هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (وینسنت.کراب)



پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۴:۲۷ جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۹۸
#11
فنریر خیلی سریع قانع شد که گرگ سریع و خشنی است و قادر به شکار کردن میباشد.
برای همین کمین کرد و منتظر فرصت مناسب شد.
فرصتی که پیش نیامد!
چون فنر در واقع نه سریع بود و نه خشن.

برای همین از در دیگری وارد شد.
-گوسفند؟...گوسی؟

گوسفندی که داشت با خونسردی پشم هایش را شانه میکرد جواب داد:
-بله؟

-میشه کمی بیای نزدیک تر؟ تا اونجا نمیتونم بپرم!

گوسفند پوزخندی زد.
-معلومه که میشه. صبر کن الان میام.

و پایش را کمی به طرف فنریر گرفت و فوری عقب کشید و قهقهه زد.

فنریر تحقیر شده بود.
در حال تحقیر، مغزش به کار افتاد. یاد داستان روباه و کلاغ و پنیر افتاد. شاید میتوانست گوسفند را گول بزند!


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۲:۴۸ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۸
#12
-ارباب! من چاق بودم گره نخوردم!

کراب قصد داشت مشکلات را به تنهایی و بدون تکیه بر هیچ هکتور و سو و بلاتریکس و لینی ای حل کند. بلندگویی برداشت و رو به محفلی ها کرد.
-سفیدهای بی خاصیت...سریع با زبان خوش آتش زنه را پس دهید!

-دادند؟

-ندادن ارباب...ولی اصلا نگران نباشین. الان بمبارانشون میکنم. نیست و نابودشون میکنم. یک....دو...بگیر که اومد...سه...چهار...پنج....

لرد سیاه از فاصله ای دورتر شروع به تشویق کراب کرد.
-آفرین کراب...تو بی نظیری. بزن. تو سر اون یکی هم بزن...محکم تر ...اونا چین پرت میکنی؟

کراب که از حرف های لرد به وجد آمده بود با قدرت بیشتری پرتاب کرد.
-چیز خاصی نیستن ارباب...یکی دو تا زنجیر و لیوان و دفتر و یه انگشتر زشت و اینجور چیزا...

لرد سیاه خواست به تشویق کردن ادامه بدهد که دید کراب نجینی را بلند کرده و قصد پرتابش را دارد...
و اینجا بود که حقیقت همچون پتکی بر سر لرد سیاه فرود آمد.
-هورکراکس های ما!

کراب متوجه گندی که زده بود شد.
-ارباب...جبران میکنیم!

کراب هم داوطلبانه و با پای خودش رفت و به بقیه مرگخواران گره خورد.

لرد سیاه چیزهای زیادی از دست داده بود...
با آرامش رفت و گره یارانش را باز کرد.
-یاران ما...قضیه جدی شد. بزرگترین چیزی که دم دست دارید بیاورید ما پرتاب کنیم تو سر اینا!


ویرایش شده توسط وینسنت کراب در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۳۰ ۲۲:۵۹:۵۸

ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۶:۳۵ یکشنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۸
#13
نتیجه دوئل نیمفادورا تانکس و آتسوشی تاکاگی:
(پست نتیجه توسط آریانا دامبلدور نوشته شده)


امتیازهای داور اول:
نیمفادورا تانکس: 24.5 امتیاز – آتسوشی تاکاگی: صفر امتیاز

امتیاز های داور دوم:
نیمفادورا تانکس: 24.5 امتیاز – آتسوشی تاکاگی: صفر امتیاز

امتیاز های داور سوم:
نیمفادورا تانکس: 25 امتیاز – آتسوشی تاکاگی: صفر امتیاز

امتیازهای نهایی:
نیمفادورا تانکس: 24.5 امتیاز – آتسوشی تاکاگی: صفر امتیاز


برنده دوئل: نیمفادورا تانکس!

..........................

آتسوشی تاکاگی به خاطر رگ و ریشه ی ژاپنی ش خیلی آدم مودبی بود.

اگر کسی بهش بد و بیراه می گفت، حداقل نیم ساعت عذرخواهی می کرد که چرا پا روی زمین گذاشته و باعث عصبانیت اون شده. اگه غذاش رو به زور ازش می گرفتید یه روز کامل عذرخواهی می کرد که چرا گرسنه شده و شما غذاتون کم اومده. اگه لباسش رو خاکی می کردید یه هفته عذرخواهی می کرد که چرا از اونجا رد شد و شما کثیف شدید. حالا هم که داشت پر آبی رنگی رو که از روی بالش لینی پیدا کرده بود، مینداخت توی پاتیل، پنجاه بار از پر لینی و صد و پنجاه بار از خود لینی که اونجا نبود عذرخواهی کرد.

اون همیشه یه سامورایی اصیل بوده و امکان نداشت بتونه قبول کنه که توی دوئل ببازه. حالا هم قصد داشت خودش رو با استفاده از این پر، به لینی تغییر شکل بده و برنده بشه.

ولی چیزی که نمی دونست این بود که هر پر آبی رنگی که پر لینی نیست...


روز دوئل


سه داور گوشه ی زمین زیر سایه بون نشسته بودن و لیموناد می خوردن. نیمفادورا تانکس هم وسط زمین داشت عرق می ریخت. چون لیمونادی بهش نداده بودن.
همه منتظر بودن... اما خبری از آتسوشی نبود.

_ لینی، برو برای ما بازم یخ بیار. یخ زیاد! بال هاتو پر یخ کن؛ و نه لینی...اصلا برامون اهمیت نداره که بالت یخ بزنه.

لینی بال بال زنون رفت و چند دقیقه بعد با یک کلاه آبی روی سرش و یک کلاه آبی توی دستش که پر یخ کرده بودش برگشت.
_ ارباب...ببینین. یه روش بهتر پیدا کردم. راستی...دیدین چی شد؟ امروز صبح کلاه آبی ام دوتا شده.

لرد سیاه اهمیتی به کلاه یا کلاه های لینی نمی داد. اون فقط یخ می خواست.

ولی اگه کسی کمی دقت می کرد می دید که کلاه به طرز عجیبی توی دست لینی می لرزه. انگار سردش شده بود.

دورا تا شب منتظر موند؛ اما آتسوشی نیومد.
یا شاید هم نتونست بیاد....

داورها بعد از نوشیدن لیموناد ها و ذوب شدن یخ ها، ناهارشون رو خوردن. حتی چای هم خوردن و وقتی دیگه چیزی برای خوردن باقی نموند، رفتن.

آتسوشی نیومد که نیومد...ولی لینی کل روز بعد رو با دو کلاه آبی که روی هم گذاشته بود، اطراف خانه ریدل ها پرواز می کرد.


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۱۴:۲۵ چهارشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۸
#14
-دغس به پایان غسید!

بعد از این جمله لرد سیاه، رابستن دفتر یادداشتش را درآورد و چیز هایی روی آن نوشت و کمی خط و شکل کشید و فرمول کشف کرد و سرانجام اعلام کرد:
-درس به پایان رسیده!

رابستن چشم بسته غیب میگفت!
مرگخواران درس خیلی سخت و پیچیده ای را فرا گرفته بودند. آماده ترک کلاس بودند که لرد سیاه آخرین جمله اش را گفت:
-کسی سوالی نداره؟

و دست خودشیرین ترین مرگخوار بالا رفت!

کریس!

-ببخشید ارباب، ولی ما الان هم مرگخوارای ازدواج کرده داریم. اونا چی میشن؟

نصف کلاس به کریس فحش دادند. سو کاغذی مچاله کرد و چشم کریس را هدف گرفت. ولی هدفگیری اش خوب نبود و کاغذ در حلق کریس فرو رفت و او را خفه کرد و کشت.

ولی کریس بس که خودشیرین بود نمرد! باید جواب سوالش را میگرفت.

لرد سیاه به عنوان یک استاد کمی تفکر کرد.
-راست میگه...بلاتریکس و رودولف رو داریم مثلا. اینا باید از هم جدا بشن! خیلی با هم اختلاف دارن. عدم تفاهم...طلاق!


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۵:۲۶ سه شنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۸
#15
-نفر اول...بفرمایین.

نفر اول نفس نفس زنان و هن و هن کنان جلو رفت.
نفر اول اضافه وزن داشت!
اصلا هم مشخص نبود که چرا با وجود این که نفر اول بود، جلو رفتنش اینقدر طول کشید. به هر سختی ای که بود خودش را به دفتر مدیر موزه رساند.

-بفرمایین بشینین آق...خانو...آقا...

همین اول کار، مدیر موزه دچار وضعیت سخت و پیچیده ای شده بود.
-ببخشید...اسمتون؟

-میتونی وینی صدام کنی.

اسم مخفف هم نتوانسته بود کمکی برای تعیین جنسیت کراب کند. برای همین مدیر تصمیم گرفت برود سر اصل قضیه.
-چی برامون آوردین؟

کراب بسته اش را روی میز گذاشت و باز کرد.
بسته دیگری از داخلش در آمد.
آن را هم باز کرد.
و دوباره و دوباره و دوباره!

تا این که سرانجام به بسته ای به اندازه قوطی کبریت رسید.

مدیر هیجان زده شد. مطمئنا شیء مهم و ارزنده ای داخل آن قوطی کبریت نهفته بود!

کراب قوطی را باز کرد و شاخه ای خشک و خمیده از آن در آورد. مدیر با بی علاقگی به شاخه نگاه کرد.
-همین؟

به کراب برخورد و شاخه اش را برداشت.
-اگه قراره اینجوری رفتار کنین اصلا توضیح ندم. شما شاخه شناس نیستین. یه پیچ و خم های دقیق و منحصر به فرد این شاخه نگاه کنین. این آخرین شاخه هرس شده توسط سالازار اسلیترینه. این یه اثر هنریه.

مدیر پرسید:
-این موضوع رو چطوری میتونین ثابت کنین؟

کراب با اعتماد به نفس جواب داد:
-یه تار موی ریش سالازار روش مونده بود. دادیم آزمایش و تایید شد. ولی تار مو رو باد برد. برگ تایید هم گم و گور شد. ولی شما مطمئن باشین. رو حرف من حساب کنین. این شاخه واقعی و باارزش...

ملت حاضر در صف، کرابی را دیدند که با لگد از موزه اخراج شد و در حالی که اشک میریخت و درباره افزایش قیمت رژ لب مارک mac حرف میزد، سر به بیابان گذاشت!


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
پیام زده شده در: ۱۳:۵۹ شنبه ۴ خرداد ۱۳۹۸
#16
-لینی...تو نمیمیری!
-خب؟ ارباب رو بکشیم که دیگه نمیرن؟
-نخیر! یعنی این وظیفه خطیر به عهده توئه که نذاری ارباب بخوابن.
-این چه حرفیه خب مرگخوار حسابی؟ من نمیمیرم. ولی مگه نمیدونی؟ چیزای بدتر از مرگ وجود داره.

لرد سیاه که چشمانش داشت گرم میشد از جا پرید! با پرش او مورچه ای که چشم بند خواب زده بود و کلاه منگوله دار بر سر گذاشته بود روی بالش افتاد.
-هی...آروم تر. کی اینو راه داده تو تختخواب من؟

لرد سیاه آشفته و پریشان پرسید:
-کی بود؟ چه کسی کلام ریش دراز را بر زبان آورد و خواب آرام ما را بر هم زد؟

لینی به کریس اشاره کرد و کریش از این میزان از آدم فروشی و دروغگویی متحیر شد!
-ارباب من نبودم به جان همین لینی که جانی در بدن نداره. اصلا به کوری چشم همین لینی براتون قصه ای میگم که بخوابین.

مرگخواران قصد اعتراض داشتند که کریس اعتراض ها را ساکت کرد.
-این قصه از اون قصه ها نیست. داستانی مهیج و پر از خشونت و خون براشون تعریف میکنم که خواب کلا از سرشون بپره.


تق!

کراب به طرف پنجره رفت و با دقت کمی از لای آن را باز کرد که سوزو سرما در وسط تابستان، وارد خانه نشده و لرد سیاه را نکشد.
-بفرمایین؟

جغد به پایش اشاره کرد. او حامل نامه ای سفارشی بود که حتما باید به خود فرد تحویل داده میشد. ولی جغد پرنده بود و پرنده ها میتوانستند حامل ویروس های خطرناکی باشند.

-نامه رو میدی به من. من بهشون تحویل میدم.

-هو!

این "هو" مسلما به معنای هرگز بود!

در حالی که کراب یقه جغدوظیفه شناس را گرفته بود، کریس داشت داستانش را شروع میکرد.


ویرایش شده توسط وینسنت کراب در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۴ ۱۴:۰۹:۴۹

ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۳:۵۵ شنبه ۴ خرداد ۱۳۹۸
#17
-خب...نیم ساعت گذشت. خوشگل شدم. حالا باید گل و لای رو از صورتم بشورم و کرم مرطوب کننده مو با حرکات ضربه ای روی پوستم بزنم.

کراب سعی کرد.
واقعا سعی کرد...
ولی حتی قادر به تکان دادن یک دستش هم نشد. چه برسد به شستن و رفتن و کرم مالی!

-خب...از اون طرف نتونستم تکون بخورم. البته موضوع مهمی نیست. دلیلش اینه که نیم ساعت بی حرکت موندم و عضلاتم خشک شدن. الان کم کم نرمش میکنم و عضلاتم باز میشن و خیلی راحت میتونم تکون بخورم.

کمی تلاش کرد و به سختی تکان کوچکی به پایش داد.
-اوخ!...فرو رفتم؟

برای اثبات این موضوع، پای دیگرش را هم تکان داد...

و بله! با هر تکان، بیشتر و بیشتر در گل و لای و لجن فرو میرفت.

کراب ماسک گل و لجن دوست داشت، ولی نه دیگر در این حد!

در این موقعیت، اصلا احساس زیبایی نمیکرد.


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
پیام زده شده در: ۱۵:۱۶ پنجشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۸
#18
مرگخوارانی همچون هکتور و کراب خیلی سعی کردند روی پیشنهاد سو ایراد گذاشته و آن را رد کنند. حتی مرگخواری به نام کریس سعی کرد ادعا کند که این پیشنهاد خودش بوده که سو دزدیده و قبل از او بیانش کرده.

ولی همه این ها بی فایده بود.

پیشنهاد سو، پیشنهادی بود زیبا و درخشنده.

-بریم بیرون؟
-بیرون یعنی خطر برای ارباب!
-خورشیدو بیارم تو؟
-زده به سرت؟ اشعه فرا بنفش! میخوای ارباب سرطان بگیرن؟

مرگخواران با نگرانی به لرد سیاهی که خسته و بی حوصله در سطح خانه تردد میکرد نگاه کردند.

توجه لرد به یک پریز برق جلب شد و به طرفش رفت.

نفس مرگخواران در سینه حبس شد.

لرد سیاه با عصبانیت رو به مرگخواران کرد.
-ما جادوگران پریز برقمان کجا بود آخه؟ همگی پاک خل شده اید! غذای ما را آماده کنید.

بعضی از مرگخواران نفس های حبس شده را رها کردند و بعضی فراموش کردند این کار را بکنند و همان جا مردند.
و صد افسوس که لینی یکی از آن ها نبود. حتی بانز هم نبود.

مرگخواران نگران داشتند فکر میکردند که چگونه بدون تنها گذاشتن و به خطر انداختن لرد سیاه، از نور خورشید برای گرم کردن آب استفاده کنند.


ویرایش شده توسط وینسنت کراب در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۲ ۱۵:۲۵:۵۰

ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۵:۰۷ پنجشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۸
#19
کرابی که به تازگی سقوط کرده بود، اطرافش را بررسی کرد.

داخل گودالی پر از گل و لای بود.
وقتی سعی کرد تکان بخورد، نتوانست! برای همین به نتیجه ای رسید.
-باتلاق!

دستش را به طرف صورتش برد.
-لعنت به این زندگی. سی و پنج گالیون پول اون ماسک رو داده بودم. نکنه بی ریخت بشم! نکنه روی پوستم تاثیر عکس بذاره؟ نکنه شبیه رابستن بشم؟

کراب خیال داشت بیشتر از این حرف ها آه و ناله و فغان به راه بیندازد. ماسکش به باد فنا رفته بود.

-شایدم نرفته.

کراب کمی فکر کرد.
او حتی در حالت گل آلود هم میتوانست فکر کند. کاری که هرگز از لینی بر نمیامد.

-اون لجن و گل بود. اینم لجن و گله. الان در واقع تا ناحیه شانه داخل ماسک زیبایی فرو رفتم. بهتره نیم ساعتی اینجا بمونم و خوشگل شم.


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
پیام زده شده در: ۱۸:۳۶ چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۸
#20
-صبر کنید! دست نگه دارید! قل نگه دارید!

گلوله توپی حاوی مرگخواران، که شدیدا آماده قل خوردن بود متوقف شد.

-چته کراب؟
-تو همیشه باید تو کارای ما سنگ اندازی کنی؟
-دو دقیقه آروم بگیر قل بخوریم.
-بنیشمش؟

لینی در آن توپ تنگ و تاریک وقت گیر آورده بود. لینی کلا وقت گیر میاورد.

کراب بالاخره به سخن در آمد!
-من از مکانم در این گلوله راضی نیستم. میخوام برم اون ور.

"اون ور" ی که کراب به آن اشاره میکرد، محلی بسیار دورتر از لینی و هکتور و سو و بانز و تمامی عناصر نامطلوب حاضر در توپ بود. کراب طوری رفتار میکرد که انگار برای سفر با توپ قلقلی مرگخواران بلیط خریده، و دارای حق و حقوقی بود!


-تصمیم با خودته. اونجا هم موهای بلا میره تو دهنت.


ویرایش شده توسط وینسنت کراب در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۱ ۱۸:۴۴:۵۱
ویرایش شده توسط وینسنت کراب در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۱ ۱۸:۴۵:۲۶

ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.