هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۹:۲۲ شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۶
#11
اهل خاطره نوشتن نبود اما اتفاقی که در سال سوم حضورش در هاگوارتز یعنی پارسال برایش اتفاق افتاد را هرگز از یاد نمیبرد ، روزی که یک تردمیل در جایی دور افتاده در هاگز مید پیدا کرد .
...... سال پیش

همراه با اکثر دانش اموزان مدرسه به سمت هاگزمید میرفت ، اولین سالی بود که میتوانست به هاگزمید برود ، شور و هیجان زیادی برای دیدن آنجا داشت ، هنگام رسیدن به هاگزمید از آنجایی که جایی را بلد نبود 4 دانش اموز سال پنجمی دیگر را دنبال کرد ، همراه با آن ها به کافه ی سه دسته جارو میرود و در آنجا دو نوشیدنی کره ای میخورد که باعث میشود انرژیش بیشتر شود که ناگهان متوجه دو مرد در حال صحبت میشود .
_ شنیدی میگن وسیله ای نزدیکای دریاچه پیدا شده که هر کس روش میره بعد از مدتی میفته ، تا الان چندین نفر اونجا زخمی شدن .
_ نه نشنیدم ، از کجا اومده ؟
_ شاید یه وسیله ی مسخره ی دیگه از مغازه ی شوخی زونکو .
_ یا یه وسیله ساخت مشنگ ها
_ مشنگ ها اونقدر ......

جرالد دیر به صحبت های ان دو گوش نداد ، سریعا به تنهایی به سمت رودخانه رفت تا ببیند در آنجا چه خبر است .
در کنار رودخانه وسیله ای میبیند و سریعا متوجه میشود که چیست چون اون رو قبلا در خونه ی پدر بزرگش دیده بود .
_ یه تردمیل ، اینجا ؟
_ من یه تردمیل جادوییم .
_ کی بود حرف زد ؟ کجایی ؟
_ جلوتم دیگه !

جرالد با شنیدن این صدا به عقب میپرد ، یعنی تردمیل حرف میزد ؟
ناگهان تردمیل دسته هایش تبدیل به پا شد و بلند شد و به سمت او آمد ، در همان حال چرخ دنده هایش ب سرعت چرخیدند و تردمیل شروع به کار کرد .
_ وقتشه ک یه کم تردمیل سوار شی

تردمیل خنده ای شیطانی .رد ف جرالد دیگر آنجا منتظر نماند و فرار کرد و ناگهان از خواب بیدار شد ، هنوز نیم ساعت تا رفتن به هاگزمید مانده بود ، او به هاگزمید رفت ولی تا آخر اردو جایی جز کافه ی سه دسته جارو نرفت .



so close no matter how far

could be much more from the heart

for ever trust in who we are

and nothing else matter


پاسخ به: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۱۸:۲۶ شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۶
#12
رودولف از همان اول میداست کارشان عاقبت خوبی ندارد ، اما حالا باید راهی برای نجات پیدا کردن از این وضعیت پیدا میکرد ، اگر راهی پیدا نمیکرد پس از خلاص شدن از دست فلیچ درگیر لرد سیاه و مریدانش و میشد و تکه بزرگش گوشش بود ، ناگهان به باللای سرش نگاه کرد و مشعل روشنی را دید ، از خوشحالی فریاد زنان گفت .
_ فهمیدم ، فهمیدم !

که با نگاه های ناجور مارمولک و فلیچ رو به رو شد . فلیچ اعتراض کنان گفت .
_ واسه ی هر دو تون دو بار جریمه مینویسم .

تام ریدل که عصبی تر شده بود .
_احمق ، الان چه وقت این مسخره بازیائه ؟
_ خب آخه فهمیدم باید چیکار کنیم
_ چیکار ؟
_ باید یه جوری فلیچ رو گول بزنیم تا کلید رو از ویولت بودلر بگیره و به ما بده .
_ نه این نقشه ی خوبی نیست :/ .
_ پس چیکار کنیم ؟
_ به نظر من باید یه جوری فلیچ رو گول بزنیم تا کلید رو از ویولت بودلر بگیره و به ما بده

رودولف از این همه هوش و ذکاوت لرد سیاه در خود میماند و تا وقتی که به اتاق فلیچ میرسند از خودش در نمیاد ، فلیچ به سمت میزش میرود ، کشویی را بیرون میکشد و دو ورق از آن در می آورد .
_ خب وقتشه که ی مجازات خوب براتون بنویسم ، نظری ندارین ؟

فلیچ میخندد و قیافه اش شبیه اسبی خسته به نظر میرسد ، رودولف و تام در هر زمانی که این صحنه را میدیدند خنده شان میگرفت غیر از این موقع ، تام ریدل سریع گفت .
_ میخواهی برای ما مجازات بنویسی ؟
_ آره ،مشکلیه ؟

تام ریدل قصد داشت جواب دندان شکنی بدهدولی در عوض گفت .
_ نه !

رودولف که تا آن لحظه سکوت کرده بود گفت .
_ تمیز کردن اتاق نگهداری ورقه های امتحان .

فلیچ پیر و بی قیافه و مسخره بود ولی احمق نه در نتیجه هدف آن دو را فهمید .
_ انگار تا به حال چیزی در مورد وضعیت اتاق نگهداری اوراق امتحان نشنیدی نه ؟ خود من هم جرئت نمیکنم اونجا برم ، کاغذ هایی هستند که در مدت حبسشون دیوونه شدند ، تعدادی به دلیل حجم زیاد اراجیفی که روشون تلمبار شده وحشی شدن و گاز میگیرن ولی خب مجازات خوبی برای شماست .

لبخندی میزند و در کاغذ ها چیز هایی مینویسد . سپس کلیدی از کشو در می آورد .
_ بگیرین ، کلید یدک اتاق نگهداری از ورقه های امتحانات ، 7 روز برای تمیز کردن اونجا وقت دارید ولی بعد از مهلتتون کوچکترین کثیفی تو اتاق به معنی یک مجازات دیگست ، پس سریعتر شروع کنین .

فلیچ بیشتر میخندد که باعث میشود دیوانه به نظر برسد
تام کلید را میگیرد و همراه با رودولف از اتاق فلیچ بیرون میروند .
_ اون پیرمرد احمق ما رو به خواسته مون رسوند .
_ من یه مقدار میترسم ، اونطور که اون میگفت اون اتاق آزکابانیه برا خودش .
_ ما از هیچ نمیترسیم .

رودولف به یاد ویولت بودلر و مارمولک باسیلیسک پنداشته میفتد .
_ ولی اون موقع که ...
_ چیزی گفتی ؟
_ نه
_ خوبه

به اتاق نگهداری اوراق امتحانات میرسند ، تام کلید را در در میگذارد و میچرخاند و .......


so close no matter how far

could be much more from the heart

for ever trust in who we are

and nothing else matter


پاسخ به: ملاقات های کنار دریاچه
پیام زده شده در: ۱:۱۵ پنجشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۶
#13
هرماینی همراه با پرفسور مک گونگال به اتاق پروفسور مک گونگال میره .
_ دختر خوب ف بشین و تعریف کن چرا ناراحتی .
_ خب من عاشق شدم !

پرفسور چشماش گرد میشه .
_ عاشق کی ؟

هرماینی که حتی انتظار نداشت بتواند با پرفسور خصوصی در مورد عشق و عاشقی حرف بزند حسابی دست پاچه شده بود و بدون فکر ناگهان گفت
_ دراکو مالفوی
_ چی ؟ دراکو پسر مناسبی برای تو نیست ، بهتره نظرتو عوض کنی .

هرماینی که فهمید حسابی اشتباه کرده سعی کرد اشتباهش رو جبران کنه
_ چرا ؟
_ چون اون پیشینه ی خوبی نداره و همینطور دوستای خوب .
_ اون قول داده دوستاشو عوض کنه.
_ و پیشینه ؟

کمی مکث میکند تا فکر کند .
_ خب اون میتونه با کارایی که در آینده انجام میده کارای گذشتش رو جبران کنه
_ همچین چیزی امکان پذیر نیست که پیشینه ی بدت رو از بین ببری مگر اینکه وسیله ی سفر در زمان داشته باشی
_حتی اگه اون فرد تبدیل به بزرگترین جادوگر در راه خیر و روشنی شه ؟

پرفسور کمی شک میکند
_ خب نمیدونم ، باید در موردش فکر کنم ، ولی به هر حال دراکو برای تو مناسب نیست ، حالا اگه حرف دیگه ای نداره میتونی بری .
_ ممنون پرفسور ، خداحافظ

هرماینی تقریبا قدمی خوبی برداشت اما چیزی که نظرش رو جلب کرد اشاره ی پرفسور به ماشین زمان بود ، یعنی میشه پرفسور دامبلدور به عقب برگرده و کارای گذشتش رو عوض کنه ؟


so close no matter how far

could be much more from the heart

for ever trust in who we are

and nothing else matter


پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۱:۰۱ پنجشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۶
#14
کجا ؟
پشت بید کتک زن


so close no matter how far

could be much more from the heart

for ever trust in who we are

and nothing else matter


پاسخ به: خانه ی جغد ها
پیام زده شده در: ۲۰:۴۳ چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۶
#15
یکی از تخم ها کاملا میشکند و کلاغی سیاه از آن بیرون میاید و به نشانه ی اعتراض به سخت بودن اثبات نظریه ی تامسون قار قار میکند . دای که حسابی اعصابش خرد شد با دیدن کلاغ اعصابش بیشتر خرد شد
_ خب این که فقط یه کلاغه ، باید یه جغد سیاه میبود

ناگهان سر پرنده ای دیگر از تخم بیرون میاید
_دای نگاه کن یه پرنده ی دیگه

با بیرون اومدن پرنده دهن هر دو تاشون به زمین میرسه و انقدر در این وضعیت میمونن که زیر فکشون علف سبز بشه
_ هکتور میدونی این چیه ؟
_ یه لحظه

هکتور از غیب کتاب جانور شناسی ظاهر کرده و به دنبال عکس موجود میگردد که ناگهان عکس او را در زیر تیتری عجیب گونه میبیند
_ اینجا نوشته که شتر مرغه :|
_ شتر چی ؟ شتر مرغ مگه از تو تخم به این کوچیکی میتونه در بیاد ، اصن چجوری تو این تخم دو تا پرنده بوده ؟
_ نمیونم ولی یه نظری دارم
_چی ؟

هکتور که چند وقتی بود معجون هایش روی دستش باد کرده بود معجون جداکننده ی شتر از مرغ را در آورد و محتوای معجون رو به سمت شتر مرغ پاشید ، دای در حرکتی قهرمانانه جلوی شتر مرغ پرید و محتویات معجون بهش اثابت کرد
_ دای ، حالت خوبه ؟ این معجون مال شتر مرغ بود نه تو
_چی میگی ؟ بق ، چرا اینکارو کردی ؟ بق ، بق بق بق

و دای فقط بق بق میکرد ، حالا هکتور با تعجب به دای نگاه میکنه که با خشم بق بق میکند و معجونی برای بهتر کردن اوضاع او ندارد .


so close no matter how far

could be much more from the heart

for ever trust in who we are

and nothing else matter


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۸:۱۹ یکشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۶
#16
نام : جرالد ویکرز
گروه : ریونکلاو
ظاهر : وزن عادی ، قد کمی بلند ، اندام معمولی ، چشمان قهوه ای ، صورتی بین کشیده و بیضی شکل ، مو سیاه و کوتاه
خانواده : پدر و مادرش هر دو جادوگر بودند اما نه پدر و نه مادرش اصیل زاده نبودند
سال تحصیل : سال چهارم
توضیحات : جرالد از بچگی هوش خوبی داشت و اهل مطالعه است ، ورد ها و طلسم هایی را که می آموزد را با کمی تمرین به خوبی انجام میدهد ، با معلمان رابطه ی خوبی دارد و درس مورد علاقه اش ورد هایی جادویی است ، فردی اجتماعی است و از برگترین مشکلات او میتوان به عجول بودن در کارها اشاره کرد ، از تمام آموخته هایش در انجام کار ها کمک میگیرد و اگر وقت کافی داشته باشد از عهده ی بسیاری از کار ها برمیاید
چوب دستی : چوب درخت افرا و پولک دم سوسمار _ 30 سانتی متر طول _ انعطاف کم ولی بسیار سخت
جارو : نیمبوس 2000
لولوخورخوره : عروسک فیلم اره ( D:)


تایید شد.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۶/۲/۱۰ ۱۸:۲۵:۳۷

so close no matter how far

could be much more from the heart

for ever trust in who we are

and nothing else matter


پاسخ به: سال اولی ها از این طرف: کلاه گروهبندی
پیام زده شده در: ۲۱:۵۹ شنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۶
#17
آدم فعال و جویای علم هستم و وقتی نوبت عمل کردن میرسه از هر چیزی که بلد باشم کمک میگیرم ، سخت اعتماد میکنم اما وقتی اعتماد میکنم به سختی اعتمادم از بین میره ، از بی طرفی خوشم نمیاد ولی سعی میکنم طرفمو عاقلانه انتخاب میکنم ، آدم شلوغیم ولی تو ذهنم خیلی چیزهای دیگه میگذره و با اینکه به به نظر نمیاد ولی درون گرا هستم .
گروه های مورد علاقم به ترتیب : اسلیترین ، گریفندور ، ریونکلاو
من رو توی گروه هافلپاف ننداز


so close no matter how far

could be much more from the heart

for ever trust in who we are

and nothing else matter


پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۹:۲۱ شنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۶
#18
شکل 7

در رو محکم میبنده و به سمت هری پاتر میره ، هری پاتر از ترس عقب عقب میره و به دیوار میرسه ، اسنیپ به اون میرسه
_پسر احمق ، فکر میکردی من متوجه نمیشم کار تو بوده که آشوب توی کلاس من به راخ انداختی ؟ این اولین بارت نیست و آخرین بارت هم نیست که این کارو کردی ، من موضوع رو با دامبلدور در میون میذارم ، قطعا تو باید اخراج شی

هری پاتر بسیار ترسیده است فکر نمیکرد که لو برود اما هنوز هم باید اعتراف میکرد ، تمام جراتش را جمع کرد و رو به اسنیپ کرد و گفت
_من عامل هیچ آشوبی نبودم ، شاید دانش آموز ها از تدریست ناراضی بودن ، تو هیچ مدرکی نداری که نشون بده من کاری انجام دادم

اسنیپ به سمت هری پاتر برمیگردد و خشمگین است
_ تو چطور جرات میکنی با من اینجوری حرف بزنی ؟ انگار تنها چیزی که از پدرت به تو به ارث رسیدی حماقت و پر رو بودن بیش از اندازه ی اونه ، فکر کردی بخاطر موحبتی که بهت شده با بقیه دانش آموز ها فرق داری ؟ اصلا اینطور نیست ، به نظر من همه ی این ها دروغه ، هیچ تفاوتی بین تو و بقیه دانش آموز ها نیست .

ناگهان دامبلدور وارد اتاق میشود با متانت همیشگی خود میگوید
_ آقای اسنیپ و آقای هری پاتر صدای جر و بحث شما در تمام کلاس های اطراف به گوش میرسه ، بهتر نیست صبر کنید کلاس ها تموم بشه و بعد بحث کنید

اسنیپ که نمیخاست هیچ فرصت دیگه ای به هری داده بشه صداشو پایین آورد
_آقای دامبلدور ، بهتره این دانش آموز عزیزتون رو بعضی وقتا تنبه هم بکنید ، چون همین دانش اموز امروز کلاس من رو به آشوب کشید

دامبلدور با نگاهی به هری فهمید که اسنیپ درست میگوید ، هریچشمش به چشم دامبلدور افتاد و از شرمساری سرش را پایین انداخت ، اما دامبلدور هوای هری رو داشت
_ آقای اسنیپ میتونم بپرسم چه مدرکی به دست اوردید که فهمیدید هری پاتر باعث آشوب توی کلاس شما شده ؟

سوروس کمی دستپاچه شد اما خودش را جمع کرد ، همانطور که همیشه خودش به خاطر شباهت هری ب پدرش به او سخت میگرفت ، دامبلدور هم به همین دلیل هوای او را داشت ، همیشه با خودش فکر میکرد که چه اتفاقی میفتاد اگر هری بیشتر شبیه مادرش بود هم از نظر رفتار و هم چهره ، شاید آن موقع میتوانست او را بپذیرد ، البته شک داشت چون نمیدانست دوباره به یاد اوردن لی لی چه احساسی به او میدهد
_ من ، من مدرکی ندارم اما میدونم که کار اون بوده ، میتونیم از خودش بپرسیم و اگه حرفی نزد معجونی بهش میدم تا به حرف بیاد

_این کارهای بیش از حد خشنه اقای اسنیپ ، به نظرم این بار هم کوتاه بیاید

هری پاتر با شنیدن این حرف خوشحال شد از جایش بلند د و لبخندی زد
_ ممنون آقای دامبلدور

ناگهان کاغذی از جیبش افتاد ، یک نمونه از کاغذی که به تمام دانش اموزان کلاس داده بود تا برای آشب هماهنگ باشند ، سریع کاغذ را از روی زمین برداشت اما دیر شده بود ، اسنیپ که به او نگاه میکرد متوجه کاغذ شد ، کار هری تمام بود
_ اون کاغذ چیه تو دستت هری ، بده ببینم

هری کاغذ رو در دستش گرفت ، سوروس که عصبانی بود چوب دستیش را در اورد و به سمت هری گرفت ، هری ترسید و عقب رفت ، دامبلدور قبل از اینکه بتونه چوب دستیشو در بیاره صدای ورد خوندن اسنیپ رو شنید
_اکسیو

و ناگهان کاغذ در دست اسنیپ بود ، دیگه هری راه فراری نداشت و تو دلش دعا میکرد که از هاگوارتز اخراج نشه
_آقای اسنیپ من متاسفم ، قول میدم هر تنبیهی که بگین قبول کنم

اسنیپ با دیدن ناراحتی و به التماس افتادن هری خوشحال شد و لبخندی زد
_برات برنامه های خیلی خوبی دارم ، برای شروع تا 4 هفته تمام مسابقات کوییدیچ که برگزار میشه و تیم گریفندور در اون مسابقه هست رو نمیتونی در مسابقه باشی و باید برای تنبیه به اتاق من بیای ، قبول میکنی ؟

هری پاتر کاملا نا امید شد ، بهترین قسمت این مدرسه کوییدیچ بود که حالا قرار بود این هم از او گرفته شود ، اما چاره ای نداشت
_ بله آقای اسنیپ

خوبه حالا میتونی بری و خبر رو به دوستات برسونی

هری بدون هیچ خرف دیگری اتاق رو ترک کرد و دامبلدور و اسنیپ رو در اتاق تنها گذاشت .

تصویر 7

درود بر تو فرزندم.

اصول اولیه نوشتن رو بلدی و این خیلی خوبه. فقط در مورد زمان فعل هات یه مقدار بیشتر دقت کن. و البته آخر تمام جملاتت نقطه بذار. یا اگر جمله حالت خبری یا تعجبی داشت، علامت تعجب بذار.

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۶/۲/۹ ۱۹:۵۹:۳۲

so close no matter how far

could be much more from the heart

for ever trust in who we are

and nothing else matter






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.