هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۰:۵۱ جمعه ۳ آبان ۱۳۹۸
#11
گودریک گریفندور:
خیلی خوب بود. فقط چرا بعد از دیالوگ ها نقطه نذاشتین؟ اشتباه تایپی هم داشتین. غیر از این همه چیز خوب و عالی بود.
29-5=24


جینی ویزلی
معمولا توصیه میشه که با دیالوگ شروع نشه رول مگر اینکه دیالوگ کشش کافی داشته باشه و خاص باشه برای جذب کردن خواننده. متاسفانه دیالوگ شما خوب نبود برای شروع. پست تون اولاش خوب بود. وسطاش یه خرده افت کرد و بعد باز دوباره خوب شد. توصیفات کم بودن ولی دیالوگ ها خیلی خوب بودن و تو پست طنز دیالوگ خیلی مهمه.
27-5=22

ملانی استانفورد
خیلی خوب شروع کردی. خیلی خوب هم تموم کردی مخصوصا پاراگراف آخر.
ریگولوس خیلی سریع موهای لرد سیاه رو کند. یه کم سریع رد شدی.
28-5=23

آرتور ویزلی
چی بگم والا!
30-5=25

رودولف لسترنج
خیلی خوب و فوق العاده. فقط کاش رویارویی با لرد سیاه رو کامل می نوشتی.
29-5=24

فنریر گری بک
ریگولوس به سمت خونه شماره دوازده ریگولوس رفت؟
29.5-5=24.5

لینی وارنر
عالی!
30-5=25

گابریل دلاکور
یه خرده اشکالات تایپی داشتین فقط. شخصیت کریچر هم شبیه خود کریچر رفتار نکرد یک جا. اصولا نه فقط کریچر، بلکه هر جن خونگی موظف هست از دستور اربابش اطلاعات کنه ولو از اون ارباب متنفر باشه چه برسه به کریچر که می میره برای اربابش.
27-5=22


پنه لوپه کیلرواتر: 22

بالا تر توضیح دادم. خوب نیست یه پست با دیالوگ شروع شه مگر اینکه دیالوگ به قدری خاص باشه که خواننده رو جذب کنه کامل. پستتون اشکالات نگارشی داره که با تمرین و درخواست نقد حل میشه. سوژه تون خوب بود ولی بزرگترین مشکل تون اینه که پست شما توصیف نداره. مستقیم رفته سر اصل مطلب. الان این ماجرا کجا داشت اتفاق میفتاد؟ حالت شخصیت ها چطور بود؟ هیچ کدوم اینا در پست شما دیده نمیشه. توصیه من اینه که رول و یا حتی کتاب اگه میخونید دوبار بخونید. بار اول لذت ببرید ازش و بار دوم خودتون رو بذارید جای نویسنده و بخونید.

سدریک دیگوری
پست خوبی بود. ساده اما خوب و روان نوشته شده بود. یه خرده خسته کننده بود که از نظر من دلیلش این بود که دیالوگ نداشت. مثلا ریگولوس قبل از ورود به اتاق لردسیاه می تونست با یکی از مرگخوارا رو به رو شه و اون مرگخوار شک کنه بهش.
27-5=22

ربکا لاک وود: 20
ظاهر پستتون خوبه. پاراگراف بندی و دیالوگ ها و شکلک هم همش بجاست. مشکل پست شما سوژه اس که درست پرداخته نشده بهش و تا حدودی هم گنگ بود.
توصیف پست کم بود. پاراگراف اول توصیفش خوب بود. توصیه هایی که بالاتر به پنه لوپه کردم رو لطفا بخونید.

آستریکس
نقطه قوت پستت لردشه. لرد دقیقا خودشه! خیلی خوب نوشتیش! توصیفات یه خرده کم بود. مثلا جایی که دکتر رو آوردن توصیفی نداشت. چطوری آوردنش؟ بیهوشش کرده بودن؟ تو گونی کرده بودنش؟ معمولا این جور جاها خواننده حال میکنه جزئیات رو بدونه.
28-5=23

اینگو ایماگو

یه پست جدی عالی! پایانش خوب بود ولی تو پست جدی بر خلاف طنز توصیف مهم تره. کاش وقتی رفتن گذشته داخل پرورشگاه رو کمی توصیف میکردی.
29-4=25


وایتکس!


پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۰:۵۷ پنجشنبه ۲ آبان ۱۳۹۸
#12
تدریس جلسه دوم معجون سازی

پس از تدریس جلسه اول معجون سازی توسط پروفسور کریچر یا به قول خودش پروفسور وایتکس پور، کلاس معجون سازی برای تک تک دانش آموزان هاگوارتز تبدیل به کابوس شده بود. هنگامی که برای بار دوم وارد کلاس _ که پر از عکس های ارباب ریگولوس و نوشته های زنجیر وار "ارباب ریگولوس " که بین هر کدام قلبی به چشم می خورد_شدند، آرزو کردند که ای کاش به جای کلاس معجون سازی هاگرید برای نشان دادن یک مانتیکور آنها را به جنگل ممنوعه می برد.
دانش آموزان با چهره هایی که بدبختی از آن می بارید، منتظر کریچر ماندند. یک ربع گذشت.... نیم ساعت گذشت... چهل و پنج دقیقه گذشت.... دانش آموزان کم کم امیدوار شدند که کریچر سر کلاسش نیاید یا حتی بهتر از آن بدست یک هیپوگریف تکه تکه شده باشد.
اما همینکه نور امید در دل دانش آموزان تابیدن گرفت بلافاصه همچون جرقه ای خاموش شد زیرا کریچر با صدای تق مانندی در حالیکه دسته ای ورق در دست داشت درست وسط کلاس ظاهر شد. اما نتوانست تعادل خود را حفظ کند و روی زمین افتاد و ورقه ها روی زمین پخش شد.
_کریچر بابت تاخیر عذرخواهی کرد! اما ارباب ریگولوس برخلاف کریچر بسیار وقت شناس بود!

کریچر از روی زمین برخاست و بشکنی زد. بلافاصله ورقه ها مرتب و روی هم روی میز قرار گرفتند.
_دانش آموزان اینو یادداشت کرد. مطلب مهم و امتحانی بود! حتما ازش سوال اومد!

دانش آموزان با نا امیدی هرچه تمام تر وسایل معجون سازی را کنار گذاشتند. قلم پر و کاغذ پوستی را مقابل خود گذاشتند و مشغول یادداشت برداری شدند.


کریچر که گویی هرگز خسته نمی شد تک تک لحظات زندگی ارباب ریگولوس را تعریف می‌کرد و دانش آموزان بخت برگشته نیز مجبور بودند تمام آن را یادداشت کنند.
هیچ کس نمی دانست که زندگی خسته کننده ارباب ریگولوس چه ربطی به معجون سازی دارد اما لحن کریچر طوری نبود که کسی جرئت پرسیدن این را داشته باشد.

_ارباب ریگولوس چهره زیبایی داشت که در زیبایی بی رقیب بود. یه بار ارباب ریگولوس مدل موهاش رو عوض کرد و اونا رو کاملا کوتاه کوتاه کرد. کریچر در اون لحظه فقط دلش خواست که نشست و ساعت ها به ارباب ریگولوس زل زد.

کریچر لحظه ای به نقطه نا معلومی خیره شد. لبخند مسخره ای بر لبش نشست. گویی ارباب ریگولوس را با مدل موی جدیدش تصور می کرد که به او لبخند می‌زند.
این چند لحظه، به دانش آموزان مجالی برای تنفس داد.


دانش آموزان خسته، همین که دیدند کریچر به نقطه ای خیره شده و چند لحظه است که دست از سخنرانی درباره ارباب ریگولوس برداشته، یکی یکی و به آرامی از کلاس خارج شدند.

هنگامی که کریچر به خود آمد، هوا تاریک شده و شب فرا رسیده بود.
_ملت کجا رفت؟ دانش آموزا کجا رفت؟!

با عصبانیت هرچه تمام تر به سمت لیست اسامی دانش آموزان رفت.
_اینها نخواست داستان زندگی ارباب ریگولوس خوب و مهربون رو شنید؟ چطور جرئت کرد؟ همه باید ارباب ریگولوس رو شناخت!

کریچر اسامی را از نظر گذراند.
_کریچر امشب سراغ تک تک تون اومد!

سپس به سمت گنجه ای رفت و بطری وایتکس را برداشت.
_کریچر همه تون رو تنبیه کرد! با این معجون مشنگ ها که اسمش وایتکس بود!

کریچر این را گفت و لیست را برداشت سپس با بشکن زدنی غیب شد.

تکلیف جلسه بعد:
به این تاپیک برید و بنویسید وقتی کریچر با بطری وایتکس میاد پیشتون کجا هستید و چه اتفاقی میفته؟(30 نمره)
(هیچ محدودیتی ندارین.)




ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۲ ۱:۲۵:۱۵

وایتکس!


پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۰:۲۳ سه شنبه ۲ مهر ۱۳۹۸
#13
تدریس جلسه اول معجون سازی

اینکه هر چیزی جایی دارد کاملا درست است. احتمالا همگی موافق هستید. مثلا شلوار جین را در عروسی نخواهید پوشید و یا کفش کتونی را با کت شلوار نمی پوشید. هنگامی که دانش آموزان وارد کلاس معجون سازی شدند، با دیدن ظاهر کلاس همان احساسی را داشتند که ممکن است شما با دیدن شخصی که کت و شلوار را با کتانی می پوشد به شما دست بدهد.
دانش آموزان تا به حال کلاس معجون سازی را آنقدر عجیب ندیده بودند. بر تمام دیوارهای کلاس عکس پسر جوانی به چشم می‌خورد که موهای بلندش تا شانه اش می رسید. قدش کوتاه می نمود و چشم هایش طوری بنظر می رسید که گویی بیمار است. زیر عکسها کلمات نامفهومی نقش بسته بود. دانش آموزان با کمی دقت متوجه شدند که کلمات نامفهوم در واقع ارباب ریگولوس است که فاصله بین هر دو ارباب ارباب ریگولوس تا ارباب ریگولوس بعدی را قلبی پر کرده است. کلمات و قلب ها مانند زنجیر دورتادور کلاس زیر عکسها را پر کرده بودند.

_کریچر می بینه که دانش آموزان خیلی از ارباب ریگولوس خوششون اومد!

کریچر در حالی که فاصله در ورودی تا میزش را می پیمود این را گفت. البته در قیافه بچه ها بیشتر متعجب می نمود تا علاقه مند.

کریچر روی میز جا خوش کرد.
_من پروفسور کریچر هست. البته ملت تونست پروفسور وایتکس پور هم صدا کرد. خب بی هیچ معطلی توجه کرد به درس. پس با توکل بر مرلین، درود بر روح پاک ارباب ریگولوس شهید،با سلام و درود بر روح پاک شهدای نبرد هاگوارتز، درود بر روح پاک ارباب ریگولوس شهید،با آرزوی موفقیت برای محفل ققنوس و ذلت و خواری برای خواهر شوهر بانو بلک، درود بر روح پاک ارباب ریگولوس شهید و...

چهار ساعت بعد

_... آرزوی موفقیت برای بانو سیسی و بانو بلا و درود بر روح پاک ارباب ریگولوس شهید درس رو شروع کرد!

دانش آموزان که چهار ساعت تمام سلام و درود و آرزوهای موفقیت برای شهدای نبرد هاگوارتز و ارباب ریگولوس و تک تک خاندان بلک(قطعا از سیریوس و آلفرد به عنوان خائنین به اصل و نسب یاد شده بود که لعنت شدند.) را شنیده بودند با امیدواری چوبدستی ها و پاتیل هایشان را آماده کردند.

کریچر گفت:
_درس امروز فقط تئوری بود. کار عملی نداشت. دانش آموزا و کاغذ و قلم و پر آماده کرد.

دانش آموزان در حالی که امید شان همچون خانه ای پوسیده که با اولین ضربه تخریب می شود نابود شد، کاغذ و قلم را حاضر کردند.

_ملت نوشت که... ارباب ریگولوس در خاندان اصیل بلک دنیا اومد. ارباب ریگولوس خون اصیل داشت. اصالت ارباب ریگولوس در رفتارش مشخص بود. ارباب ریگولوس عاشق شیرینی خامه ای بود. ارباب ریگولوس زیباترین لبخند دنیا رو داشت. وقتی ارباب ریگولوس به هاگوارتز اومد کلاه گروه‌بندی دو ساعت رو سرش بود چون ارباب ریگولوس شجاعت، اصالت، پشتکار و هوش بالا رو با هم همزمان داشت و کلاه ندونست چه کنه...

چهار ساعت بعد

_... ارباب ریگولوس تو همه چی بهترین بود. حتی درس های مشنگی. ارباب ریگولوس انتگرال سه گانه به راحتی محاسبه کرد و فیزیک مشنگی 20 شد! ارباب ریگولوس همچنین در معجون سازی استاد بود و همه معجون ها رو ساخت و اساتید رو مثل همیشه غافلگیر کرد! ارباب ریگولوس معجون مرکب پیچیده ساخت در حالی که موی سر لرد سیاه توش بود! ... دانش آموز سوال داشت؟

کریچر سوال را از دانش آموزی که دستش را بالا برده بود پرسید. دانش آموز گفت:
_لرد سیاه که موی سر نداره خودش خبر نداره پس چطور موی لرد سیاه تو اون معجون بوده؟
_بسیار سوال خوبی بود. ارباب ریگولوس استعداد ذاتی داشت که تونست هر مشکلی رو حل کرد اما این موضوع تکلیف جلسه بعد دانش آموزان بود.

ناگهان کریچر بشکنی زد و گچ بر روی تخته سیاه کلماتی نوشت، گویی دستی نامریی آن را به حرکت در می آورد:

نقل قول:
در یک رول بنویسید ارباب ریگولوس چطور تونست موی سر لرد سیاه رو بدست آورد؟(30 نمره)


_کریچر برای دانش آموزان آرزوی موفقیت کرد!

کریچر این را گفت و غیب شد. دانش آموزان که هشت ساعت تمام مشغول گوش دادن به سلام و درود و لعنت های کریچر و نیز نوشتن زندگی ارباب ریگولوس کریچر از تولد تا سال آخر هاگوارتز بودند در حالیکه کلمات رکیک و انواع و اقسام فحش های آبدار را نثار قبر ارباب ریگولوس کریچر می کردند از کلاس خارج شدند.


ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۲ ۰:۳۲:۵۲

وایتکس!


پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
پیام زده شده در: ۰:۱۹ دوشنبه ۱ مهر ۱۳۹۸
#14
تف تشت
.Vs

سریع و خشن


پست اول:



اجنه شورش کردند!
همین قدر سریع و بی مقدمه! درست همان طور که این داستان شروع می شود. با این تفاوت که اجنه به جامعه جادوگری پس از سالها تسلط یافته و عاقبت خوشی در انتظارشان بود اما این داستان درست مثل داستان‌های لمونی اسنیکت پایان خوشی ندارد. شاید بهتر باشد به جای خواندن ادامه ماجرا، بروید ماجرای فردوس حشمت را ببینید.

روز قبل عده زیادی از ساحرگان و جادوگران در وزارت خانه سحر و جادو، کوچه دیاگون و هاگزمید به این سو و آن سو می رفتند و مشغول کارهای روزانه خود بودند. یک روز تکراری و کاملا خسته کننده دیگر. درست مثل هر روز. آن شب همگی به رخت خواب رفتند تا صبح دیگری را آغاز کنند و روز خسته کننده دیگری. اما هنگامی که صبح فرا رسید هیچ چیز مطابق معمول پیش نرفت. اجنه شب قبل وزیر سحر و جادو و عده زیادی از اعضای ویزنگاموت را سر بریدند. آنها به این موجودات رذل اما باهوش اعتماد کردند و تاوان این غفلت خود را با جانشان پس دادند.
حکومت جدید اجنه آغاز شده بود. در اولین قدم تا اطلاع ثانوی حکومت نظامی فقط برای جادوگران، ساحرگان و جن های خانگی! تنها چند روز بعد دومین قانون عجیب اعلام شد: همه جادوگران، ساحرگان و اجنه خانگی مشمول طرح نظام وظیفه عمومی شدند. حکومت معتقد بود تشکیل ارتش برای حفاظت از جامعه جادوگری است، اما در باطن وضع این قانون دلیلی جز خوار کردن چوبدستی به دست ها نداشت. آنها برای نظارت و همچنین اجرای این قانون از یک جن خاکی به نام منوچر استفاده کردند که در کارهایش نظم، دقت، بی رحمی و خوی مبارزه حکم فرما بود...

راهروی بیمارستان سنت مانگو

اعضای تیم تف تشت بر روی نیمکت هایی که مقابل اتاق شفادهنده گذاشته شده بود، نشسته بودند، مشغول تماشای مردمی بودند که خود را به کوری، کری، کچلی و فلجی زده بودند تا بتوانند معافیت سربازی بگیرند.

کریچر همان طور که مردم را تماشا می کرد گفت:
_کریچر به شما هشدار داد. اگه این منوچر همون منوچر پسر دایی کریچر بود همه ما بدبخت شد! این منوچر به همه چیز و همه کس مشکوک بود. ملت عمرا تونست از دستش قسر در رفت. اگه ارباب ریگولوس کریچر زنده بود می دونست چطور این منوچر رو ادب کرد.

آغا محمد خان به کریچر نگاه کرد.
_این ارباب ریگولوس شما از پس لردسیاه یه کچل که نتونست حتی یه دبیرستان رو اونم در حالی که نود درصد مدافع هاش بچه دبیرستانی بودن فتح کنه بر نیومد حال میخواست ما رو از دست اجنه نجات دهد؟!

کریچر ناگهان مثل فنر از جا پرید اما اینگو او را محکم در هوا گرفت تا به آغا محمد خان حمله نکند.
_هیچ کس حق نداشت به ارباب ریگولوس کریچر توهین کرد! مردک چین و چروک دار حرفشو پس گرفت!

اینگو تلاش می کرد کریچر را که در حال دست و پا زدن و نثار کردن کلمات نه چندان مودبانه به عمه آغا محمد خان قاجار بود آرام کند.
_آروم باش کریچر اصلا منظورش یه ارباب ریگولوس دیگه بود بابا!

آغا محمد خان خواست پاسخی دهد اما سقلمه ی هنری او را از این کار بازداشت.
_هی آغا محمد خان اونجا رو نگاه کن. دارن خانما رو هم میفرستن سربازی. خداکنه با یکی از اون پسرزا هاش آشنا شم هان؟

آغا محمد خان با خود اندیشید کاش با لطفعلی خان زند متحد می شدند و اروپا را به آتش می کشیدند. در قدم اول هم می توانستند چشم و زبان هنری را از حلقومش بکشند بیرون...

داخل اتاق شفادهنده

منوچر، جن خاکی، مانند بقیه اعضای گونه اش قد کوتاهی داشت. چشمانش ریز و گوشهایش به بزرگی گوش های جن های خانگی بودند. به حالتی نشسته بود که گویی شمشیر گریفندور را در حالت عمود بلعیده است. شفادهنده ای که کنارش نشست بود مشغول بررسی فرم هایی بود.

منوچر با صدای نخراشیده و بلندی فریاد زد:
_بعدی!

و فرمی را برداشت.

در اتاق لحظه ای باز و بسته شد؛ طوری که شفادهنده احساس کرد کسی در از پشت باز و بسته کرده است اما چند لحظه بعد، با دیدن موجود قد کوتاهی که آن سوی میز ایستاده بود متوجه اشتباهشان شد.

کریچر تلاش کرده به پسر دایی اش لبخند بزند اما عضلات صورتش تنها انقباض کوچکی از خود نشان دادند زیرا او سالها بود که به کسی لبخند نمی زد و از همه چیز و همه کس متنفر بود.
_کریچر سلام کرد. همون طور که پسر دایی عزیز دونست کریچر از اول عمرش لال بود!

منوچر با نگاه ترسناکی که تنها از شخصی مثل خودش که دارای روحیه نظامی باشد بر می آمد به کریچر خیره شد.
_یعنی پسر عمه کلا نمی تونه حرف بزنه؟
_البته که نه!
_حتی یه کلمه؟
_حتی یه کلمه!

منوچر و شفادهنده نگاهی رد و بدل کردند. ناگهان منوچر مهری بر روی فرم کوبید و فرم را بدست کریچر داد.
_برو عمه رو بذار سر کار!

کریچر فرم را گرفت و نگاه غضبناک به منوچر انداخت. دلش می‌خواست در آن لحظه از عمه منوچر یاد کند، اما ناگهان به طرز دردناکی متوجه شد این کار همان خودزنی است لذا چیزی نگفت و از اتاق خارج شد.

همزمان با فریاد دوباره "بعدی" منوچر، نفر بعد وارد شد.

منوچر گفت:
_دردی، مرضی چیزی داری بگو در غیر این صورت فرم رو مهر بزنم.
_نگاهی بیندازید به روی مبارکمان تا متوجه شوید.

منوچر نگاهی به بالا انداخت. مقابلش دو مرد قد بلند ایستاده بودند‌؛ یکی به شدت لاغر و دیگری دارای شکم بزرگی بود. هردو تاج های بزرگی به سر داشتند اما نکته عجیب درباره هردو آن بود که یک هردو یک لباس به تن داشتند و گویی از ناحیه شانه و دست به یکدیگر متصل بودند.

منوچر بلافاصله فرم را مهر زد و بدست آن دو داد. هنری نالید:
_ولی ما به هم وصلیم!
_چه بهتر. این طوری تو میدون جنگ کسی نمی تونه از پشت بزنتون. از هردو طرف حواستون بهم هست! حالا بیرون!

هنری و آغا محمد خان به طرف در بازگشتند. هنری به آرامی زمزمه کرد:
_این یارو دیوونه اس!
_اگر هزارسال هم می‌گذشت هرگز فکرش را هم نمی کردیم این حرف را بزنیم اما برای اولین بار با شما موافقیم هنری.

هنری و آغا محمد خان از اتاق خارج شدند. نفر بعدی ملانی بود که با لبخندی وارد اتاق شد.
_سلام!

منوچر مشغول نوشتن چیزی روی کاغذ بود و حتی سرش را هم بلند نکرد.
_هر درد و مرضی داری بگو. نداری فرمت رو مهر کنم.

لبخند ملانی بزرگتر شد.
_کی گفته ندارم؟! دارم خوبش هم دارم!

شفادهنده کمی امیدوار شد. شاید برای اولین بار کسی تمارض نمی کرد. بنابراین امیدوارانه گفت:
_و مریضی تون؟
_من فقط سرم درد میکنه!
شفادهنده:
منوچر:
ملانی:

منوچر که به امیدی مهر را کنار گذاشته بود، آن را برداشت و به وحشیانه ترین شکل ممکن روی فرم ملانی کوبید.
_بیرون!

نفر بعدی اینگو بود. او نیز با لبخند وارد شد.
منوچر فردی را مقابلش دید که لباس سرتا پا سیاهی پوشیده بود و مهره ها و زیورآلات زیادی از آن آویزان بود. موهایش به شدت نامرتب و چشمانش قرمز بود. لحظه ای منوچر را به یاد استاد درس پیشگویی در مدرسه جادوگری اجنه انداخت. منوچر سپس مهر را بالا برد.
_خب؟ شما چی؟ شما هم دردی، مرضی چیزی داری؟
_خیر جناب. اتفاقا من سالم سالمم. هیچیم نیست شکر مرلین. ببنید من اصلا مث قبلیا نیستم. متنفرم از دروغ.

شفادهنده گفت:
_پس مشکلتون چیه؟گفته شده بود که فقط کسایی که مشکل دارن برای معافیت بیان.
_آهان! رسیدیم به اصل مطلب. ببینید خیلی بی رو دربایستی و از روی صداقت؛ من اصلا حوصله سربازی و این حرفا رو ندارم.

منوچر در حالی که فرم اینگو را مهر میزد گفت:
_به نازم به این صداقت! حالا گمشو بیرون تا نسپردمت دست غول های غار نشین.

اینگو هم ناموفق از اتاق خارج شد. آغا محمد خان در حالی که تابلویی به دست داشت برای بار دوم وارد اتاق شد.

منوچر گفت:
_ببینم تو یکی از اون پادشاهانی بهم چسبیده نبودی؟
_بلی. خود مبارکمان بودیم لیکن نیامدیم التماس تان کنیم. بخاطر ایشان آمدیم.

و تابلو را به سمت منوچر گرفت.
منوچر با دیدن تابلو سر کادوگان بی معطلی فرم را مهر زد.
_ایشون کاملا مشخصه که هیچ مشکلی ندارن!

کادوگان با شنیدن این حرف خواست به سرعت از اسبش پایین بیاید اما با سر زمین خورد ولی به روی خود نیاورد و از جا برخاست.
_من؟ من مشکلی ندارم همرزم؟ من تابلو ام! من دو بعدیم لامصب! آخه تابلو رو میبرن سربازی؟! من هزاران سال پیش مردم! هویتم فقط یه نقاشیه!

منوچر گفت:
_خیلی هم عالی. تو جنگ زخمی شدی میدیم دوباره نقاشیت کنن. اتفاقا تو از همه قبلیا واجد شرایط تری!

آغا محمد خان فرم کادوگان از منوچر گرفت و از اتاق خارج شد. منوچر به شفادهنده گفت:
_فکر کنم کافی باشه برای امروز.

شفادهنده بیش از این موافق نبود.


ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۱ ۰:۲۴:۰۰
ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۱ ۰:۴۲:۱۶
ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۱ ۰:۴۳:۲۷

وایتکس!


پاسخ به: حمام باستانی تاریخی شلمرود ( مختلط تفکیکی)
پیام زده شده در: ۲۲:۰۶ دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۸
#15
تف تشت
.Vs

ٌٌWWA


پست دوم:


همین که سیم های دستگاه عجیب و غریب کریچر را به سر خودشان و اینگو وصل کردند، اتفاق عجیبی افتاد. همه چیز به سرعت ناپدید می شد و مجموعه ای از رنگهای مختلف از کنارشان می‌گذشت. تا اینکه بالاخره خود را در مکان عجیبی یافتند.
در اتاق بزرگ و شیکی ایستاده بودند که بنظر می رسید یک جور اداره مشنگی باشد. نوری که از لابه لای پرده کرکره ای می‌گذشت، اتاق را روشن می‌کرد. چند قفسه کتاب در گوشه اتاق به چشم می‌خورد و در سمت دیگر، پشت میز بزرگ خانمی با روپوش سفید نشسته بود. مقابل میز، یک کاناپه راحت گذاشته بودند و روی کاناپه کسی ننشته بود جز... اینگو!

اینگو مقابل دکتر نشسته بود. کمی به جلو خم شد و صورتش را با دستانش پوشاند. خانم دکتر نگاهی به چیزی که ظاهرا عکس بود انداخت.
-پس بن پاتر ایشونه؟

اینگو پاسخی نداد.

تف تشتی های با چشمایی که هرکدام به اندازه تخم مرغی گرد شده بود، به اینگو خیره شدند. کاکتوس طوری به هم تیمی هایش نگاه کرد گویی با زبان بی زبانی یادآوری می کرد دخالت در حریم شخصی دیگران کار درستی نیست. اما متاسفانه کاکتوس نمی توانست حرف بزند. نوع بشر هم می میرد برای تجاوز به حریم خصوصی دیگران!

خانم دکتر شروع به صحبت کرد.
_این فقط توی ذهنته... واقعی نیست و قرار هم نیست بهت آسیبی بزنه.

بنگ!

تیری از غیب به پیشانی خانم دکتر اصابت کرد و یک حفره کوچک روی پیشانی اش ایجاد کرد. مقداری خون روی دیوار پاشید و سر خانم دکتر روی میز افتاد. تف تشتی ها و اینگو به پشت سرشان نگاه کردند. آنگاه متوجه شدند تیر از غیب ظاهر نشده. بن پاتر آنجا ایستاده بود و لبخند شرورانه ای بر لب، مسلسلی در دست داشت که آماده شلیک بود.

تف تشتی ها به طرف میز دکتر دویدند تا پشت آن پناه بگیرند. آغا محمدخان اینگو را از یقه بلند کرد و او را به پشت میز کشاند. بن پاتر بی وقفه به به هر سو شلیک می کرد.

اینگو از دیدن هم تیمی هایش متعجب شد.
_بچه ها! شما اینجا چی کار می‌کنید؟

ملانی سعی کرد خون سردی اش را حفظ کند.
_چیزه... اومدیم نجاتت بدیم. ما بخشی از خوابت هستیم ها! یه موقع فکر نکنی با وسیله عجیبی که کریچ ساخته اومدیم اینجا و فهمیدیم بزرگترین ترست یه بن پاتره که تو ذهنت ساختیش.

اینگو بغض کرد. در این حین بن پاتر همچنان به شلیک کردن ادامه می‌داد و چیزهایی راجع به مرتدان، مرلین، بهشت و وظیفه اش برای فرستادن کافران مرلین به جهنم میگفت. کریچر نیز با دستگاه عجیبش کلنجار میرفت.
_اگه وارد خواب نفر دوم شد، همه چیز اینجا هزار برابر کندتر شد!

کریچر این را گفت و سیم هایی را به سرش متصل کرد و بلافاصله به خواب فرو رفت. سایر اعضای تیم نیز هرکدام به تقلید از کریچر سیم هایی به سرشان زدند. دوباره همه چیز ناپدید شد و مجموعه اشکال رنگارنگ از مقابلشان گذشتند.

همین که نورهای رنگی ناپدید شدند، اینبار خود را در شهر بزرگی یافتند. ساختمان های بزرگ و سر به فلک کشیده از هرسو آنها را احاطه کرده بود. اما چیزی درست نبود. بنظر می رسید تمام این شهر توسط اجنه خانگی اداره می شود. اجنه خانگی از سویی به سوی دیگر می رفتند و هریک مشغول کاری بودند.

با کمی دقت متوجه شدند تمان جن ها شبیه به هم هستند. با دقت بیشتر متوجه شدند پسرک های شانزده یا هفده ساله ای با قدی بلند، لباس سرتاپا مشکی مو های صاف و بلند، هرکدام همراه یک جن خانگی هستند.
تف تشتی ها با تعجب به مردم این شهر که همه یک شکل بودند خیره شدند تا اینکه سر کادوگان توجهشان را به تابلویی جلب کرد.
_اینجا را ببنید همرزمان!

همین که چشمشان به تابلو افتاد آرزو کردند که ای کاش در همان مطب دکتر به دست بن پاتر به قتل می رسیدند.

_به ریوگلستان خوش آمدید؟! شوخی میکنید؟!
_این کابوسه همرزم. نه خواب قبلی.
_کریچر این دیه چه مدل خوابه؟ کریچر؟ کریچر؟ صبر کنید ببینم اصن کو کریچر؟!
_اینجا هزاران و شاید میلیونها کریچر باشه!
_که... که هرکدوم یه ریگولوس دارن؟!
_کریچ و ریگول مونث هم بینشون هست؟
_ای وای! بن پاتر کجایی؟ دقیقا کجایی!؟

اما دیگر فرصتی برای پشیمانی نبود زیرا خیل عظیم از کریچرها و ریگولوس ها از هر طرف به سمت تف تشتی ها نزدیک می شدند و ناگهان تف تشتی ها متوجه شدند در اثر فشار جمعیت به سمت دیگری کشیده می شوند. در عین حال اصلا حواسشان را از دست نداده، در حالی که از فشار جمعیت می نالیدند اموات کریچر را نیز مورد عنایت قرار دادند.

ناگهان جمعیت ایستاد و توجه تف تشتی ها به جایگاه بزرگی که مقابلشان بود جلب شد. قبل از آنکه فرصت کنند چیزی بپرسند، چند کریچر روی جایگاه شروع به نواختن سازهایشان کردند. سپس کریچر دیگری با میکروفن روی جایگاه حاضر شد.

ملانی فریاد زد:
_بچه ها ببینید اون کریچر خودمونه!

کریچر اصلی که روی جایگاه ظاهر شد با صدای گوشخراشش شروع کرد به خواندن:
_ای قشنگ تر از ریگولینا تنها تو کوچه نریا! کریچرای محل دزدن ریگول منو می دزدن ریگول منو می دزدن.

هنگامی که به این قسمت رسید، تمام کریچر و ریگولوس ها یک صدا شروع به خواندن کردند:
_ریگول منو می دزدن ریگول منو می دزدن!

اینگو اعصاب نداشت. او از تمام سروصدای و کر کننده و بویژه کنسرت منتفر بود. آنهم کنسرتی که خواننده اش کریچر باشد. حتی حرف زدن کریچر عذاب آور بود چه برسد به خواندنش! لذا فریاد زد:
_بن پاتر! بیا منو بخور!

بنگ!

آرزویش بلافاصله برآورده شد! بن پاتر از ناکجا آباد ظاهر شده بود و به کمک مسلسلش شروع کرد به کشتن مردم ریوگلستان. تف تشتی ها بلافاصله پا به فرار گذاشتند.
سر کادوگان گفت:
_لعنت بر شیطان همرزمان! مگه کریچر نگفت همه چیز تو خواب قبلی هزار برابر کندتر میشه؟

ملانی در حالی که می دوید و از شدت ترس صدایش مثل کریچر شده بود جیغ جیغ کنان گفت:

_آخه کریچر کی حرف درست زده که این بار دومش باشه؟!

آغا محمد خان قاجار جلوتر از بقیه می دوید و جهت تسریع فرار، شمشیر از غلاف بیرون کشیده بود و کریچرها و ریگولوس های مقابلش را یکی یکی قتل عام می کرد.

هنری هشتم اعتراض کرد.
_نکش لامصب! نکش بی مروت! شاید اینا مونث هاشون باشن! د آخه شاید یکی از اینا پسر زا باشه!

تف تشتی ها به جایگاه رسیدند و کریچر اصلی را که همچنان مشغول خواندن بود با خود کشان کشان به سمت دستگاه عجیبش که کمی آن طرف تر بود بردند.
_ملت کریچر رو رها کرد! کریچر هنوز "پیرهن مشکی دل کریچر رو برد" رو برای ارباب ریگولوس نخوند.

بالاخره به دستگاه رسیدند. بن پاتر که مشغول کشتن جمعیت بود چیزی نمانده بود به جایگاه برسد.

_زود باش سر! دستگاه رو آماده کن!

اما سرکادوگان لحظه ای تامل کرد. نگاهی به اعضای تیمش انداخت، هیچ کدام عادی نبودند. قطعا رویاهایشان هم عادی نبود و بعید نبود سر از جهنم دیگری در آورند. آنگاه متوجه شد که تنها عضو عادی تیم تف تشت که در واقع به طور رسمی عضو تیم نبود اما همیشه همراهی شان می کرد و در حال حاضر عادی ترین نوع در آن لحظه به شمار چه کسی هست. با یکی از سیم های دستگاه به طرف او رفت. دوباره همه چیز غیب شد و نورهای عجیب تف تشتی ها را برای بار سوم فرا گرفت...


وایتکس!


پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
پیام زده شده در: ۲۳:۴۲ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
#16
تف تشت
.Vs

رابسولاف



[b]پست دوم



هرچیزی یا قیمتی دارد یا عواقبی. بنابراین اگر چیزی را به قیمت کم خریدید منتظر عواقبش باشید. مثلا ممکن است کرم زیبایی به رایگان بخرید که شما را زیبا می‌کند اما باعث کوری می شود و یا کفش ورزشی زیبایی که باعث می شود مسافت های طولانی را بدون خستگی طی کنید اما هرگز قادر به بیرون آوردن آن از پا نشوید. و یا حتی....خانه ای جن زده


آن شب اعضای تیم تف تشت از اینکه همچین خانه بزرگی با بودجه کمی خریده بودند خوشحال بودند. تنها مشکل خانه این بود که زیادی قدیمی بود و احتیاج به تمیز کاری داشت. هوای گرم نیز همچون ملکه عذاب از آنها به خوبی هرچه تمام تر پذیرایی می کرد.
_ما این اتاق را می‌خواهیم.
_مگر از روی جنازه ما رد شوی هم رزم!

هنری هشتم با بیخیالی به تابلو گفت:
_جنازه رد شو... میخوام برم تو اتاقم.

سرکادوگان شمشیر کشید.
_نمی گذاریم بروی! این اتاق از آن ماست!
_ارث باباته؟!
_نه از عمه محترمه و پاکدامنه حضرتعالی رسیده!

قبل از آنکه هنری هشتم_که هر لحظه سرخ تر و سرخ تر میشد_ دست به شمشیر ببرد آغا محمد خان پیشنهادی داد.
_هنری میتونه تو این اتاق بمونه. تابلوی سرکادوگان رو هم می زنیم به دیوار.

واضح بود سرکادوگان و هنری هردو مخالفند اما چهره مصمم آغامحمدخان جایی برای بحث باقی نمی گذاشت.
بنابراین هردو در اتاق ماندند. آغا محمد خان و کریچر هم مدتی اتاق های دیگر را بررسی کردند سپس هر کدام به اتاق جداگانه ای رفتند و شب بخیر گفتند.

ساعتی از نیمه شب گذشته بود. راهرو های تاریک و طولانی خانه بزرگتر از همیشه بنظر می رسید. گویی هرگز انتها نداشت... آنها خانه ای خریده بودند. زیبا و بزرگ. با قیمتی کم. اما حال وقتش بود که عواقب آن مواجه شوند.

_کریچر...

باید تاوانش را پرداخت می کردند...

_وقتشه کریچر...

تاوانش واضح بود: جانشان!

_بهم زدن آرامشم گناه بزرگیه...

صدای تبر که بر روی زمین کشیده میشد به گوش رسید.

_ و تو... گناهکاری!

تبر بالا رفت. کریچر از خواب پرید. اما نه تبری را دید نه جلاد قرون وسطایی که تبر را بدست گرفته بود. چند لگد نثار زمین کرد.
_ خوابگزار و دختر آبی صدای اون لامصب رو کم کرد! این بالا ملت مثلا خواب بودا!

کریچر دوباره به تخت خواب بازگشت. جلاد قرون وسطایی خشکش زده بود. به هرحال این اولین بار بود که نادیده گرفته می شد. معمولا با همین دیالوگ ها وارد اتاق میشد و در بد ترین حالت رخت خواب قربانی با دیدنش خیس میشد. اما این موجود عجیب که اکنون در تخت بود صدای او را با تلویزیون اشتباه گرفته بود. چه اهانت بزرگی! جلاد مجدد تلاش کرد.
_و حالا... کریچر... وقتشه بمیری!

کریچر دوباره از خواب پرید. چشمانش که هرکدام به درشتی یه توپ تنیس بودند بزرگتر از قبل بنظر می رسید.
_واقعا؟ بالاخره وقتش شد؟

کریچر داشت ذوق مرگ می شد. به سرعت از جا برخاست و لنگش را با قشنگ ترین لنگ سفیدی که داشت عوض کرد.
_مرد تبری فرستاده بانو بود؟ پس بالاخره اومد!

کریچر خودش را به تخت رساند و گردنش را روی تخت گذاشت.
_کریچر بی صبرانه منتظره!

جلاد وحشت کرده بود. تا به حال همچین چیزی ندیده بود.
_منتظر من؟
_مگه جلاد فرستاده بانو نبود که اومد تا سر کریچر رو قطع کرد و در راهرو خونه گریمولد نصب کرد پیش بقیه اجدادش؟

جلاد خشکش زد. تا بحال همچین چیزی ندیده بود. قربانی مشتاقانه منتظر بود تا سرش قطع شده پیش سر قطع شده اجدادش نصب شود! این دیگر چه مدلش بود؟! الحق که آخرالزمان داشت نزدیک میشد! جلاد با فریادی دوان دوان از اتاق خارج شد.

_جلاد کجا رفت؟ جلاد برگشت اینجا! اگه جلاد به وظیفش عمل نکرد بانوی کریچر چه گفت؟

و او هم به دنبال جلاد از اتاق خارج شد.

همان لحظه_اتاق آغا محمد خان قاجار

آغا محمد خان غذا کم می‌خورد و بیشتر ورزش می کرد. بنابراین مثل هرشب راحت در خواب ناز به سر می برد و هرچند تغییر مکان سبب شده بود که کابوس‌های ببنید بنابراین برخلاف هر شب، اینبار خوابش دچار اختلال شد. چشمانش را باز کرد...درست در مقابلش بود. صورتی زشت و کریه با دماغی عقابی و بلند و لبخندی که سبب میشد تا ستون فقرات ببینده از ترس یخ بزند.
_از خونه من برو بیرون!

متاسفانه در حال حاضر بیننده، بیننده عادی نبود!
عجوزه فریاد زنان این را در صورت آغا محمد خان فریاد زد. معمولا با اولین واکنشی که مواجه میشد جیغ مخاطبش بود. اما آغا محمد خان با چشمانی سرخ از خشم و لبهایی که بر هم می فشرد، عجوزه را کنار زد، سپس به او نزدیک شد و با یک دست عجوزه را از گردن گرفت.
_میدانی ما که هستیم زنک؟ ما آغا محمدخان قاجاریم! فرزند محمد حسن خان اشاقه باش! شاه شاهان ایران زمین!فرمانروای عالم! خواب ما را مختل میکنی؟ بدهیم جلاد چشمانت را در آورده پوستت را بکند؟

عجوزه تا بحال اینقدر به انسانها نزدیک نشده بود. تا به حال انسانی او را لمس نکرده بود. این اهانت بزرگی به جامعه وحشت بود. عجوزه خود را از دست آغا محمد خان بیرون کشید و فرار کرد.

اما آغا محمد خان دارای اراده ایی قوی بود. همان نیرویی که سبب شده بود از فرش به عرش برسد. شمشیر کشید و در حالی که فریاد می‌زد برگرد اینجا ضعیفه به دنبال عجوزه از اتاق خارج شد.

همان لحظه_ اتاق هنری هشتم و سرکادوگان

هنری هشتم روی تخت خوابیده بود. هیکل بسیار بزرگش طوری بود که گویی هیولایی بزرگ روی تخت خوابیده. سرکادوگان و اسب کوتوله اش نیز درون تابلو خوابیده بود، هرچند پس زمینه تابلو همچنان روز آفتابی را نشان می داد.

ناگهان فضای اتاق به طرز عجیبی سرد شد و به دنبال آن بوی گندی در فضا پخش شد.
سر کادوگان غلتی زد.
_همرزم! بهت گفتیم این اتاق پنجره ندارد! رعایت کن!

هنری خواست جوابی بدهد که در مقابلش روحی پدیدار شد... روحی که سر نداشت!
_شبتون بخیر بانوی من! افتخار دادید از دنیای مردگان به همسرتون سری بزنید. حالا که اینجایید قصد داریم دوباره شما رو به عقد خودمون در بیاریم. باشد که این دفعه برایمان پسر بزایید. حالا سر هم نداشت قبوله ما که سر داشتیم کجا رو گرفتیم؟

روح بی سر تا بحال با همچین واکنشی از سوی قربانیانش رو به رو نشده بود. او معمولا گوشه ای می ایستاد و نگاه می‌کرد. بقیه مراحل که شامل دیدن، جیغ زدن، خود زدنی، التماس و پریدن از پنجره بود را خود قربانی انجام می‌داد. اما قربانی این بار ترسیدن بخورد توی سرش میخواست او را عقد هم بکند! شاید بهتر بود فرار را بر قرار ترجیح میداد. بنابراین در حالیکه شناور بود از اتاق خارج شد و هنری هشتم نیز التماس کنان به دنبالش...

همان لحظه_اتاق نشیمن

اینگو و ملانی مقابل تلویزیون نشسته بودند و مقابلشان مقدار زیادی پف فیل و نوشیدنی کره ای بود. همان طور که با لذت مشغول خوردن بودند از تماشای تلویزیون نیز لذت می بردند که ناگهان حضور چیزی را بین خود حس کردند. هردو در یک لحظه به فرد سومی که بین شان نشسته بود نگاه کردند... اشتباه نمی کردند... آن بدن باند پیچی شده و چشم هایی که شرارت از آنها می بارید....خودش بود!... نمی توانست کس دیگری باشد.

_ملانی!
_میدونم! منم دیدمش!
_خودشه؟
_دقیقا!
_یعنی ممکنه؟
_آره خود خودشه!
_خود آقای مومیایی؟
_دقیقا خود آقای مومیایی!
_آقای مومیایی اومده بهمون سر بزنه!
مومیایی:
_حتما خیلی گشنشه. من برم یه بشقاب سوسک بیارم بخوره.

اما همینکه اینگو بلند شد تا برود برای آقای مومیایی سوسک بیاورد ناگهان از طبقه بالا صدای جیغ و دادی به گوش رسید. صدای جیغ هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد تا اینکه ناگهان در یک نقطه، هنری هشتم، جلاد قرون وسطایی، آغا محمد خان قاجار، روح بی سر، کریچر و عجوزه بهم برخورد کردند و روی زمین افتادند. اینگو، ملانی و مومیایی با دیدن دوستانشان به سمت آنها شتافتند تا کمک شان کنند.

عجوزه فریاد زد:
_نیا اینجا مومیایی! اینا خطرناکن!

روح بی سر تایید کرد.
_خود خود شیطانن!

جلاد قرون وسطایی گفت:
_ تا حالا این مدلیش رو ندیده بودم! با هرکی اینکار رو کردیم سه سوته تخلیه کرده بود.

اعضای تف تشت بهت زده به عجوزه، جلاد، روح بی سر و مومیایی خیره شدند. سپس نگاه های معنی داری با یکدیگر انداختند و دوباره به موجودات مقابلشان خیره شدند.
_یعنی برای همین خونه با قیمت ارزان به ما انداخت؟

لازم نبود دیهیم ریونکلا را بر سر بگذارند تا بفهمند خانه ای جن زده خریده اند!


ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۸ ۲۳:۵۲:۰۸

وایتکس!


پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
پیام زده شده در: ۲۳:۱۴ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸
#17
تف تشت
.Vs

ترنسیلوانیا


پست دوم:


بعضی کارها را نمی توان مستقیما انجام داد. اگر به شما بگویند می بایست خبر فوت پدر دوستتان را بگویید، قطعا مستقیم نخواهید گفت فلانی! بابات مرد! ابتدا لازم است مقدمه چینی کرده زمینه را فراهم کنید. وقتی بچه ها خون شان را روی صفحه شطرنج ریختند، انتظار نداشتند کاملا ناگهانی و بی مقدمه بیهوش شوند. قطعا آرزو می کردند کسی به آنها اطلاعات لازم را می‌داد و زمینه را فراهم می کرد.ولی خب ظاهرا در اینجا خبری از مستقیم و مستقیم بازی نبود!

دقایقی دیگر-ناکجا آباد

_علیرضا سرش درد کرد! علیرضا تمام بدنش درد کرد!

واقعا هم همینطور بود.علیرضا احساس عجیبی داشت، انگار از جایی سقوط کرده بود. از وقتی چشمانش را باز کرده بود اولین چیزی که به چشمش خورد آسمان صاف آبی و خورشید بود که گویی تلاش می کرد به مغز سرش را سوراخ کند. همیشه از آسمان صاف و آفتابی متنفر بود.

_حالا چرا اینقدر... آخ... ضایع حرف میزنی؟

فری که کمی آن سو تر از علیرضا افتاده بود درحالیکه تقلا میکرد صاف بایستد این را گفت.

_علیرضا منظور فری رو نفهمید. مگه علیرضا چطور حرف زد؟ علیرضا احساس کرد عادی بود! مثل همه!

فری بالاخره موفق شد از جا بلند شود.ا احساس کرد چشمانش جز سفیدی مطلق چیزی را نمی بیند بنابراین شروع کرد به مالیدن چشمهایش.
_خب در درجه اول طوری راجع به خودت صحبت نکن که انگار یکی دیگه...

چشمان فرزانه بالاخره به حالت عادی برگشته بود ولی...ایکاش برنگشته بود. صرف نظر از بیابان برهوتی که مقابل چشمانش گسترده شده بود نمی توانست چیزی را که مثابل چشمانش قرار داد در مخیله اش بگنجاند. این شخص مقابل رویش علیرضا نبود؟یا شاید بود؟
بدون شک علیرضا گوش های بزرگ نداشت، قدش آنقدر کوتاه نبود طوری که به سختی به زانوهای فری برسید، کچل نبود و پشت سرش موهای سفید فرفری نداشت به علاوه هرگز بطری وایتکس حمل نمی کرد.
فری خشکش زده بود. اولین واکنشی که نشان داد همان بود که هروقت سوسک می دید نشان میداد:جیغ بلند و کر کننده ای کشید! شاید اگر ابتدا خودش را در حالی می دید که لباس سرتاپا سیاهی پوشیده، مهره ها و گردنبد های عجیبی از لباسش آویزان است و چشمانش طوری قرمز است که گویی تا به حال نمی دانسته چشمانش قابلیت بسته شدن هم دارند، واکنش بهتری نشان می‌داد.
عليرضا با دستان لاغرش گوش هایش را گرفت و در حالی کا سرش را چندین بار به زمین می کوبید گفت:
_فری خفه شد! فری طوری جیغ زد که انگار ملت پیچ گشتی تو گوش علیرضا فرو کرد!

-مامان لولو!

فرزانه آماده شد تا پا به فرار بگذارد. او حالا اینجا گیر افتاده بود.وسط ناکجا آباد با جک و جانورهای عجیب و غریبی که اصرار داشتند علیرضا هستند.اما همینکه آمد پا به فرار بگذارد چیزی یه خاطرش آمد. علیرضا دوستش بود. او نمی توانست بدون اواز انجا برود.
پس نفس عمیقی کشید و سعی کرد بر خودش مسلط شود. بعد درحالیکه در دلش به زمین و زمان بد و بیراه میگفت به طرف موجود عجیب مقابل رویش حرکت کرد و در یک حرکت او را از پا گرفت و بلند کرد. موجود کوچک و بی دفاعی بود. درحالیکه روی هوا چرخ میزد و سعی میکرد بامشت های کوچکش فرزانه را هدف قرار بدهد جیغ مسخره و کوتاهی کشید.
-فرزانه باید دست از این دیوانگی کشید و علیرضا را سریع زمین کذاشت.همین الان!

فرزانه که از مشاهده ریخت و قیافه آن موجود از فاصله نزدیک دچار احساس انزجار شده بود آن را عقب تر نگه داشت.
-زود بگو با دوست من چیکار کردی؟هان؟علیرضا رو کجا بردی؟

-دخترک ابله!من علیرضا بود. ای دیوانه مردم آزار من را زمین گذاشت تا نشانت داد!

در همان حال لگدی به طرف فرزانه انداخت. قبل از اینکه فرزانه فرصت کند واکنشی نشان دهد صدایی به گوش رسید.

_بچه ها! شما اینجایین؟ اینجا چیکار میکن...مادرجان!

جیغ فری در سینه اش ماند. در همان وضعیت برگشت و با صاحب صدا رو در رو شد.
-مرلین خوب و قشنگم!

شخصی که مقابل آنها ایستاده بود نیلو بود ولی در عین حال نیلو هم نبود! از لحاظ ظاهری شباهت هایی بین او و نیلو بود ولی قطعا نیلو موهای به این بلندی هرگز نداشت. لباس های سرتاپا آبی شده نمی پوشید چون از رنگ ابی نفرت داشت و کلاههای عجق وجق به سر نمیگذاشت که هرکس او را میدید فکر کند با جادوگری رو به رو شده است. تابلو کوچکی در دستش بود و پشت آن به سمت فری و علیرضا بود.دو دوست یک لحظه رو در روی هم ایستادند و به هم خیره شدند. بعد به طور همزمان نیلو تابلو رو انداخت و فرزانه علیرضا را به شکل بروسلی واری شوت کرد انطرف تا جیغ کشان روی توده ای استخوان فرود آید. هر دو همزمان و ناخوداگاه دست در جیب ردایشان کردند و به سمت هم چوبدستی کشیدند.چنان این کار را سریع و ماهرانه انجام دادند که گویی کار روزمره اشان است.
-نیلو؟

-فرزانه؟

-چیکار داری میکنی؟

-خودت داری چیکار میکنی؟بذار کنار او چوبو...

فرزانه با حیرت نگاهی به چوب توی دستش انداخت.
این کجا بود دیگه؟چرا من الان اینکارو کردم؟

نیلو شانه ای بالا انداخت و زودتر از او چوب را توی جیبش گذاشت.
این دور و برا همه چیز عجیبه...اوه راستی یه چیز خنده دار دیدم بیا بهت نشون بدم.

نیلو خم شد و تابلو را سریع از روی زمین قاپید.
_بدو دیگه.

فرزانه کماکان متعجب بود اما سریع چوبدستی را غلاف کرد و نگاهی به علیرضا انداخت که کمی انسوتر در حال فرستادن نفرین به زمین و زمان سعی میکرد از جا بلند شود.
نيلو دوان دوان از آنها دور شد. فری و علیرضا نگاهی به یکدیگر انداختند سپس شانه ای بالا انداختند. گویی همه چیز به طرز دیوانه واری از نظم عادی خود خارج شده بود. به نظر می رسید تعقیب نیلو در ان لحظه می توانست جذابترین اتفاق ممکن باشد. فرزرانه که هنوز در قد و اندازه طبیعی خودش بود ه سرعت خود را به نیلو رساند. اما برای علیرضا با آن پاهای کوچک این امری غیرممکن بود. ناگهان دستش به طور غیر ارادی به حرکت در آمد و بشکنی زد... ناگهان غیب شد!

کمی آن طرف تر نيلو و فری ایستاده بودند. نيلو همچنان تابلو کوچک را در دست داشت. نيلو به رو به رویشان اشاره کرد، جایی که دو مرد مشغول جنگیدن بودند. اولی قد بلند و لاغر بود و ردای قرمز و زیبایی به تن داشت. صورتش لاغر و پر از چین و چروک بود و به نظر می رسید سرش با ان گردن نحیف به سختی می تواند تاج بزرگی را که بر سر داشت تحمل کند. گرچه تاج مزبور هم در ان وضعیت حالت مناسبی نداشت و با ان الماس بزرگ که رویش نصب کرده بودند به یکسو کج شده بود. شاید هم علتش ضربات بی رحمانه نفر دوم بود که چپ و راست فرود می امد. به هرحال در مقابل نفر دوم که شبیه کوهی از دنبه و چربی در لباس فاخر بود بیشتر شبیه یک بچه سرتق به نظر می رسید.

عرق از سر و روی هر دو جاری بود و رنگ نفر دوم که او هم مشخصا تاجدار دیگری بود به شدت سرخ شده بود. فرزانه با حیرت و نیلو با نیش باز به این صحنه چشم دوخته بودند. برای لحظه ای هر دو از نفس افتادند و مرد بزرگتر دستمالی از جیبش دراورد تا کله کم مویش را با ان خشک کند. مرد کوچکتر چندان حس و حال بهتری نداشت و از این وضعیت استفاده کرد تا نفس زنان به شمشیرش تکیه کند. مرد چاقتر هن و هن کنان گفت:
_به ما حسادت می کنی؟هان؟ اعتراف کن تا از گناهت درگذریم!

-_به چیت حسادت کنیم مردک شهوت پرست؟ ما، آغا محمد خان قاجار، شاه شاهان، فرمانروای زمین و آسمان‌ها هستیم!

_تو فرمانروای اتاقت هم نیستی مرتیکه! به ما حسادت میکنی که از نعمت همسر و فرزند برخورداریم و تو حتی توانایی...

_بس است! ما خیلی هم سالمیم. امور مملکت و آسایش رعیت به ما اجازه نمی دهد به خوشگذرانی بپردازیم لیکن تو حق نداری چیزی را به رخ ما بکشی!

_ما هرچیزی رو که بخوایم به رخ هرکس که بخواهیم می کشیم. لیکن هم خودتی!

نيلو برای فری توضیح داد:
وقتی اینجا ظاهر شدیم اولین چیزی که دیدم این دوتا بودن.این یارو چاقه تا منو دید ازم خواستگاری کرد! میگفت هنری هشتمه و من هزار و چهارصد و دهمین همسرش میشم.

خنده ای کرد و افزود:
_اما انگار اون یکی که میگه آقا محمدخان یا همچنین چیزیه خوشش نیومد و دعواشون شد.

فری متفکرانه به آن دو خیره شد.
_ تعجبی نداره که آغا محمد خان عصبانی باشه. یه جورایی اون گندههه به نقطه ضعفش اشاره کرده. می دونی که تو تاریخ اومده کسی حق نداشته به نقطه ضعفش اشاره کنه. هرکس اینکار رو میکرده با بدترین شکنجه ها کشته می‌شده. واضح ترینشون مردم کرمان بودن که...

- خب حالا...بذار از نمایشمون لذت ببریم...

_آخ!

علیرضا ناگهان روی سر نیلو ظاهر شده بود و باعث شد هردو روی زمین بیفتند. تابلوی کوچک از دست نيلو پرت شد و زمین افتاد. فری که ناگهان متوجه غیبت علیرضا شده بود، پرسید:
_کجا بودی علی؟

علیرضا در حالی که سرش را می مالید گفت:
_علیرضا دید که شما دو تا دوان دوان غیب شد. علیرضا تلاش کرد خودش رو به شما رسوند اما نتونست. علیرضا غیر ارادی بشکن زد و یهو احساس کرد از همه طرف بهش فشاور وارد میشه، انگار تو هیچ جا نبود یهو اینجا ظاهر شد.

نیلو که تازه متوجه شده بود موجودی که از دست فرزانه آویزان مانده و دست و پا میزد جیغ بنفشی کشید و عقب پرید. فرزانه سریع در صدد توضیح برآمد اما صدای سومی او را باز داشت.
_همرزمان شجاع! ما را از اینجا نجات دهید. اینجا همش شب است! ما را نجات دهید تا همه با هم به سوی دشمن رفته و با شجاعت و دلیری شکستش بدهیم.

نيلو به سرعت به خودش امد و به سمت تابلوخیز برداشت.
_شرمنده کیمیا! حواسم نبود.

همین که نيلو تابلو را برداشت و به سمت‌ فری و علیرضا چرخاند تا خاکش را بتکاند، هر دو از خنده پخش زمین شدند. تازه فهمیدند چرا نيلو خیلی از دیدن آنها در آن ظاهر تعجب نکرده بود ارواح عمه مارج!
کیمیاحتی ذره ای شباهتی به کیمیای همیشه نداشت.

کیمیا قطعا یک مرد سیبیل کلفت و میانسال و پوشیده در زره و کلاه خود نبود و هرگز قبل ان شمشیر هم از نزدیک ندیده بود چه برسد به اینکه شمشیری نصف هیکلش در دست بگیرد. اما نکته عجیب تر نه ظاهرش، بلکه این بود که کیمیا به بخشی از تابلو تبدیل شده بود. او حالا تصویر تابلویی بود که در پس زمینه آن اسبی کوچک به چشم می‌خورد که برای خودش می چرید.

علیرضا و فرزانه:

نیلو:


کیمیا:مرض!حناق!خیارهای دریایی!بیاید جلو و با من بجنگید!غده های چرک دار!

علیرضا از شدت خنده جیغی کشید و باز غیب شد.فرزانه که از شدن خنده بر زمین مشت میزد با زحمت توانست بپرسد:
-کی..میا...تو...این چه قیافه ای...اصلا اینجا...کجاست؟

يلو متفکرانه پاسخ داد:
_بنظر میرسه ما تو فضای بازی هستیم. مستقیم تو خود فضای بازی هستیم.

فرزانه خنده اش را فرو خورد.در فضای بازی چه صیغه ای بود؟

_منظور نيلو چی بود؟ یه خورشیدی، چیزی داد به علیرضا چسبوندش به کتیبه و برش گردوند به زمان خودش.
علیرضا که باز ظاهر شده بود این را پرسید.

_ترسیدی؟ تو که متنفر بودی از زندگی!از خدات بود بمیری...بفرما...حالا فکر کن این جهنم هم دنیای بعدیه.

علیرضا جیغ جیغ کنان پاسخ داد:
_علیرضا همین الانشم متنفر بود از زندگی. علیرضا از چرخه پوچ زندگی متنفر بود. ظاهرش تفاوتی نداشت به هرحال اگه ملت کمی فکر کرد، اصلا ازدواج نکرد و از اون بدتر اینکه بچه دار هم نشد. فقط چرخه پوچ رو دنبال کرد. کاری کرد که پدر و پدر بزرگ و پدر پدر بزرگشون و اجدادشون کرد. اگه ازشون پرسید جوابشو ندونست چون فقط تقلید کرد و از طرفی...

نيلو به فری گفت:
_می مردی ازش نمی پرسیدی؟ نمی دونی الان مخ مون رو میخوره؟

_و هیچ چیز لذت بخشی هم راجع به زندگی نبود. زندگی سرتاسر درد و رنج بود و ظاهر چیزی رو تغییر نداد.
_تموم شد؟

_البته که نه!حالا علیرضا خواست از چیزی که ملت اسمشو گذاشت لذت صحبت کرد. علیرضا اثبات میکنه چنین چیزی وجود نداره!

_بسته! همشو حفظیم! جون عزیزت دست از سرمون بردار!

همین که علیرضا خواست پاسخ دهد، کیمیا با اشاره دست او را به سکوت دعوت کرد.
_می‌دانیم همرزم! میخواهی بگویی علاقه شدید ما به زندگی باعث می‌شود اینچنین حقایقی را نبینیم و ترجیح بدهیم خودمان را سرگرم چیزهای دیگری کنیم اما بالاخره بر حقیقت تسلیم خواهیم شد.

فرزانه و علیرضا خیلی تلاش کردند جلوی خود را بگیرند ولی خیلی طبیعی بود که موفق نشدند و دوباره قهقه زدنشان را شروع کردند. نیلو که ظاهرا قبلا به اندازه کافی به طرز حرف زدن کیمیا خندیده بود با بی تفاوتی طوری که انگاربه راز های هستی پی برده بوده است،نگاهشان کرد و کیمیا باز هم بنای جیغ و هوار گذاشت که فلانشان می کند و...
که فقط باعث شد خنده ها شدت بگیرد! شکی نبود که اگر کیمیا در آن ظاهر نبود و آن طور حرف نمی زد، تقلید زیبایی از علیرضا را با همان لحن و طوری که عادت داشت هنگام حرف زدن دست هایش را تکان دهد به نمایش می گذاشت.

عاقبت نیلو که از این وضعیت خسته شده بود و کم مانده بود سرسام بگیرد جیغ بنفشی کشید.
-تمومش کنیننننننننننننننننن!

بلافاصله هر دو نفر خنده اشان را قورت دادند. فری زیر لب چیزی در مورد نزاکت و گوش گفت و علیرضا فقط غرولندی کرد و قیافه اش طوری شد که انگار با ماهیتابه بر فرق سرش کوبیده اند.

نيلو تابلوی کادوگان را برداشت.
_پاشین بریم. بریم یه جایی رو پیدا کنیم ببینم چی میشه کرد.

-کجا بریم حالا؟

-چی میدونم؟بالاخره از یه سوراخی سر درمیاریم.بهتر از اینه اینجا وایسیم.

سپس خطاب به دو شاه در حال جنگ گفت:
_آهای... شما دوتا! ما داریم میریم! میخواید بیاین نمی خواین اینقدر اینجا بمونید که زیر پاتون علف... علف که هست البته... جنگل سبز شه!

سپس با همان حالت آگاه به رازهای هستی به راه افتاد.هنری هشتم که آب از لب و لوچه اش سرازیر شده بود بالافاصله شمشیر را غلاف کرد.لباسش را مرتب و تاجش را صاف گذاشت.تنه ای به آغا محمد خان زد و تقریبا پشت سر جماعت دوید.
_همین که به انگلیس رسیدیم، دستور می دهیم سرت را بگذارند لای گیوتین. گیوتین نازنین مان که باهاش سر همسرانشان را قطع می کردیم.

_هیچ غلطی نمی توانی بکنی. ما کسی هستیم که حکومت خاندان زند را نابود کرد. ما کسی هستیم که کرمان را با آن حصار عظیمش فتح کردیم، ما کسی هستیم که ایالات شمالی ایران را از امپراطور روس گرفتیم، ما کسی هستیم که تا وقتی زنده بودیم امپراطور روس جرئت نداشت به قلمرو ما دست درازی کند، ما کسی هستیم...

فرزانه هرچه پیش خودش فکر کرد گیوتین چه ربطی به انگلستان عصر هنری هشتم دارد و مگر گوتین در زمان انقلاب فرانسه قرن هجدهم اختراع نشد چیزی دستگیرش نشد که نشد.
در عوض فکر بکری به ذهنش رسید که در بین رجز خوانی آغا محمدخان و هنری هشتم، قلم و کاغذی درآورد و مشغول نوشتن اطلاعات تاریخی شود. به هرحال چنین فرصتی برای هیچ دانش آموزی پیش نمی آمد که تا آن حد به موضوع تحقیق تاریخی اش نزدیک شود.

ساعاتی بعد

جماعت خسته و تشنه و هلاک در حال پیاده روی بودند. اصلا معلوم نبود چرا این مصیبت تمامی ندارد. آنها چند ساعتی بود که مشغول راه رفتن بودند. در این بین بادهای گرم به همراه مقادیری شن و ماسه در چشم و چالشان فرو رفته بود. دم به دقیقه باید از بروز جنگ و دعوا بین دو تاجدار تاریخی جلوگیری میکردند. در این بین وضع نیلو از همه بدتر بود چرا که هنری مرتب تلاش میکرد توجهش را به خودش جلب کند و یکبار چیزی نمانده بود کار دست هر دویشان بدهد.

-نه آقای هنری...نکن...خوبیت نداره. ما به هم محرم نیستیم چه معنی داره تو بخوای دست من بگیری؟مردم چه فکری میکنن؟

قبل از اینکه هنری بوقی نثار روح مرده و زنده مردم کند کیمیا فریاد زد:
_نگاه کنید همرزمان! آنجا شبیه میدان جنگ است. یحتمل وظیفه ما آن جاست.

سپس شمشیر کشید و آن را طوری تکان داد گویی ضربدر رسم می‌کند.
همه نگاهشان را به آنسو دوختند. گرد و خاک عظیمی از فاصله چند کیلومتری به هوا بلند شده بود.فرزانه با چشمانی تنگ شده به آن نقطه از زمین خیره شده بود.
_ذوق مرگ نشو کیمیا. جنگم بود تو توی این تابلو کاری از دستت بر نمی اومد. به نظر من که زیاد بهش نمیاد جنگ باشه...بیشتر به نظرم میاد یه عده دارن یه چیزی رو به طرف هم شوت میکنن...

-بیاین بریم ببینیم چه خبره. احتمالا بازی اصلی ما اونجاست. شاید اگه بتونیم اونجا خودی نشون بدیم برمی گردیم خونه. یه حسی به من میگه اگه نبریم احتمالا تا ابد همینجا می مونیم.

_فری از کجا دونست؟

_ای بابا! مگه فیلم نگاه نمی کنی؟ تو فیلما اینطوریه دیه. اینو همه میدونن! همه!

نیلو با نگرانی تابلوی معترض کیمیا را بغل کرد و به ان نقطه خیر شد.
-اگر ببازیم چی؟

هنری جهت دلداری به نیلو نزدیک شد.
-بانوی زیبای من هیچ نگران نباشید...تا وقتی من حضور دارم شما در امان هستید.

نیلو نگاه کجی به هنری انداخت. مردک با آن ریخت و قیافه چه اعتماد به نفسی هم داشت.! اگر کیمیا قسمتی از تابلو نبود همچین تابلو را توی سرش میکوبید که هنری سومین شخصیت تابلو شود.

-علیرضا که رفت...

پشت سر او سایرین هم بدون صدا به راه افتادند. در حالیکه امیدوار بودند با آن ظواهر عجیب و غریبشان موفق شوند. البته آنها در دنیای واقعی هم خیلی طبیعی به حساب نمی امدند و این موضوعی بود که هیچوقت دوست نداشتند با ان رو به رو شوند. عجیب هایی که در ارتباط با دیگران مشکل داشتند و گویی رانده شدگانی بودند که یکدیگر را یافته بودند در غیر این صورت دلیلی نداشت که با یکدیگر دوست باشند. آنها حتی همسن هم نبودند. کیمیا همیشه اطرافیانش را کسل کننده میافت و به نظر دیگران درباره خودش اهمیت نمیداد حتی گاهی سرکار جوراب هایش را لنگه به لنگه می پوشید، فری در دنیای خیالی که در ذهنش ساخته بود زندگی می کرد:دنیایی که در آن همه چیز زیبا و رنگارنگ بود و تنها جایی که خاکستری بود دبیرستانش بود، نيلو عاشق زندگی بود و دائم در حال امتحان کردن چیزهای جدید. او بطوری کمال گرا بود که هیچ کاری او را راضی نمی کرد. و در پایان علیرضا پسر گیج و سر به هوا که از زندگی متنفر بود اما عاشق غرق شدن در درسهایش بود. می مرد برای انتگرال چندگانه و درس مورد علاقه اش هندسه تحلیلی بود. آخر کدام آدم عاقلی از هندسه تحلیلی خوشش می آمد؟ با این وجود سالها دوستی، بذر اعتماد نسبت به یکدیگر را در قلبشان کاشته بود. بنابراین با خوش‌بینی به سمت ورزشگاه رفتند هرچند ترجیح می‌دادند ای کاش کسی از قبل برایشان مقدمه چینی می کرد و زمینه را فراهم می ساخت...




ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۸ ۲۳:۲۱:۲۱
ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۸ ۲۳:۳۹:۳۲
ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۸ ۲۳:۵۸:۱۷

وایتکس!


پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
پیام زده شده در: ۲۲:۲۲ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
#18
تف تشت
.Vs

زرپاف


پست دوم :


یکی از بدترین قسمت های زندگی تردید است، حالا درباره هرچیزی. از ساده ترین مسائل زندگی گرفته تا پیچیده ترین آنها. تف تشتی ها که بین دو ساختمان مقابلشان ایستاده بودند، دچار تردید شده بودند. به هرحال کنکور مسئله کمی نیست و چه بسا مهم ترین بخش زندگی هم باشد. کنکور خیلی خوب است و همه باید کنکور بدهند و رتبه خوب بیاورند و هرکس هم که نتواند می بایست برود خودش را در سطل آشغال انسانها بیندازد چون کودن است.

تف تشتی ها در سکوت به دو ساختمان خیره شدند. چند لحظه بعد ملانی سکوت را شکست:
-بچه ها اینجا رو ببینید!

ملانی یک پوستر دارای تصویر متحرک از روی زمین برداشت و آن را به بقیه نشان داد. تصویر روی پوستر درون اتاق زیبایی را نشان میداد که ظاهرا بخشی از یک عمارت بزرگ بود. نور آتش سبز که در شومینه می سوخت قسمتی از اتاق را روشن می کرد. دو زن کنار آتش مقابل یکدیگر نشسته بودند و در دست هرکدام فنجانی به چشم میخورد. زن اول دارای صورتی استخوانی و موهای بلوند روشن بود و قیافه اش را طوری کرده بود گویی بوی بدی به مشامش می رسد. زن دوم دارای چشمان درشت و زیبا اما ترسناک بود و موهای بلند و فرفری اش چنان بلند و پریشان بود گویی در آن یک دوجین هیپوگریف پنهان کرده است.

دو زن سکوت کرده بودند تا اینکه آتش سبز شومینه ناگهان شعله ور شد و سری که چهره آن در آن عکس واضح نبود ظاهر گشت. با دیدن سر، زن دوم ناگهان جیغ جیغ کنان گفت:
-دلفی جان! پشتیبانت!

زن اول با حالتی کاملا مصنوعی پرسید:
-پشتیبان؟
-از وقتی دلفی رو کانون فرهنگی آموزش لردچی ثبت نام کردیم پشتیبانش کارای درسیش رو پیگیری میکنه!
-فایده ایی هم داره؟
-مگه کوری سی سی؟ نمی بینی درس خون تر شده!؟

تصویر پوستر محو شد و دوباره از ابتدا ظاهر شد.

-کریچر میره لردچی.

بدین ترتیب همگی وارد ساختمان لردچی شدند و پس از بالا رفتن از چند پلکان، مقابل میز منشی رسیدند. منشی مشغول آرایش بود که آنها را دید.
-بله؟

اینگو شروع به صحبت کرد:
-ما برای مشاوره کنکور اومدیم دکتر لردچی رو ببینیم و...

منشی حرف او را قطع کرد.
-دکتر لردچی وقت ندارن. برید شیش ماه دیگه بیاین!

کریچر با عصبانیت روی میز منشی پرید و به طرز تهدید آمیزی بطری وایتکسش را تکان داد. تجربه به او آموخته بود که در هنگام امور اداری، می بایست طوری با کارمندان رفتار کرد گویی میراث بلک را بالا کشیده اند در غیر این صورت حقش را میخورند. اما آغا محمد خان که لبخند شومی بر چهره لاغر و استخوانی اش نقش بسته بود و چهره اش را بیش از پیش ترسناک می کرد، کریچر را عقب کشید و هنری هشتم را جلوی میز منشی راند.

منشی همچنان در حال آرایش بود و هنری هشتم هم...همه میدانستند تنها دلیل شهرت او پادشاه فرانسه بودن نیست...
-بانوی قشنگ و زیبا! زبان قاصر است از وصف زیبایی شما...ای کاش چشمانم را می توانستم به شما تقدیم کنم تا همواره این چشم ها از دیدن صورت همچون خورشیدتان مشعوف شود بانوی من!

منشی لبخند ریزی زد و زیر چشمی نگاهی به هنری هشتم انداخت.
-دکتر لردچی تو اتاقشون هستن. بفرمایید!

همگی به سمت اتاق دکتر لردچی رفتند و آغا محمد خان در همان حال یقه هنری هشتم را هم همراهشان به سمت اتاق دکتر لردچی کشید.
-رهایمان کنید مرتیکه ناتوان حسود! ما رو رها کن تا بتوانیم با این خانم زیبا صحبت کنیم و او را به عقد خود در آوریم!

کادوگان فریاد زد:
-خفه بابا! این اصلا زن نیست. مرده، اسمش هم کرابه.

هنری هشتم آرام شد.
-ولی عجب پسر خانمیه!

آنها وارد اتاق شدند و دکتر لردچی را دیدند. دکتر لردچی کت و شلوار زیبایی به تن داشت و یک عینک به طرز عجیبی به چشمانش چسبیده بود. کمی طول کشید تا فهمیدند دکتر لردچی از آنجا که فاقد بینی است مجبور شده اند عینک را به چشمانش بچسبانند.
-خوش اومدین. دکتر لردچی هستیم. مشاور کنکور، بزرگ و کبیر!
-کریچر سلام کرد. هدف ما از اومدن...

دکتر لردچی سخنان کریچر را قطع کرد.
-آفرین جن پست خونگی! مهم هدفه که روش تمرکز کنید. هدف و البته باور هم مهمه. حتما به خودتون باور داشته باشین. برید در وهله اول رو یه برگه کاغذ بنویسید "موفق می شوم" و بذارید جلو چشتون! هرجایی که میتونید...مثلا اتاق خواب، آشپزخونه،میز غذا و مرلینگاه. مخصوصا مورد آخر خیلی خیلی مهمه! حتما یه برگه "موفق می شوم"هم بزنید دیوار مرلینگاه!

تف تشتی ها نگاهی به هم انداختند.
-همرزمان! احساس حماقت می کنیم از این کار!

دکتر لردچی گفت:
-البته فراموش نشه کتاب های تست ما هم هست که معجزه میکنه و اگه میخواین موفق باشید حتما باید این کتاب های ما رو بخونید تا موفق بشین.

کریچر ذوق زده گفت:
-ما همشو خواست!

دکتر لردچی خواست عینکش را جا به جا کند اما یادش آمد عینک را به صورتش چسبانده اند بنابراین منصرف شد.
-البته پولشو به علاوه حق مشاوره اول واریز کنید.


همان شب

تف تشتی ها هرکدام در قسمتی از اتاق شان ولو شدند و مشغول خواندن کتاب های تست بودند که ناگهان ملانی زد زیر گریه.
-من نمی فهمم. من خیلی خنگم. این تستا خیلی سختن.

اینگو تلاش کرد او را آرام کند.
-نه ملانی آروم باش. کی گفته تو خنگی؟ فقط استعدادت در زمینه دیگه ایه!

آغا محمد خان اما فرد رکی بود.
-در واقع وقتی یکی خنگ باشه این حرف رو بهش می زنن. اما با واقعیت رو به رو بشید ملانی شما خنگید و چیزی این حقیقت رو تغییر نخواهد دا...

آغا محمد خان ناگهان سکوت کرد زیرا متوجه شد هنری هشتم شمشیرش را روی گردنش گذاشته.
-از بانو ملانی عذر خواهی کن.
-ما حقیقت رو گفتیم.
-حرفتو پس بگیر مرتیکه ناقص!

آغا محمد خان خونش به جوش آمد و شمشیر کشید.
-ما ضعف نفس شما رو نداریم هنری که با دیدن ضعیفه ها اختیار همایونی رو از دست بدیم.
-به مونث ها توهین میکنی؟! همانا تو از زیانکارانی و سرت را از بدنت جدا خواهیم کرد!

سپس هردو مشغول جنگ شدند. کریچر بین آن دو پرید و آنها را از هم جدا کرد.
-ملت خفه شد! فردا به مدرسان دامبل رفت.

آغا محمد خان ناله کرد.
-تو الماس کوه نور را از ما گرفتی و الماسی را که ما، شاه شاهان، با خون و عرق و میلیون ها چشم بدست آوردیم دو دستی تقدیم دکتر لردچی کردی! حال برویم مدرسان دامبل؟

کریچر گفت:
-کنکور از مهم ترین قسمت های زندگی بود. کنکور دوای هر درد بود. ملت باس کنکور داد و رفت شغل دولتی با بیمه و ماهی 800تومان حقوق پیدا کرد. برای کنکور هرچقدر خرج کرد ارزش داشت. ملت فردا مدرسان دامبل رفت!

هنری هشتم گفت:
-آیا ورژن مونث کراب را آنجا خواهیم دید...؟

وا از پنجره به ماه خیره شد...


ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۲۲:۵۱:۳۳
ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۲۳:۴۳:۱۳
ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۲۳:۴۶:۱۹
ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۲۳:۵۶:۴۸

وایتکس!


پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۲۲:۲۵ یکشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۸
#19
تف تشت
.Vs

اراذل و اوباش گریف


پست اول:


گاهی در زندگی چیزهایی اتفاق می افتد که به هیچ وجه مورد انتظار انسان نیست. معمولا این اتفاق ها ناگوار هستند اما این بار زندگی استثنائا روی خوش به تف تشتی ها نشان داده بود. تف تشتی ها با وجود هنری هشتم که با دیدن حوری ها از خود بی خود شده بود، آغا محمد خان قاجار که ناگهان حس کشور گشاییش گل کرده بود و تصمیم داشت در زمین کوییدیچ همان کند که قرنها قبل در تفلیس و کرمان کرده بود و کریچری که ناگهان دستور بانو بلک مبنی بر درآوردن چشم های خواهر شوهرش با خار کاکتوس را به یاد آورده بود، پیروز شده بودند لذا تصمیم گرفتند که در آن روز ابری و زیبا، تمرین را کنار گذاشته مدتی مشغول تفریح و شادی شوند اما کریچر جیغ جیغ کنان گفته بود می بایست تمرین کنند زیرا هنری و آغا محمد خان آن طور که باید بر کوییدیچ مسلط نیستند. کسی جرئت نکرده بود به کریچر یادآوری کند خودش نیز به معنای دقیق کلمه در بازی قبل گند زده البته نه اینکه از کریچر بترسند بلکه چون به خوبی میدانستند کوچکترین اشاره به آن ماجرا برابرست با ساعتها وراجی جن خانگی درباره اربابانش یعنی خاندان بلک.

حین تمرین، هنری هشتم پرواز کنان به ملانی نزدیک شد.
-بانوی زیبا! بازی بعدی هم حوریان زیبا را خواهیم دید؟

ملانی فریاد زد:
-من چه میدونم! حواست به اون بلاجرها باشه!

در سمت دیگر آغا محمد خان بلاجری را در دست گرفت بود و به دقت مشغول بررسی آن بود. بلاجر تقلا می کرد خود را از دست شاه نحیف و لاغر نجات دهد اما نمی توانست.

کادوگان با دیدن آن منظره فریاد کشید:
-چه میکنی مبارز؟

آغا محمد خان گفت:
-این حجم سیاه و گرد، خاطر مبارک ما، شاه شاهان را مکدر کرده لذا آن را گرفته قصد داریم چشمانش را در آوریم تا برایمان تولید زحمت ننماید لیکن چشمی نمی یابیم و در عجبیم این موجود چگونه پرواز میکند.

اینیگو که شاهد سخنان این "شاه شاهان" و هنری هشتم بود،با خود اندیشید که ای کاش دو گونی سیب زمینی به جای این دو پادشاه می آوردند. قطعا کارآمدتر جلوه میکرد!

کریچر در سوت خود دمید و بازیکنان از جارو ها فرود آمدند. ملانی چوبدستی اش را به سمت کادوگان گرفت تا ریسمان هایی که تابلوی او را به جارو می بست باز کند.

کریچر مقابل هم تیمی هایش ایستاد.
-اوضاع به هیچ وجه قابل قبول نبود!این طوری تیم نتونست موفق بود و بهتر بود هرچه سریعتر خودش خودش رو منحل کرد!

اینیگو خمیازه ای کشید.
-سخت نگیر کریچر یه بازی رو بردیم!

کریچر به سمت اینیگو برگشت.
-کریچر فکر نکرد که دفعه بعد همچین شانسی وجود داشت به این دوتا نگاه کرد!

کریچر با انگشت لاغر و درازش به آغا محمد خان و هنری هشتم اشاره کرد.
آغا محمد خان همچنان به دنبال چشمان بلاجر میگشت. هنری هشتم به او گفت:

-پیس...آغا محمد خان...تو میدونی اون حوری خوشگلا کجا رفتن؟ بعد از اینکه سر هزار و چهارصد و هفتمین زنمو قطع کردم دیگه همسری اختیار ننمو...

تق!

آغا محمد خان ناگهان بلاجر را به صورت هنری هشتم کوبید.
-مردک پست شهوت پرست! نزد ما از همسرانت سخنرانی میکنی و هزار و چهارصد و هفتمین زنت را به رخ مان میکشی؟ میخواهی ما را تحقیر نمایی؟ امر میکنیم چشمانت را در آورده در اصطبل زندانی ات کنند و پوست سرت را روی صورتت بکشند تا روزی هزار بار هزار بار از ما درخواست مرگ کنی!
-مرتیکه روانی مگه نون زنامو تو میدادی؟!

سپس دو پادشاه شمشیر کشیده و مشغول جنگ شدند.
واضح بود که این بار در چنین وضعیتی شانس از قدرت چندانی برای تغییر سرنوشت شان برخورددار نبود. تنها نیروی بزرگی چون مرلین میتوانست کمکشان کند که او نیز اهل پارتی بازی نبود.

کریچر گفت:
-اینطور نشد! تف مقابل اراذل باخت!

کادوگان حالی که شمشیر از نیام بیرون کشیده بود به نقطه ای از آسمان همیشه آفتابی تابلویش خیره شد و گویی افرادی نامریی را خطاب قرار می دهد گفت:
-ای فرمانده شریف! تیم اراذل شامل دوستان و همرزمان شجاع گریفندوری ما هستند که هرگز پشت ما رو خالی نکردند و در مبارزات کنار ما ایستادند! پس نگران مباش فرزندم چرا که برد ما و آنها ندارد و آنها از ما هستند ما نیز از آنها!

کریچر ناگهان متوجه نکته ای شد اما برای اینکه مثلا خودی نشان دهد در سوتش دمید تا بازیکنان به تمرین ادامه دهند. ملانی تابلو سرکادوگان را به جارو بست و اینیگو با کمک جادو هنری هشتم و آغا محمد خان را از هم جدا کرد و مجبورشان نمود سوار جارو شوند. کریچر آخرین بازیکنی که بود که اوج گرفت اما ذهنش به شدت مشغول نکته مهمی بود که کشف کرده بود. اراذل گریف، گریفندوری بودند و کاملا از اسمشان هم مشخص بود اما تف تشتی ها هم گریفندوری بودند ...همه ...همه ...به جز....خودش!
کریچر بیاد آورد که چگونه در تمرین اهمال می کردند و نسبت به وضعیت آغا محمد خان و هنری هشتم بی تفاوت می نمودند. آخرین جمله سرکادوگان همچون شمشیری تیز بر سرش فرو می رفت. آیا توطئه ای در کار بود؟ آیا اعضای تیمش و تیم حریف تبانی کرده بودند؟ چرا که نه! مگر نه اینکه همه درگروه بوده سالیان سال با یکدیگر گذرانده و به دوست و برادر و خواهر یکدیگر تبدیل شده بودند؟ هرچه بیشتر فکر میکرد، دلایل موجه تری برای توطئه پیدا می کرد. گویی شفا دهنده نوک چوبدستی را روی گردنش نهاده و طلسم شفا بخشی روانه بدنش میکند با این تفاوت که طلسم مذکور در تمام بدن پخش می شود و احساس خوشی در شخص ایجاد میکند اما کریچر احساس توطئه و حقارت می کرد که در بند بند وجودش شدت می یافت و هر لحظه چون باتلاق او را در خود فرو می برد. کریچر می بایست کاری می کرد...


ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۶ ۲۳:۱۷:۲۰
ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۶ ۲۳:۲۶:۴۴

وایتکس!


پاسخ به: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (توپچی های هلگا)
پیام زده شده در: ۲۱:۳۱ چهارشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۸
#20
تف تشت
.Vs

بچه های محله ی ریونکلاو


پست چهارم (آخر):


فلش بک

بعضی ها اصلا زندگی نمی کنند. تمام عمرشان را صرف پول جمع کردن می کنند برای چیزی که آن را "روز مبادا" می نامند. در واقع، به قدری نگران آینده هستند که حال را از دست می دهند. اینگونه آدمها هرگز از زندگی لذت نمی برند و ناگهان وقتی به خود می آیند که مجبورند از دندان مصنوعی استفاده کنند. نقطه مقابل آدمهایی هستند کلا بیخیال! تام جاگسن عضو دسته دوم بود.

-اینطوری اصلا نمیشه!

متاسفانه از ملاقات دسته اول با دسته دوم اصلا ترکیب جالبی حاصل نمی شود! درست شبیه ترکیب شیر و لواشک می شود. نتیجه؟ اسهال گرفتن! و کریس چمبرز عضو دسته اول بود.

-ببین کریس...الان ساعت چنده؟ آ باریکلا! دو و نیم صبح! دو نیم صبح کله ات تو شومینه اتاقم ظاهر شده و از من توقع نقشه داره!؟ برو استراحت کن...فردا روز بزرگیه! نقشه همونه که گفتم!

کریس سر شعله ور در آتش را به چپ و راست تکان داد.
-نه تام! این کار دیوونگیه! نمیشه همینجوری رفت تو دل هیولا! بی نقشه؟ ما میبازیم...اونم بازی اول رو!
-هی کریس...الان به نظرم تو بد وضعیتی هستی...میگیری چی میگم؟ اینکه اینجوری سرتو کردی تو شومینه...احتمالا تو وضعیت بدی خم شدی و اگه یکی بیاد تو اتاقت...

کریس حرف تام را قطع کرد.
-خفه شو تام...بحث ما سر موقعیت قرار گرفتن من در حال حاضر نیست، سر نقشه توئه.

تام با بیخیالی هرچه تمام یادآوری کرد:
-نقشه ای وجود نداره!

کریس لحظه به لحظه عصبانی تر میشد.
-د آخه چی تو اون کلته؟ نمیشه همینجوری بریم وسط بازی و ببینیم چی میشه؟ آخه کی تونسته که ما دومیش باشیم؟

لبخند گشادی صورت تام را پوشاند. از همان لبخندهایی که ممکن است هنگام مکالمه جدی روی صورت طرف مقابل ببینید و با احساس شدید "کوباندن سر طرف به دیوار آن هم برای چندین بار " مقابله کنید.
-دقیقا! ما قراره اولیش باشیم!

کریس میخواست جوابی دهد اما تام با اشاره دستش او را به سکوت دعوت کرد.
-تمومش کن کریس...من به عنوان کاپیتان این تیم تصمیم گرفتم در لحظه عمل کنیم و مطمئنم این روش خیلی موثر تر از نقشه های بی معنی و پوچه...حالا دیگه برو میخوام بخوابم.

سپس چوبدستی اش را به سمت سر شعله ور کریس گرفت و چند لحظه بعد سر و شعله ها غیب شدند گویی هرگز آتشی در شومینه روشن نشده باشد.

-آخ! گندت بزنن!
سر کریس محکم به قسمت بالای شومینه دفترش در وزارت خانه خورد. در حالیکه چشمانش را از شدت درد محکم به هم می فشرد از جایش برخاست. کمی طول کشید تا درد متوقف شود. نمی توانست نقشه جاگسن را درک کند.مطمئن بود که بازی اول را از دست خواهند داد. این را نمی خواست...نه قابل قبول نبود...به هیچ وجه! کریس معمولا عقاید متعصبانه ای داشت. اما هیچ تلاشی هم جهت اصلاح رفتارش انجام نمیداد. خودش با این قضیه کاملا راحت بود و مشکلی نداشت. اگر میخواست کاری کند یا حتی عضو تیمی بشود می بایست بهترین باشد. به هر قیمتی!

کریس از همه شنیده بود که تف تشتی‌ها هر گوشه و کناره ای و هر سوراخ سمبه‌ای توی قلعه را به دنبال بازیکن می‌گردند. با خودش فکر کرد چقدر طول خواهد کشید تا اتاق ضروریات را به یاد آورند؟ اگه فقط می‌توانست به نحوی در انتخاب بازیکنشان تاثیر بگذارد، به طوری که که جو ملکوتی ورزشگاه آنها را از هم جدا کند...

با سه قدم سریع، کریس خود را به میز کارش رساند. در کشویی را باز کرد و پس از چند لحظه جست و جو، پرتاب کاغذ به جهت های مختلف و نثار کردن کلمات رکیک به زمین و زمان، چیزی را که می خواست یافت: کلیدی که به طرز عجیبی بزرگ و قطور بود. از اتاقش خارج شد. به سرعت قدم برمیداشت طوری ذهنش مشغول بود که حتی صدای قدم های طنین اندازش را هم نمی شنید. چند لحظه بعد در اتاق بزرگ و گردی قرار داشت که در های متعددی دور تا دور آن قرار داشت: سازمان اسرار.
به سمت دری رفت که همیشه قفل بود. کلید را در قفل در فرو کرد ولی آن را نچرخاند تنها کمی به داخل فشار داد. در با صدای تق مانندی باز شد. کریس وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست.

فردای آن روز

اگر کلمات جان داشتند، کلمه هرج و مرج با دیدن حوادث درون زمین بازی معنای خود را از دست داده جان به جان آفرین تسلیم می نمود.

جمعیتی زیادی در ورزشگاه جمع شده بودند. صدای فریاد ها تقریبا کر کننده بود. اعضای تیم بچه محل سوار بر جارو که حتی فرصت نکرده بودند اوج بگیرند، هفتمین بار سرشان را دزدیدند تا از اصابت وسایلی که طرفداران تف تشت به سمت زمین بازی پرتاب می کردند جلو گیری کنند.

آغا محمد خان با شمشیر سر فنریر را قطع کرد سپس به سوی سایر خدایان حمله ور شد.
-شما خدایان پست...فکر کردین می تونید؟ نمی تونید! مهم نیست چی رو حتی بتونید وقتی ما اینجا باشیم یعنی نمی تونید! اراده ما، شاه شاهان بر آنست که تنها ما بتوانیم و بس!

سپس مشغول کشتار شد. عطش شدیدش به خون هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد گویی در باتلاق
و می رفت. هرچه خدایان بیشتری کشته می شدند، خدایان دیگری اضافه می شدند. اما آغا محمد خان طوری غرق در لذت خون ریزی بود که متوجه این نکته عجیب نشد.

در سوی دیگر هنری هشتم مشغول بازگویی خاطراتش به حوریان بود:
-اون زمان های قدیم ما تو فرانسه اژدها داشتیم...یادمه سه تاشونو رو با یه ضربه شمشیر سر بریدم...اون موقع جوون تر بودم...هنوز این شکم گنده رو نداشتم موهامم نریخته بود.

یکی از حوری ها نخودی خندید و گفت:
-نه بابا...الان خوبی! الان خیلی خیلی بهتری!
هنری هشتم با شنیدن این حرف دچار احساسی شد گویی از زمین بالا می رود و در ابرها سیر می کند!

کریچر هم بیخیال گوی زرین شده بود و به جان گیاه بیچاره افتاده بود.
-خانم بلک همیشه به کریچر گفت چشمای خواهر شوهرش شبیه چشمای وزغه! برای همین کریچر خیال کرد تونست با خار های کاکتوس چشمای خواهر شوهر بانو بلک رو درآورد تا بانو مخ شوهر خواهر شوهرشو زد و بعد...

کریچر ناگهان حرفش را قطع کرد و از جارو سقوط کرد محکم به زمین برخورد کرد سپس سرش را بارها بارها به زمین کوبید.
-کریچر نباید اینو میگفت! کریچر اسرار بانو رو نباید فاش کرد! کریچر جن بد! کریچر جن بد! کریچر جن بد!

سر کادوگان عنان از کف داده بود و سیل ناسزاهایش را حواله‌ی هم تیمی‌ها، تیم حریف، خدایان زوپس،خدایان مصر، شیاطین، گیاهخواران، حوریان حاضر در ورزشگاه، جنبش اجنه، کل خاندان قاجاریه و ارواح خاک فنریر گری‌بک می‌کرد. ملانی و اینیگو کلا بیخیال مسابقه شده هردو در صندوق بلاجرها پنهان شده بودند تا از سیل لنگه کفش‌های تماشاچیان که به سر و صورتشان میبارید در امان بمانند.

گزارشگر در میکروفن جادویی فریاد زد:
-برای بار دویست و سی و هفتم...تیم تف تشت به زمین احضار میشه!

اما اعضای تیم تفت تشت که به جز کادوگان هر کدام در قسمتی از ورزشگاه درگیر و یا پنهان شده بودند، اعتنایی به گزارشگر نمی کردند. بالاخره در میان فریاد اعتراض طرفداران تف تشت، بچه محل های ریونکلا به عنوان برنده انتخاب شد.

جاگسن به آرامی به پشت کریس ضربه زد.
-خب دقیقا منظورم همچین چیزی نبود ولی خب...کی به کیه...به این سادگی بردیم!

کریس به لبخندی اکتفا نمود. نقشه اش به درستی اجرا شده بود. کریس چمبرز اولین وزیر سحر و جادو بود که به ارتباط بین اتاق ضروریات و اتاق نگهداری موجودات روان پریش در سازمان اسرار پی برده بود...


ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۲۶ ۲۲:۰۱:۴۴
ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۲۶ ۲۳:۱۴:۲۵

وایتکس!






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.