+3+2+2+2=9
چرا اسم تکراری گفتی؟ هیچ محدودیتی برای انتخاب اسم نبود. دلیل استفاده از اسمی که توی هر دو پست قبل از تو گفته شده رو نمی‌فهمم واقعا!
روده پوده؟!
عکس دومت مناسب تر بود!

سدریک دیگوری: 1+3+2+0+2=8
تکلیفت پر از خشونت بود!
سدریک، متاسفانه سوال چهارم رو درست متوجه نشدی. گیاهی که لینی رو گرفته بود، گیاهی نبود که تدریس شد. یه گیاه گوشت خوار بود.

اگلانتاین پافت: 1+3+2+2+2=10
به نظرم در راه تربیت این گیاه، مسیر درستی رو نرفتم که به اینجا رسیده!
لینی! معاشرتی باش!



اسلیترین:


مگان راوستوک: 1+3+2+1+2=9
اسمش رو باید بذاری! نمیشه بزاری.
مگان، سعی کن حتما زمانی که لازمه، از نقطه یا ویرگول استفاده کنی. جواب سوال سوم و چهارمت رو واقعا نتونستم دفعات اول متوجه بشم. جواب سوم رو بعد از چند بار خوندن متوجه شدم ولی چهارمی رو نه. علائم نگارشی خیلی روی واضح بودن نوشته تاثیر دارن.

هوریس اسلاگهورن:
شما تکلیف جلسه‌ی قبل رو فرستادین که زمانش گذشته و محاسبه نمیشه. علاوه بر این، هر دو تکلیفی که ارسال کردین نوشته‌ی خودتون نبود. من هم به عنوان استاد این کلاس، تکالیف رو خوندم و به یاد دارم که چه افرادی این تکلیف‌ها رو فرستاده بودن. کپی کردن پست های بقیه اصلا کار درستی نیست و فایده ای نداره. فعالیت کنید و با خلاقیت خودتون، مثل بقیه بنویسید. نوشته‌های خودتون در هر سطحی هم که باشن، ارزششون بالاتر از پست های کپی شده‌ست.

ماریوس بلک: 0+3+2+2+2=9
برای سوال یک ازتون اسم خواستم ولی توی جوابت اسم مشخصی ندیدم. متاسفانه نمی‌تونم بهت نمره‌ش رو بدم.
ببندیمش به هکتور؟
خلاقیت خوبی داری ماریوس. کاش برای سوال اولت هم همینجوری ازش استفاده می‌کردی.

گابریل دلاکور: 1+3+2+2+2=10
حمله؟!
احساس خطر می‌کنم... تقصیر خودش بود!
لباش خندون نمی‌باشه؟ آخرین بار که دیدمش این شکلی نبودا!

پلاکس بلک: 1+3+2+1+2=9
گیاهی که به خاک حساسیت داره؟! چه عجیب!
انتظار جواب طولانی تری برای سوال چهارم داشتم.



گریفیندور:


لاوندر براون: 1+3+2+2+2=10
مشنگ‌ها هم آپارات دارن؟ چجوری کار می‌کنه؟

نویل لانگ‌باتم: 1+3+2+2+2=10
خیلی هم گوگولیه، اصلا هم بدقیافه نیست!

سر کادوگان: 1+3+2+2+2=10
گرفتنش سخت نمیشه اگر دفاع شخصی یاد بگیره؟ شاید بازم بخواد فرار کنه!
اولش فکر کردم لینی هم جزو اون حشرات بوده و آزاد شده!
نقاشی خیلی خوبی بود و بسیار نزدیک به تصورم!

آرتور ویزلی: 1+3+2+2+2=10
چقدر من رو به یاد گیاه مورد علاقه‌م انداختی! شايد فامیل همین گروت شما بوده.
اگر زیاد بازی کنه به ریشه هاش آسیب می‌رسونه؟ برو کولر مشنگی رو هم خاموش کن دیگه!
اوه! این مایع لزج آبی رنگ چیه به دستم چسبیده؟!



ریونکلاو:


لیسا تورپین: 1+3+2+2+2=10
اسمش من رو یاد یه نفر می‌ندازه. یه نفر!
گیاه مورد علاقه‌ت رو پیدا کردی؟
کفش ورزشی؟ چقد گوگولی!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۲۳:۴۲ جمعه ۳۱ مرداد ۱۳۹۹
#10
تکلیف جلسه دوم ماگل شناسی

-ارباب؟

صدایی نیامد.

-ارباب، فقط یه لحظه! نمیشه؟

هیچ جوابی شنیده نشد. ولی سو ناامید نشد. کاغذی از زیر کلاهش بیرون آورد و دست به کار شد.
-حالا دو بار از این قسمت تا میزنم... یدونه تای دیگه... و تمام!

سو با رضایت به نتیجه کارش نگاه کرد. آن را چرخاند و با دقت بررسی کرد.
-به نظرم وقتشه!

با حرکت سریع دست سو، موشک کاغذی به پرواز درآمده و اوج گرفت. دقیقا همانطور که سو پیش‌بینی کرده بود، وارد بزرگترین پنجره ساختمان شد که کاملا باز بود.
دقایقی در سکوت سپری شد. چشمان سو به انتظار کوچکترین جوابی به پنجره خیره شده بودند.

-سول؟
-ارباب!
-این چرا هیچی نداره؟ موشک رو باز کردیم و همه نقاطش رو بررسی کردیم. موشک خالی می‌فرستی؟ درخواست ورود نداری؟ ما رو به سخره گرفتی؟!
-آخ! ببخشید، ارباب. یادم رفت.

سو، با دو دست روی سر خود زد.
-حالا می‌تونم بیام، ارباب؟
-خیر! حق نداری پاتو از در داخل بذاری. موشک خالی برای ما می‌فرسته!

لرد سیاه از پشت پنجره کنار رفته و آن را با صدای بلندی به هم کوبید. این بار هم تلاش سو بی نتیجه مانده بود.
همانطور که کنار در، به دیوار تکیه داده بود، سر خورد و روی زمین نشست. زانوان غمش را بغل گرفت و سرش را روی آن‌ها گذاشت.

-سو؟ می‌خوای دیگه امروز بری داخل؟

سو سرش را بالا گرفت تا با فرشته نجاتش آشنا شود که به محض دیدن او، تمام امیدش بر باد رفت.
-نه! اصلا! من دیگه گول نمی‌خورم رودولف. صد بار با این حرف گولم زدی که آدرس ساحره ها رو به جغدت یاد بدم؛ دویست بار مجبورم کردی بلا رو با بهونه های الکی ببرم بیرون از خونه و کروشیو تحمل کنم؛ هفتصد بار هم وقتی ارباب گفتن صدای کی باعث شده خوابشون به هم بریزه گردن گرفتم و گفتم اون صدای خشن و وحشتناکِ من بوده! دیگه امکان نداره بهت اعتماد کنم!

از فکر اینکه در آن زمان بلاتریکس آن اطراف بوده و حرف های سو را شنیده باشد، رنگ به صورت رودولف نمانده بود. بعد از اینکه خیالش از بابت دور بودن همسرش راحت شد، نفسی کشید و رو به سو کرد.
-نترس! این دفعه که کار خاصی نیاز نیست انجام بدی. فقـ...
-فقط نداره. من دیگه باور نمی‌کنم.

رودولف با بیخیالی شانه ای بالا انداخت و همانطور که شعر بی محتوایی می‌خواند، به طرف دکه اش راه افتاد.

-سو؟ چرا نشستی اینجا؟ نمی‌خوای بری داخل؟
-رودولف، گفتم بر...

سو با دیدن گوینده، به یاد آورد که اصولا صدای رودولف باید تفاوت زیادی با صدای گابريل داشته باشد.
-گب؟ دوباره چی از جون من می‌خوای؟
-هیچی بابا! چیزی نمی‌خوام. فقط...
-نه! ادامه نده! دستام پینه بسته از بس پنجره ها رو سابیدم. دیوارای دور تا دور عمارت مثل آینه شده‌ن انقدر که تمیزشون کردم. ببین زیر پاتو! به نفت رسیدم از بس جارو کشیدم اینجا رو! دیگه نمی‌تونی با این وعده ها منو خام کنی. هیچوقت کمک نکردی... برو گب! برو!

گابریل با ابروهایی که از تعجب به میانه‌ی پیشانی‌اش رسیده بودند، نگاهی به سو انداخت و بدون هیچ حرفی از کنارش رد شد.
باز هم سو ماند و غصه‌ی دوری از اتاقش در عمارت ریدل ها. به وسایلش فکر می‌کرد که ماه ها بود از آنها دور افتاده بود؛ کمد کلاه هایش، جاروبرقی هدیه ارباب و تخت راحتش.

-سو؟ اینجا نشستی چکار کنی؟ واقعا که! زمان سالازار دختر جرئت نداشت پاشو از در بذاره بیرون. چرا نمیای...
-نه! عمرا! توی جیبم هیچی نمونده دیگه. هی گفتین بیا بریم با جارو یه چرخی بزنیم، یه بادی به سر و کله‌ت بخوره که غم و غصه‌تو فراموش کنی، اومدم؛ نه تنها یادم نرفت، با اون همه کرایه ای که آخر مسیر ازم گرفتین بیشتر هم شد غم و غصه‌م! نمیام! هیچ جا نمیام!

ماروولو چشمانش را ریز کرد، زیرشلواری راه راهش را بالاتر کشید و به طرف جاروی پارک شده اش راه افتاد.

-سول؟

تنها کسی که سو به آن جواب رد نمی‌داد، نامش را صدا زد.

-ارباب!
-چرا نیومدی داخل؟ لج می‌کنی با ما؟!
-بیام داخل؟ آخه... شما که گفتین نمی‌تونم بیام!
-ما سه نفر رو فرستادیم بهت بگن می‌تونی بیای تو. چون قبلا تصمیم گرفته بودیم وقتی هزارمین موشک رو فرستادی، بهت اجازه ورود بدیم.

گل از گل سو شکفت. چشمانش پر از اشک شد و با ذوق به پنجره اتاق لرد سیاه چشم دوخت.
-واقعا، ارباب؟! یعنی... الان می‌تونم بیام تو؟
-نه، سول. ما همین الان تصمیم گرفتیم اون موشک رو حساب نکنیم. چون روش یادداشت نبود. درنتيجه... وقتی می‌تونی بیای تو که هزارمین موشکت وارد اتاق ما بشه.

لرد سیاه پنجره اتاقش را باز، رها کرد و از جلوی آن کنار رفت.
سو دست و پایش را گم کرده بود؛ ولی سعی کرد خیلی سریع بر خود مسلط شده و موشک هزارم را آماده کند.
-کاغذام... تموم شدن!

خب یک بسته کاغذ هزارتایی هم تمام می‌شود دیگر!

-در ضمن! ما اصلا هم منتظر موشک کاغذی تو نیستیم!

سو مطمئن نبود این حرف لرد سیاه نشانه خوبی‌ست، یا نه. تنها چیزی که می‌دانست، این بود که باید هر طور شده یک تکه کاغذ به دست بیاورد!


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۳۱ ۲۳:۵۵:۴۴

بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.