هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (لردولدمورت)



پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۲۲:۵۷:۳۵ سه شنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۹
#11
ولی مجبور بودند! لرد سیاه باید قضیه را می فهمید.

همه مرگخواران به طرف تام جاگسن رفتند. اگلانتاین دستی روی شانه اش زد.
-برو جلو برادر. همیشه می دونستم شجاعت و جسارتت زبانزد همه اس.

-این کار بزرگت رو هرگز فراموش نمی کنیم.
- آیندگان از تو به بدی یاد خواهند کرد دلاور.
-یه پرتره بزرگ از صورتت می کشیم و جلوی در خانه ریدل ها می زنیم. البته با نقاب! صورتتو که ندیدیم.

تام وحشتزده دور و برش را نگاه کرد.
-چی شده؟ چرا؟ من چیکار کردم؟ همه رو می تونستم باور کنم... ولی وقتی اگلانتاین ازم تعریف می کنه می فهمم کاسه ای زیر نیم کاسه اس.

حسن مصطفی هن و هن کنان سرش را از پنجره داخل اتاق کرد.
-عی وووی هوووی...نمی فهمی چرا؟ اینا می خوان به لرد بگن که مجبورن هکتور رو لرد کنن. بعد می دونن پودرشون می کنه. تو رو انداختن جلو...له له می شیا! عینهو خودم.

و در ادامه، در اثر قهقهه های ممتد و طولانی، انگشتانش شل شد و از همان بالا با سر به زمین پرت شد. ولی چون داخل سرش هوای بسیاری جریان داشت، متلاشی نشد و مانند توپ دوباره به هوا رفت و همانطور جهید و جهید و دور شد.

-دیدینش؟... از کجا میومد؟ کمی ریش سفید به پیشونیش چسبیده بود...

حواس مرگخواران پرت نشد. تام نمی توانست حواس کسی را پرت کند. او باید قضیه را به لرد سیاه می گفت؛ وگرنه همگی دچار نفرین ریدل ها می شدند!


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۱۷:۴۵:۰۶ پنجشنبه ۵ تیر ۱۳۹۹
#12
خلاصه:

لرد سیاه متوجه شدن که مرگخوارا شنا بلد نیستن! برای همین یه قورباغه به اسم قوری رو به عنوان مربی شنا استخدام کردن که به مرگخوارا شنا کردن یاد بده.
مرگخوارا راهی ناکجا آباد شدن تا شنا یاد بگیرن. ولی آموزششون موفقت آمیز نبود. مربی انصراف داد و الان همگی در حال غرق شدن هستن. مروپ هم وسط دریا داره حلواشونو درست می کنه.

..................

-سدریک مامان ...بیا جلو!

سدریک با دهانی نیمه باز جواب داد:
-نمی تونم مادر ارباب. الان سرگرم کاری بس مهم می باشم.

مروپ به حرکات بی معنی سدریک دقت کرد. به دست و پا زدن های نامتعادلش...و این حرکات اصلا مهم به نظر نمی رسیدند.
-نکنه داری از زیر خوردن حلوا در می ری!

سدریک به دهانش اشاره کرد.
-این جا رو ببینین مادر ارباب. من دارم آب دریا رو می نوشم! فکر می کنین چرا تا الان غرق نشدین؟ من هی دارم قلپ قلپ آب دریا رو قورت می دم. تا الان بیست و سه لیتر آب و سه بچه قورباغه نابالغ کرم مانند قورت دادم. اینجوری هر چقدر که شما پایین می رین، سطح آب هم پایین می ره و در نتیجه غرق نمی شین. ولی زودتر باید راهی پیدا کنین. دیگه نمی تونم! قلپ...قلپ...

این بار نگاه های تحسین آمیز بود که نثار سدریک می شد.

-سدریک فداکار! من پیشنهاد می کنم همگی به ترتیب همین کارو انجام بدیم. اینجوری غرق نمی شیم. بعد هم راهی برای حرکت به سمت ساحل بیابیم! مثلا می شه کنار هم جمع بشیم و هکتورو به عنوان موتور به خودمون وصل کنیم. تحرکش زیاده!





I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۷:۳۱:۳۰ پنجشنبه ۵ تیر ۱۳۹۹
#13
-کار ساده ایه. خیلی هم ساده اس.

مرگخواران برای لحظه ای امیدوار شدند...ولی خیلی زود متوجه شدند که گوینده کسی جز هکتور نبوده. برای همین، فورا حباب های امید تشکیل شده در اطراف سرشان ترکید.

هکتور و سدریک در حال دور شدن از جمع مرگخواران بودند.

-ببین سدریک... تجربه سال ها جنگل نوردی به من می گه گه باید تنه درخت ها رو لمس کنیم. سمتی که کمی سرد و نمدار باشه، شمال رو نشون می ده و اون سمتیه که اگه به طرفش بریم قطعا به آب می رسیم.

سدریک با کمی شک و تردید به حرف های هکتور گوش می کرد و هر چند دقیقه یکبار خمیازه می کشید.
-باشه...فهمیدم...شمال...بهتر نیست قبل از ادامه حرکتمون یه چرتی رو به سمت شمال بزنیم؟

هکتور مملو از انرژی بود و اصلا حس چرت زدن نداشت. درست بر خلاف سدریک که از لحظه ای که بیدار می شد، برای رسیدن زمان خواب بعد ثانیه شماری می کرد.
مرگخواران زوج مناسبی برای جستجوی آب انتخاب نکرده بودند!

هکتور به طرف اولین درخت رفت و آن را در آغوش کشید.
-خب...بذار ببینم...این طرفش کمی خیسه...یعنی...مطمئن نیستم. ولی یه حسی بهم می گه که حتما هست. باید این وری بریم!


و آن وری رفتند!


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۸:۳۳:۲۱ سه شنبه ۳ تیر ۱۳۹۹
#14
مادر!


ما ریواس نیستیم! ازش متنفریم!


بررسی پست شماره 548 خاطرات مرگخواران، مروپ گانت:


نقل قول:
-عزیز مامان، وایسا...گلابی مامان کارت داره!
-ما کارش نداریم...رهایمان کنیــد.

به سرعت در حال دویدن بود و زن میانسالی نیز تعقیبش می کرد. گلابی ای در دستان زن به شکل شیطانی می خندید و دندان های تیزش در شب تاریک می درخشیدند.
گاهی وقتا خیلی مهمه که داستان رو چطوری توضیح بدیم. خودم خیلی وقتا پست های مهم رو می نویسم. جابجا می کنم...پس و پیش می کنم. سعی می کنم به بهترین حالتش در بیاد. این وسط یه نکته ای هست که نویسنده به سختی متوجه می شه. این که این پس و پیش نوشتن ها باعث مبهم شدن داستانم می شه یا نه.
منم گاهی در این مورد شک می کنم و به یکی دو نفر می گم پستم رو بخونن و ببینن که متوجه می شن؟ چیزی براشون گنگ نیست؟
این صحنه، حالت خیلی خیلی خفیفی از همین موضوع رو داره. موقع خوندن فکر می کردم بهتر بود اول دیالوگ نوشته می شد و یا اول صحنه رو توضیح می دادی.
جمله اول جالبه. اگه از زبون یه شخصیت عادی گفته می شد جالب تر و عجیب تر می شد. ولی حالا که گوینده مروپه کمی عادی تر شده. هنوزم جالبه...ولی عجیب نیست. اون جا خواننده به این فکر می کنه که منظور از گلابی کیه؟
همین فکر باعث می شه زیاد به جمله توجه نکنه...دنبال جواب سوالش بگرده!
این اتفاق هم جواب سوال اصلی رو بهمون می ده:
بهتر بود اول توضیح داده می شد. یه توضیح کوتاه و سریع. طوری که خواننده خیلی فرصت نمی کرد هضمش کنه... و قبل از هضم اون، به دیالوگ می رسید. این جوری هر دو قسمت، تاثیرشونو می ذاشتن.
با وجود همه اینا، صحنه خیلی خوب بود.


نقل قول:
مروپ با شنیدن جمله گلابی نگاه های پر امیدی به عروسش انداخت.
-نوه فندقی مامان بزرگ.
-تکذیب می کنیم. ما خودمان دیدیم. این گلابی از اول هم هیکلش همین گونه بود.
-باید برا نوه فندقی مامان بزرگ یه اسم خوب پیدا کنم.
-وا...من از اول هیکلم عین خیار گلخونه ای باریک و خوش اندام بود! مگه عاشق همین هیکلم نشدی؟
-یعنی نوه فندقی مامان بزرگ دختره یا پسر؟
-خیر...ما هرگز عاشق نشدیم و نخواهیم شد! آن هم عاشق یک گلابی!
-اگر نوه مامان بزرگ پسر بود اسمشو می ذارم شلیل، اگر دختر بود اسمشو می ذارم هلو!
-دلمو شکوندی! پس خودم می خورمت و انتقام دل شکسته م رو می گیرم.

دیالوگ های بیشتر از دو نفر رو اینجوری پشت سر هم نمی نویسیم...مگه با وجود یکی از این دو شرط:
1- مهم نباشه که کدوم جمله از کیه.
2- به شکلی بتونیم نشون بدیم که گوینده هر جمله کیه.
که برای شما حالت دوم وجود داشت. مشخص بود کدوم حرفو کی زده. فقط آخری رو متوجه نشدم. اصولا باید از طرف گلابی باشه؛ ولی چون گفته خودم می خورمت، کمی گیج می کنه. البته گلابیه دندون داره و وحشیه. این که ادعا کنه کسی رو می خوره خیلی هم عجیب نیست.

این قسمتش خیلی خوب بود. مروپش خیلی خوب بود که اصلا توجهی به حرفای کسی نمی کرد و روی بخشی که فقط برای خودش مهم بود تمرکز کرده بود.

برای نشون دادن احساسات شخصیت ها احتیاج به توصیف های طولانی نداری. این خوبه...تسلطت روی شخصیت ها رو نشون می ده که یه دیالوگ ساده و کوتاه برات کافیه.


نقل قول:
-دهانت بو می دهد...کمی مسواک بزن خب. ضمنا ما را قورت دادی ندادی ها!
شکلک ها اصولا به عهده نویسنده هستن. نویسنده اس که تصمیم می گیره که کدوم احساس این جا وجود داشته باشه. ولی با توجه به جمله های قبلی، احساس می کنم این برای این جا مناسب نبود. حالت خونسرد یا تهدید آمیز بهتر می شد. بقیه شکلک های پست خوب بودن.


نقل قول:
از ‌کابوسش پرید. پیشانی اش خیس از عرق بود.
غافلگیر نشدیم. به نظرم قرار هم نبود بشیم. مشخص بود این یه خوابه...و این مشخص بودن اصلا چیزی رو خراب نمی کرد یا تاثیر صحنه ها و طنز قضیه رو کم نمی کرد.


نقل قول:
-ارباب به نظرم خوابتون می خواد بگه که باید با همه قهر کنید تا یه روز خورده نشین.
این جاش ضعیف بود. خیلی مستقیم بود. تکراری بود. کلمه "قهر" نباید مستقیما و دائما تکرار بشه. می شد جمله دیگه ای گفت که همین معنی رو بده. اشکال کار، همین مستقیم بودنشه.


نقل قول:
-چگونه به این نتیجه رسیدی اگلانتاینمان؟
بهتره لرد توی سوژه ها این جوری با مهر و محبت حرف نزنه. اون "مان" آخر اسم، لرد رو زیادی مهربون جلوه داده.


نقل قول:
ناگهان در خانه ریدل ها باز شد و رودولسیف به داخل آمد. جمعی از ساحره های خانه ریدل ها از جمله مروپ که در حال نارنج پوست کندن بودند با دیدن او دستهایشان را بریدند. البته این بریدگی دست ها نه تنها بخاطر زیبایی ظاهری رودولسیف نبود بلکه برعکس، از زشتی ظاهری شدیدش بود!

-تعبیر خوابتون اینه که به زودی باید منو به جانشینی خودتون منصوب کنید و یه حرمسرای بزرگ هم به نامم کنید ارباب.

سپس نگاهی به سایر مرگخواران انداخت.
-شماها هم برین بخوابین تا هزارمین تکرار سریال های جادوگر تی وی پخش نشده و آخرش متوجه نشدین که مختار با یوزارسیف برادر ناتنی بودن و ستایش روی جفتشون کراش داره و جومونگ قراره بیاد انتقام مختار رو از کاهن های معبد آمون بگیره!
قسمت اول، یعنی ورود رودولف خوب بود. حرفاش نه. بهتر بود حذف می شد.


قسمت خواب پست عالی بود. خیلی خوب بود. بعد از بیدار شدن لرد، معمولی شد...و این باعث می شه تاثیر قسمت اول کم تر بشه. بهتر بود توی همون قسمت بیدار شدن تموم می شد. یا بقیه اش خیلی کوتاه می شد. در این حد که لرد خوابش رو برای مروپ تعریف می کرد و مروپ می گفت به نظر من تعبیرش اینه که بریم دنبال سیسمونی.

شخصیت مروپ خیلی خوب بود. لرد خوب بود. بقیه هم قابل قبول بود.

صحنه ها و شخصیت های بخش اول خیلی خوب بودن.

ایده گلابی عالی بود.

خلاقیت و طنز خوبی داری. جلوشو نگیر. بذار شجاعانه جلو بره و کار خودشو انجام بده. شخصیت ها رو خوب می شناسی. بهشون اجازه بده خودشون وارد موقعیت بشن. یقه شونو نگیر و بیار. گاهی کنترلشون کن! نذار هر چی خواستن بگن. مجبورشون کن خاص باشن. کنترلشونو توی دست خودت نگه دار.


خوابمان را بسیار پسندیدیم.


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۲۳:۳۱:۰۳ دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۹
#15
-نفر بعد...بپر تو!

دستور از یک مرگخوار بود.

مودی مسیر نگاه مرگخوار را دنبال کرد و به خودش رسید.
قابل قبول نبود!
دست در جیبش کرد. چشم مصنوعی اش را در آورد و سر جایش نصب کرد. دوباره نگاه کرد و دوباره دید!
مرگخوارا واقعا با خود او بود.
مودی هرگز و به هیچ عنوان قصد نداشت وارد این تونل مشکوک بشود.
اگر کاسه ای زیر نیم کاسه نبود، چرا آن ها را یکی یکی وارد تونل می کردند؟ چرا نفر قبلی که وارد شده بود، خارج نشد. آیا تونل راه خروج دیگری داشت؟ آیا نمی شد از همان راه خروج وارد شد؟ چه کسی تصمیم می گرفت که این راه ورود باشد و آن راه خروج؟
مودی راه های عادی را دوست نداشت.

مرگخوار همچنان به او زل زده بود.
ولی صدای ذوق زده ای، موقتا توجه مرگخوار را به خودش جلب کرد.
-من! من برم تو! پس کی نوبت من می شه؟ یه ساعته منتظرم. چرا این جا اینجوریه؟ اگه من نظارتشو داشتم اینجوری نمی شد. نظارت نخواستیم. حداقل مدیر که می تونم بشم. نه؟ گرداننده چی؟ لرد سیاه بشم؟ چرا چپ چپ می نگرین؟ نمی شه؟ دامبلدور چی؟ اونم نه؟ هافلیا به من توجه کنن. کردن؟ خب...من عادت ندارم در مرکز توجه باشم. برای همین هول شدم و کلا یادم رفت چی می خواستم بگم!

مودی، از فرصت سوء استفاده کرد و زاخاریاس را به جلو هل داد.
-من یادمه. می خواستی بری توی تونل...برو ببین توش چه خبره.


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۲:۳۵:۴۷ پنجشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۹
#16
لطفا برای پست های با امتیاز 26 و بالاتر، درخواست نقد نکنید.


نتایج دوئل!


نتیجه دوئل ربکا لاک وود و پیتر جونز:

امتیاز های داور اول:
ربکا لاک وود: 27 امتیاز - پیتر جونز: صفر امتیاز

امتیاز های داور دوم:
ربکا لاک وود: 26 امتیاز - پیتر جونز: صفر امتیاز

امتیازهای داور سوم:
ربکا لاک وود: 26 امتیاز - پیتر جونز: صفر امتیاز

امتیازهای نهایی:
ربکا لاک وود: 26.33 امتیاز – پیتر جونز: صفر امتیاز

برنده دوئل: ربکا لاک وود!

........................

-خب کوچولو...همین جا می شینی. خیلی آروم و مودب. من می رم خریدمو می کنم و بر می گردم. باشه؟

عقرب کوچک دمش را تکان داد. منظور خاصی از این تکان نداشت ولی لینی وارنر آن را به حساب "باشه" گذاشت و وارد مغازه شد.

به محض ورود، ربکا لاک وود را دید. راهش را کج کرد که برخوردی با او نداشته باشد، ولی دیر شده بود. ربکا با خوشحالی دست هایش را برای لینی تکان می داد و بالا و پایین می پرید. توجه همه مشتری ها را جلب کرده بود و ظاهرا این موضوع برایش کوچکترین اهمیتی نداشت.

لینی برای این که هر چه سریع تر به این نمایش پایان بدهد به طرف او رفت.
-سلام ربکا...خوبی؟...اممم...من دیرم شده...بهتره الان برم و بعدا برای خرید برگردم.

ربکا دست کوچک و ظریف لینی را گرفت و دنبال خودش کشید.
-عمرا اگه بذارم. تازه رسیدی. صبر کن تا این بال برق انداز های جدید رو بهت نشون بدم. عاشقشون می شی.

-نمی شم!

لینی همیشه سعی می کرد ساعت هایی که شیفت ربکا نبود را برای خرید انتخاب کند...ولی ظاهرا این بار اشتباه کرده بود.
ربکا جلوی قفسه ای ایستاد. چند سوسک قهوه ای بال دار بطور مرتب روی قفسه صف کشیده بودند. به دست های هر سوسک، تکه های پنبه بسته شده بود.

-ببین...یکی از اینا می خری. هر روز صبح بال هاتو برات برق می ندازه. خرجی هم نداره. روزی نیم ساعت در سطل آشغال رو باز بذاری کافیه. عالیه...نه؟

لینی به دنبال بهانه ای برای خلاص شدن از شر ربکا می گشت.
-نه...خب می دونی...من حشره هستم. این کار به نظرم با حقوق حشرات مغایرت داره.

-نه بابا چه مغایرتی؟ اینا استخدام رسمی وزارتخونه هستن. بیمه دارن. حقوق ثابت دارن. وضعشون خوبه. ولی اگه خوشت نمیاد بریم سراغ نیش تیز کنا. نیشت خیلی تیز به نظر نمی رسه. مطمئنی کار می کنه؟

این یکی زیادی بود!
قرار نبود کسی به نیشش توهین کند.
دستش را از دست ربکا بیرون کشید.
-من کار دارم! می رم! هیچی هم نمی خرم! شما هم یه ذره شخصیت داشته باشین. وایسادن تو قفسه که یکی بخردشون! شرم آوره.
جمله های آخر را خطاب به سوسک ها گفت و از ربکا که دست هایش را برای لیسا تکان می داد و بالا و پایین می پرید، فاصله گرفت و از مغازه خارج شد.
روی سکوی جلوی مغازه به دنبال عقرب دست آموزش گشت.
عقربش زیاد هم دست آموز نبود. در واقع صبح همان روز پیدایش کرده بود.
چشمش به پیتر افتاد که با لبخندی بی معنی روی سکو نشسته بود.
-پیتر...عقربم رو ندیدی؟ همینجا بسته بودمش. نخش هست...ولی خودش...پیتر با توام!

پیتر در سکوت و بی حرکت، با لبخند به روبرو خیره شده بود.

لینی نخی را که به ستون بسته شده بود برداشت و دنبال کرد...ادامه نخ دقیقا در جایی که پیتر نشسته بود غیب می شد.

چشمان لینی پر از اشک شد.
-مین...مین کوچولو! چی شدی! حتی اسمت رو هم بهت نگفته بودم...الان توی مغازه انتخابش کردم. یکی بیاد این تن لش رو از روی مین جمع کنه... چرا رنگ صورتش داره سیاه می شه؟!


(داستان، کمی برگرفته از واقعیت.)

............................................................

نتیجه دوئل مودی و اگلانتاین پافت:


امتیاز های داور اول:
مودی: 26 امتیاز – اگلانتاین پافت:27 امتیاز

امتیاز های داور دوم:
مودی: 27 امتیاز – اگلانتاین پافت: 26.5 امتیاز

امتیازهای داور سوم:
مودی: 27 امتیاز – اگلانتاین پافت: 27.5 امتیاز

امتیاز های نهایی:
مودی: 26.66 امتیاز – اگلانتاین پافت: 27 امتیاز


برنده دوئل: اگلانتاین پافت!

..........................

در بسته بود.

فشار ضعیفی به در وارد شد... و طبیعتا اتفاق خاص نیفتاد.

کمی مکث...و فشار بعدی.

صدایی خونسرد، از این سوی در توضیح داد:
-لولاهای محکمی داره. باید فشار خیلی بیشتری وارد کنی. و طبق محاسبات من قدرت بدنی کافی برای این کار رو دارا هستی!

اگلانتاین این حرف را زد و پیپش را سرو ته کرد که یک بار هم به این شکل کشیده و در مصرف پیپ صرفه جویی کند.

صدای خفه و ضعیف هوریس اسلاگهورن از داخل دستشویی به گوش رسید.
-قدرت...بدنی...دارم...ولی...الان...شرایط...مساعد...نیست! تو رو به اون پیپت...این درو باز کن!

اگلانتاین صندلی اش را جلو کشید و روی آن نشست. به شکلی که دماغش بطور کامل با در دستشویی در تماس بود.
-عمرا نمی شه. ارباب فرمودن همین جا بشینم و چشم از در برندارم که بمونین همون تو.

هوریس با آخرین توان و نفس باقی مانده گفت:
-من چیکاره بودم آخه؟ اونی که دوئل کرد مودی بود! من چرا دارم تاوان پس می دم...اونم با این...غول بیابونی!

غول بیابانی بویی از شخصیت و غرور نبرده بود. اصلا بهش بر نخورد.
اگلانتاین توضیح داد:
-اون نمادی از هاگریده. باید تحملش کنی. سعی کن کوتاه و منظم نفس بکشی. اکسیژن رو برای چهل و پنج ساعت باقیمونده ذخیره کن. کسی ازت نخواسته بود اینقدر اضافه وزن داشته باشی! جای شش نفرو اون تو اشغال کردی.

هوریس مورد ظلم و ستم بسیاری واقع شده بود. این نگهبان مزاحم هرگز قانع نمی شد.
-غذا چی؟ می تونیم بیاییم بیرون و غذا بخوریم که؟

-نخیر...و بله!
-بالاخره نخیر یا بله؟
-قسمت اول نخیر! نمی تونین بیایین بیرون. قسمت دوم بله. می تونین غذا بخورین. ارباب فرمودن هر وقت خواستی بهت غذا بدیم. اینقدر هم سخاوتمند هستن.

هوریس سوال بعدی را با کمی ترس و تردید پرسید.
-این تو آخه؟! گفتی به من غذا می دین...پس...غذای این چی می شه؟

لازم نبود اگلانتاین داخل دستشویی را ببیند. مشخص بود که شخص مورد اشاره هوریس کیست.

اگلانتاین داخل دستشویی را ندید و هوریس لبخند موذیانه اگلانتاین را.

-تو نگران غذای اون نباش...غذاش همون جا...کنارشه...الان گرسنه هستی؟ برات غذا بیارم؟

هوریس در گوشه ای از دستشویی جمع شده بود. هر چند، جمع شده اش هم بسیار جلب توجه می کرد. سعی کرد تا جایی که می تواند زشت و کریه و اشتها کور کن به نظر برسد... که البته برای این کار هم احتیاج به تلاش زیادی نداشت.
اگلانتاین به سادگی احساسات هوریس را حدس زد.
-نگران نباش. ارباب فرمودن این نوع غول بیابونیا فقط سه شنبه ها غذا می خورن...و امروز دو شنبه اس. خورده نمی شی.

هوریس داشت نفس راحتی می کشید که غول تکه گچی را برداشت و روی دیوار خط کشید. نگاهی به هوریس انداخت و آب دهانش را قورت داد.
چهارمین خط را کشیده بود. چهل و چهار خط دیگر باقی مانده بود. چهل و چهار خطی که تا کشیده شدنشان مسلما امروز، فردا می شد...


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۲۹ ۲۳:۵۰:۰۸

I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۸:۱۸:۳۰ سه شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۹
#17
خلاصه:

لرد به دلیل گرفتن مقداری خون از مورفین معتاد شده. ولی مشخص نیست به چی.
لرد که بطور ناگهانی فلج هم شده ادعا می کنه به یه سفید(محفلی) معتاد شده و باید برن براش یه جادوگر سفید بیارن. مرگخوارا برای پیدا کردن یه سفید، به پیازستان(واقع در ناکترن) می رن و هری پاتر رو می گیرن.
هری پاتر زیاد حرف می زد و مرگخوارا به دهنش چسب زدن.

......................

-خب... اینم که ساکت شد. پیش به سوی ارباب!

همه به راه افتادند. بجز...ربکا!

-من نمی تونم بیام!

مرگخواران که حرکت نکرده متوقف شده بودند، کل ذوق و شوقشان را از دست دادند و دنیا روی سرشان خراب شد.

-چی شده خب؟ لابد انتظار داری تو رو هم کول کنیم.
-می خوای چهار تا چرخ برات بذارم با اونا بیای؟
-این چه قیافه ایه به خودت گرفتی؟

ربکا از جایش تکان نخورد.
-دست و پام سالمه... خودم هم می تونم راه برم. فقط سوالی برام پیش اومده. بپرسم؟

-خیر! در صورت امکان فقط راه بیفت!

ربکا با جدیت مخالفت کرد.
-نمی تونم. وقتی ذهنم اینقدر درگیره، نمی تونم! اغتشاشات مغزی مانع ارسال دستور حرکت به پاهام می شه. حالا بپرسم؟ ... می پرسم! ما چرا کله زخمی رو با طلسم ساکت نکردیم و دو ساعت دنبال چسب گشتیم؟ آیا هوشمون کمه؟

به مرگخواران برخورد... به مرگخواران ریونی بیشتر! ... و به لیسا از همه بیشتر! طوری که درخت تنومندی را که کنارش قرار داشت از جا کند و بین خودش و ربکا قرار داد که چشمش به قیافه او نیفتد.

-نخیر! چون سفیدی که برای ارباب می بریم باید طلسم نخورده باشه. سالم و کامل باشه. حل شد؟


چنین قانونی وجود نداشت...ولی قبول کردنش فعلا به نفع مرگخواران بود. ربکا هم قانع شده به نظر می رسید. همگی در حالی که هری پاتر را حمل می کردند به طرف خانه ریدل ها حرکت کردند.


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۲۳:۴۷:۵۰ دوشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۹
#18
- ارباب...یک عدد محفلی رو در تلاش برای ترور شما و سوء نیت نسبت به جان و مال شما دستگیر کردیم!

محفلی مذکور، دست از تلاش و تقلا برداشت.
-سوء چی چی؟ من فقط یه پیام برای اسمشو نبر داشتم که وسط راه خِرمو گرفتین و نذاشتین.

مروپ از فرصت استفاده کرد. خودش را به محفلی مورد نظر رساند و سه بطری نوشابه بطور همزمان در دهانش چپاند.
-بخور کنگر فرنگی مامان...برات خوبه. دربارش کلی مطالعه کرده بودم. منتظر بودم فرد مناسب رو پیدا کنم که خودت پیدا شدی.

محفلی برای خفه نشدن چاره ای جز قورت دادن نداشت.
نوشابه ها را نوشید و نوشید و دچار پوکی استخوان مفرط شد.
-برین عقب! دست به من بزنین از هم می پاشم ها...بعد باید جواب پروفسور رو بدین! از سر راهم بکشین کنار. می خوام پیام برسونم.

ربکا با نگرانی جلوی محفلی ایستاد.
-داری می پوکی خب. پیام چیه... بی خیالش!

-جانم فدای محفل! بکشین!

مرگخواران به فکر فرو رفتند! یا باید هر طور شده جلوی محفلی پوک را می گرفتند و مانع رسیدنش به لرد می شدند و یا به او اجازه نزدیک شدن می دادند که در این صورت هم هرگز نباید متوجه وضعیت لرد سیاه می شد!


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۲۳:۲۴:۴۵ جمعه ۲۳ خرداد ۱۳۹۹
#19
- پروفسور دامبلدور! پروفسور دامبلدور! پروفسور دامبلدوووووور!

تازه وارد در سطح محفل می گشت و پروفسور دامبلدور را صدا می کرد. ولی خبری از دامبلدور نبود.

-شاید بالاخره مرده باشه!

صدای ضعیف کریچر بود که مقداری کاسه و بشقاب زیر گونی ای که پوشیده بود مخفی کرد و به اتاق زیر شیروانی برد؛ ولی تازه وارد اصلا دلش نمی خواست دامبلدور قبل از چشیدن سوپ منحصر به فردش مرده باشد.

در اولین اتاقی که در مقابلش قرار داشت را باز کرده و فریاد زد:
-پروفسور دامبلـ...

فرصت نکرد جمله اش را تمام کند. برای این که اتاق تا سقف پر از ویزلی های اضافه قد و نیم قد بود و با باز شدن در، ویزلی ها از اتاق به بیرون سرازیر شدند و سیلی نارنجی رنگ و خروشان تشکیل دادند.
تازه وارد با نگرانی مسیر سیل را دنبال کرد که مرلینی نکرده به آشپزخانه نرود...ولی نرفت! در میانه راه،نیمی از سیل به مرلینگاه ریخت و نیمی دیگر به طرف در خروجی تغییر مسیر داد و در حالی که هاگرید را هم - که سر راهش قرار داشت- به همراه خودش می برد، از خانه خارج شد.

-نگران نباش بابا جان...همیشه سیل می بردش. خودش بر می گرده.

صدای پروفسور دامبلدوری بود که بالاخره پیدا شده بود و ظاهرا منظورش هاگرید بود که قرار بود برگردد.

-نگران نبودم پروفسور. داشتم دنبال شما می گشتم که از سوپ بسیار تند...نه...تند که ابدا نیست ... از سوپ خوش طعمم بچشید ببینیم چی به سرتون میاد. تا هاگرید برنگشته بچشید!



I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۰:۴۳:۰۱ پنجشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۹
#20
بررسی پست شماره 411 قصر مالفوی ها، آیلین پرنس:


نقل قول:
-تو دیگه کی هستی؟
- مامور برق.

نارسیسا زیر لب گفت:

-مامور برق دیگه چی چیه؟

-خودمم نمی دونم

-حالا چطوری از دستش راحت شیم؟
این جا یه موقعیت جالب وجود داره. مامور برقی ک می خواد برق اینا رو قطع کنه و لردی که نباید متوجه جریان بشه.
ایراد اول اینه که دیالوگ ها نباید به این سادگی باشن. نباید معمولی و بی هدف باشن. مثلا "مامور برق چی چیه" یه کم عجیبه. اینا وقتی برق دارن، مطمئنا می دونن مامور برق چیه.
وقتی پست اینجوری شروع بشه و مدتی هم ادامه پیدا کنه، توقع خواننده از نویسنده کاملا پایین میاد. ناامید می شه. اینم باعث می شه پست رو با بی میلی بخونه. لابلای همین دیالوگا باید یه نکته ای نوشته بشه. یه سرنخی که خواننده بفهمه می تونه روی نویسنده حساب کنه. کار خیلی سختی هم نیست. یه ذره سرعتتون رو کمتر کنین. صبر کنین. فکر کنین که تو این موقعیت چی می تونن بگن یا چه اتفاقی می تونه بیفته که اوضاع رو از سادگی و معمولی بودن در بیاره.
مورد بعدی قسمت "نارسیسا زیر لب گفت" هست. اون قسمت رو در ادامه حرفای نارسیسا و مامور برق نوشتی. باید مشخص می کردی که مخاطبش لوسیوسه.
بین نارسیسا و دیالوگش نباید فاصله بذاری.


نقل قول:
-کروشیو! خب حالا بهتر شد

-آن مرد که بود لوسیوس؟

-کس مهمی نبود. مشنگ بود.
اگه یه یکی کروشیو بزنیم چه اتفاقی میفته؟
جیغ می کشه...روی زمین میفته...از درد به خودش می پیچه.
این جا چی شد؟ طرف مرد؟ تو سکوت گذاشت و رفت؟
برای هر موقعیتی از طلسم های مناسب استفاده کنین. اینجور اشتباها هم منطق پستتونو زیر سوال می برن و هم مهارت و تسلط شما روی طلسم ها کتاب رو.


نقل قول:
-کس مهمی نبود. مشنگ بود.

-پدر لوسیوس مشنگ است؟

-خیر ارباب.
طنز این قسمت خوب بود. ولی طرف قرار بود پدر نارسیسا باشه!
دیالوگ های پشت سر هم رو هم بدون فاصله بنویس. مگه این که بینشون مکث یا تردیدی باشه که این جا نیست.


نقل قول:
-ما حوصله ی بحث کردن نداریم. فعلا از اینجا می رویم و فردا از شما در باره ی کار های عجیبتان باز جویی میکنیم. بعد از بازجویی در صورت لزوم به شما کروشیو زده و در دریاچه ی کنار خانمان غرقتان می کنیم!
رسیدیم به قسمت مهم ماجرا.
شما چند پست قبل از این هم توی این تاپیک پست زده بودی و گفته بودی که لرد خانه مالفوی ها رو ترک کرد.
من اون پست رو نقد کرده بودم و گفته بودم که سوژه این بود که اینا همه چیشونو از دست دادن و قراره لرد اینو نفهمه. خارج شدن لرد از قصر مالفوی ها کمکی به سوژه نمی کنه. این جا دقیقا همون اشتباه رو تکرار کردی. بازم لرد رفته... قراره فردا ازشون بازجویی کنه که اونم کمک خاصی نمی کنه. سوژه نداره. سوژه اینه که لرد بره نقاط مختلف این قصر رو ببینه...از نبودن وسایل تعجب کنه و نارسیسا و لوسیوس برای این حالت، بهانه هایی بیارن.
سوالی که شاید پیش بیاد اینه که سوژه مجبوره و باید در همین راستا پیش بره؟
نه... الانم من اگه ادامه بدم همون جوری که شما نوشتی ادامه می دم، ولی به نظرم بهترین حالتش اینه. بعد از گذروندن این مراحل، می تونیم برسیم به جایی که الان هستیم. اون موقع لرد می تونه بازجویی کنه یا اتفاق جدیدی بیفته.
الان مهم ترین ایراد نوشته های شما همین سوژه ها هستن. چیزی که مانع قبول شدن درخواست مرگخوارشدنت می شه هم همینه. چون یه سری اشکالات هستن که با یه بار توضیح دادن بر طرف می شن. اینا رو می شه قبول کرد. ولی ایرادایی مثل اشتباه پیش بردن سوژه، احتیاج به زمان و تجربه و تمرین دارن. اینا باید قبل از ورود به گروه بر طرف بشن.


پستت اصلا توضیح نداره. توضیح لازم داره. موقعیت حساسیه. باید احساسات و عکس العمل های ظاهری شخصیت ها رو هم توضیح بدی. وگرنه صحنه ناقص می مونه.


توی نقد قبلی هم گفته بودم...آخر هر جمله ای، بدون استثنا باید علامت گذاشته بشه. شکلک، جای علامت رو نمی گیره.


پستت یه پست بد نبود. مثلا من ترجیح نمی دم که این پست کلا زده نمی شد. بودنش بهتر از نبودنشه. ولی خوب هم نبود. خیلی ساده و معمولی بود. سرعتت هنوز زیاده. از روی همه چی سریع رد می شی. سوژه ها، صحنه ها، توضیحات.
سرعتتو کم کن. صحنه ها رو توضیح بده. شخصیت ها رو توصیف کن. از معمولی نوشتن فاصله بگیر. توی صحنه ها و شخصیت هایی که حضور دارن نکته های زیادی هست که می تونی ازشون سوژه بگیری. به اینا دقت کن.


با سرعت کم دور شو آیلین!


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.