هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۲۲:۱۱ سه شنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۶
#11
چنگال به خطا رفته ی آستوریا، سقوط مرگباری به سمت سر لرد میکنه و بطرز خشونت باری اونو به دو نیمه تقسیم میکنه! خون از محل شکاف با فشار به بیرون می پاشه و دو نیمه سر لرد کاملا جدا و از گردنش آویزون میشن. به محض اینکه آستوریا نتیجه کار چنگال های خونینش رو میبینه، جیغ بنفشی میکشه که رگه هایی از رنگ قرمز و زرد و قهوه ای توش دیده میشه. مولکول های معجون هکتور هم که تا این لحظه همچنان در حال حرکت به سمت هدف فرضیشون هستن، با شنیدن جیغ آستوریا دچار اختلال میشن. اختلالی که باعث میشه یکراست به سمت سر شکافته شده ی لرد برن و به توده خون، تکه های گوشت و پوست پاره شده برخورد کنن. به محض برخورد، جرقه ای زده میشه و سر لرد دوباره به حالت طبیعی و زنده خودش برمیگرده.
-چی شد یهو؟ یه لحظه احساس کردیم دوباره به هورکراکس هامون برگشتیم.

هکتور به شدیدترین حالت ممکن ویبره میزنه.
-ارباااااااااب! ما بودیم! ما زندتون کردیم! اربااااااااااااااب!

لرد نگاهی به آستوریا میندازه که دچار چندین error مغزی و قلبی شده و هیپوفیزش به هیپوتالاموسش گره خورده. بعد هم نگاهش رو به سمت غول چراغ میچرخونه که موقتا توی هوا شناوره.
-ما همچنان نفهمیدیم چه اتفاقی افتاده. یه لحظه احساس کردیم که سرمون نصف شده. یه لحظه بعد ولی دوباره سرمون جای خودش بود. تو، هکتور! چیکار کردی با ما؟
-زندتون کردیم ارباب!
-صد سال سفید هم نمیخوایم به دستت زنده شیم. تسترال درنده پتی گرو صفت!

غول چراغ با ناراحتی به لوازم مهمونیش اشاره میکنه که همه غرق توی خون و گوشت و چشم و دندون شدن.
-حاصل زحماتم... مهمونیم...

درست تو این لحظه ست که صدای آیفون خونه ریدل بلند میشه!


mērī Arbab
īlon jorrāelagon ao ñuha āeksio


!smoke ROLE every day


پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۱۵:۴۶ یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۶
#12
بعدتر - آزکابان

دو صدای پاق همزمان توی دل تاریکی دالان های آزکابان شنیده میشه و پشت بندش، چهارتا صدای پا از نقطه صدای پاق، به حرکت درمیان. صدای پاها به حرکتشون ادامه میدن تا جاییکه به اولین پنجره بزرگ دالان میرسن؛ جایی که نور ماه آرسینوس و غول چراغ رو نمایان میکنه.

-این دیوانه ساز رو که میگین نمیدونم چیه. ولی مطمئنم در برابر عظمت و مرتبه و قوانین من سر خم میکنه.

آرسینوس بدون توجه به غول، دستشو از زیر نقاب میبره توی دماغش و سخت مشغول فین کردن و زورآزمایی با گیگیلی های دماغش میشه. بعد از مقداری مبارزه و کشمکش با گیگیلی ها، دست آرسینوس از نقابش بیرون میاد و طبق عادت همیشگی به پشت سر وینکی میره تا به گونیش مالیده شه.

در کمال تعجب، دست آرسینوس به گونی وینکی نمیخوره!
دست، متعجب و آشفته میشه. برای همین یه بار دیگه به طرفی که فکر میکنه وینکی قرار داره، حرکت میکنه. اما باز هم به چیزی برخورد نمیکنه. دست آرسینوس که میبینه جایی برای مالیدن گیگیلی هاش نیست، با سرخوردگی گیگیلی ها رو به آستین اون یکی دست آرسینوس می ماله و نورون هاشو میفرسته به سمت مغز آرسینوس که خبر از ناپدید شدن وینکی بدن.

-عه! وینکی کو؟

آرسینوس تازه متوجه غیبت وزیر میشه. غولی که طبیعتا باید روی وینکی سوار می بود، فقط روی یه کلاه وزارت مچاله شده نشسته و داره با تعمق به فضای بیرون از آزکابان نگاه میکنه.

-هوی غوله، بلند شو ببینم وزیر زیرته یا نه.
-خجالت بکش از پست و مقامت واقعا! معاون وزیر اینقدر بی تربیت؟
-کی بی تربیته مرتیکه؟ میگم بلند شو ببینم وزیر توی کلاهش له شده یا نه!

غول، همرزنان به روی آرسینوس برمیگرده و دنبال باقیمونده تارموهای میزبان سابقش میگرده تا دوباره کنترل آرسینوس رو به دست بگیره. درهمین حین، آرسینوس کلاه وزارت مچاله شده رو برمیداره تا وینکی رو پیدا کنه.

وینکی زیر کلاه:

جن وزیر که تا لحظاتی پیش، قهرمانانه زیر وزن غول مقاومت کرده بود، توانشو از دست داده و پیکر نحیفش زیر غول مچاله شده بود.
آرسینوس، وینکی مچاله رو برمیداره و توی دماغش فوت میکنه تا باد بشه و به شکل اصلیش برگرده.
-درست شد بالاخره.
-غول، جن ممچول بد! وینکی تو دهن غول زد! غول جن سنگین بود! وینکی جن مبادشو و نممچول خووب؟

بعد از باد شدن وینکی، سران مملکت با غول همراهشون، دوباره به اعماق آزکابان پیشروی میکنن تا به دیوانه سازها برسن. غول چراغ هم بی خبر از ماهیت وجودی دیوانه سازها، همچنان روی سر آرسینوس به دنبال تار مو میگرده.


ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۹ ۱۶:۴۸:۵۵
ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۹ ۱۶:۵۴:۱۱

mērī Arbab
īlon jorrāelagon ao ñuha āeksio


!smoke ROLE every day


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۲۱:۵۹ جمعه ۷ مهر ۱۳۹۶
#13
لرد هم برای مدتی سر جایش نشست و به تهدیدها و فحش ها و نفرین ها و لعن هایش ادامه داد. البته از آنجایی که لرد خیلی خفن و قدرقدرت و ارباب تاریکی و سائورون بود، تک تک نفرین هایش هم از دستور او تبعیت کرده و در هوا شناور می شدند تا به ریتا اسکیتر برسند و او را بزنند! بله! لرد خیلی خفن بود و چنان در سطح دیگری از خفانت قرار داشت که حتی کلماتش نیز هرکدام در سطح دیگری از خفانت قرار داشتند و دارای هوش مصنوعی خفنی بودند که آن هم در سطح دیگری از خفانت قرار داشت. خلاصه که لرد به حدی از ارباب بودن رسیده بود که دیگر برایش فرقی نداشت که گلدان باشد، شانه باشد، صابون باشد، نی نوشیدنی کره ای باشد، خود نوشیدنی کره ای باشد یا حتی کره ی نوشیدنی کره ای باشد. لرد در هر حالت، مظهر خفانت و سیاهی بود!

همچنان که لرد-شانه در افکار سرشار از قدرت و اقتدار خود غرق شده بود، یک بار دیگر لرزه ای تمام وجودش را در بر گرفت. لرد باز هم تغییر کرده بود!
-باز هم تغییر کردیم ما یعنی؟ باز هم نمیدونیم چی شدیم چون آینه نیست؟ میکشیمت ریتا! میکشیمت! اول میکشیمت، بعد باز هم میکشیمت! بعدش هم بارها و بارها میکشیمت تا از مرگت مطمئن شیم!

در همین لحظه، صدایی از پله ها به گوش رسید و بعد از چندثانیه، پیکر ریتا اسکیتر در چهارچوب در ظاهر شد.

-آره! خودش هم که اومد! میکشیمت! فکر کردی تو هم مثل اون هکتور بی خاصیت و کراب بی خاصیت تر میتونی از ما بعنوان شونه و گلدون و حتی آفتابه مرلینگاه استفاده کنی؟ نخیر! ما قدرقدرت ترین موجود این عالمیم!

ریتا چندلحظه با دقت به جایی نگاه کرد که لرد بود. درحالیکه لرد انتظار داشت ریتا هم مثل بقیه بیاید و جهت مصارف روزانه کم اهمیت و ناچیزش از او استفاده کند، ریتا در یک حرکت غیرمنتظره به لرد نزدیک شد و او را بلند کرد.
-عه... شمایین ارباب؟ خروجی گوارشی سوسک توی سرمون ارباب! ببخشید ارباب! چرا اینطوری شدین ارباب؟

دنیای پیش چشمان لرد برای یک لحظه روشن شد! بالاخره دوای درد جانکاه لرد رسیده بود! بالاخره ناجی سیاهی رسیده بود! ریتای منفوری که در همان وهله اول مسبب سقوط لرد در کالبد اشیای ناچیز شده بود، قرار بود که اشتباه جبران ناپذیرش را جبران کند!

-سوسک بی مصرف، شوخی داشتیم ما مگه باهات؟ ما رو از این کالبد بی ارزش آزاد کن زودتر.
-چشم ارباب! ببخشین ارباب! الان وسایل پزشکیمون رو میار...

لرد ناگهان از دستان ریتا رها شد و محکم به زمین برخورد کرد. خود ریتا هم بلافاصله روی زمین افتاد و بی حرکت ماند.

-چی شد؟ این چرا جونش در اومد؟ عه! قرار نبود که الان بمیری سوسک بی خاصیت! لعنت بهت! لعنت بهت!

بله! نفرین ها و تهدیدات لرد با کسی شوخی ندارند. آنها مامورانی چشم و گوش بسته هستند که بدون چون و چرا از دستور اربابشان اطاعت میکنند. و دستور صریح لرد هم تا لحظاتی پیش، مرگ ریتا اسکیتر بود! چه بسا که با این مرگ نابهنگام، کلید بازگشت لرد برای همیشه به درون چاه مرلینگاه بی انتهایی پرت شده باشد یا نه!


mērī Arbab
īlon jorrāelagon ao ñuha āeksio


!smoke ROLE every day


پاسخ به: گورستان ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۹:۴۱ یکشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۶
#14
-معجون ندیم یعنی ارباب؟
-نمیخوام. همین مونده بلافاصله بعد از زنده شدن، معجونای این موجود رو به خوردم بدین.
-معجونای اون موجود رو به خوردتون نمیدیم ارباب. معجونای منو بهتون میدیم.
-دقیقا منظورم از موجود، تو بودی هکتور.

تمام باورهای وجودی هکتور جلوی چشمانش به زمین ریختند. هکتور شکست! سپس دوباره سرهم شد و باز هم شکست! هکتور می خواست یک بار دیگر هم سرهم شود و باز بشکند که ناگهان وینکی سر رسید، تکه هایش هایش را جمع کرد و در سطل آشغال ریخت.
-وینکی جن خووب؟

لرد از میز پایین آمد و به سمت در خروجی اتاق رفت. میانه راه بود که چیزی توجهش را جلب کرد.
-فضای خونه هم خیلی تاریکه. بگین یکی بیاد رنگ سفید بزنه دیوارا رو.
-عه... ... ولی ارباب...
-از دستور من سرپیچی میکنی آرسینوس؟ ببرین این مرگخوارنما رو توی جنگل ول کنین. ترجیحا لباس شنل قرمزی هم تنش کنین تا فنریر گری بک بخورتش.

رودولف، آرسینوس را بلند کرد و دوان دوان به سمت جنگل رفت. در سمت دیگر، لرد همچنان که با نگاه ولع آمیزی به پاتیل هکتور چشم دوخته بود، از اتاق خارج شد. همزمان با خروج لرد، مرگخواران با نگرانی به دیوار اتاق نگاه کردند.


ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۲۶ ۱۹:۴۴:۳۷

mērī Arbab
īlon jorrāelagon ao ñuha āeksio


!smoke ROLE every day


پاسخ به: بهترین ایده پرداز
پیام زده شده در: ۱۹:۰۶ یکشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۶
#15
وینکی به جیسون ساموئلز رای داد. ایده پردازی که ایده اصلی برگزاری مسابقه "رول با مانع" رو داده بود. وینکی جن خووب؟


mērī Arbab
īlon jorrāelagon ao ñuha āeksio


!smoke ROLE every day


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۹:۰۵ پنجشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۶
#16
-یعنی چی که ما بانزی شدیم؟ ما میخوایم بی نزی بشیم. حتی اگه اراده کنیم، آبزی هم میشیم.
-دقیقا! ارباب قدر قدرت و با اراده ای هستینا.

و آرسینوس دوباره به صفوف در هم تنیده مرگخواران بازگشت. اما لرد همچنان نفهمیده بود که چه اتفاقی افتاده.
-ما هنوز نفهمیدیم چه اتفاقی افتاده. چه اتفاقی افتاده؟
-

مادامی که مرگخواران در ترس و وحشت به سر می بردند و تصمیم داشتند که فرد دیگری را به جای آرسینوس جلو بفرستند، بانز در جمجمه لرد نشسته بود و به کرده هایش فکر میکرد.
بانز چه کرده بود؟ بانز چرا کرده بود؟ یعنی واقعا بانز به این حد از دون مایگی و نزول، تنزل کرده بود که وارد سر اربابش شود؟ بانز خیلی بی تربیت و بی ادب بود و اصلا شئونات نداشت. بانز به حدی از دون مایگی رسیده بود که دیگر هیچ رستگاری در شاوشنکی نمی توانست او را به رستگاری برساند. بانز باید سریعا از اربابش خارج می شد و به دل فضای سرد و سیاه کیهان می رفت. بله! بانز باید در یک سیاره دیگر، یک کلنی از همه بانز های دیگر می ساخت تا به همراه بقیه اعضای گونه رقت انگیزش، یک حکومت کاپیتالیسم و درعین حال کمونیسم تشکیل دهد و در جستجوی رستگاری و رهایی از گناهانش بمیرد. این بود رستگاری بانز!
پس بانز تمام قدرتش را جمع کرد، نفس عمیقی کشید و از بینی لرد بیرون پرید...
-ویز ویز!

بانز، در میانه پروازش بود که ناگهان متوجه شد نمیتواند در یک سیاره فراخورشیدی کلنی بسازد. چرا که بانز یک موجود رقت انگیز و کثیف و بی تربیت و گناهکار و بی لیاقت و خوار بود که بال نداشت!
بانز نابود شد... بانز پاره پاره شد... پاره پاره های بانز هم پاره پاره شدند... پاره پاره های پاره پاره های بانز هم پاره پاره شدند... پاره پاره های پاره پاره های پاره پاره های بانز هم پاره پاره شدند تا سندی باشند بر پاره پاره بودن بانز. و درنهایت، هرکدام از این پاره ها راهشان را بسوی یک جن خانگی یافتند... بله! وقتی که دیگر امکان خفت کشیدن در یک کلنی فضایی نباشد، بانزها باید در بدن یک جن خانگی خفت بکشند.

-عه... وینکی حس کرد حجم زیادی از هوا رو خورده بود. وینکی هوا رو قورت داد تا هوا تصفیه شد و وینکی جن متصوف شد! وینکی جن خووب؟ عه... وینکی چرا حس کرد تبدیل به بانز شد؟

وینکی ناپدید شده بود!

-عه... این چرا اینطوری شد؟ مگه بانز توی ارباب نبود؟


mērī Arbab
īlon jorrāelagon ao ñuha āeksio


!smoke ROLE every day


پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۲۲:۲۷ پنجشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۶
#17
مرگخواران به خیال اینکه به بانز نگاه میکنند، به در و دیوار خیره شده و نگاه های شیطانی کردند. در و دیوار هم ترسیدند! در و دیوار لرزیدند! تا آن لحظه هیچکس با به آنها نگاه شیطانی نکرده بود. به همین دلیل، قسمت های مشخصی از در و دیوار ناگهان به رنگ زرد و نوتلایی درآمدند.
دیواری که از بقیه شجاع تر بود و روی گچ هایش خالکوبی کرده بود: "رفیق بی کلک، بتن" و "دنبالم نیا؛ آجر میشی" و "چاه بازکنی آنلاین" و "تعویض سنگ مرلینگاه با کمترین نرخ"، جلو آمد و به بقیه در و دیوارها گفت:
-اینطوری نمیشه. باید نیروی پشتیبانی رو خبر کنیم. با خاک سفید تماس بگیرین.

و در کسری از ثانیه، نیروهای زمینی و هوایی و آبی و قرمز و قهوه ای از پشت کوه های بلند ظاهر شدند. خلبان فرمانده به همان دیوار شجاع بیسیم زد که:
-دیس ایز پی-کواد. ارایوینگ شورتلی ات ال-زی.

و در کسری از ثانیه، جوخه ی حمله مستقیم خاک سفید بر سر مرگخواران ریخت. خلبان فرمانده درحالیکه با لباسی سیاه و خوفناک از طناب های هلیکوپترش پایین می آمد، با بلندگو خودش را معرفی کرد.
-خلبان فرمانده جوخه پدافند عامل و فاعل خاک سفید هستم، دارث ویدر! لطفا هر چه زودتر به خودتون اکسپلیارموس زده و ناک اوت بشید وگرنه تو فیلم بعدی جنگ ستارگان ازتون ستاره مرگ درست میکنیم.

در این لحظه، لوک اسکای واکر، یکه تاز فیلم های جنگ ستارگان، کاملا بیجا وارد منطقه شد. چوبدستی لیزری اش را کشید و رو به دارث ویدر گفت:
-پدر، یک بار برای همیشه اومدم تا کارتو تموم کنم. زانو بزن و تقاضای بخشش کن.

دارث ویدر متاثر شد. دارث ویدر شکست. دارث ویدر انتظار نداشت که پسر کوچکش به این زودی به سمت تاریکی و مرگخواران بلغزد. چه میشد وقتی که مردم به درون تاریکی بی انتهای جادوی سیاه پرت می شدند؟ چرا دلها سرشار از عشق و محبت نبود؟ چرا دیگر هیچکس نمی خواست با صلح و صفا کهکشان را تصرف کند؟ چه بر سر مردم آمده بود؟
دارث ویدر با ناراحتی روی زمین فرود آمد. نگاهی تاسف بار به فرزندش انداخت و برای آخرین بار به غروب خورشید نگاه کرد. پرتوهایی که با ملایمت به صورتش می خوردند را با تمام وجود لمس کرد. موهایش را به نسیم عصرگاهی سپرد و در دل زمزمه کرد:
-بگو که مرا بخاطر می سپاری... اکنون که در بهترین لباس خویش ایستاده و به غروب خیره شده ام... موهای نارنجی و لبان غنچه شده ات یادگار کیست؟ بگو که مرا دوباره می بینی، حتی اگر فقط باقی مانم در... وحشیانه ترین رویاهایت...

و اینجا بود که دارث ویدر، قهرمان همیشه جاویدان، دست به کلاهخودش برد و آن را درآورد...

-نههههعععععهعوووووااااااوووو... دارث ویدر بزرگ، پدر من... دونالد ترامپه؟ یعنی اسم واقعی من، لوک ترامپ واکره؟

لوک، تنها لباس های بالاتنه اش را برای احترام به خردسالان توی خانه درید و به سمت گودریک هالو فرار کرد. در آنجا تحت تمرین های جادویی هری پاتر قرار گرفت و طی هفت سال به استادی در تمامی فنون جادویی رسید و تبدیل به یک اسطوره شد. سپس برای خشکاندن ریشه های جادوی سیاه و نابودی سرمنشا تباهی در دنیا، خود شخص لرد ولدمورت را به نبردی در هاگوارتز دعوت کرد. لرد ولدمورت البته توجهی به او نکرد اما این باعث نشد که لوک انگیزه خود را از دست بدهد. به هرحال، نبرد هاگوارتز در غیاب لرد ولدمورت آغاز شد. لوک به مدت چندساعت و در حضور جادوآموزان تماشاچی به خود ورد میزد و از وردهای خودش جاخالی می داد.
در انتهای نبرد، لوک در یک حرکت تروریستی به خودش اکسپلیارموس زد و کشته شد. درنهایت، روح لوک و ابوهری الدیاگونی در دنیای دیگر با هم به ریش رولینگ و هفت تا کتابش خندیدند.

-هی... بانز... هرجا که هستی... صدامونو میشنوی؟

بانز از جا پرید و به دور و برش نگاه کرد.
-ها؟
-گفتیم که قراره بری تو چاه مرلینگاه و کاغد پاره های دامبلدور رو برامون بیاری فکر کنم.
-

بانز در دنیای فکر و خیالش فرو رفته و از اتفاقات واقعی دور و بر غافل شده بود.


mērī Arbab
īlon jorrāelagon ao ñuha āeksio


!smoke ROLE every day


پاسخ به: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۲۲:۱۹ پنجشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۶
#18

یوآن جن بد! روباه به وینکی حقه زد و فایل مصاحبه رو ازش دزدید. وینکی، روباه رو با مسلسل زد! روباه جن بد!
وینکی به ملت اطمینان نداد که فایل مصاحبه همونی بود که وینکی به یوآن تحویل داد.

چه خبرته باو؟ چندتا غلط املایی و نگارشی تصحیح کردم، داستان خرابکاریات رو که اضافه نکردم.
دلیل اینکه خودم فایل رو گذاشتم، بخاطر چند دلار... ینی چیزه... یه پُست بیشتر بود.


ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۱۲ ۲۲:۲۵:۰۹
ویرایش شده توسط یوآن آبرکرومبی در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۱۳ ۰:۳۸:۵۹

mērī Arbab
īlon jorrāelagon ao ñuha āeksio


!smoke ROLE every day


پاسخ به: جادوگر ماه
پیام زده شده در: ۲۱:۳۸ پنجشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۶
#19
لرد ولدمورت


mērī Arbab
īlon jorrāelagon ao ñuha āeksio


!smoke ROLE every day


پاسخ به: بهترین نویسنده‌ در ایفای نقش
پیام زده شده در: ۱۵:۳۲ دوشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۶
#20
رز ویزلی


mērī Arbab
īlon jorrāelagon ao ñuha āeksio


!smoke ROLE every day






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.