هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (لردولدمورت)



پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱:۱۳:۵۰ جمعه ۳ آبان ۱۳۹۸
#11
خلاصه:

تسترال‌های لرد گذاشتن رفتن.
لرد از مرگخوارا می‌خواد براش تسترال‌های جدید تهیه کنن. مرگخوارا در بازار موفق می‌شن یه تسترال پیدا کنن. ولی تستراله هم حرف می‌زنه و هم خیلی پرروئه و هم عاشق هکتور شده و اسمشو گذاشته تستراکتور.
مرگخوارا به هرطریقی تسترال رو قانع می کنن تا همراه مرگخوارا راهی خانه ریدل ها بشه.
کراب بین راه جا میمونه تو مغازه مواد آرایشی. چند تا از مرگخوارا(فنریر، سو، لینی و آریانا) قرار می شه برگردن و کراب رو پیدا کنن. بقیه همراه تسترال منتظرشون بمونن.


...............

کراب دیوانه وار از این سمت مغازه به آن سمت می دوید و هر لحظه بر بار لوازم آرایشی اش افزوده می شد.
از آن جا که صاحب مغازه را هم قبلا کشته بود، اصلا نگران مارک و قیمت اجناس نبود.
-کانسیلر...پرایمر...کرم بی بی و سی سی...هایلایتر...براش های کوچیک و بزرگ...

و در سمت دیگر، لینی سرگرم جلب موافقت سو برای حرکت به سمت کراب بود.
-چرا سو؟ چرا واقعا؟ الان چرا جلوی ما رو گرفتی؟ اینو با من در میون بذار. چرا نمیای؟

سو چهره ای غمگین و در حال اخراج به خود گرفت.
-شما می خوایین قالم بذارین...وسط راه ولم کنین. ترکم کنین. بدون من برگردین.

لینی نیشش را به طرف انگشت کوچک سو گرفت.
-نیشمو بگیر...بهت قول نیشی می دم که حتی یک ثانیه ازت جدا نشم. خوبه؟


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۲۳:۴۰:۰۳ چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۹۸
#12
-صبر کنین...دست نگه دارین...نمی ذارم!

گابریل با چهره ای مصمم جلوی سبد پیاز ایستاد و دست هایش را به دو طرف باز کرد.
-عمرا اگه بذارم به پیازا دست بزنین. نمی بینین؟ واقعا نمی بینین؟ دست هاتونو نگاه کنین.

همه به دست هایشان نگاه کردند و چیزی ندیدند. چون چیزی که مورد اشاره گابریل بود را نمی شد با چشم غیر مسلح دید!

-فقط چند ثانیه به من مهلت بدین.

چند ثانیه بعد، ملت بیکار و بیعار روی توده ای از پیاز منتظر بودند.

-گابریل؟
-آماده نشدن؟
-بابا من دماغم می خاره...

ملتی که منتظر گابریل بودند چیزی کم داشتند!

-گابریل...بیار دیگه این دستامونو...

گابریل تشت بزرگی جلوی خودش گذاشته بود و داخل تشت را پر از مواد شیمیایی مورد نیاز کرده بود و مقدار زیادی دست، داخل تشت ریخته بود.
-الان...الان تمیز و ضدعفونی و عاری از هر میکروبی می شن و میارم و تحویل می دم. صبر کنین! باید چند دقیقه تو این محلول بمونن.


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۲۳:۴۴:۱۶ یکشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۸
#13
-دست نگه دارید! درهای سالن را ببندید...او گریخت!


به دستور لرد سیاه، مرگخواران دست نگه داشتند و سالن داران در ها را بستند.
همگی به این صحنه عادت داشتند. هری پاتر همواره می گریخت.

ورژن سیاه نمایش برای لرد بسیار مهم بود. باید درست و صحیح اجرا می شد...و برای این کار احتیاج به هری پاتری خوب و باورپذیر همراه زخمی روی پیشانی داشتند.

لرد سیاه و مرگخواران نمی دانستند هری پاتر موفق به خروج از سالن تئاتر شده یا نه؛ برای همین، چاره ای جز تحقیق نبود.

-ارباب پیشنهادی دارم. نارسیسا رو مامور کنترل کنیم. خیلی خوب تشخیص می ده. بره ببینه هری پاتر بین جمعیته یا نه. دراکو رو هم می تونه با خودش ببره.
-ارباب من پیشنهاد دیگه ای دارم. شما رو بذاریم توی سینی و بین جمعیت بچرخونیم. هر جا یکی فریاد "آی زخمم" سر داد، می فهمیم که کله زخمی اونجاست.
-ارباب، برین تو ذهنش و بگین اگه نیاد جینی رو همین جا سر صحنه رنده می کنین. تا اون موقع من جینی رو گروگان می گیرم.
-آینه نفاق انگیز نشونش بدیم، خودش میاد می شینه جلوش.


پیشنهاد ها به نظر لرد سیاه، بسیار خوب و کارآمد بودند.




زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۱۹:۱۳:۱۸ یکشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۸
#14
خلاصه:

تو دنیای جادوگری خیلی چیزا تغییر کرده. در این بین تنها کرابه که تغییری نکرده و می خواد با تاسیس ارتش صورتی ها لرد سیاه رو بکشه و قدرت رو در این دنیای جدید به دست بگیره.عضو گیری ارتش صورتی شروع می شه ولی بجز لینی کسی حاضر نیست عضو ارتش کراب بشه!
هر دو با هم راه میفتن که برای ارتششون عضو جمع کنن و بعد از لیسا که عضو نمی شه، به بانز می رسن.

..................

-خب چی؟ الان وعده های ترغیب کننده و خفن برای من ندارین؟ چیزی در حد...برات جسمی فیزیکی تدارک می بینیم!

کراب و لینی کمی دیگر به هم نگاه کردند. هیچیک توانایی خلق جسم فیزیکی نداشتند...ولی دادن وعده های غیرممکن درجهان سیاست کاری عادی بود.
-بله بله...همینو می خواستیم بگیم. برات یه جسم زیبا همراه با یه سر خوشگل تدارک می بینیم. جذاب...بدون نقص....

-خب شاید من قبلا نقصی داشتم. انسان ها با نقص هاشون زیبا می شن.

بانز برای عضویت در یک ارتش، زیادی ابله به نظر می رسید...ولی فعلا برای کراب کمیت مهم تر از کیفیت بود.
-خب یه نقصی چیزی هم برات می ذاریم. میای یا نه؟

-می رم فکرامو بکنم! اگه دوباره به هم برخوردیم ازم بپرسین!

و واقعا رفت.

کراب و لینی قصد فریاد و اعتراض و فغان داشتند که به شخص دیگری رسیدند و فرصت نشد! کراب فورا شروع به تبلیغ کرد.
-سلام آقای محترم...آیا مایلید عضو ارتش صورتی شده و ما را در امر کشتن لرد سیاه و تصاحب جهان یاری دهید؟

لینی با نیشش به بازوی کراب زد.
-هی...

-چته؟ آروم بگیر ببینم چه جوابی می ده...

لینی که به عقب هل داده شده بود، جلو رفت و دوباره سرنیشی به بازوی کراب زد.
-هی...پیست...آخه ببینش...مو نداره...دماغم نداره...


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۲۳:۵۸:۱۶ شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۸
#15
-نرسیدیم؟
-نه!
-هنوزم نرسیدیم؟
-نه!
-دیگه الان باید رسیده باشیم...

مرد ناشناس عصبانی شد. قصد اعتراض داشت...ولی متوجه شد که این بار واقعا رسیده اند و جای اعتراض و دعوا باقی نمانده.
-خب...رسیدیم. این جا محفله.

مرگخواران به جایی که روبرویشان بود و محفل نامیده شده بود، نگاه کردند.

انباری پر از سیب زمینی!

-این دروغ می گه...محفلیا که سیب زمینی نمی خورن. پیاز می خورن.

به مرد برخورد.
-من تامین کننده سیب زمینی محفلم! به همین مناسبت بهم عضویت افتخاری دادن. این درسته که سیب زمینی نمی خورن. ولی باعث نمی شه من کارمو درست انجام ندم. من تامین می کنم...ولی اونا نمی خرن. چون پول ندارن. حالا اگه می خوایین به ورودی مخفی محفل برسین باید کل اون سیب زمینیا رو منتقل کنین به این طرف. البته همینجوری که نمی شه. باید پوست کنده باشن. روشن شد؟


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۲۳:۴۳:۲۴ شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۸
#16
قوری طی دو سه دقیقه، هزاران ایراد بیخود و بی جهت از مرگخواران گرفته بود.
ولی چاره ای جز تحمل نبود. لرد سیاه دستور داده بود شنا را بیاموزند!

قوری با نارضایتی بین مرگخواران می جهید.
-تو که اصلا فکر نمی کنم بتونی روی آب بمونی. ولی یه امتحانی می کنیم. با سوت من، به این شکل می جهی توی آب! باشه؟

مخاطب قوری شخصی جز مروپ نبود.
مروپ کمی به حالت جهش توجه کرد. کمی هم حساب و کتاب کرد.
-مادرجان، من اگه بخوام اینجوری بجهم که استخون سالم تو بدنم نمی مونه...سنی ازم گذشته. پرش ساده تری نداریم که مناسب من باشه؟ تازه گیریم پریدم...بعدش چی؟ فکر بعدشو کردی که چه باید بکنم؟

قوری بقچه حاوی اغذیه مروپ را گرفت.
-اولا اینو بذار کنار. باید سبک باشی...دوما قراره شنای حرفه ای یاد بگیرین. برای همین به همون شکلی که گفتم می پرین. اعتراض هم وارد نیست. شما کی باشین که اعتراض کنین!


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲۳:۱۷:۵۷ سه شنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۸
#17
خلاصه:

میزان سیاه بودن مرگخوارها در بازرسی وزارتخونه تایید نشده. لرد سیاه همشونو اخراج کرده. مرگخوارای گرسنه به یه گله گوسفند می رسن. فنریر مسئول تهیه(شکار) یک گوسفند می شه.

...................

تهیه گوسفند بیشتر از حد معمول طول کشیده بود. رودولف کمی به فنریر نزدیک شد.
-هی...پیست...مردیم خب از گشنگی...یکیشونو بیار!

به غیرت فنریر کمی برخورد. گوسفند مونث را با خود به پشت درختان برد و سریع به محل تجمع مرگخواران آپارات کرد.

-هن و هن....

آپارات با یک گوسفند پشمالو و سنگین، کار سختی بود.

-آخ جون...کباب!

گوسفند با تردید، به حلقه محاصره مرگخواران نگاه کرد.
-چرا هی دارین نزدیک تر می شین؟ کباب کدومه؟ نیایین جلو...بع می کنما!


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۸:۲۲:۰۴ یکشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۸
#18
نتیجه دوئل آریانا دامبلدور - تاتسویا موتایاما - رکسان خالی:


امتیازهای داور اول:
آریانا دامبلدور: صفر امتیاز - تاتسویا موتویاما : 26.5 امتیاز - رکسان خالی: 26 امتیاز

امتیازهای داور دوم:
آریانا دامبلدور: صفر امتیاز - تاتسویا موتویاما : 26.5 امتیاز - رکسان خالی: 26 امتیاز

امتیازهای داور سوم:
آریانا دامبلدور: صفر امتیاز - تاتسویا موتویاما : 26.5 امتیاز - رکسان خالی: 26 امتیاز


امتیازهای نهایی:
آریانا دامبلدور: صفر امتیاز - تاتسویا موتویاما : 26.5 امتیاز - رکسان خالی: 26 امتیاز


نفر اول: تاتسویا موتایاما
نفر دوم: رکسان خالی
نفر سوم: آریانا دامبلدور


...............................

-این چه وضعیه؟

صدای فریاد آریانا بود که از فاصله ای نه چندان دور به گوش تاتسویا می رسید.

-ساکت باش آریانا. وقت نداریم خب. باید به مسابقه برسیم یا نه؟ این اولین باره که به ساحره ها اجازه ورود می دن. نمی خوای از دستش بدی که؟

-کاتانا پامو سوراخ کرد!

این یکی، اعتراض رکسان بود که وسط دسته جارو نشسته بود. درست پشت سر تاتسویا و جلوی آریانایی که تقریبا جایی برای نشستنش باقی نمانده بود.

-کی تا حالا دیده سه نفر سوار یه جارو بشن؟

تاتسویا اهمیتی نداد و استارت زد! باید هر چه زودتر حرکت می کردند. بلیت مسابقه کوییدیچ را به سختی به دست آورده بود و حالا خیال نداشت از مسابقه باز بماند.
-کمربنداتونو ببندین که رفتیم!

با سرعت زیادی حرکت کرد.

چند دقیقه اول صدای جیغ و داد رکسان و آریانا را می شنید...ولی بعد از مدتی هر دو متوجه شدند که فریاد کشیدن بی فایده است و در سکوت منتظر به پایان رسیدن سفرشان شدند.

طولی نکشید که به استادیوم رسیدند.
تاتسویا جارویش را در محل مناسبی پارک کرد. عینک پروازش را از چشم برداشت و به پشت سرش نگاه کرد.
-پس...آریانا کو؟

رکسان هم به پشت سرش نگاه کرد.
-امممم...نمی دونم. همین دو دقیقه پیش اون پشت بودا.

-مگه کمربندتونو نبسته بودین؟

رکسان کمی شرمنده به نظر می رسید.
-اون تیکه چرم ترسناکو می گی؟ هنوز صدای "ما ما" ی گاوی که ازش درست شده بود رو می شندیم. ...من واقعا ازش وحشت کردم.نبستیمش...آریانا کمی غر زد. بعد، سر یکی از پیچای تند، غرغرش قطع شد. منم فکر کردم با وضعیتش کنار اومده...حالا نگران نباش. شایدجای نرمی فرود اومده باشه. مسابقه داره شروع می شه ها. بزن بریم.

تاتسویا کمی برای آریانا متاسف بود...ولی کمی کمتر هم برای رکسان متاسف بود.
-خب...نمی تونیم بزنیم بریم...در واقع، من می تونم... تو نمی تونی! چون بلیتت تو جیب آریانا بود.


و رکسان بهت زده را جلوی در تنها گذاشت.


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۰:۰۰:۳۵ سه شنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۸
#19
تاپیک دوئل به مدت نامعلومی تعطیله.

.........................

نتیجه دوئل سو لی و رودولف لسترنج:


امتیاز های داور اول:
رودولف لسترنج: 27 امتیاز – سو لی: 27.5 امتیاز

امتیاز های داور دوم:
رودولف لسترنج: 27 امتیاز – سو لی: 27.5 امتیاز

امتیاز های داور اول:
رودولف لسترنج: 27.5 امتیاز – سو لی: 27 امتیاز

امتیاز های نهایی:
رودولف لسترنج: 27 امتیاز – سو لی: 27.5 امتیاز


برنده دوئل: سو لی!

...........................


- من می تونم یه چیزی بگم؟ فقط یه جمله؟

هکتور سر سو را که از لای معجون داخل پاتیل بیرون زده بود، با ملاقه دوباره به داخل معجون فرو کرد.
- خیر. ارباب فرمودن مغزپخت بشین.

رودولف از سمت دیگر معجون خارج شد.
- می شه به ارباب یادآوری کنی که‌ من مغزی ندارم؟ شاید مشمول دو درجه تخفیف شدم و به جوشوندنم اکتفا فرمودن.

هکتور با ملاقه، دو مرگخوار معجون پز شده را هم زد.
- حرف نباشه. من دستورات رو تمام و کمال اجرا می کنم. آماده این؟ می‌خوام‌ پیاز رنده کنم‌ روتون.

سو اصلا آمادگی روانی لازم برای پیاز مالی شدن را نداشت. ولی هکتور اهمیتی نداد و پیازش را رنده کرد.

ده دقیقه بعد آتش زیر پاتیل را خاموش کرد.
- خب...آماده این. تا شما باشین دیگه خودتونو کپی نکنین...

سو و رودولف، داخل کاسه های عمیق کشیده و سر میز برده شدند.
هکتور با خوشحالی کاسه های تزئین شده با شوید و جعفری را جلوی سو و رودولفی که پشت میز نشسته بودند گذاشت.
- خب...نوش جان.

رودولف داخل کاسه شروع به پچ پچ کردن با رودولف پشت میز کرد. هکتور متوجه شد.
- حرف نباشه. فقط بخورین. حالا که نمی خوایین اعتراف کنین کدومتون واقعی هستین و کدومتون کپی شدین، باید مجازات بشین. رودولف...شروع کن.

رودولف قاشقش را داخل کاسه فرو کرد و مقداری معجون رودولفی برداشت.
- بوی مزخرفی می دم!

سو، نخورده دچار حالت تهوع شده بود. معجون بوی پیاز می داد.
- من اگه اینو بخورم می‌میرم. سوی توی کاسه هم می‌میره. چون خورده شده‌. در هر صورت بی سول می شین.

ولی هکتور رحم نداشت و ضربه آخر را هم زد.
-صبر کنین. چاشنی آخرش مونده.

اره برقی بسیار زشت و زنگ زده ای از زیر میز خارج کرد. جلوی چشم رودولف ها و سو ها خودش را از وسط به دو نیم کرد. هر یک از دو نیم روی لبه یکی از کاسه ها ایستاد.
-خب...نیمه هکولیا...با سه شماره شیرجه می زنیم. یک...دو...

هکولی سمت راست زودتر شیرجه اش را زد. هکتور حتی سر خودش هم کلاه می گذاشت.


معجون، حالا تبدیل به یک مجازات واقعی شده بود.


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱:۱۱:۳۵ شنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۸
#20
لرد و مرگخواران تشکیل جلسه دادند!

-یاران ما...جای ما در جلسه اصلا خوب نیست. این شاخه ای که رویش نشسته ایم بسیار ناهموار و ناراحت است.

فنریر فورا دسته ای مرگخوار را از روی درخت به پایین پرتاب کرد.
-بفرمایین ارباب. براتون جا باز کردم!

لرد سیاه دستش را روی شانه فنریر گذاشت.
-ما واقعا افتخار می کنیم که چنین یارانی داریم که به راحتی ما اهمیت می دهند...

فنریر به خودش افتخار کرد و لرد سیاه ادامه داد:
-ولی!

با فشار کوچکی فنریر را هم به پایین پرت کرد.
-یاران ما باید عاقل بوده و در این راه، ارتش ما را ناقص نکنند!


چند ثانیه بیشتر طول نکشید که فنریر، در حالی که دمش را بصورت هلیکوپتری می چرخاند، پرواز کنان بالا آمد.
-بله ارباب...هر چی شما بفرمایین!

لینی فورا پیشنهاد کرد که با نیشی عمیق، فنریر را دوباره پایین بفرستد...ولی پیشنهادش رد شد.
و جلسه ادامه پیدا کرد.

-یه شاخه درخت نمی تونه درخواست خیلی سختی داشته باشه. ازش بپرسیم چی می خواد.


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.