هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: دره گودریک
پیام زده شده در: ۱۳:۳۹ جمعه ۴ خرداد ۱۳۹۷
#11
هری،آدر و رون مشغول جست و جوی کتاب ها و اسناد قدیمی موجود در کتابخانه ی گودریک بودند تا بتوانند اطلاعاتی در مورد صندوق ‘آلومیا’ یا شخصی به نام ‘استای’ به دست آورند. آن ها در ازای مبلغی که به کتابدار آنجا داده بودند ، از او خواسته بودند تا کتابخانه را مدتی دربست در اختیارشان بگذارد و خودش هم آنجا را ترک کند.
آدر که مشغول گشتن در یک کتاب قطور با برگه های زرد رنگ بود ، ناگهان گفت:"اینجا یه چیزی در مورد آلومیا نوشته..."
هری و رون با هیجان به سمت او رفتند و نگاهی به نوشته های کتاب انداختند. رون با اخم گفت:"این دیگه چه زبونیه..."آدر پاسخ داد:"به زبون پریزادها نوشته شده...گفته که تو قرن نوزدهم ، یه شفاگر محقق به اسم آلومیا می خواسته رو ژن جادوگرها کار کنه و نوع بی نقصی ازونا رو بسازه ، اما آزمایشاتش با شکست مواجه می شه و جادوگرهایی که روشون کار کرده بود ، دچار جهش های ژنتیکی عجیبی می شن و خلق و خوی جانوری پیدا می کنن...نهایتا ، آلومیا به خاطر انجام آزمایشات غیر قانونی ، به مرگ محکوم می شه..."
هری در حالی که به سمت قفسه های اسناد می رفت ، پرسید:"خب ، این چه ربطی به صندوق آلومیا می تونه داشته باشه؟..."
ناگهان صدایی از پشت سر گفت:"آلومیا قبل از اجرای حکمش ، موفق شد نمونه هایی ازون ژن های معیوب رو تو یه صندوق پنهان کنه..."
هری ، رون و آدر به سمت صدا برگشتند و با هرمیون رو به رو شدند که کتابی گشوده با برگه های کاهی در دست داشت.
رون با تعجب گفت:"هرمیون!...تو کی برگشتی گودریک؟...فکر کردم کارت تو لندن بیشتر ازین طول بکشه..."
-خب...خوشبختانه زودتر ازونی که فکر می کردم تموم شد...
بعد لبخندی زد و ادامه داد:"داشتم به حرفاتون گوش می کردم و خواستم یه کم غافلگیرتون کنم..."
هری همان طور که دفتر اسناد را ورق می زد ، پرسید:"گفتی آلومیا ژن های معیوبو تو یه صندوق پنهان کرد؟..."
هرمیون پشت میز نشست و گفت:"بله ، ولی چرا شماها یه دفعه نسبت به این قضیه کنجکاو شدین؟"
آدر پاسخ داد:"قضیه به دراکو و غریبه ی مرموزی به اسم استای مربوط می شه...اونا این صندوقو در اختیار دارن و هر کاری که تصمیم دارن باهاش بکنن ، قطعا چیز خوبی نیست..."
قبل از اینکه هرمیون بخواهد واکنشی به حرف آدر نشان دهد ، هری ناگهان به تصویر مردی با چهره ی رنگ پریده و موهای قهوه ای مواج اشاره کرد و گفت:"نگاه کنین...این جا در مورد استای نوشته...اون قبلا یه شفاگر بوده و تو سنت مانگو کار می کرده..."
رون برگه ای را روی میز گذاشت ؛ به آن اشاره کرد و گفت:"شفاگری که بعدا به گروه مرگخوارها پیوسته..."
هرمیون زمزمه کرد:"خب...پس دراکو برای به کار انداختن صندوق به کمک استای احتیاج داره...اما اونا برای فعال کردن صندوق دقیقا باید چی کار کنن؟"
***
دراکو و استای در کلبه ی قدیمی خانواده ی مالفوی ، واقع در گودریک ، نشسته بودند و به محتویات مذاب مانند صندوق آلومیا می نگریستند.
استای پرسید:"برای فعال کردن ژن های بیماری باید چی کار کنیم؟"
دراکو لبخندی زد و پاسخ داد:"الان بهت می گم دوست من! اینجاست که تو می تونی نقش مهمی..."
قبل از اینکه مالفوی بتواند حرفش را ادامه دهد ، زنگ در به صدا درآمد. دراکو چوبدستی اش را بیرون کشید ؛ به سمت در رفت ؛ با احتیاط آن را گشود و با ساحره ای رو به رو شد که موهای استخوانی رنگ و چشمان لوچ داشت.
-مروپ گانت!...تو اینجا چی کار می کنی؟
ساحره ی مزبور که مدتی بود با چهره ی مبدل به عنوان کتابدار در گودریک مشغول به کار بود ، لبخندی زد و پاسخ داد:"حدس بزن الان کیا تو کتابخونه مشغول تحقیقن؟"
دراکو با اخم گفت:"هری پاتر و دوستاش...مگه نه؟"



پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۲۰:۴۹ چهارشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۷
#12
دستیاران دانتون صندوق بزرگی را روی صحنه آوردند و دربش را گشودند.صدها مار بزرگ و کوچک در حالی که در هم می لولیدند ، از صندوق خارج شدند. لرد سیاه که دلش برای نجینی تنگ شده بود ، همه ی آن خزنده ها را شکل مار محبوب خودش می دید.
-نجینی های من ....
دانتون فریاد زد:"لیدیز اند جنتلمن!...شما رو به دیدن نبرد گریفیندور و اسلیترین دعوت می کنم..."سپس در سوت خود دمید و مسابقه ی کوییدیچ آغاز شد. شیرها و مارها در حالی که سوار جارو شده بودند ، به هوا برخاستند.
در گرماگرم مسابقه ، یکی از مارها دست از بازی برداشت ؛ به سمت دانتون فرود آمد و گفت :"هیس هاس فیس فس..." مدیر سیرک که زبان مارها را نمی فهمید ، فورا لرد سیاه را به عنوان مترجم استخدام کرد و ولدمورت حرف های مار را ترجمه نمود.
-می گه یکی از گریفیندوری ها دغل بازی دراورده...
دانتون فورا کارت قرمز را به شیر متقلب نشان داد ، اما جانور خشمگین شد و او را خورد. لرد سیاه وظیفه ی داوری را بر عهده گرفت و کروشیو کنان ، شیرها را یکی یکی از بازی حذف کرد. بالاخره بعد از نبردی خستگی ناپذیر ، یکی از مارها موفق شد اسنیچ را ببلعد و مسابقه با پیروزی اسلیترین به پایان رسید. ولدمورت کاپ قهرمانی را به دُم کاپیتان تیم برنده سپرد و در حالی که زمان برگردان را می چرخاند ، آن مکان را ترک کرد.


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۲ ۲۱:۱۰:۰۶


پاسخ به: گورستان ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۷:۳۸ یکشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۷
#13
-چپ چپ...راست راست...ا محکم تر بساب!
لایتینا به دستور کوتوله با ریتمی شبیه به برف پاک کن مشغول پاک کردن چشم نجینی بود . بالاخره بعد از مدتی که به نظر لایتینا چند قرن آمد ، کوتوله رضایت داد که چشم تمیز شده . لا در حالی که دستش دچار تیک شده بود و مرتب به طرفین حرکت می کرد ، قدم به جاده ای سرخ و لزج گذاشت و راهش را ادامه داد تا اینکه به جایی رسید که شبیه به جکوزی بود و بوی متعفنی از آن برمی خاست. چند توده ی بی قواره داخل جکوزی نشسته بودند و چپق می کشیدند.
-ا...شما چی هستین؟اینجا کجاست؟
یکی از توده ها با چشمان خمارش به لا خیره شد و گفت :" ما غده ی عرقیم دختر جون!...این جا هم زیر بغله!"
لایتینا بسی تعجب کرد ، چرا که نمی دانست مارها هم می توانند زیر بغل داشته باشند و یا حتی عرق کنند. در حالی که با دست جلوی بینی اش را گرفته بود و سعی داشت از بوی گند خفه نشود ، از غده ها پرسید:"شما می دونین معده از کدوم وره؟"
-نه نمی دونیم...
لا آهی کشید و خواست زیر بغل را ترک کند که شنید کسی صدایش می کند.
-وایسا دختر جون!...من ناخدا غده ام...کشتیم داره میره تو مثانه لنگر بندازه...اون جا یه خط متروی جدید زدن که به معده راه داره...
لایتینا بسی شادمان گشت و به دنبال ناخدا غده سوار کشتی شد. بادبان ها کشیده شدند،کشتی به راه افتاد و بخشی دیگر از سفر پر ماجرای لا آغاز شد. داشت گلبول های دریایی پرنده را که بر فراز کشتی پرواز می کردند تماشا می کرد و در اندیشه ی یافتن آراگوگ فرو می رفت که ناگهان بوی متعفنی او را به خود آورد. یک عدد غده ی عرق را کنارش دید که بسی خوش قیافه بود و چهره اش او را به یاد هنر پیشه ی مشنگ تایتانیک انداخت. غده ی جوان دست لا را گرفت و با لحنی عاشقانه گفت :" رز!... "
لا هم جوگیر شد و جواب داد:"جک!... "
در همین لحظه بود که آهنگ سلندیون پخش شد و کشتی که تقریبا به مقصدش نزدیک شده بود ، محکم با سنگ مثانه ای برخورد کرد. کشتی از وسط دو نیم شد و لا هم در آغوش عشق جدیدش در آب فرو رفت. غده ی عرق فداکاری کرد و جان لایتینا را نجات داد ، ولی خودش غرق شد. لا هم که در بهار جوانی بیوه گشته بود ، اشک ریزان به تخته چوبی آویزان شد و به سمت ساحل مثانه شنا کرد تا خودش را هر چه سریع تر به ایستگاه مترو برساند و از آنجا راهی معده شود...



پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۴:۱۳ چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۹۴
#14
نزدیک صبح بود.سایمن آماندای کوچک را در آغوش خود نشانده و موهای او را نوازش می کرد.
-آماندا!حدس بزن خفاش ها چی تو گوشم زمزمه کردن!
دخترک که همانند گربه ای خانگی از توجه و ملاطفت اربابش لذت می برد،زیر لب گفت:"چی گفتن سرورم؟"
سایمن نرمی گوش آماندا را با ملایمت به دندان گرفت و پاسخ داد:"اونا گفتن دو تا از دوستای محفلیت اومدن خونه ی ریدل و دنبال تو می گردن!...نمی خوای بری و بهشون خوشامد بگی؟"
دخترک از جایش برخاست،با طنازی کرنشی برای ارباب جدیدش کرد و گفت:"اگه سرورم این طور می خوان،حتما!"
بعد با چابکی از پنجره ی اتاق بیرون پرید و خودش را به پشت بام رساند.باد در موهایش می پیچید و او حس گیجی و منگی خوشایندی داشت.هیچ چیز بیش از خدمت به ارباب جدیدش او را خوشحال نمی کرد.
همان طور که بدون ترس از سقوط لبه ی پشت بام راه می رفت، نگاه تیزبینش دو سایه را شکار کرد.در حالی که احساس اشتیاق و تنفر در وجودش شعله می کشید،به نرمی پایین پرید.او نمی توانست بیش از این نفرت از ارباب مرگ و شوق کشتن یاران او را در خودش پنهان کند.آماندا در حالی که لبخندی شرارت بار به لب داشت و چوبدستیش را در دست می چرخاند،مقابل چشمان حیرت زده ی کارآگاهان ظاهر گشت.
اورلا با شادمانی اسم دخترک را صدا کرد.نیمفا هم سعی کرد خوشحال باشد،اما حس ششم خون آشامیش این اجازه را به او نداد.نگاهی به لباس های نازک و زنانه ی آماندا انداخت و بعد چهره ی او را از نظر گذراند.لبخندی وقیحانه صورت دخترک را پوشانده بود و زیباتر از قبل به نظر می رسید.تانکس در حالی که حس نا امیدی به قلبش چنگ انداخته بود،پرسید:"ببینم آماندا!اون تو رو تبدیل کرده؟"
دخترک پرسش نیمفا را نشنیده گرفت و همان طور که چوبدستی اش را به سمت آن ها نشانه گرفته بود،گفت:"داشتین دنبال من می گشتین؟خب کارتونو راحت کردم...حالا میتونیم بازی رو شروع کنیم مگه نه؟"
-.-.-
برایان پشت به ویلای صدفی ایستاده بود و به منظره ی مرموز و بی انتهای دریا می نگریست.همان طور در افکار خودش غوطه می خورد که صدای نوه اش او را از عالم خیال بیرون آورد.
-پدربزرگ!داشتم با آلبوس حرف میزدم...اون گفت که ولدمورت و سایمن وقتی محصل هاگوارتز بودن ،رابطه ی احساسی عمیقی با هم داشتن...
برایان که اندکی رنگش پریده بود ،به سختی زمزمه کرد:"اون...هم چین چیزی گفت؟"
آبرفورث با هیجان ادامه داد:"بله و به خاطر همین احتمالش زیاده که ولدمورت یه تیکه از روحشو تو بدن سایمن گذاشته باشه.پس باید زودتر اون پریزاد دورگه رو پیدا کنیم و بکشیمش!"
برایان که عمدا از تلاقی نگاهش با آبرفورث خودداری می کرد،گفت:"آلبوس اینو خواست؟"
-خب اون گفت که ممکنه سایمن جاودانه ساز باشه.پس معنی حرفش اینه که بایست بکشیمش،مگه نه؟
پدربزرگ آبرفورث پاسخی نداد و قدم زنان به سمت ساحل رفت.آب که معنی رفتار او را درک نمی کرد،به سمتش رفت،بازویش را گرفت و گفت:"پدربزرگ!چیزی هس که به من نگفته باشین؟"


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۴/۷/۱ ۴:۲۸:۵۳


پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۱۴:۵۳ شنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۴
#15
زبانه های درد بی رحمانه در همه جای بدن اورلا شعله کشید.سم کشنده مار به سرعت در خونش پخش شد.در حالی که به خودش می پیچید و روی زمین غلط می زد،بالا آورد.به تدریج بینایی اش را از دست داد و تنها رنگی که می دید،سفید خالص بود.دستانش را محکم روی چشم هایش فشار داد و فریاد زد:
-نه!نه!!
آوای خنده ای سردگوش های اورلا را پر کرد.همان طور که خون و کف از دهانش جاری بود،تشنج کرد و بعد مثل یک تکه چوب آرام و بی حرکت شد.نمی دانست چه مدت به همان حالت باقی ماند.اما طنین آوایی او را به خود آورد.کسی اسمش را با حالتی موسیقی وار صدا می کرد.چشمانش را گشود.هنوز هم در آن اتاق ترسناک به سر می برد.اما خبری از لرد سیاه و جانور خبیث نبود.اورلا متوجه شد دیگر احساس درد نمی کند.بدنش را وارسی کرد و هیچ اثری از نیش مار ندید.گیج و سردرگم شد.اما به خودش گفت:"اورلا!الان وقتش نیس که بشینی و بهت زده به در و دیوار نگاه کنی...باید عجله کنی و آماندا رو پیدا کنی!"
بعد از جایش برخاست و از تالار خارج شد.مدتی در آن راهروهای طولانی به جست و جو پرداخت و اتاق های مختلف را بررسی کرد.می خواست آماندا را صدا کند ،اما فکر کرد شاید مرگخواران صدایش را بشنوند.کم کم داشت ناامید می شد که دوباره همان آوا را شنید.
-اورلا!اورلا!
کسی اسمش را صدا می زد.آهنگی لطیف و ملایم که گوش هایش را نوازش می داد.جهت صدا را دنبال کرد و بالاخره توانست اتاقی را که منبع آوا بود،پیدا کند.در حالی که قلبش به شدت می تپید،دستگیره در را چرخاند و داخل شد.آماندای کوچک صحیح و سالم کف آنجا نشسته بود.اورلا با خوشحالی دخترک را در آغوش گرفت و زمزمه کرد:"بالاخره پیدات کردم!"
لحظاتی به همان حال باقی ماندند تا اینکه صدایی هیس مانند از جانب دخترک اورلا را از جای پراند.در حالی که ترس هم چون ماری در شکمش پیچ و تاب می خورد،آماندا را از خودش دور کرد و با وحشت به چهره ی او خیره شد.صورت دخترک پر از فلس هایی رنگین بود و مردمک چشمانش حالت عمودی داشت.آماندا زبان دو شاخه اش را بیرون آورد و بعد به اورلا حمله کرد.دندان هایی تیز در گوشت زن جوان فرو رفت و او با تمام وجود جیغ کشید.
-آروم باش اورلا!آروم باش!
کوییرک همان طور که دست و پا می زد،چشمانش را گشود و با تعجب همکارش نیمفا را دید که کنارش روی زمین نشسته بود.شیاری از خون اطراف دهان تانکس دیده می شد.اورلا که داشت به تدریج هوش و حواسش را به دست می آورد،متوجه شد که دیگر در منزل ریدل نیست.نگاهی به اطرافش انداخت و گورهایی بدون سنگ قبر دید.
تانکس گفت:"اونا فک کردن تو مردی و توی گودال خاکت کردن!...واقعا چه قد سخاوتمند!...اما دیگه لازم نیس نگران باشی دوست من!سمو از بدنت خارج کردم!"
اورلا نگاهی به جای دندان های نیمفا روی پوستش انداخت و در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود گفت:"اوه دورا! ممنونم و خیلی...خیلی متاسف!من نتونستم!...من موفق نشدم!"
تانکس شانه های اورلا را نوازش کرد.
-گریه نکن عزیزم!نباید ناامید بشی!...تو ضعیف نیستی،فقط هنوز اورلای واقعی رو نشناختی...یه چیزی درونت هس که هنوز کشف نکردی!
اورلا به چشمان دوست و همکارش خیره شد.کسی که زندگیش را نجات داده بود،آن هم نه فقط برای یک بار!مطمئن بود که تانکس آن حرف ها را صرفا برای دلداری دادن و خشنود کردنش به زبان نیاورده بود.او به نیمفا اطمینان داشت.او به خودش و قدرت های ناشناخته اش ایمان داشت.لبخندی به لب آورد و دوباره از تانکس تشکر کرد.نیمفا شنلش را روی او انداخت و گفت:"یه کم استراحت کن!...بعدش میریم به همون جایی که باید...میریم به منزل ریدل!"
اورلا چشمانش را بست و سعی کرد مغزش را از افکار بیهوده خالی کند.تانکس هم کنار دوستش دراز کشید و تلاش کرد تصویر زنی با موهای مشکی و آرواره ی محکم را از ذهنش دور کند.فعلا باید روی نجات آماندا تمرکز می کرد،دخترکی که به نوعی قربانی نقشه های نیک و پسندیده ی ارباب مرگ شده بود.
-.-.-
ولدمورت بالای سر سایمن ایستاده بود و با چهره ای بی حالت به مرد موطلایی نگاه می کرد.پریزاد دورگه روی زمین افتاده و از حال رفته بود.لرد سیاه حتی با پیشرفته ترین طلسم های شکنجه هم نتوانسته بود او را به حرف بیاورد.لرد به یاد آورد در دوران نوجوانیش وقتی طلسم شکنجه را تازه یاد گرفته بود،دوست موطلاییش با خوشحالی داوطلب شد تا برده ی او باشد و لرد طلسم را رویش آزمایش کند.خاطرات ولدمورت را محاصره نمودند و او سعی نکرد این روند را متوقف کند.
تام مارولو ریدل نوجوان با قامتی بلند رو به روی بهترین دوستش ایستاده بود و طلسم شکنجه را برای چندمین بار رویش اجرا می کرد.پسرک موطلایی در حالی که از شدت درد فریاد می کشید،روی زمین افتاد.تام کنار سایمن نشست،چانه اش را گرفت و در حالی که به چهره رنگ پریده و دردآلودش خیره شده بود گفت:"من بهت صدمه زدم!"سایمن لبخندی زد و زمزمه کرد:"پس بیشتر صدمه بزن!"
تصاویر گذشته محو شدند و لرد به زمان حال برگشت.جلو رفت،با نوک پایش چانه ی سایمن را لمس کرد و با صدایی بی روح گفت:"من بهت صدمه زدم!"سایمن با لبخند پاسخ داد:"پس بیشتر صدمه بزن!"



پاسخ به: بهترین نویسنده ایفای‌نقش
پیام زده شده در: ۰:۵۵ چهارشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۴
#16
همه این قد خوب می نویسن که سخته انتخاب کردن ولی یه نفر هس که من خیلی سبک طنز نویسیشو میدوستم و خیلی بامزه س و اون شخص اره به دست کسی نیس جز...ورونیکا اسمتلی



پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۱۳:۴۰ سه شنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۴
#17
خلاصه:

لرد سیاه بالاخره هری پاترو شکست داد.اما حالا سر و کله ی یه دشمن جدید پیدا شده.شخصی به اسم ارباب مرگ.اون در حقیقت آبرفوث برادر دامبلدور هست که ابر چوبدستی،سنگ و شنل نامرئی کننده رو در اختیار داره.(ولدمورت هویت ارباب مرگ رو نمیدونه.)آدمای آب حافظه ی دختر بچه ای به اسم آماندا رو با ابرچوبدستی دستکاری می کنن.آماندا در اختیار جادوگران سیاه قرار می گیره،در حالی که با ترس و لرز راجب موجودی به اسم ارباب مرگ حرف می زنه.ولدمورت یه فهرست به بلاتریکس میده.تو این فهرست اسامی یه سری از جادوگران سفید هس که بلا بایست ازشون بازجویی کنه.یکی ازون ها خواهرزاده ش نیمفادورا هست.طی یه سری حوادث پدر دورا برای محافظت ازون کشته میشه و دورا قدرت خون آشامی جدیدی به دست میاره و تصمیم میگیره از بلا انتقام بگیره.از طرفی شخصی به اسم سایمن که یه جادوگر دورگه(پریزاد/خون آشام)هست،از آبرفوث مبلغ زیادی پول میگیره تا در عوض ماموریتی براش انجام بده.سایمن که متخصص موسیقی هست،یه بلایی سر دو تا از مرگخوارها میاره و بعد همراه آماندا کوچولو به روسیه میره.ولدمورت متوجه میشه که سایمن،دوست دوران جوونیش برای ارباب مرگ یه کارایی انجام داده و نگران میشه.چون خیلی سال پیش قسمتی از روحش رو در بدن سایمن کار گذاشته و اونو تبدیل به جاودانه ساز کرده.لرد سیاه به روسیه میره و سایمن رو پیدا می کنه.و از طرف دیگه،ارباب تاریکی شروع میکنه به شکنجه ی یاران سفیدی از جمله املاین وینس تا بتونه به اطلاعاتی از ارباب مرگ و دشمنانش دست پیدا کنه.


________________

ویرایش ناظر: سوژه کمی سنگین و پیچیده بود و پست های طولانی و زیادی زده شده بود. برای همین خودم از مروپ که در جریان داستان بود خواستم که در صورت امکان خلاصه رو بذاره. بابت خلاصه ازشون تشکر می کنم.


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۲۴ ۲۰:۵۰:۳۳


پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۲۲:۵۸ دوشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۴
#18
نیمه شب بود.نیمفادورا و اورلا مشغول پیشروی در ضلع غربی خانه ی ریدل بودند.مدتی در سکوت راه رفتند تا بالاخره به یک در چوبی بزرگ رسیدند که رویش پر از کنده کاری هایی به شکل مار بود.دورا به آرامی در را گشود و بعد دو نفری وارد شدند.همه جا تاریک بود و چیزی نمی دیدند.
-لوموس!
چند لحظه بی حرکت سر جایشان ایستادند.ناگهان اورلا در حالی که ناخودآگاه دندان هایش به هم می خورد،بازوی تانکس را گرفت.
-دورا!یه صدایی اومد...تو نشنیدی؟
نیمفا دست سرد و عرق کرده ی همکارش را فشرد و با لحنی نیرو بخش گفت:"آروم باش!"
باد سردی به صورت دختران جوان برخورد کرد و صدایی هیس مانند در تالار پیچید.لحظاتی بعد بالاخره انتظارشان به سرآمد و موجودی غول پیکر از تاریکی انتهای اتاق به سمتشان آمد.جانوری که از کمر به بالا شکل یک زن را داشت و نیم دیگر بدنش همانند دم ماری عظیم الجثه بود.
اورلا که نفسش بند آمده بود گفت:"اون باید نگهبان خونه ی ریدل باشه!"
-فیس فیس!چه شام خوشمزه ای!
جانور این را گفت و با سرعت به سوی کارآگاهان خزید.نیمفا و اورلا به صورت غریزی هر جادوی پیشرفته ای را که می دانستند،به سمت دشمنشان شلیک کردند.طلسم ها به تن فلس دار نگهبان برخورد می کردند بدون اینکه کوچکترین اثری بر جای بگذارند.تانکس می دانست که اگر به این کار ادامه دهند،مرگشان حتمی است.او می توانست صدای هق هق اورلا را بشنود و حرکت های ناامیدانه ی چوبدستی او را حس کند.چشمانش را بست و سعی کرد تمرکز کند.این مبارزه نمی توانست پایان کار او باشد.نیمفا باید زنده می ماند و انتقام مرگ پدرش را از بلا می گرفت.آب به او نصیحت کرده بود روحش را با فکر کشتن بلا تیره و تار نکند.اما شاید فقط تصور کشتن آن زن پلید بود که می توانست در آن لحظه،امید تازه ای در جان تانکس بدمد و باعث نجات خودش و همین طور اورلا شود.نیمفا چشمانش را گشود.حس می کرد نیرویی مرموز از چشمه ی وجودش تراوش می کند.گلویش از عطش می سوخت. باید طوری این تشنگی را برطرف می کرد.با یک جهش خودش را به زن ماری رساند و روی کمرش سوار شد.دندان های نیشش را در گوشت او فرو کرد و با اشتیاقی وافر مشغول مکیدن خون شور و خوش طعمش شد.هیولای ماری با صدای گوش خراشی جیغ کشید.به بدنش پیچ و تاب داد و سعی کرد تانکس را از خود جدا کند.اما نیمفا تا زمانی که دیگر هیچ قطره خونی در بدن نگهبان باقی نمانده بود،به کارش ادامه داد.هیولا بر زمین افتاد و تانکس به سمت اورلا رفت تا لبخندی پیروزمندانه تحویلش دهد. اما همکارش با وحشت از او فاصله گرفت.چرا که نیمفا چهره ای وحشی و تشنه به خون پیدا کرده بود.
بقیه ی مسیر را بدون هیچ حرفی و در حالی که اورلا از نگاه کردن به صورت تانکس اجتناب می کرد،طی نمودند.در انتهای یکی از راهروهای پیچ در پیچ خانه ی ریدل،مرگخوار جوانی را غافلگیر کردند تا از او بازجویی کنند.اورلا در حالی که چوبدستی اش را به گردن اسیرش فشار میداد گفت:"زود باش!...بگو آماندا رو کجا مخفی کردین؟"
مرگخوار همان طور که می لرزید سرش را به شدت تکان داد.اورلا تصمیم گرفت خشونت بیشتری خرج دهد.تانکس عمدا در این بازی شرکت نکرد.چرا که فکر می کرد آن شب به اندازه ی کافی همکارش را وحشت زده کرده است.
-بهتره حرف بزنی وگرنه...
مرگخوار دهانش را باز کرد و گفت:"اون این جا نیس...اون اینجا نیس...باور کنین راس میگم!سلسی و بارتی اون بچه رو با خودشون بردن ماموریت.اما وقتی برگشتن دیگه آماندا همراشون نبود..."
اورلا(با عصبانیت):"دروغ میگی!"
تانکس به آرامی زمزمه کرد:"نه اورلا!اون داره راس میگه!"
کوییرک به سمت نیمفا برگشت و با شگفتی پرسید:"از کجا اینقد مطمئنی؟"
دورا به تلخی پاسخ داد:"سایمن بود که با اون دو تا مرگخوار جنگید.من...فک کنم اون آماندا رو با خودش از کشور خارج کرده."
اورلا با تعجب گفت:"آخه چرا باید هم چین کاری کنه؟اون یه عالمه گالیون از آب گرفت،مگه نه؟"
-خب...راستش هیشکی تا حالا از کارای اون موجود سردرنیورده.یه چیزایی بیشتر از پول به هیجان میارش...
-.-.-
ولدمورت موفق شد آدرس خانه ی سایمن در روسیه را پیدا کند.او در اتاق پذیرایی ظاهر شد و آماندای کوچک را دید که روی کاناپه نشسته بود.او لباس خواب زنانه ی گشادی به تن داشت و کاملا رنگ پریده به نظر می رسید.
طنین صدایی خوش آهنگ در فضا پیچید.
-تام!!دوست قدیمی!...باید میگفتی داری میای!اون وقت می تونستم یه مهمونی عالی برات تدارک بدم...یه صحنه ی نمایش فوق العاده و عجیب و غریب!
ولدمورت برگشت و با چشمان سرخ رنگش به سایمن خیره شد.گذشت زمان کوچکترین اثری بر چهره ی جوان و بی نقص او نگذاشته بود.سایمن دقیقا همان طور به نظر می رسید که لرد سیاه از آخرین ملاقاتشان به خاطر می آورد.ولدمورت به دخترک خیره شد و سایمن طوری که انگار دوست قدیمیش چیزی از او پرسیده باشد،گفت:"می بینی!من اونو از دستت نجات دادم...اگه پیش تو می موند کشته می شد."
لرد بالاخره سکوتش را شکست و به سردی گفت:"براش خیلی بهتر بود که کشته می شد!"
سایمن در پاسخ به این اظهار نظر فقط به نرمی خندید.
-تام!راستی بگو ببینم از طلسمی که رو مرگخوارات اجرا کردم خوشت اومد؟ و اون آهنگ دوست داشتنی راجب ارباب مرگ!...این داستان واقعا ارزشش رو داشت که وقت بذارم و تبدیل به شعرش کنم."
سایمن این را گفت و جام بزرگی در دستش ظاهر شد.
-اینو می بینی تام؟یکی از معجون سازهای خبره ی خودت اینو ساخته.آرسینوس جیگر!...یه سم خیلی مهلک و کشنده س!
پریزاد دو رگه جام را به لبانش نزدیک کرد.ولدمورت بدون اینکه چوبدستی اش را درآورد،جادویی اجرا کرد و جام در دستان سایمن به هزاران تکه تبدیل شد.خرده های شیشه پوست مرد مو طلایی را خراشیدند.او انگشتانش را بالا آورد تا مخلوطی از سم و خون خودش را بچشد.اما لرد ناگهان مقابلش ظاهر شد و دست او را محکم در هوا گرفت.سایمن طوری که انگار دارند یک بازی سرگرم کننده انجام می دهند ،سرش را بالا گرفت و به ولدمورت لبخند زد...



پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۱۶:۳۲ دوشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۴
#19
بعد از اینکه سالمندان تمرین های بدن سازی را انجام دادند، عضله هایشان بیرون زد و صاحب سیکس پک شدند،بلارا تصمیم گرفت آن ها را به یک اردوی تفریحی آموزشی ببرد.هنوز مدت زیادی از رسیدنشان به محل مورد نظر نگذشته بود که توپ سالمندان داخل دریاچه افتاد.بلارا خودش را به کوچه ی علی چپ زد،اما با نگاه ملتمسانه ی بابا ننه بزرگ ها رو به رو شد.می خواست مایو دو تکه اش را بپوشد که یادش افتاد مملکت آسلامی است،پس همان طور با چادر مقنعه و روبند تن را به آب زد.چند ماهی مرکب داشتند با توپ دست رشته بازی می کردند.ناگهان یکی از آن ها به قول اراکی جماعت دغلبازی درآورد و بینشان دعواگیری شد.بلارا از این فرصت استفاده کرد،توپ را برداشت و شناکنان به سمت ساحل رفت.به تدریج ضعف و سرگیجه بر او مستولی شد.وقتی به مقصد رسید،متوجه شد تعدادی زالو به تنش چسبیده اند و سخاوتمندانه خون و مایعات بدنش را تصفیه می کنند.از بلارای بیچاره فقط یک پوست و چند تکه استخوان باقی ماند.سالمندان تلمبه ای آوردند و آن قدر بادش کردند که به اندازه ی طبیعی برگشت.سپس او را مثل قایق به آب انداختند،سوارش شدند و تا پاسی از روز به خوش گذرانی و تفریح مشغول شدند.
نزدیک غروب یک گله گاو وحشی به سرپرستی یک مرد مشنگ، به آنجا رسید.ماگل مزبور آدرس جایی را از دختر جوان پرسید.بلارا که اصالتا اصفهانی بود،طوری مرد را راهنمایی کرد که او نشانی منزل خودش را هم فراموش کرد و در کوه و دشت و بیابان متواری شد.در این میان،نگاه بلارا به یکی از سالمندان افتاد که چهار نعل به سمتشان می تاخت.او کسی نبود جز خانم گانت.مروپ به مردهای مشنگ حساسیت ویژه ای داشت.او اخیرا یک معجون عشق ساز اتوماتیک روی خودش نصب کرده بود.این دستگاه قادر بود معجون هایی متنوع با طعم های کله پاچه،سیراب شیردان و غیره بسازد.(جهت سفارش کالا با شماره تلفن 00...0 تماس حاصل فرمایید.)اما از بخت بد سیستم هوشمند نقص فنی داشت و اشتباها معجون را در حلقوم یک گاو نر خالی کرد.جانور که حالا مروپ را شکل یک گاو ماده می دید،یک دل نه صد دل عاشقش شد و با شور و اشتیاق به سمتش دوید.
-مووووو...مووووو!
مروپ با بیشترین سرعتی که در توان داشت شروع به فرار کرد.بلارا لبخندی زد و در حالی که کرم برنز کننده به خودش می مالید،کف زمین دراز کشید.همه ی ترفندهایی که او تا آن لحظه به کار بسته بود تا مروپ را به ورزش علاقه مند کند،بی حاصل مانده بود.اما حالا خانم گانت طوری می دوید که الگانس و بی ام وه هم به گرد پایش نمی رسیدند...



پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۰:۲۴ یکشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۴
#20
از آن جایی که سوروس دیگر نمی توانست ترافیک مشنگی را تحمل کند،تصمیم گرفت از خط مترو استفاده کند و ادامه ی ماموریت را انجام دهد.وقتی داشت همراه سیل جمعیت داخل قطار سرازیر می شد ،فکر کرد حتی با جادو هم نمی توان این تعداد موجود زنده را درون محلی کوچک جای داد و اینجا بود که به توانایی های کشف نشده ی مشنگ ها پی برد.داشت به زور بین دو پیرمرد مردنی جایی برای نشستن باز می کرد که ناگهان طنین صدایی توجهش را جلب کرد.
-آیا احساس می کنید از یک داگ باگ پیر هم زشت ترید؟آیا فکر می کنید حتی غول غارنشین هم باهوشتر از شماست؟...هیچ نگران نباشین!معجون عشق اوردم واستون!کاملا تضمین شده س...
اسنیپ با تعجب مادر لرد را تشخیص داد که به لطف جراحی های زیبایی مشنگی جوان تر از خود ولدمورت به نظر می رسید.یک زن ریشو و چاق که سوروس تا آن لحظه تصور می کرد مذکر است،با تردید از مروپ پرسید:"خانوم!این معجوناتون جدا موثرن؟"
گانت بادی به غبغب انداخت و گفت:"شک نکن جونم!اصن بیا همین الان امتحانش کن!"
زن پشمالو از جایش برخاست و با نگاهش مشغول آنالیز نمودن مسافران مذکر شد.اسنیپ سرش را پایین آورد و سعی کرد تا آنجایی که می تواند دیده نشود.او اصلا دلش نمی خواست معجون مروپ را بچشد.کاملا هم حق داشت.آن محلول عجیبی که مادر لرد به عنوان معجون عشق به ملت محترم مشنگ می فروخت،در واقع ترکیب نه چندان خوشایندی از فضله ی داکسی،بزاق دهان دم انفجاری و ادرار کرم فلوبر نیمه فلج بود.بالاخره خانم ریشو زوج بخت برگشته اش را انتخاب نمود.
-خانوم!میخوام معجونتونو رو اون آقائه امتحان کنم...
مروپ:"همون بابابزرگه رو میگی؟عزیزم اونو که مرلین بیامرزتش!سنش از باسیلیسک ام بیشتره!..."
-نه نه!اونو نمیگم که.بغل دستیش...
و بعد با لحنی پر احساس افزود:"همون که موهاش مث پر اردک چرب و قشنگه!"
مروپ چشمانش را تنگ کرد و گفت:"ا!این که سوروس اسنیپ خودمونه!عجب سعادتی!خیلی به هم میاین...سوروس بیا که بختت باز شد!"
اسنیپ با حرکت اسلوموشن از جایش بلند شد و به سمت گانت و مشتریش رفت.زن ریشو لبخندی زد و در حالی که دندان های نامرتب و کرم خورده اش را به نمایش می گذاشت ،جام پر از معجون را به سوروس تعارف کرد.
اسنیپ در حالی که سعی داشت خونسردی و وقارش را حفظ کند گفت:"ام...چیزه!من باید همین ایستگاه پیاده شم!"
مروپ سعی کرد اخم کند و چهره ی غمگینی به خود بگیرد،اما چون صورتش را تازه بوتاکس کرده بود،نتوانست.
-سوروس!اگه کمکم نکنی به جرم متقلب بودن میفرستنم آزکابان مشنگا اونم بند ضعیفه ها!اونجا دیگه هیچ مذکری نیس که بهش معجون عشق بدم.این جوری ام از غصه دق می کنم می میرم.بعد پسرم بی مادر میشه.تو که اینو نمیخوای؟هاااا؟
اسنیپ که یاد اربابش افتاده بود،اشک در چشمانش جمع شد.او به هیچ وجه نمی خواست لرد محبوبش از نعمت مادر محروم شود،حتی اگر یک ننه ی ملت چیز خور کن چشم لوچ مثل مروپ باشد.پس جام را از دست زن مشنگ گرفت و سر کشید.بلافاصله اخم هایش در هم رفت و قیافه اش مثل وقت هایی شد که می خواست هزار امتیاز از گریفیندور کم کند.
مروپ زمزمه کرد:"این چه ریختیه به خودت گرفتی؟الان باید مث یه عاشق جنتلمن رفتار کنی!"
سوروس سعی کرد لبخند بزند و احساس عشق و محبت و دوستی کند،اما تنها حسی که در خودش یافت ،حالت تهوع بود.مروپ به زور او را به سمت زن ریشو هل داد.اسنیپ در آغوش پر پشم او رها شد و ناخواسته استفراغ کرد.محتویات این ماده نه چندان خوشبو،شامل تمام خوراکی های میل شده در آن هفته،غذاهایی که اسنیپ قصد خوردنشان را داشت و همین طور چند تا از اعضای داخلی شکمش بود.مروپ که تجربه ی قرار گرفتن در این شرایط ناخوشایند را داشت،بلافاصله با دیدن این صحنه از سوراخ کوچکی که هواکش مترو بود،فرار کرد.اسنیپ هم قبل از آنکه زن مشنگ با ریش هایش او را خفه کند،از پنجره ی مترو بیرون پرید.چیزی نمانده بود که زیر قطار تبدیل به لواشک گردد،اما بالاخره هر طور شده خودش را نجات داد و در حالی که جای چرخ های قطار روی صورت و ردایش نقش انداخته بود،کنار مروپ روی صندلی نشست.
-مروپ!ما می خوایم ارباب دوباره به قدرت برسه!
مادر لرد تحت تاثیر برنامه مشنگی عمو پورنگ گفت:"به قدرت برسه که چی بشه؟"
-که هممون زیر سایه علامت شوم جمع شیم.
-خب جمع شین که چی بشه؟
اسنیپ که داشت جان به لب می شد گفت:"هیچی هیچی!...فقط امشب بیا پاتیل درز دار..."
مروپ با خوشحالی لبخند زد.
-میام...حتما اون جا چن تا مرد خوش تیپ پیدا میشن که معجونا رو روشون آزمایش کنم...سوروس! سوروس!...قبل این که بری،یه کوچولو از موهاتو بم میدی؟می خوام از چربیش ریمل ضد آب درست کنم بفروشم!
اسنیپ سعی کرد زودتر غیب شود و خودش را از دست مادر ولدمورت نجات دهد،اما قبل از اینکه موفق شود،مروپ با قیچی باغبانی مشنگی حجم قابل توجهی از موهایش را چید.







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.