هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۱۷:۳۱ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۹۶
#11
- ای بابا... تازه می خواستیم یه نفس راحتی بکشیما!
- نمی شد حالا همونجا می موندی؟ شنیدم غذاهاش خوشمزه ست. تازه، حوری اینا هم زیاد داره ها!
- حالا باز بیا و تحملش کن!

رودولف که از این همه علاقه مرگخوارا به خودش، اشک در چشمانش جمع شده بود، با حالتی ملتمسانه گفت:
- خب نامردا، حداقل یکی تون بیاد و منو باز کنه. دارم جون میدم من اینجا جلو چشمتون. چتونه آخه؟

همزمان با التماس های رودولف، روح مزاحم از بدن او خارج شد. بالاخره توانسته بود از دست مرگخوار ها رهایی یابد. به همین دلیل به سرعت به سمت در حرکت کرد تا قبل از اینکه توسط یکی از آن ها شکار شود، بیرون برود و بعد از تجدید قوا، دوباره حمله کند. ولی رسیدن روح به در مصادف با ورود اسنیپ به خانه ریدل ها بود. اسنیپ که می خواست به آرامی خود را در سوژه های خانه ی ریدل ها جا بیندازد، با تصادف کردن با روح، به تسخیر او در آمد و ورود بی سر و صدا و آرامش با هجوم مرگخوار ها به سمتش، بسیار پر سر و صدا شد!

- نذارین در بره! نگهش دارین.
- آره، همینه. روح ِ بوقی! می خواست از دست مرگخواران قدر قدرت ارباب در بره. کور خونده!
- حالا وقتی بازم خوب شکنجه ش دادیم، اون موقع می فهمه رئیس کیه.
- رئیس ماییم. کروشیو!
- بچه ها... منو باز کنین...

مرگخواران به خوبی توانسته بودند اسنیپ را کنترل کنند. در حقیقت احتیاجی به زحمت کشیدن نداشتند. اسنیپ از دیدن هجوم مرگخواران به سمت خودش، شوکه بود و نمی توانست تکان بخورد و همه ی آن زحماتی که مرگخواران کشیدند، عملا به هیچ و پوچ تبدیل شد!

- خب حالا چطوری شکنجه ش کنیم؟
- بترسونیمش!

اسنیپ نگاهی به آن ها انداخت و گفت:
- دقیقا چرا؟
- نه، من یه فکر شیطانی دیگه ای دارم!

مرگخواران به سمت آرسینوس برگشتند. آرسینوس که چراغ لامپی بالای سرش روشن شده بود و فضا را به شدت نورانی می کرد، با شیطنت خاصی گفت:
- موهاشو می شوریم!


Always


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۲:۲۴ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۹۶
#12
اسنیپ با اینکه تازه دوباره به جمع مرگخواران پیوسته بود، اما او هم از این قانون استثنا نبود و باید برای خودش شغلی در نظر می گرفت. به همین دلیل از صبح اول وقت وارد کوچه دیاگون شده بود و بعد از اینکه مغازه ای را برای اجاره کردن یافته بود، در حال راه اندازی شغل جدیدش بود.
- خیلی خب، اینم از این. فکر کنم دیگه کاری برای انجام دادن ندارم. همین که اسمم روی شیشه باشه، خودش بهترین تبلیغه!

اسنیپ وارد مغازه اش شد. مغازه ای که بر روی آن، با حروفی سبز و سیاه عبارت معجون سازی و معجون فروشی سوروس اسنیپ، نقش بسته بود.

کمی بعد:

آرسینوس درحالی که از مغازه ای به مغازه ی دیگر می رفت، پیش خودش به این فکر می کرد که چرا باید شغل به آن خوبی و جذابی هیچ گونه مشتری فهمیده ای نداشته باشد. البته اینکه آرسینوس تعریف متفاوتی با مشتری فهمیده داشت هم به وسعت این فکر دامن می زد!
- حالا من پس چیکار کنم آخه؟ هر کی رو می بینی واسه خودش یه کاری پیدا کرده! اون پالی رو بگو... إ إ إ! کجای دنیا دیدی آخه گرگینه گیاهخوار باشه و بعدش رستورانم بزنه! تازه با اون غذاهای نچـ...

آرسینوس ادامه ی حرفش را خورد. به جلوی مغازه اسنیپ رسیده بود و با دیدن حجم عظیم جادوگران و ساحرگانی که برای خریدن معجون از اسنیپ در جلوی مغازه اش صف بسته بودند، خشک شده بود. چند دقیقه ای طول کشید تا آرسینوس بتواند با این صحنه کنار بیاید. چند قدم جلوتر رفت و سعی کرد داخل مغازه را نگاه کند، اما ازدحام جمعیت او را به عقب راند.
- یعنی چی؟ حالا یه دو بار معجون درست و حسابی درست کردی و یه چند سالی هم تو هاگوارتز بودی دلیل نمی شه که این همه مشتری داشته باشی!

یکی از افراد حاضر در صف، غر زدن های آرسینوس را شنید و گفت:
- این چه حرفیه می زنی؟ پروفسور اسنیپ بهترین معجون ساز اخیره. بهترین معجون ها رو با مناسب ترین قیمت داره می فروشه. در ضمن، برو ته صف. حواسم بود که الان اومدی!

آرسینوس برمیگرده عقب، البته نه به انتهای صف. مطمئنا برای معجون سازی به قدرت و سابقه ی او، ایستادن در صف مغازه اسنیپ توهین بزرگی به حساب می آمد. اما بعد از دیدن مغازه اسنیپ، فکر بکری به سرش زده بود.

کمی بعد تر:

- مغازه معجون های جادویی آرسینوس جیگر! مغازه معجون فروشی آرسینوس جیگر با مدیریت خود پروفسور جیگر، نویسنده کتاب های معجون سازی و طراح سوالات کنکور معجون سازی.

این های صدای جادوگری بود که بعد از پوشیدن لباس پاتیل، در جلوی درب مغازه ی آرسینوس ایستاده بود و سعی داشت برای او مشتری جمع کند.

- اسنیپ... حالا ببین چیکارت می کنم! آهای، پسر! داد بزن و بگو تخفیف ویژه داریم. هر کسی از اینجا معجون بخره جایزه هم میدیم بهش. ببینم چطور اون مغازه رو خالی می کنیا!


Always


پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۲۱:۵۴ یکشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۶
#13
سوژه جدید:

آلبوس دامبلدور نگاهی به پشت سرش انداخت، از فراز برج ستاره شناسی، هاگوارتز به طرز غریبی ساکت می نمود. مدت ها بود اینگونه به هاگوارتز نگاه نکرده بود. نگاهی از سر ترس... نگاهی از سر نا امیدی... . هنوز چند دقیقه ای به طلوع آفتاب مانده بود و پیرمرد، تنها در گرگ و میش سحرگاهی ایستاده بود. سرش را برگرداند. به وظیفه ای که بر عهده اش بود، فکر کرد. بار دیگر احساس ترس بر چهره اش سایه افکند. نمی دانست چه کار می تواند بکند.
- پس چرا آفتاب طلوع نمی کنه؟

با اینکه صبر و حوصله اش زبانزد خاص و عام بود، ولی در اینگونه موارد، احساس نا امنی می کرد. از فرجام مسئولیتی که بر دوشش بود، اطمینانی نداشت و همین، بی حوصلگی اش را تشدید می کرد. نگاهی به آسمان انداخت. آخرین نیروهای باقی مانده شب به طرز عجیبی در مقابل نور مقاومت می کردند. مدت ها بود که منتظر طلوع خورشید ایستاده بود اما شب، بی انتها می نمود.
با اولین پرتوهای طلایی خورشید، نفس عمیقی کشید. چشمانش را بست و در دلش، از اینکه یک بار دیگر می توانست گرمای خورشید را روی پوستش احساس کند، خوشحال شد. برگشت و از پله های برج پایین رفت و به اتاق مدیریتش برگشت. زمان شروع کارش رسیده بود. اکنون که از طلوع آفتاب مطمئن شده بود، با خیال راحت تری می توانست تمرکز کند. گویی تمام نگرانی و دلهره هایش را در آخرین لحظات شب، به جای گذاشته بود.

چند ساعت بعد - دفتر مدیریت هاگوارتز:

- آلبوس؟ تو مطمئنی که می خوای اینکار رو انجام بدی؟
- چاره ای ندارم مینروا. کار های ناتموم زیادی دارم. باید زمان کافی واسه تموم کردنشون بخرم. این تنها راهیه که دارم.

چشمانشان در هم دوخته شد. مک گونگال می توانست از چشمان مدیر مدرسه نیز حرف هایی که گفته بود را بخواند. با همان تحکم و اراده ای که جملاتش را بیان کرده بود. چاره ای جز موافقت نداشت. اما باید از سلامتی او نیز مطمئن می شد.
- پس باید چند تا از محفلی ها رو هم با خودت ببری. اینکه بخوای خودت تنها و دست خالی بخوای همچین کاری بکنی، دیوانگیِ محضه!
- کدومشون رو با خودم ببرم؟ به نظرت به این چیزا فکر نکردم؟ کدوم یکیشون حاضر میشن تا با یه پیرمرد در حال مرگ به سفری بیان که آخرش معلوم نیست تا دست چروکیده اون درمان بشه؟
- خودت بهتر می دونی که کافیه اشاره کنی تا همه شون بیان! حتی اگه هیچ کدوم هم نیومدن، من نمی ذارم تنها بری!

مینروا آخرین جمله اش را با تحکم ادا کرد. جای هیچ سوالی را باقی نگذاشته بود. آلبوس لبخندی زد. از صندلی اش برخواست و به سمت ققنوسش حرکت کرد:
- یار قدیمی. برو و بقیه اعضای محفل رو صدا کن. بهشون نشون بده کجا قراره برم. ببین کدوم یکیشون میاد.

ققنوس در کسری از ثانیه ناپدید شد. مینروا و آلبوس هر دو به جای خالی فاکس نگاه می کردند و منتظر ایستاده بودند.


Always


پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۱۴:۵۰ یکشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۶
#14
رودولف که اصولا از جست و جوهایی که منتهی به ساحره ها نمی شد، بدش می آمد، خطاب به بقیه مرگخواران گفت:
- به نظرتون اینکه ما بریم دنبال ارباب، براشون اُفت نیست؟ بالاخره اربابی گفتن، مرگخواری گفتن. فکر نکنم ارباب از این کار خوششون بیاد که ما پاشیم بریم دنبالشون. مگه خودشون نمی تونن آپارات کنن؟ بچه ن مگه؟

رودولف با گفتن آخرین جمله اش، تیر خلاصی بر بلاتریکسی زد که آماده شده بود تا بعد از اعمال قانون کردن رودولف، حیران و نالان به سمت معبود و مقصود ازلی و ابدی اش برود. اما اصلا خوشش نمی آمد تا ارباب فکر کنند که بقیه به چشم بچه به او نگاه می کنند.
- هووووم... درسته مغزش خیلی وقته پخته و به خودشم هیچ امیدی نیست، ولی حرف بدی نمی زنه. شاید بهتر باشه که منتظر ارباب بمونیم. مطمئنا ایشون هنوز نمی دونن چه اتفاقی افتاده، وگرنه در سریعترین زمان ممکن خودشون رو اینجا می رسوندن تا ما مرگخواران رو از سایه شون دریغ نکنن!

بلاتریکس این را گفت و بدلیل بغضی که از نبودن زیر سایه اربابش در گلویش ایجاد شده بود، نتوانست حرفش را ادامه دهد. بقیه مرگخواران نیز بعد از شنیدن این حرف بلاتریکس، سرشان را به نشانه ی تایید تکان دادند و همگی شال و کلاه هایشان را زمین گذاشته و با خیال راحت به استراحتشان پرداختند. اما با اینکه لرد سیاه حضور نداشت، اما مرگخواران قرار نبود آب خوش از گلویشان پایین برود. بلاتریکس که توانسته بود بغض گلویش را شکست بدهد، خطاب به بقیه گفت:
- پاشین ببینم! زود باشین! فکر کردین قراره استراحت کنین؟ پاشین خونه رو آماده نزول اجلال ارباب بکنین. همه جا باید تمیز بشه. باید واسه بازگشت ارباب اینجا رو چراغونی کنیم و مرگخوارپارتی بگیریم!

مرگخواران از طرفی با شنیدن اینکه باید خانه را تمیز کنند، آهی از نهادشان برآمد ولی بعد از اینکه فهمیدند مرگخوار پارتی ای در راه است، اندکی امیدوار شدند و سعی کردند تکانی به خود بدهند.

مکانی نامعلوم، سمت راست!

- اینجا دیگه کجاست؟ ما کجاییم؟

هنوز روز از نیمه نگذشته بود و گرمای هوا و صدای وز وز مگس هایی که در هوا معلق بودند، غالب احساساتی بودند که لرد سیاه می توانست از محیط اطرافش دریافت کند. چشمانش را باز کرده بود و به اطراف می نگریست. کوچترین ایده ای از اینکه در کجا قرار گرفته بود، نداشت. به آرامی از جایش بلند شد و به اطراف نگاه کرد. کمی طول کشید تا چشمانش به نور خورشید عادت کند و بتواند اطراف را ببیند...


Always


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۴:۰۳ یکشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۶
#15
هری به خوبی می دانست که پروفسور دامبلدور برای داشتن کلاس خصوصی با وی حاضر است هر کاری بکند و برای همین بهترین راه برای جلوگیری از ترکیدن و قتل عام ویزلی هایی که در صف پشت مرلینگاه ایستاده بودند، برگزاری یک جلسه خصوصی با پروفسور بود. راهی که همیشه جواب می داد!
دامبلدور دفترچه را در آغوش پرمحبت و عاشقانه خودش گرفت و از مرلینگاه خارج شد. خارج شدن او از مرلینگاه همان و هجوم بردن ویزلی ها به آن سمت، همان.
- نهههه! من اول از همه اومده بودم.
- نخیرم؛ اون موقعی که تو داشتی ناهارتو می لمبوندی، من اینجا صف واساده بودم.
- اصلا بکشین کنار، از همه تون بزرگترم، خودم اول میرم!
- بچه ها... میشه یکی تون برام یه شلوار بیاره؟

هری و آلبوس بی توجه به جوی آب زرد رنگی که از پله ها در حال ریختن بود، به سمت اتاق ویژه جلسات خصوصی حرکت کردند. هری سعی داشت تا توجه از دست رفته دامبلدور را به خودش معطوف سازد، توجهی که از زمان حضور دفترچه، نتوانسته بود کسب کند و از شدت بی توجهی، در حال پژمردن بود. به همین دلیل، آهی کشید و گفت:
- پروفسور...
- اوه هری! هر چیزی که می خوای بگی رو نگه دار. بذار ببینم می تونم از این دفترچه اطلاعات بگیرم!
- ولی آخه...
- اینجایی هم که می بینی، راهروی خونه گریمولده. از اینجا می تونی به هر بخشی که خواستی، بری.

هری متوجه شد که روی سخن دامبلدور دیگر با او نیست، در خود شکست. افسرده شد، به فکر خودکشی افتاد و در نهایت چون فهمید که باید زنده بماند، به زندگی پست و بی ارزش و خالی از توجه خود ادامه داد.

- تازه! یه اتاق اختصاصی درست کردم که جز خودم هیچ کس دیگه ای نمی تونه واردش بشه. مخصوص برگزاری کلاس های خصوصی با اعضای محفله که بهشون عشق ورزی و محبت کردن رو یاد بدم. بیا اینجارم نشونت بدم.

لرد سیاه که از شدت این همه عشق و علاقه حالش بد شده بود، سعی کرد چند نفس عمیق (!) بکشد و جوهر پس ندهد. بعد از چند ثانیه مکث گفت:
- اینجا مگه چیا نگه داشتی؟ چیز به درد بخوری دارین اینجا؟
- آره! اونقده خوب و گوگولی و صورتیه. نمی دونی که!
-

گوشه ای از ردای دامبلدور بعد از گفتن این حرف، به رنگ مشکی در آمد.


Always


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۲۳:۲۲ جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۶
#16
درود

میشه این پست رو نقد کنین؟ از بابت اینکه چطوری سوژه رو شروع کردم. اینکه اصلا منظوری ازش دریافت میشه یا نه


Always


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۲۲:۲۶ جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۶
#17
سوژه جدید:

- خب حله، اینم از آخرین قسمتش. فکر نکنم کار دیگه ای مونده باشه. ببینش یه وقت بد نباشه ارباب با همون صمیمیتی که اینجا دارن، یه بلایی سرمون بیارن!

لوسیوس که هنوز جای خاطرات گذشته ی سرپیچی از اربابش درد می کرد، با ترس این را به همسرش گفت. نارسیسا سری به نشانه تایید نشان داد و گفت:
- یازده ساعته داری هی اینور و اونورش می کنی. دیگه درسته. بیخیالش. دیگه بیا بریم تو، یخ زدم.

لوسیوس با شک و تردید به بَنِری که درست کرده بود نگاه کرد. با اینکه تمام کارهایش را با جادو انجام داده بود و نقصی نداشت، اما می دانست همیشه یک جای کار می لنگد!

چند ساعت بعد:

اسنیپ و آرسینوس و هکتور، گروه سه معجون ساز خفن رو تشکیل داده بودند و زیر لب زمزمه کنان به سمت قصر مالفوی ها حرکت می کردند. اربابشان آن ها را به آنجا فراخوانده بود، گویی اتفاق مهمی قرار بود در آنجا رخ بدهد.
- ما گل های خندانیم، مرگخواران اربابیم، دنیای جادوگری را، ارث پدر می دانیم، ما باید دانا باشیم، پلید و بدذات باشیم، از بهر حفظ ارباب...
- اونجا رو!
- آآآآ چه باحال، ارباب چه خفن افتاده عکسشون.

آرسینوس چشمانش را باریکتر کرد و روی بَنِر را خواند:
- انجمن علمی مرگخواران مقیم مرکز برگزار می کند. گپ و گفت صمیمی با قوی ترین جادوگر اعصار، لرد سیاه. حضور تمام مرگخواران در این جلسه ضروری است. به شرکت کنندگان در این جلسه پس از کسب نمره قبولی در آزمون، گواهی درک محضر پر قدرت لرد سیاه اعطا خواهد شد.

اسنیپ دستش را به سمت موهایش کشید و با چربی قسمت جلویی، قسمت پشتی را نیز حالت داد و گفت:
- حتما ارباب می خوان به درد و دل های ما گوش بدن و بدونن وضعیت معیشت ما چطوره!

کمی آنطرف تر - خانه ریدل ها:

لرد ولدمورت ردای سیاه همیشگی اش را پوشیده بود و در دستش متنی را که قرار بود در ابتدای جلسه اش با مرگخواران بخواند، نگه داشته بود و هر از چند گاهی نیم نگاهی به آن می انداخت.
- نجینی، آماده ی حرکت کردی هستی؟

نجینی، صدای هیس هیسی به نشانه ی تایید کرد و دور گردن لرد چنبره زد.

- بریم نجینی، بریم ببینیم مرگخوارانمون چه درد و دل هایی با ما دارند! به نفعشونه که زیاد گرم و صمیمی نشن!


Always


پاسخ به: خادمان لرد سياه به او مي پيوندند(در خواست مرگخوار شدن)
پیام زده شده در: ۲:۰۲ پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۶
#18
درود بر قدرقدرتِ قدر قدرتان! اربابِ اربابان! لردِ لردان! لرد وینچستر، یورکشایر و حومه!

1- هرگونه سابقه عضويت قبلي در هر يک از گروه هاي مرگخواران / محفل را با زبان خوش شرح دهيد!

( این تیکه شو، ارباب فقط بخونه، فقط می خوام که حالمو بدونه :( )
آه ارباب... ما از ماموریتی که به ما محول کرده بودید، برگشتیم. محفل را با خاک یکسان کرده، از بیخ و بن نابود کرده و به زباله دان تاریخ انداخته ایم. اکنون بازگشته ایم تا در رکاب شما، بار دیگر حماسه آفرینی کنیم. دوباره آن لحظه تاریخی و سرنوشت ساز ما رسیده است. همان لحظه ای که مدت ها برای آن نقشه کشیده و منتظرش بودیم. ولی ارباب، راستش را بخواهید، الان که در اون لحظه به سر می بریم، نمیدونیم چیکار کنیم.


2- به نظر شما مهم ترين تفاوت ميان دو شخصيت لرد ولدمورت و دامبلدور در کتاب ها چيست؟

تفاوت بین این دو شکلک:
و


3-مهم ترین هدف جاه طلبانه تان برای عضویت در گروه مرگخواران چیست؟

پاک کردن گذشته منحوس و تاریکی که داشتم و در آغوش گرفتن آینده مبارک و تاریکی که خواهم داشت.


4-به دلخواه خود یکی از محفلی ها(یا شخصیتی غیر از لرد سیاه و مرگخواران) را انتخاب کرده و لقبی مناسب برایش انتخاب کنید.

لیلی ایوانز: عشق! ( بله ارباب، همیشه!)


5-به نظر شما محفل ققنوس از چه راهی قادر به سیر کردن شکم ویزلی هاست؟

از هیچ راهی یا لرداه! من اونجا بودم، آمارشو دارم. قحطی زده بهشون بدجور، یه دو تا تحریم هم بکنینشون، دیگه نظام محفل ققنوس سقوط می کنه و خیالتون راحت میشه.


6-بهترین راه نابود کردن یک محفلی چیست؟

بهشون دفاع در برابر جادوی سیاه درس میدم.


7-در صورت عضویت چه رفتاری با نجینی(مار محبوب ارباب)خواهید داشت؟




8-به نظر شما چه اتفاقی برای موها و بینی لرد سیاه افتاده است؟

از اونجایی که نگهداری مو و همچنین تمیز کردن دماغ کار های بسیار زمان بر و پر انرژی ای هستن، لرد سیاه به مرور این موارد رو حذف کردن تا ذخیره انرژی بیشتری داشته باشن و وقتشون برای بقیه کار ها آزاد باشه. ( خیلی کلیشه ای شد؟ )


9-یک یا چند مورد از موارد استفاده بهینه از ریش دامبلدور را نام برده، در صورت تمایل شرح دهید.

ارباب، نمیدونی اون زیر چیا مخفی کرده که. من خودم یه بار دیدم از توش یه قایق تفریحی در آورد. حالا دقیقا چطور رفته بود اونجا نمی دونم، ولی داشت ریششو شونه میزد، یهو افتاد بیرون. تازه کجاشو دیدین! راپونزلیه واسه خودش، البته از ریش. میگن بعضی شبا ریششو مینداخته پایین، گلرت گریندلوالد میگرفتتش و میرفته پیشش ( جانیم اوسسون )



بعضيا!

نجينى بسيار زياد دلتنگتون بود! از يه خاطره، تو شيون آوارگان صحبت مي كرد!

ميگن به دوستات نزديك باش، به دشمنت نزديكتر...
تشريف بياريد تو. فقط دو تا نكته:
١.اگه به صندلي من چشم داشته باشي، چشم هات رو در ميارم.
٢.يك بار ديگه با ديدن نجيني صورتت رو كج و كوله كنى، تيكه بزرگت، انگشت كوچيكه پاته.

تاييد شد!
خوش اومدين!



ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۲۷ ۱۸:۲۲:۳۴

Always


پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱:۴۱ پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۶
#19
سوژه جدید:

لرد و مرگخواران در سر میز صبحانه جمع شده بودند. مرگخواران به تازگی از مراسم صبحگاه برگشته بودند و همگی خسته بودند. امروز صدای زنگ هشدار چوبدستی هایشان که لرد آن را تنظیم کرده بود، زودتر از همیشه به صدا در آمده بود و آن ها را به مراسم صبحگاه فراخوانده بود. مراسمی که باید سه دور، دورِ خانه ریدل ها می دویدند و در نهایت هر کسی زودتر به خانه ریدل ها می رسید، برنده می شد و جایزه ای که به وی می رسید، سرو غذای لرد بود!

- خیلی خب! دستمون درد نکنه بابت غذای خوشمزه ای که خوردیم. از شکم و دهنمون هم بابت زحماتی که کشیدن، تشکر می کنیم. شما هم تشکر کنید!

مرگخواران یکصدا گفتند:
- ارباب به سلامت باشند! ما از سخاوت شما بسیار ممنونیم.

لرد که میزان تملق خونش دوباره به حالت عادی برگشته بود، لبخندی از سر رضایت زد. دستهایش را روی شکمش گره کرد و با حالتی طلبکارانه گفت:
- چند بار باید به شما یه حرفی رو بزنیم تا عملی بشه؟ اگه می خواستیم بهتون پول بدیم هم باید چند بار بهتون می گفتیم تا بیایین و پولتون رو بگیرین؟
- نه ارباب! شما امر بفرمایین، اون موقع با کله میاییم!

لرد به مرگخوار حاضر جواب نگاهی انداخت... از آن نگاه هایی که در عرض یک ثانیه، فرد مورد نظر پودر شده و به هوا می رفت. ولی مرگخوار بسیار پر رو بود، اما لرد سیاه نیز دست بردار نبود!
لرد باز هم نگاه کرد...
بازهم...
و باز هم...
در انتها، مرگخوار پررو خورد و خاکشیر شده و به تاریخ پیوست. لرد ولدمورت دوباره سخنش را از سر گرفت:
- چندین ماهه که بهتون گفتیم که پاشین برین واسه ما تسترال بگیرین. از بار آخری که کراب تسترال های ما رو پروند، دیگه ما تسترال نداشتیم و اگه ما به چیزی که می خوایم، نرسیم، مطمئنا شما نیز به چیز هایی که لازم دارید، نخواهید رسید. مثل نیاز های اولیه و ضروری! آب، غذا، خوراک، پوشاک و مسکن! تا وقتی که برای ما تسترال نگرفتید، از هیچ کدوم از این ها خبری نیست. و در ضمن، یادتون باشه، ما ارباب هستیم، تسترال های ما باید از هر نظر بی نقص باشند و انتظارات بسیار زیاد ما رو برآورده کنند!

مرگخواران:
-


Always


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۰:۴۷ پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۶
#20
- من مرد تنهای شبم، مهر خموشی بر لبم...
- به به! چشمم روشن! حالا دیگه بزرگ شدی و سر خود تصمیم می گیری؟ که نمیخوای حرف بزنی؟
- تنها و غمگین رفته ام، دل از همه گسسته ام...
- بدون اینکه ما اجازه بدیم کجا تشریف می برین آقای جیگر؟
- از شهر تو من رفته ام، کوله بارم را بسته ام...
- کروشیو آرسینوس!

آرسینوس بعد از اینکه درد تمام استخوان هایش را در نوردید، فهمید که باید هندزفری را از گوشش در بیاورد و بعد بیاید تا با اربابش صحبت کند و موقع صحبت هم هیچ آهنگی را زیر لب زمزمه نکند!
- ب...ب...ببخشید ارباب... امر بفرمایید ارباب!
- پرسیدیم که رضایت نامه ت کو؟
- چه رضایت نامه ای ارباب؟ چه پدری؟ چه مادری؟ من همینطوری یهویی به دنیا اومدم!

لرد نگاهی به سر تا پای آرسینوس انداخت. هنوز در عجب بود که چگونه این همه موجود عجیب و غریب را در خانه ریدل راه داده است. شاید باید دوباره نگاهی به فرم عضویت و سوالاتش می انداخت و به روزش می کرد. حداقل می دانست چه کسانی وارد خانه آبا و اجدادی ریدل ها می شوند.
- نمیشه! قانونی که ما وضع کردیم صراحتا اعلام می کنه که باید رضایت نامه داشته باشی وگرنه باید از ارتش ما بری بیرون. ما برای هیچ کسی استثنا قائل نیستیم. حتی شما دوست مرگخوار عزیز ذلیل!
- ولی ارباب... من دیگه هیچ جایی رو ندارم که برم. تنها و بی کس و غمگینم ارباب! من بجز زیر سایه شما، زیر هیچ سایه ای نمی تونم برم... .
- وقت ما رو تلف نکن! بعدی!
- ارباب... من که جیک جیک می کنم برات، معجون خوشمزه درست میکنم برات، بذارم برم؟
- بله! برو!

آرسینوس از اینکه بتواند دل اربابش را بدست بیاورد، نا امید شد و به سمت درب خروجی رفت، درست قبل از اینکه از در خارج شود، صدای زمزمه ی رودولف را شنید:
- فروش انواع مدرک علمی و غیر علمی... لیانس، فوق لیسانس، دکتری فقط 3 هزار گالیون... رضایت نامه والدین اصل، ساده 10 گالیون، همراه با تعریف از ارباب 50 گالیون...


Always






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.