هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: اعضاي سایت خودشونو معرفی کنن
پیام زده شده در: ۱۵:۴۲ پنجشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۶
#11
اسم و نام فامیل: ( در صورت تمایل):
زهرا. فامیلی هم تمایل ندارم. :/

جنسیت ( در صورت تمایل ):
شما چی فکر می‌کنید؟ :/

سن( درصورت تمایل) :
17-18

شهر محل تولد ( در صورت تمایل):
تهران

محل زندگی ( در صورت تمایل):
آم... تهران؟

شغل ( در صورت تمایل ):
نت‌ گَرد (شغله دیگه. نیست؟ فقط درآمد نداره. :/)

تحصیلات ( در صورت تمایل):
دیپلمِ رو به فوق دیپلم. :/

فعالیت های جنبی ( در صورت داشتن و تمایل):
خب... کدوم بخششو بگم؟ فصلیه. :همر: ولی خب الان تو تابستونیم. پس... خوابیدن- مطالعه- وبگردی- اینستاگردی- تلگرام‌گردی- یوتیوب‌گردی- فتوشاپِ آواتار(فعالیته خب)- فیلم دیدن- موسیقی گوش دادن و... (با اینا تابستونو سَـر می‌کنم. :/)

نحوه آشنایی با هری پاتر و میزان علاقه( ضروری):
برادرم فیلماشو می‌دید. منم می‌شستم بغلش می‌دیدم. بعدم پی دی افاشو گرفتم و خوندم. دیگه بقیش کلیشه‌ایه نمیگم. :/
میزان علاقه؟ بسیــار!!

علاقه های شخصی خودتون ( در صورت تمایل):
طراحی و گرافیکِ دیجیتال- بویِ کتابِ جدید- نوشتن- فیلم دیدن(تخیلی/معمایی/جنایی/ماجراجویی)- فضایی‌ها، سیاره‌های دیگه و کلا کهکشان‌ها- روباهِ شازده کوچولو- رنگِ آبی- بازی‌های کامپیوتری(ایفای نقشی بیشتر. مثل اساسینس کرید و کال آو دیوتی و...)- موسیقیِ انگلیسی و...

کتاب هایی که مطالعه کردید ( چند مورد رو ذکر کنید):

مجموعه قدرت‌های سیاه- هری پاتر- چندتا از کتابای علوم ترسناک- بیگانه- فن فیکشنِ هری‌ پاتر به وفور!(کتابِ الکترونیکی هم کتابه دیگه)- چند جلد از حماسه لارتن... - ترسناک‌های هوروویتس- جاناتان مرغ دریایی- شازده کوچولو- دو صفحه‌ی اولِ جلد اولِ فرقه‌ی اساسین‌ها :همر: و...


تصویر کوچک شده


پاسخ به: فراخوانِ عضویت در تیم‌های ترجمه‌ی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۹:۲۰ سه شنبه ۷ شهریور ۱۳۹۶
#12
منم می‌تونم تو بخشِ اخبار باشم؟ البته... فرقِ زیادی نداره.
وقت هم خب بستگی به طولِ مطلب داره.

تاييد شد!
خوش اومدي:)))


ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۱۳ ۲۰:۴۹:۱۹

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خادمان لرد سياه به او مي پيوندند(در خواست مرگخوار شدن)
پیام زده شده در: ۱۹:۰۸ سه شنبه ۷ شهریور ۱۳۹۶
#13
1- هرگونه سابقه عضويت قبلي در هر يک از گروه هاي مرگخواران / محفل را با زبان خوش شرح دهيد!
بله. قبلا مرگخوار بودم.

‎2- به نظر شما مهم ترين تفاوت ميان دو شخصيت لرد ولدمورت و دامبلدور در کتاب ها چيست؟

چی بگم خب. سر تا پاشون تفاوتِ مهمه. مو، رنگِ چشم، دماغ و...

‎3-مهم ترين هدف جاه طلبانه تان براي عضويت در گروه مرگخواران چيست؟

مرگخوار بودن. و خب... خوابیدن تو تختِ گرم و نرمِ خونه‌ی ریدل.

4-به دلخواه خود يکي از محفلي ها را انتخاب کرده و لقبي مناسب برايش انتخاب کنيد.

هگرید= عمه مارجِ باد شده‌ی شماره‌ی دو.

5-به نظر شما محفل ققنوس از چه راهي قادر به سير کردن شکم ويزلي هاست؟
فروختنِ کلیه، روده، معده، مغز و... ماشاالمرلین ویزلی هم زیاد دارن... حله!

6-بهترين راه نابود کردن يک محفلي چيست؟
یکی‌شونو گروگان بگیریم بقیه خودشون، خودشونو نابود می‌کنن.

7-در صورت عضويت چه رفتاري با نجيني خواهيد داشت؟
من جسارت نمی‌کنم دست بزنم بهشون. یه گوشه واسه خودم می‌خوابم.

8-به نظر شما چه اتفاقي براي موها و بيني لرد سياه افتاده است؟
نظافت و پاکیزگی! ایشون خیلی به نظافت اهمیت میدن برای همین نمی‌ذارن موهاشون بلند شه.
بینی‌شونم که... مده خب. می‌دونین چقدر هزینه کردن؟


9-يک يا چند مورد از موارد استفاده بهينه از ريش دامبلدور را نام برده، در صورت تمايل شرح دهيد.
ویزلیا می‌تونن بالشتاشونو با اینا پر کنن. همچنین میشه ببرن بدن کارخونه‌ی ریسندگی و بافندگی، باهاش پتو درست کنن.



خوابمون گرفت سوزان! پست خواب آلويى بود!

خوش برگشتين.
تاييد شد!


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۷ ۱۹:۲۶:۰۰

تصویر کوچک شده


پاسخ به: پايين شهر
پیام زده شده در: ۱۸:۳۶ سه شنبه ۷ شهریور ۱۳۹۶
#14
دینگ دینگ دینگ

توجه هکتور و آرسینوس به تلویزیون جلب شد.

بینندگانِ محترم توجه شما را به خبری فوری که اکنون به دستِ ما رسید جلب می‌نماییم...

- خبرِ فوری؟
- بذار ببینیم چی میگه.

طبقِ خبرِ جدیدِ به دست آمده، به تازگی خانواده‎ی دیگری در شرقِ دهکده‌ی هاگزمید به قتل رسیده‌اند. در این حادثه که ظاهرا به دنبال‌ِ حادثه‌ی قبلی صورت گرفته، مقتولین متشکل از زوجی جوان هستند که باز هم به روشِ مشنگی کشته شده‌اند. قاتل یا قاتلین ناشناس مانده‌اند...


- باید قبل از اینکه این اتفاق تکرار شه جلوشو بگیریم.
- درسته. ولی از کجا شروع کنیم؟

مرگخوارِ نقاب‌دار بی‌مقدمه دستِ هکتور را گرفت و قبل از هرگونه اعتراضی از جانبِ هکتور، به هاگزمید آپارات کرد.
آن دو جلوی کلبه‌ی نسبتا بزرگی ظاهر شدند. شب بود و نوری که از پنجره‌ی کلبه به بیرون می‌تابید، نیمی از صورتِ آنان را روشن کرده بود.

- جوابت این بود؟

آرسینوس درحالیکه به بامِ یکی از کلبه‌ها خیره شده بود، به آرامی زمزمه کرد:
- هیس! اونجارو.

هکتور متوجه شد چیزی روی دیوار نشسته است.
- گربه‌س؟
- فکر نمی‌کنم.

آن دو به آهستگی و در سایه، به کلبه‌ی چوبی نزدیکتر شدند.
سیاه‌تر از تاریکی اطراف‌شان بود. شباهتِ زیادی به گربه نداشت و جثه‌اش به اندازه‌ی نیمی از قامتِ آن‌ها بود. به نظر می‌رسید کمین کرده‌است.
هکتور با احتیاط چند قدم برداشت. سپس متوجه شد آن موجود در حالِ تماشای پسری است که به پشتِ یکی از کلبه‌ها رفته و دزدکی به داخلِ خانه نگاه می‌کند.



تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۱۵:۴۹ سه شنبه ۷ شهریور ۱۳۹۶
#15


پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
پیام زده شده در: ۱۵:۴۶ سه شنبه ۷ شهریور ۱۳۹۶
#16
سوژه: یک جادوگر در دنیای ماگل‌ها
دوئل شونده: دایِ لولو



زیــــــــــــــــــــــــــــــــنگ!
زیــنگ!
زیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنگ!

- باشه بابا باش‍....‍ه.

با بی‌حوصلگی از روی تخت بلند شد و دمپاییِ پاندایی‌اش را پوشید. بالشتِ پاندایی و پتویش را زیرِ بغل زد و درحالی که پاهایش را روی زمین می‌کشید، روانه‌ی آشپزخانه شد. یک بسته سریالِ صبحانه را داخلِ کاسه‌ای خالی کرد و کمی شیر روی آن ریخت.
- امروز باید سرِ حال باشم.

و شروع به خوردن کرد.

بعد از خوردنِ صبحانه، مسواک زدن و آماده شدن، درحالی که بالشت و پتویش را همچنان زیرِ بغلش زده بود، خانه را به مقصدِ ایستگاهِ قالیچه‌های پرنده ترک کرد.


فلش بک: روزِ آخرِ هاگوارتز

بعد از هاگوارتز بود و سوزان در حالِ برگشتن به خانه بود که چشمش به اعلامیه‌ی روی دیوار افتاد:
تصویر کوچک شده

-

پایان فلش بک

- خب! خوش‌آمد میگم به همه‌ی ساحرگان و جادوگران. سپاس به خاطرِ انتخابِ ارزشمندتان.

راهنمای تور که ظاهرا یکی از برادرانِ سیریوسی بود، پس از گفتنِ این جمله، صدایش را صاف کرد و سپس اضافه کرد:
- برنامه‌ی تورِ امروزِ ماگل‌گردی رو می‌تونید توی کانال ببینید.
- ببخشید کانال چیه؟

همه‌ی سرها به طرفِ سوزان برگشت.

-
- یکی از امکاناتِ تلگرام.
- تلگرام چیه؟
- آم... یکی از راه‌های ارتباطیِ اینترنتی.
- اینترنت چیه؟
لبخند روی لبانِ برادرِ سیریوسی خشکید.
- نمی‌دونید اینترنت چیه؟ پس چجوری توی تور ثبت‌نام کردین؟
- من که ثبت‌نام نکردم. دادم لایتمون برام ثبت‌نام کرد.
-
-
- ... آم.. خب با اجازه تورمون رو شروع می‌کنیم.

مقصدِ اول، باغِ وحشِ هِرَم بود که به آنجا آپارات کردند. ملتِ "تور"ی از درِ ورودی که عبور کردند، گوشی‌ها و دوربین‌ها را درآورده و چیلیک چیلیک شروع به عکس گرفتن از در و دیوار کردند.
در آن میان، سوزان که نورِ فلشِ دوربین‌ها چشمهای پف کرده‌ و نیمه‌ بازش را اذیت می‌کرد، سعی کرد با فاصله گرفتن از بقیه، خود را از آن دام نجات دهد، که چیزی نظر او را به خود جلب کرد. از جمعیت فاصله گرفت و به سمتِ آن حرکت کرد.

- تو چه خوشگلی.
-...
- فتبارک المرلین احسن الخالقین!
-...
- بیا بغلـــــــــم!

و به سمتِ قفسِ پاندا دوید.
بدونِ در نظر گرفتنِ فاصله‌ی بینِ میله‌های قفس و قوانینِ فیزیک و شیمی، از آن عبور کرد و خود را در آغوشِ پاندای زبان‌بسته انداخت.
- چرا ما از گونه‌ی شما تو باغِ وحش‌ِ جانورانِ جادویی‌مون نداریم؟
و خود را در آغوشِ گرم و نرمِ پاندای زبان بسته فشرد و همان‌جا خوابش برد.

ساعتِ 17:50 دقیقه

- خب امیدوارم امروز بهتون خوش گذشته باشه. خوبی‌ای بدی‌ای چیزی دیدین حلال کنین. برای اطلاع از تورهای بعدی می‌تونین به کانال مراجعه کنین.
-
- ها راستی! لطفا تو نظرسنجی‌ای که تو سایت گذاش‍... عه. اون دختره اونجا چیکار می‌کنه؟

و همه‌ی سرها به طرفِ سوزان، که در آغوشِ پاندا به طورِ عاشقانه‌ای خوابیده بود، چرخید.



فلش فوروارد: چند روز بعد- پی ویِ برادرِ سیریوسی


-تورِ ماگل‌گردی‌تون خیلی خوب بود. از همین تور دیگه ندارین؟ :))




ویرایش شده توسط سوزان بونز در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۷ ۱۶:۰۶:۲۴

تصویر کوچک شده


پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
پیام زده شده در: ۱:۱۶ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
#17
اعلام آمادگی
حریف انتخابی و توافقی= دای



تصویر کوچک شده


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۲۳:۱۹ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
#18
جایگزین شه لطفا. :)


نام: سوزان بونز
گروه: هافلپاف
چوب دستی: چوبِ درختِ بلوط با مغزیِ موی پاندا
پاترونوس: پاندا

معرفی: سوزان همزمان با هری‌ پاتر واردِ هاگوارتز شد و به دلیل اینکه فضولی‌اش نسبت به شکلِ پاترونوسِ هری گُل کرده‌بود، به عضویتِ ارتشِ دامبلدور درآمد و از بختِ بدِ وی، ارتشِ دامبلدور هم مثلِ هر چیزِ دیگری که در آن روزها نابود می‌شد، به خاک رفت. یعنی... نابود شد.

اخلاقیات، روحیات و خصوصیات: وِیِ مذکور، اصولاً به صورتِ کاملاً فاقدِ "اخلاقیات، روحیات و خصوصیات" در جامعه ظاهر می‌شود. که معمولا هم ظاهر نمی‌شود اصلا. بنده مرلین از بدوِ تولد آنقدر بی‌تابی کرد که والدینش مجبور شدند روزانه چندین وعده خواب‌آور به خوردش بدهند؛ که در نتیجه مبتلا به "پانداعیسم" گردید و همیشه یا درحال خوردن است، یا خوابیدن! فَوَقَعَ ما وَقَعَ.
از لحاظِ ظاهر، وِی آنقدر سرش شلوغ است(!) که وقتی برای مُد و سِت و فَشِن ندارد و با ظاهری کاملا ساده حضور به عمل می‌آورد و اصلا همینکه حضور به عمل می‌آورد باید مرلین را شکر کرد! مُد و سِت و فَشِن پیشکِش.
اندکی مو دارد به رنگِ بلوط‌های درختِ همسایه، قدی متوسطِ رو به پایین و پوستی گندمی.
اصولا هم رابطه‌ی خوبی با پانداها دارد. این را از آنجا می‌گویم که در گردشی که همراه با هم‌هاگوارتزی‌هایش به جنگلِ وحش داشت، به محضِ دیدنِ پاندایی که مشغولِ خوردنِ شاخه‌ای بامبو در قفس بود، قوانین فیزیک را زیرِ پا گذاشته و هرطور بود خود را از میله‌های فولادینِ قفس گذراند، به آغوشِ پاندا پرید و همان‌جا به خوابِ زمستانیِ عمیقی فرورفت.
گاهی اوقات به حالتِ خَلسه درمی‌آید. گاهی گیرایی‌اش پایین است. گاهی گیج می‌زند در کل.
بالشتِ پاندایی و پتویش را که از هر ناموسی برایش ناموس‌تر است، همه‌جا با خود می‌برد.
وِی با اینکه همیشه خواب‌ است، و جایش هم توی رختخواب است، موفق به دوستیِ با دو دوستِ فوق‌العاده و همراه و پایه شده‌است که اسمشان دای و لایتیناست.


انجام شد.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۱۴ ۲۳:۳۰:۱۴

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۴:۰۸ پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۶
#19
تکلیف جلسه‌ی اول.


- بالشت من کوووو؟!

سکوت صبحی دل انگیز و تابستانی در تالار هافلپاف، با صدای نکره‌ی سوزان شکسته شد. فریادش بس فراگیر بود چرا که هیپوگریف‌های جنگل ممنوعه نیز با صدای وی گرخیدند و برفراز آسمان آبی به پرواز درآمدند؛ چه رسد به کسانی که در فاصله‌ی یک متری او در خواب و رویایی شیرین به سر می‌بردند!

- چی‌ش‍... تاپ!
رودولف‌ها با مخ روی زمین فرود آمده و کتلت شدند...
- زلزل‍‍‌ــه!
رزها به رعشه درآمدند...
- هیچکی از جاش جُم نخوره که منو دستمه ها!
گونه‌ی دیگری از رزها، منو به دست تیغ‌های خود را به طرف هر جنبنده‌ای شلیک می‌کردند...
- شد یه روز اینجا آرامش برقرار باشه؟!
آملیاهایی که صرفا اسمشان آملیا بود و عمه‌ی سوزان نبودند، با چشم‌های سرخ، با دو دوستِ دیگرِ خود، اجمعین، ابرازِ پشیمانی می‌کردند.

- هیچ‌کس از این در بیرون نره!
- من میخوام برم دستشویی.
- گفتم هیچکس!
- نرم اینجا رو سیل ورمی‌داره آخه.
- هیچکس!

سوزان از تختش پایین آمد؛ دمپایی‌های پاندایی‌اش را پوشید و با جذَبه‌ی یک فرمانده‌ی مقتدر، رو به روی اعضا ایستاد.

- زودتر بگو حرفتو.
- هوم.

رویش را برگرداند. عرض اتاق را پیمود و در یک حرکت ناگهانی روی پاشنه‌ی پا چرخید. اما چون طی ناگهانی بودن حرکت، پاهایش به یکدیگر گره خوردند؛ با مُخ به دیدارِ زمین شتافت.

-

و چون اوضاع خیت شده بود، سریع خودش را جمع و جور کرد و مقابل اعضا قرار گرفت.
کمی اعضا را نگاه کرد، کمی به زمین خیره شد و کمی اشک در چشمانش حلقه زد.
- بالشتم نیست.
-
- همین؟

سرش را بلند کرد. عصبانی شد. کلمات را با سرعت تُف می‌کرد.
- همین؟! به چه جرئتی این حرفو می‌زنی؟!
کمی به خود نهیب زد "کیپ کالم سوزان. کیپ کالم". اشک چشمانش را خیس کرد.
- بالشتمو دزدیدن.
کمی عصبی شد. کمی فریاد زد.
- کدومتون برداشتینش؟ ها؟! تو! تو دزدیدیش؟ تو یکی! تو خوردیش؟! من بالشتمو می‌خوام! بالشتمو بدین! زووود!
- دست من نیست. من بالشت تو رو می‌خوام چیکار؟
و رفت.
- دست منم نیست.
و او هم رفت.
- باشه بهش میگم.
و او هم رفت. به همراه دو دوست دیگرش.

سوزان عصبی شد. کمی نگران. کمی ترسید.
- نرید. خواهش می‌کنم. به کمکتون احتیاج دارم.
کمی قلبش به تپش افتاد.
- اگه خورده باشنش چی؟ اگه یکی روش خوابیده باشه چی؟ اگه سرش شوره و شپش داشته باشه چی؟ اگه روش آب دهن ریخته باشه چی؟

کمی غَش کرد. کمی بعد، کمی که به هوش آمد، گریان و نالان و ترسان و لرزان به سمت محوطه‌ی هاگوارتز دوید. به سمت درختِ بزرگِ کنارِ دریاچه.
می‌ترسید. می‌ترسید که نکند کسی جز او روی بالشتش خوابیده باشد. که نکند بالشتش آغشته به آب دهان کسی، جز خودش شود. که نکند شوره‌ای جز شوره‌های خودش روی آن بریزد. بالشتش، زندگی‌اش بود. عمرش بود. بی آن، امیدِ زندگی‌اش به باد فنا می‌رفت.
به درخت که رسید، خود را به آغوش تنه‌ی چوبینش انداخت. نیمی از خاطره‌هایش، غم‌ها و شادی‌هایش با آن همراه بود.
گریه کرد. گریه‌اش به خاطر ترسش بود. دلیل ترسش غیرعادی بود، ولی برای او مهم‌تر از نانِ شب بود.
همان‌طور که گریه می‌کرد، صدایی شنید. صدایی شبیه به خرناسِ اژدهایی خفته. دیگر ترسی جز ترسِ از دست دادن بالشتش، برایش معنا نداشت. درخت را دور زد و به سمت دیگرش رفت.
آنچه می‌دید را باور نمی‌کرد. ناگهان صدای تپش قلبش را شنید. مغزش سوت کشید و قلبش تیر. دیگر نتوانست نفس بکشد. دنیا در برابر دیدگانش تیره شد. پاهایش سست شد... و افتاد. وی، دارِ فانی را وداع گفت.

در آن سوی درخت اما، دای لوولین آرمیده بود( ). آب دهانش جاری بود و شوره‌هایی به اندازه‌ی گوی به‌ یاد آورنده‌ی نویل روی سرش بود. روی یک چیزِ مربع شکل خوابیده بود. طرح رویش شبیه به چند پاندای کوچک و بزرگ بود. چیزی شبیه به یک بالشت!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
پیام زده شده در: ۱۹:۱۹ یکشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۵
#20
"پخش شدن ویزلی ها تو دنیای جادویی اصلا اتفاق خوبی نبود!" شهر پر از ویزلی بود و ویزلی. توانایی مالی ویزلی در به دنیا آوردن اونهمه ویزلی باور نکردنی بود. ویزلی ها همه چیز رو می خوردن و همه جا رو غارت می کردن. اصلا روایت داریم که بزرگی می فرماید: ویزلی اینجا، ویزلی اونجا، ویزلی همه جا!

اینجا... دقیقا همینجا! دقیقا تو همین نقطه بود که ماندانگاس فلچر، که از هوش اقتصادی فوق العاده ای برخوردار بود، به فکر نوعی کسب درآمد جدید با استفاده از ویزلی ها افتاد و فهمید ویزلی ها نه تنها فاجعه نیستند، بلکه معجزه اند! اون حتی بعدها این نظریه رو به اثبات رسوند و توی کتاب "چگونه اینگونه شد" به ثبت رسوند تا به آیندگان بفهمونه "میشه که اینجوری شه!" و البته از فروش همون کتاب ها هم پول خوبی گیرش اومد. و دقیقا تو همون نقطه بود که ماندانگاس فهمید پتانسیل کارآفرین موفق بودن رو داره.
به این صورت که، ویزلی می خرید...
- خونه دار و بچه دار! ویزلی رو بردارو بیاااار! ویزلی می خریم! ویزلـــی!
ویزلی می فروخت!
- بدو بدو جا نمونی! آتیش زدن به مالم! ویزلی داریـــم... ویزلی! قابل استفاده در تمام سنین! فقط با پونصد گالیون!




تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.