هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۱۷:۴۸ دوشنبه ۳ فروردین ۱۳۹۴
#11
هری (که معلوم نشد از کدام گوری سر و کله اش پیدا شد وسط قصه!) را در حال رفتن به دفتر دامبلدور رها می کنیم و به داستان هگریون برمی گردیم؛

هگریون؛ بدون نیش...
هگریون؛ تنها...
هگریون؛ زخمی...
هگریون؛ نوجوونه...
هگریون؛ غرق خونه...
هگریون؛ پر زخمه...
هگریون؛ از رو دیوار... سر می کشه تو دخمه/دخمه ی ننه ی اسنیپ/هزار جور ترشی داره/دخمه ی ننه ی اسنیپ/پارکت و کاشی داره/دخمه ی ننه ی اسنیپ/آتیشِ پاره پاره/دخمه ی ننه ی اسنیپ/صدتا گل و ستاره

هگریون همینجور دور خودش گیجی ویجی می خورد و آواز می خواند که ناگهان فرآیند تجزیه و فروپاشی اش شدت گرفت و پس از آزادی مقداری انرژی به صورت حرارت و نور و ابرهای قارچی شکل آنچه از هگریون باقی ماند هرمیون و هالک بودند که هر دویشان پرتوزا بودند و وقتی چشمشان به همدیگر افتاد از وحشت جیغ کشیدند و گرخیدند و از آنجایی که هالک بیشتر ترسیده بود کلا دخمه ها را ترک کرد و فرار کرد رفت هاگزمید تا با اولین قطار به جنگل های ویتنام پناه ببرد. و این شد که دوباره هرمیون ماند و دخمه ها.

هرمیون اولش تصمیم گرفت برود کلاس گیاهشناسی، ولی بعد یادش آمد که هریِ بی جنبه پرفسور اسپراوت را با هورکراکس اسمشونبر اشتباه گرفت و او را ترکاند و با این حساب کلاس گیاهشناسیِ این ترم حالاحالاها برگزار نمی شد.
هرمیون که در اعماق قلبش از این بابت متاسف بود کتاب-دفترهای گیاهشناسی اش را پاره پوره کرد و پاشید به هوا و بعدش جمعشان کرد و آتش زد و از رویشان پرید و جیغ کشید و ترقه در کرد و خوب که جنون جوانی اش تخلیه شد گفت حالا که بیکارم برم این دخمه ها رو بگردم ببینم چی توشونه.

دورتادور هرمیون چهل تا در بود که روی همه شان شماره زده بودند و هرمیون یادش آمد که وقتی گندزاده بود... البته الانش هم گند زاده بود ولی منظورم آن وقتی است که آنقدر گندزاده بود که حتی خودش هم نمی دانست گندزاده است و کلا از بیخ مشنگ بود و جادو مادو تعطیل بود و ننه باباش می گذاشتندش مهد کودک... بله... یادش آمد در همان مهدکودک خانم مربی شان که اسمش اسکندرجون بود برایش یک قصه ای خوانده بود از یک قصری که تویش چهل تا در بوده و مهمان آن قصر می توانسته 39 تا در را باز کند ولی پشت در چهلم چیزی جز مرگ و حسرت انتظارش را نمی کشیده و به همین خاطر باز کردن در چهلم ممنوع بوده و بعدش اسکندرجون داستان باز شدن تک تک آن 39 در را برای هرمیون خوانده بود که پشت هر کدامشان هدیه های خوبی مثل غذاهای خوشمزه، سازهای طلایی و نقره ای، اسباب بازی های جدید و متنوع، گنج های بی پایان و زیورآلات بی نظیر وجود داشت و وقتی اسکندرجون می خواست داستان باز شدن در چهلم را بخواند ناگهان زنگ تفریح خورده بود و بابای هرمیون آمده بود دنبال دخترش و شبش هم نامه ی هاگوارتز برایش رسیده بود و فردایش هم این دختره را فرستاده بودند هاگوارتز بدون خداحافظی از اسکندر جون و خلاصه این یک عقده ای شده بود برای هرمیون که بفهمد بالاخره پشت در چهلم چی بوده و این شد که هرمیون بی توجه به 39 دری که روی هر کدامشان عباراتی مثل: "تبریک! شما برنده شدید!" و "پنج میلیون درآمد در ماه!" و "یکشبه پولدار شوید!" و "زبان مردم دریایی در خواب! آموزش زبان شوکت!" و "خوشبختی!" و "جایزه!" و "لواشک!" و "لباسای قشنگ!" و "گالیون!" و "گاوصندوق گرینگاتز!" و "شوهر در حد بیل گیتس و برد پیت!" و "بنگاه همسریابی! شوهر اول رایگان!" و "پول مفت!" و "بهشت" و "عجب خری هستی دختره ی مووزوزی! بیا منو باز کن!" و نوشته هایی از این دست می درخشید، گذشت و صاف رفت در شماره ی 40 را که رویش با خون نوشته بود: "مرگ و حسرت! به هیچ وجه باز نکنید!" را باز کرد تا ببیند بالاخره پشتش چه خبر است... اه! دختره ی گند زاده ی احمق! اعصابم خورد شد!:vay: بقیه شو یکی دیگه بنویسه، من میرم یکم چای نبات بخورم بلکم آروم شم یکم.



هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۱۲:۲۳ پنجشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۳
#12
در همین حیث و بیث بود که ناگهان درِ یکی از دخمه ها باز شد و آیلین پرنس که ننه ی اسنیپ بود در حالیکه لباس خواب پوشیده و به سرش حنا گذاشته بود و یک مجله ی طفره زن دستش بود با یک جفت دمپایی حمام به پاهایش، آمد بیرون و بدتر از مادر سیریوس چشم هایش را بست و دهانش را باز کرد. خب، بالاخره این هم مادر سوروس بود دیگر: مادر سیریوسا! این چه وضعیه درست کردین؟ آدم تو دخمه ی خودشم نمی تونه آرامش داشته باشه. یک ساله همینجا بساط کردین، گند زدین به زندگی من و بچه م! برید گمشید جلوی کلبه ی هاگرید آتیش بسوزونید پدر سوروسا!

هاگرید که جلوی دخمه ی هرمیونشون-اینا ایستاده بود و داشت جلوی باسیلیسک نون تیلیت می کرد، وقتی این حرف را شنید "بیه، بیه" گفتنش برای هیولا را متوقف کرد و سر گنده ی پشمالویش را به سمت مادر سوروس چرخاند و در حالیکه هر کدام از چشم هایش قد یک نعلبکی پر از خون شده بود با لحنی غولانه پرسید: چی گفتی پیرزن؟!

با اینکه ی شامه ی مادر سوروس پر از بوی حنا بود ولی بوی خطر را هم احساس کرد و این شد که تندی گفت: اخبارو یه بار میگن! و بعد هم فوری چپید توی دخمه اش و در را محکم به هم کوبید.

هاگرید ریه هایش را پر از هوا کرد و بعد صیحه ای کشید که از صدایش پرهای فوکس که حالا کیلومترها از قلعه دور شده بود ریخت و همراه با کلاه گروهبندی که سوارش بود به اعماق جنگل ممنوعه سقوط کردند و هرگز جعبه ی سیاه و هیچ کجای دیگرشان پیدا نشد.

هاگرید بعد از صیحه ی طولانی و مخربش دست انداخت از گردن باسیلیسک که هنوز از اثرات صیحه تلوتلو می خورد گرفت و یکی دوتا گره ملوانی انداخت به تن مار بیچاره و یک گُرز فلاخنی برای خودش درست کرد و در حالیکه فریاد می زد "هیچکس نمی تونه در حضور من به آلبوس دامبلدور توهین کنه!" به در و دیوار دخمه ها حمله برد و شروع کرد به تخریب اموال بیت المال!

از آن ور چون جاده ی خدا برای هرمیون و رون باز شده بود، جفتشان جیم فنگ زدند که خودشان را برسانند به کلاس پروفسور اسپراوت ولی هرمیون گفت که به خاطر واکنش های عصبی هاگرید استرس بهش فشار آورده و باید برود جایی! و کیف و کتاب هایش را داد دست رون که یک دیقه مواظبشان باشد و حواسش هم باشد که یک وقت رویشان حلزون بالا نیاورد و خودش هم رفت دستشویی.

هاگرید هم که خون جلوی چشم هایش را گرفته بود و همینجور داشت باسیلیسک گره خورده را به در و دیوار دخمه می کوبید هی به دستشویی دختران که هرمیون داخلش بود نزدیک و نزدیک تر می شد. حالا دیگر رون را هم استرس گرفته بود و اگر قدح اندیشه ای داشت می توانست تویش شیرجه برود و خاطرات شب هالووین سال اولشان را مرور کند که آن موقع هم هرمیون دستشویی اش را آنقدر طول داد که غول ها به هاگوارتز حمله کردند و اگر نبود جانفشانی های پروفسور کوییرل و خودش و هری، الان هرمیون به جای فشار استرس سال ها بود که فشار قبر را تحمل می کرد. اما همانطور که می دانید ویزلی ها فقیر بودند و نمی توانستند هر کدامشان یک قدح اندیشه ی جداگانه داشته باشند و فقط یک تشت مسی از مادر مادربزرگ مالی ویزلی روی جهازش بود که همه ی اعضای خانواده از آن به عنوان قدح اندیشه ی مشترک استفاده می کردند همانطور که مسواک آرتور در اختیار همه شان بود... واقعا که... نخند بی ادب! فقیر بودند خب!

بعله... همین طور که هاگرید به دستشویی دختران نزدیک و نزدیکتر می شد رون با خودش فکر کرد که به خاطر دلایل گفته شده اگر الان قدح اندیشه هم داشت، خیلی توفیری به حالش نمی کرد، چون آنقدر خاطراتشان توی قدح مشترک با هم مخلوط شده بود که الان رون نمی دانست چرا چهل سال پیش به درخواست ازدواج لوسیوس مالفوی جواب رد داده و بعدش یکاره آمده زن آرتور ویزلی شده! و نمی توانست بفهمد چرا تام ریدل انقدر اصرار داشت که رون یک عکسی، شماره تلفنی، وایبری، لاینی، کوفتی از خودش توی دفترچه ریدل بگذارد. و نمی توانست سوختگی های وحشتناک ناشی از مهار شاخدم را از یاد ببرد و از آن بدتر نمی توانست ماه عسلش با فلور در مصر (به جز آن شب های مهتابی را که زوزه کشان دور اهرام مصر می چرخید) را به یاد بیاورد! نمی دانست چرا در این شرایط بغرنج که هاگرید گرزش را بالا برده بود تا در دستشویی دختران را بشکند و هرمیون را بیرون کشیده و یک لقمه ی چپ کند؛ انقدر برنامه ریزی های ارشد هاگوارتز شدن و بعدش استخدام در وزارت و بعدش وزیر شدن به ذهنش سرازیر می شد و نمی دانست چرا حالا یادش می آید که ظرفی که در آشپزخانه ی هاگوارتز تویش ترقه ی فیلی باستر انداخته بود مال تریلانی بخت برگشته بوده و نه مال آمبریج! و چرا نحوه ی کار مداد تراش رومیزی اینقدر برایش جالب بود؟!
این افکار فشرده و در هم تنیده در آن شرایط اضطراب آور پر از هاگرید وحشی و هرمیون استرسی و حلزون های گاه و بیگاه، هر انسانی را از پا درمی آورد اما رون ویزلی انسان نبود. زندگی در شرایط سخت اقتصادی پناهگاه از او یک جانور ساخته بود. یک جانور پوست کلفت وحشی با دندان های تیز و برنده!

در ادامه چه خواهد شد؟
آیا رون یک انیماگوس است؟
آیا هاگرید هرمیون را خالی خالی خواهد خورد یا با نون اضافه؟ تنهایی یا با گراوپ؟
آیا گراوپ به خورده شدن هرمی رضایت خواهد داد؟
آیا توحید ظفرپور اگر بداند اِماجون عزیزش در چه مخمصه ای گیر افتاده با خوردن مرگ موش به زندگی پر افتخار خود پایان خواهد داد یا با حلق آویز کردن خود از سقف با کش تنبان نخ نمای بابایش؟
آیا دخمه های پیچ در پیچ قلعه ی هزار دامبل شاهد چه ماجراهای دیگری خواهد بود؟

ادامه ی داستان را در پست بعد ببینید...


ویرایش شده توسط مورفین گانت در تاریخ ۱۳۹۳/۱۲/۲۸ ۱۲:۳۳:۳۹


هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


پاسخ به: ناظر سال
پیام زده شده در: ۲۱:۳۹ شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۳
#13
واقعا تقدیر از دابی به عنوان فقط جادوگر سال کمشه به نظر من و باید به عنوان ناظر سال هم حداقل اسمش برده بشه تا تو رای گیری یکی از این دو عنوان رنک یکیش به دابی برسه بالاخره.

رای من دابی به خاطر نظارت و فعالیت عالیش بر انجمن سخت و طاقت فرسای موزه ی وزارت خانه. شرح کامل در رای جادوگر سال.



هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


پاسخ به: جادوگر سال
پیام زده شده در: ۲۱:۳۴ شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۳
#14
بنده می خواستم رای جادوگر سال را ابتدا به ارباب بدهم ولی یادم آمد که ارباب جادوگر قرن است و همینجا رایم را به عنوان جادگر قرن به ایشان می دهم اما رای جادوگر سال را به کسی می دهم که خیلی آهسته و پیوسته و در حال تلاش است و به جان خودم پوست آدم کنده می شود بخواهد ناظر انجمن موزه ی وزارتخانه باشد و فعالیت کند. اصن آدم آنجا دوام نمی آورد. فقط و فقط کار موزه از عهده ی یک جن خانگی زحمتکش آزاد خوب بر می آید و لاغیر.
یعنی به جان خودم اگر بگویم برای هر پست مثلا تاپیک قورباغه شکلاتی روزها و هفته ها وقت گذاشته شده شاید باورتان نشود. هی برو لینک پیدا کن. از این بپرس. از اون آمار بگیر. صدتا تب باز کن که هی لینک بدی و از این منابع استفاده کنی برای نوشتن. برو سراغ پستا و تاپیکای 10 سال پیش. به هورکراکس ارباب خیلی سخته و حوصله می خواد. اصن تف به گور شوهرخواهر اونی که ایده ی این موزه رو داد و ملت رو انداخت تو هچل و خودشم قصر در رفت. بنده همینجا اعلام می کنم مادر واقعی یه بچه اونیه که بزرگش کرده نه اونی که زاییده ش و این یعنی دابی مادر و بنیان گذار واقعی موزه ست و ارزش زحمات دابی در طول سالیان و زمان های بعدی مشخص خواهد شد و زنده باد دابی! رای من به عنوان جادوگر سال تعلق می گیره به جن زحمتکش و خوب؛



ویرایش شده توسط مورفین گانت در تاریخ ۱۳۹۳/۱۲/۲۳ ۲۱:۴۰:۱۴


هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


پاسخ به: اسم گذاری برای کتاب های لرد ولدمورت !
پیام زده شده در: ۲۱:۰۳ شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۳
#15
نقل قول:

تد ریموس لوپین نوشته:
جناب گانت.. شما پیشنهادی هم برای عنوان فیلم اقتباسی از کتاب هفتم دارین؟ با توجه به دو قسمتی بودن خب سوال پیش میاد!


بله.
1. لرد ولدمورت و پسرک خرشانس 2 (1)
2. لرد ولدمورت و پسرک خرشانس 2 (2)

اما...
قدرقدرتا!
قوی شوکتا!
اربابا!
ماموریت انجام شد!

هم اکنون و در همین لحظه رسما نام مجموعه کتب رولینگ از نام منحوس کله زخمی به نام مبارک ارباب قدرقدرت مزین گردید و سه محفلی کله گنده ی ذیل نیز با آوردن این نام در عنوان پست هایشان (عنوان پست هر 3 نفر:اسم گذاری برای کتاب های لرد ولدمورت !) به طور ضمنی و علنی این تغییر را تایید نمودند که نشان از ضریب نفوذ بالای جبهه ی تاریکی و قدرقدرتی بی نهایت ارباب قوی شوکت ما دارد که نامش لرزه بر اندام هر محفلی دامبلی می اندازد.
البته پردفوت اولش یکمی مقاومت می کرد ولی با دوتا کروشیو تنظیم شد و در پست دومش از نام مبارک ارباب استفاده نمود.

اما سخنی با محفلیان ذیل؛
تد ریموس! بودلر مخترع! پردفوت! ناتانائیل!
هرگز آرزو مکنید که دکمه ی ویرایش را زیر پستتان بیابید چرا که 24 ساعت فرصت ویرایشتان تمام شده و من با صبوری تمام منتظر فرارسیدن این لحظه ی باشکوه بودم.
و همچنین هرگز آرزو مکنید که ناظر فلورانسوی محفلی را تحت فشار اکسپلیارموس هایتان وادار به ویرایش پست هایتان کنید چون؛

اولا فلورانسوی عزیز ما پیش از آنکه محفلی باشد اسلیترینی است و ارباب هم اسلیترینی است و دایی ارباب هم اسلیترینی است و هرگز غرور و اصالت و وفاداری یک اسلیترینی با اکسپلیارموس زیر سوال نمی رود و اگر قرار هم باشد برود با کروشیو و آوادا می رود که شما بلد نیستید و ما بلدیم و در یک حساب سرانگشتی درد اکسپلیارموس از کروشیو کم تر است.

ثانیا من کلی عکس از تاریخ و عنوان پست هایتان گرفته ام و مدارکش در صورت تغییر برای تنویر اذهان عمومی موجود خواهد بود.

ثالثا ناظر که هیچ؛ خود کله زخمی سیم سرورنشان را هم بیاورید نمی توانید آثار ویرایش را که بعدا زیر پست هایتان درج خواهد شد را پنهان کنید.

خلاصه که الان همه ی ملت فهمیده اند و رسوا شدید رفت و هرگونه تلاشی در جهت کتمان اعترافاتتان بر رسوایی هایتان خواهد افزود.

زنده ارباب!
زنده باد تاریکی!
زنده باد تابستان!
زنده باد چیز!
زنده باد کتاب های لرد ولدمورت !



هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


پاسخ به: اسم گذاری برای کتاب های لرد ولدمورت !
پیام زده شده در: ۱۵:۴۴ جمعه ۲۲ اسفند ۱۳۹۳
#16
1. لرد ولدمورت و پسرک خرشانس
2. تام ریدل و جینی ویزلی و کله زخمی سرخر
3. لرد ولدمورت و جای خالی لرد ولدمورت!
4. بازگشت لرد ولدمورت
5. لرد ولدمورت و مرگخواران
6. لرد ولدمورت و فتح جامعه ی جادوگری
7. لرد ولدمورت و پسرک خرشانس 2



هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۰:۳۸ چهارشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۳
#17
- عههههههه! برو کنار دیگه! رونی جون! یه چی به این بگو دیگه.
- به چی عجیجم؟
- به این جسم عظیم الجثه که مقابلمونه و از عبور ما جلوگیری می کنه دیگه.

رون چوبدستی اش را به سمت جسم عظیم الجثه گرفت و فریاد زد: اکسپلیارموس!
و از آنجا که اخیرا این چوبدستی رون ویزلی یک معضل خیلی پیچیده ای شده در بحث رول پلیینگ و معلوم نیست کِی سالم است و کِی خراب؛ طلسم رون به خودش برگشت و خودش را خلع سلاح کرد و چون یک چوبدستی نمی تواند خودش را خلع سلاح کند به جایش خورد به کش تنبان رون که باعث شد دربرود و تنبان از پای ویزلی بیفتد و هرمیون غیـــــــــژژژژژژژژژژ بکشد و صدای جیغ هرمیون باعث شد که توجه جسم عظیم الجثه که همان هاگرید بود به داخل دخمه جلب بشود و سرش را بیاورد تو و بگوید: سلام بچه ها! شوما اینجا چیکار می کنین؟ مگه با پرفسور اسپراوت کلاس نداشتین؟ سه شونزدهم بیشتر غیبت کنین حذفینا.

هرمیون تا اسم حذف و سه شونزدهم را شنید بدو بدو دوید طرف در که از کنار هاگرید بگذرد و برود خودش را به کلاس پرفسور اسپراوت برساند ولی همانطور که گفتیم هاگرید عظیم الجثه بود و به این راحتی ها نمی شد ازش رد شد. این شد که باز هرمیون دست به دامن رون شد: رونی جونم. دستم به دامنت. منو به کلاسم برسون. الانه که حذف شم ها.

رون وقتی دید هرمیون از او درخواست کمک دارد خیلی خوشحال شد و با خودش فکر کرد وقتی از سد هاگرید رد شدند می توانند با هم زندگی خوشبختانه ای! داشته باشند و یک عالم بچه ویزلی بیاورند و بچه هایشان هم بچه های زیادی بیاورند و آنقدر ویزلی ها زیاد بشوند که جمعیت غالب جهان را تشکیل بدهند و شرایط طوری شود که اگر کسی موقرمز یا کک و مکی نباشد مورد تمسخر دیگران قرار بگیرد و ناقص الخلقه یا نژادِ پست خطاب شود و وظیفه اش فقط و فقط خدمت به ویزلی ها باشد و ویزلی ها آنقدر قوی بشوند که وزارت و هاگوارتز و حتی مناصب مشنگی جهان را در اختیار بگیرند و هیچ غیرویزلی گندزاده ای دیگر در هاگوارتز ثبت نام نشود و لرد رون ویزلی جادوی سرخ را در تمام جهان و میان فرزندانش گسترش بدهد و اگر روزی کله زخمی ای پیدا شد که خواست او را از سریر قدرت به زیر بکشد مثل آراگوگ به بچه هایش بگوید که او را بخورند، و تمام اعضای محفل عنکبوت را که احتمالا نام سازمان مخفی ضدویزلی ها باشد را هم بخورند و تمام غیرویزلی ها را هم بخورند. پس چه بهتر که از همین حالا غیرویزلی ها را از بین ببرد تا کار بچه هایش در آینده آسان شود و چه کسی بهتر از گرنجر گندزاده ی غیرویزلی برای از بین رفتن! بنابراین رون عزمش را جزم کرد و تنبانش را بالا کشید و با یک دست نگهش داشت که دوباره نیفتد و با دست دیگر چوبدستی اش را (این بار برعکس) به سمت هرمیون گرفت و فریاد زد: حلزون بخور!

اما خب همانطور که در ابتدای رول گفتیم وضعیت چوبدستی رون نامشخص بود و بنابراین دوباره طلسمش به خودش برگشت و رون شروع کرد به حلزون بالا آوردن و دوباره همان حلزون ها را خوردن! چون طلسم "حلزون بخور" رویش اجرا شده بود و از آنجایی که حلزونی برای خوردن وجود نداشت پس باید اول حلزونی می بود تا رون آن ها را بخورد و با این حساب چاره ای جز حلزون بالا آوردن نمانده بود و خلاصه اینکه ورد "حلزون بخور" یک مرحله بالاتر و پیچیده تر از ورد "حلزون بالا بیار" است که فقط هم رون بلد است آن را اجرا کند! بله!

هرمیون وقتی دید از رون آبی گرم نمی شود همانجا در دلش تصمیم گرفت که با رون کات کند و برود زن هری بشود. اما هری کجا بود؟ اوه! بله! احتمالا هری الان سر کلاس پرفسور اسپراوت بود و داشت به مهرگیاه ها تعظیم می کرد تا سوارشان بشود و هرمیون اگر دیر می رسید حذف می شد. اما از طرفی هاگرید همچنان راه خروج را مسدود کرده بود و اجازه ی خروج نمی داد.

هاگرید چگونه باید کنار می رفت؟
آیا هاگرید یک ابوالهول بود؟
آیا پاسخ هری به درخواست ازدواج هرمیون چه بود؟
آیا اگر هری شوهر هرمیون نمی شد، هرمیون می توانست با گراوپ خوشبخت شود؟
آیا هرمیون 3 واحد گیاهشناسی اش را این ترم حذف می شد و مجبور بود دوباره ترم بعد شهریه ی خدا تومن گالیون برای این 3 واحد لعنتی بدهد؟
آیا در صورت حذف، صندوق رفاه هاگوارتز برای تامین هزینه ی ادامه ی تحصیل به گندزاده ای مثل او نیز وام می داد؟

پاسخ این سوالات را در ادامه ی داستان خواهید خواند و یا شاید خواهید نوشت... دی دی دی دین دین! دی دی دی دین دی دین دین دی دین (آهنگ تیتراژ پایانی فوتبالیست ها)



هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


پاسخ به: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۰:۲۶ شنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۳
#18
مدرک ، هفته ، لاوگود ، جیرینگ جیرینگ ، لباس ، مشت ، عجیب ، چوبدستی ، عینک ، جنبه


- مدرک فوق لیسانس؟!
- بله آقای پاتر!
- دو هفته س منو معطل کردی، حالا میگی باید فوق لیسانس داشته باشم؟!
- متاسفم این جزو قانون استخدامی مجله ست.
- ببین کارمون به کجا کشیده... برای استخدام تو مجله ی زپرتی لاوگودها هم باید فوق لیسانس داشته باشی... بابا، زمان ما هاگوارتز تا دیپلم بیش تر نیاورده بود. حالا یه کاریش بکن دیگه. من پسر برگزیده م ها!

مسئول استخدام می خواست یک چیزی به هری بگوید که ناگهان صدای جیرینگ جیرینگی توجه هر دوشان را جلب کرد؛ لونا در حالیکه لباسی سکه دوزی پوشیده و عینکی عجیب به چشم زده بود و چوبدستی اش را در مشت می فشرد به هری نزدیک شد: می بینم که اومدی تو مجله ی من استخدام بشی پاتر. چطور روت شده پاشی بیای اینجا؟
- اولا که علیک سلام! بعدشم چیه مگه؟ آگهی استخدام زدی منم اومدم کار کنم یه لقمه نون ببرم سر سفره م؛ پنج نفری سق بزنیم. خلافه؟
- حقته! وقتی به جای اینکه بیای منو که بابام پولدار و صاحب مجله و نفوذ و رسانه بودو بگیری، میری دختر پاپتی ویزلیا رو می گیری بایدم شیب ملایم روت اثر بذاره. حالا هنوز روزای خوبته. بذار قبض برق این برج بیاد، یارانه ت هم قطع کنن، بعدش چقد بخندم من!
- ای خدا! به یکی پست و مقام میدی، جنبه شم بده! بابای خل و چل تو کجاش پولدار بود؟ اصن من تو رو دوس نداشتم. من چو چانگو دوس داشتم، با هرمیون صمیمی بودم، میرتل بهم نظر داشت، آخرشم جینی رو گرفتم، تو چی میگی این وسط خودتو قاطی می کنی؟

لونا که دید با احساساتش بازی شده و پربیراه هم بازی نشده و یک جورایی هری راستش را گفته و جلوی پرسنلش ضایعش کرده با چوبدستی اش یک اکسپلیارموس به هری زد که باعث شد هری خلع سلاح بشود و... و... و... و بعدش چی؟ من رول محفلی و سفید و اینا بلد نیستم. ما همیشه تو خانه ریدل کروشیو و آوادا می زنیم قضیه ختم به خیر میشه، همه سریع متفرق میشن، اینجا باید چیکار کرد واقعا؟... خب... باعث شد که هری خلع سلاح بشود و بعد به لونا و بابایش فحش بدهد و بدود بیرون دفتر و یک پاره آجر بخواباند توی سکوریت مجله و بعد هم یک شیشکی درکند و آپارات کند خانه شان!



هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


پاسخ به: چه چیزی بدتر از مرگ وجود داره؟
پیام زده شده در: ۲۳:۵۱ دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۳
#19
زندگی عزیزانم... خودِ زندگی!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
الکی مثلا من دامبلدورم؛ مخم تاب داره!



هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۱۹:۵۷ چهارشنبه ۵ آذر ۱۳۹۳
#20
نه! ممکن نیست آن شخص پرنس آو میتینگ باشد چون درست است که آن شخص پرنس بود ولی اسم کوچکش آیلین بود که ننه ی اسنیپ بود و با بادمجان آمده بود که بشینند با پسرش لیته بندازند و بفروشند به خلق الله تا چرخ زندگیشان بچرخد و نونی دربیاورند و سیاه زمستان را سر گشنه نگذارند روی زمین. آخر می دانید که بابای اسنیپ مشنگ و معتاد بود و ننه اش هم سیاه بخت شد طفلک و خودش هم که بچه ی طلاق بود و در جام حذفی هم شکست عشقی بدی از جیمز و لیلی خورده بود و سیریوس هم که خشتکش را در ملاء عام به نمایش گذاشته بود و سرجمع اینکه طی آخرین رتبه بندی جهانی از نظر رتبه داغونی و افسردگی و گسیختگی انتظام خانواده، اسنیپ ها بعد از خاندان آقوی همساده حائز رتبه دوم بودند بیچاره ها.

و خب البته از آنجایی که هر چقدر فرد سختی بیشتری در زندگی دیده باشد آینده ی روشن تری پیش رو دارد و به مقام های وکالتی و وزارتی و ریاستی بیشتری می رسد، اسنیپ کله چرب قصه ی ما هم در کوران مشکلات و حوادث بی شمار آبدیده شد و به مقام وزارت سحر و جادو دست یافت و البته چون گلیم بختش را سیاه بافته بودند مجبور شد با سیریوس بلک که دست بر قضا خیلی هم از هم خوششان می آمد دولت ائتلافی تشکیل بدهد و به نقل از برخی منابع آگاه در برخی جلسات کابینه که اسنیپ رای مخالف می داد سیریوس سر و ته ش می کرد و خشتکش را به نمایش عموم می گذاشت تا وقتی که اسنیپ بگوید غلط کردم و رای مثبت بدهد.

خلاصه... سرتان را درد نیاورم... ننه ی اسنیپ در دخمه را باز کرد و آمد تو و دید یک جماعتی سیبیل به سیبیل نشسته اند توی دخمه و پسرش هم نیست. این شد که پرسید: وااااااااا! اینجا چه خبره؟پسرم کوش؟

پرسیوال جواب داد: پسرم آلبوس، پسرت رو کرد تو گونی، برد دادگاه ویژه ی جرائم اقتصادی!

ننه ی اسنیپ تا این را شنید، خون جلوی چشمهایش را گرفت. کیسه ی بادمجان ها را کوبید تو سر پرسیوال که باعث مرگ مغزی پیرمرد شد و بعد هم چادرش را بست برِ کمرش و یک دست جاروی کوییدیچ و دست دیگرش چوبدستی راهی آزکابان شد تا پسر وزیرش را از فتنه ای که سیریوس و دامبلدور محفلی برای حذفش از قدرت تدارک دیده بودند، برهاند.


ویرایش شده توسط مورفین گانت در تاریخ ۱۳۹۳/۹/۵ ۲۰:۰۳:۱۰


هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.