هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
پیام زده شده در: ۲۳:۴۲ پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۶
#11
رودولف نفس عمیقی کشید و جلو رفت :
- خیلی خب ، خودت خواستی.
من یه اتاق تو طبقه ی هفتم داشتم که مشرف به خوابگاه. . .
- ما که خوابگاه نداریم!
- چرا داریم!
- نه رودی به خدا نداریم !

در همین حین که گیبن ، بلی گیبن بود. گیبن و رودولف با هم مشغول بحث بودند مرگخواران به خود آمده و مثل موج مکزیکی ریختند رو دامبلدور.
- من یه اتاق با کلی مسلسل داشتم.
- منم یه اتاق پر از کراوات داشتم از همه رنگ. . .
- خفه شو.
- تو خفه شو .
- من یه اتاق داشتم. . .
- اتاق من . . .
- برین کنار نوبت منه. . .

لحظه ای بعد مرگخوارا:
دامبلدور:
محفلی ها:

در همین حین یکی از ویزلی های نامعلوم ، مرلین زیادشان کند حافظم یاری نمی کند که بود، ولی در هر حال به بغل دستی زد و گفت:
- اینا چرا این جوری ان؟
- چه می دونم! راستی یادت باشه محفل چند طبقه بود؟
- یک...
- معلومه که نه ، محفل هفتاد و شیش طبقه بود. یادت نیس ؟
- نه!
- ولی من یادمه.


نگاه کن ، خون زیادی ازت می رود!
درد داری!
داری می میری!
آیا این آخر کار است؟
از مرگ می ترسی؟
یک ریونکلاوی نباید از مرگ بترسد !
مرگ چیزی جز افق نیست!
و افق فقط محدوده ی دید ما است!
و مرگ نیز چیزی جز پیمان با تاریکی نیست!
پس؛
«روحش هنوز زنده س»


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۲۳:۲۵ پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۶
#12
با درود ، می شه اینو نقد کنین؟ خراب کردم؟


نگاه کن ، خون زیادی ازت می رود!
درد داری!
داری می میری!
آیا این آخر کار است؟
از مرگ می ترسی؟
یک ریونکلاوی نباید از مرگ بترسد !
مرگ چیزی جز افق نیست!
و افق فقط محدوده ی دید ما است!
و مرگ نیز چیزی جز پیمان با تاریکی نیست!
پس؛
«روحش هنوز زنده س»


پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۲۳:۲۱ پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۶
#13
ولدمورت سعی نمود در ردایش دنبال چوب دستی اش بگردد ولی چوب دستیش سر جایش نبود. لابد هنگام پرتاب شدنش آنرا گم کرده بود. پس با مشت بر سر نارنجی پوش امانت دار کوبید .

- هووی ، چی کار می کنی ؟

- ما اربابیم ، ما هر کار دلمان بخواهد می کنیم.

رفتگر ، نگاهی به سر تا پای لرد انداخت ؛ سپس او را از گردنش گرفت و بلند کرد.

- چه می کنی؟ من اربابم . به من دست نزن.

رفتگر آهی کشید ، مواد مخدر چه به سر آدم که نمی آورد ، پس همان گونه که ولدمورت را مثل پر کاه بلند کرده بود به طرف کمپ ترک اعتیاد رفت.

چندی بعد در کمپ ترک اعتیاد:
- این بابا توهم زده ، آوردمش برا ترک.

مسئول کمپ نگاهی موشکافانه به ولدمورت انداخت .
- ایشان کی شما هستند؟
- من اربابم.

مسئول کمپ ابرو هایش را بالا برد.
- چی می زنی؟

ولدمورت که بسی از مشنگا خسته گشته و حال یاد آوری ارباب بودنش را نداشت ، با بی حوصله گی گفت:
- کروشیو.
- کروشیو دیگر چیه؟

مسئول کمپ همین طور که در دفترچه اش یادداشت می کرد گفت:
- حتما یه جور مواد مخدر جدیده!
بسیار خب آقای ارباب، حد اقل سه ماهی مهمان مایی.

در اینجا دیگر ولدمورت عنان اختیار را از کف داده و منفجر شد:
- سه ماه؟ این ماییم که دستور می دهیم مشنگ های بی خاصیت . به من دست نزن ، چگونه جرئت می کنی ؟
- ببندیشون .
- ولم کنیدتندر...

بلی و در حینی که مرگخوارا خانه ریدل را چراغانی می کردند ، اربابشان در دردسر افتاده بود !


نگاه کن ، خون زیادی ازت می رود!
درد داری!
داری می میری!
آیا این آخر کار است؟
از مرگ می ترسی؟
یک ریونکلاوی نباید از مرگ بترسد !
مرگ چیزی جز افق نیست!
و افق فقط محدوده ی دید ما است!
و مرگ نیز چیزی جز پیمان با تاریکی نیست!
پس؛
«روحش هنوز زنده س»


پاسخ به: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۲۰:۵۶ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۹۶
#14
من برگشتم!

راستشو بگو ابرکرومبی اسم مارک یا کارخانه است؟
من الان یه سوییشرت دارم سرمه ای هم هست تو یقه ش خیلی شیک و باکلاس تحریری با طلایی به انگلیسی نوشته«ابرکرومبی»

چرا ؟ این یعنی چی؟؟


نگاه کن ، خون زیادی ازت می رود!
درد داری!
داری می میری!
آیا این آخر کار است؟
از مرگ می ترسی؟
یک ریونکلاوی نباید از مرگ بترسد !
مرگ چیزی جز افق نیست!
و افق فقط محدوده ی دید ما است!
و مرگ نیز چیزی جز پیمان با تاریکی نیست!
پس؛
«روحش هنوز زنده س»


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۸:۳۹ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۹۶
#15
name : پنه لوپه کیرواتر.

nickname: پنی.

چوبدستی: مخلوطی از یاس کبود و چوب بلوط و پر دم ققنوس.
گروه: ریونکلاو ( چنگال زاغ )
خانواده و نسبت های خانوادگی:
پدر: ارتمیس شرلوک کلیرواتر.
مادر: ارامنیتا بلک.
خواهر: رزالیا کلیرواتر.( فوت شده)
نتیجه گیری: بلک ها خانواده ی مادریشن و کلیرواتر ها خانواده ی پدریش .
کلیرواتر ها:
خاندان کلیرواتر ، یکی از کهن ترین خاندان های ریونکلاوی و دارای هوش فراوان ، و اکثرا جادوگر های سیاه هستند. اصیلت ان ها به ایرلند بر می گردد و از خاندان های ایرلندی به شمار می روند.( )
پنه لوپه:
Hi! Im Pene lope.my full name is Pene lope klirvater. .my nickname is peni! lm16years old:
ویژگی های ظاهری:
قد بلند و رنگ پریده با چهره ی مرسوم ایرلندی ها( لاغر و سفید) چشم های ابی -طوسی و موهای بلند مشکی با رگه های سرمه ای .
ویژگی های اخلاقی:
غیر اجتماعی ( ) ، دوستان زیادی نداره و از همه چیز ایراد می گیره،
تیکه کلام مرسومش: هیسسسس. یا ؛ خفه شین دارم کتاب می خونم.( )
علاقه مندی ها :
جادوی سیاه ، خون ، مرگ، سیاه ،
گویینی...
اهان یادم رفت ؛ گویینی.
گویینی اسم سمور وحشیشه ، سفید رنگه با چشم های درشت تیله ای و شاخ های ریز نوک تیزی داره و معمولا خودش رو دور گردن پنه لوپه می پیچه.



جایگزین شود.

انجام شد.


ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در تاریخ ۱۳۹۶/۸/۳ ۲۱:۰۷:۳۷

نگاه کن ، خون زیادی ازت می رود!
درد داری!
داری می میری!
آیا این آخر کار است؟
از مرگ می ترسی؟
یک ریونکلاوی نباید از مرگ بترسد !
مرگ چیزی جز افق نیست!
و افق فقط محدوده ی دید ما است!
و مرگ نیز چیزی جز پیمان با تاریکی نیست!
پس؛
«روحش هنوز زنده س»


پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۱۵:۵۷ یکشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۶
#16
- رویاهایت را فرو مگذار. هرگاه احساس کردی تنهایی به من فکر کن که به یادتم.به این فکر کن...

- پنه لوپه کلیرواتر.

- به این فکر کن...

- پنه لوپه کلیرواتر!

- به این فکر کن...

- پنه لوپه کلیرواتر!

هان؟ کتابش رو بست ، او را صدا کرده بودند یا توهم بود؟
«فرق بین خواب و بیداری پنی همین الان یادش بگیر.»
فرق بین خواب و بیداری . الان خوابیم یا بیدار؟

- دوشیزه کلیرواتر.

سرش رو بالا برد و سعی کرد تا حد امکان از نگاه کردن به چشم غره ی
پروفسور مک گونگال پرهیز کند . کتابش رو زیر ردا پنهان کرد ، و با چهره ای به شدت مضطرب جلو رفت. می توانست به سادگی فعال شدن غده های غرق بدنش را احساس کند ، به خصوص اینکه دست هایش عرق کرده بود.
روی صندلی نشست.
-به به . ببین چی داریم؟ یه دخترک حواس پرت ، بد اخلاق که کتاباشو زیر رداش پنهان می کنه.

اب دهنش رو قورت داد.

- ام ... من اومدم گروه بندی شم،... ارر... چی کار کنم؟

- کار خاصی نکن ، بشین رو همین چهارپایه تا من گروه بندیت کنم.

فکر کرد چهار در چینی یعنی مرگ بدبخت شدم.
- هومم ... علاقه به درس و علم...خلاقیت زیاد. و همچنین تمرکز . ادم اجتماعی نیستی ، نه؟ یکم بداخلاقی. از همه ایراد می گیری و دوستات بهت می گن اگه تو یونان باستان بودی الهه ی هیس بودی نه؟

پنه لوپه سعی کرد با تمام این فکر رو به کلاه انتقال بده « تو یه احمقی!»

- خب ، خب . به رنگ زرد الرژی داری پس هافلپاف ، نه.

اهان پس داشتند نزدیک می شدند.

- شجاعتی تو وجودت نمی بینم ، اونقدر هام شجاع نیستی ، گریفندور هم ،نه.

چرا؟ خاله ش گریفندوری بود!

- اوهوم ، مغروری و باهوش . حالا چی کارت کنم؟ چی کارت کنم؟

مکث.

- با این حساب فکر می کنم. . . فکر نمی کنم ، مطئنم باید بری به. . .

مکث.

- ریونکلاو!

کلاه را از سرش برداشت . با ضعف از روی چهارپایه بلند شد و تلو تلو خوران به سمت میز ریونکلاو رفت.
صدای تشویق رینوکلاوی ها اوج گرفت . یه دختر بلوند جایی کنار خودش باز کرد .
- سلام به ریونکلاو ، چنگال زاغ ، خوش امدی.
- سلام.

دختر لبخند زد.
- من ریتا هستم ، ریتا اسکیتر. اون دختری هم که اون جا نشسته اسمش لیسائه ، اون پسره هم که کتاب می خونه کلاوس و اون دختر خواهرش ویولت . اون حشره ی که داره اون وسط پرواز می کنه- اره همونجا- اون لینیه . اون پسری هم که کلاه داره لادیساوه ، و اون دختره که موهای نقره ای و ابی داره دلفی ، زیاد دور و برش نگرد دوس داره تنها باشه و در اخر اون گربه ی عجیب و غریب هم ارنولده.
ارنولد پفک پیگمی. و. . . چی شده سال اولی ؟ اب دهنت رو قورت بده از سوال کردن نترس!

نفس عمیقی کشید .
- خب منم پنه لوپه ام.
حشره ی ابی کم کم بهش نزدیک شد.
- سلام پنه لوپه . به ریون خوش اومدی ، نیای سک سک بری ها!

خندیدو ارام دور شد . ظاهرا ریون عجیب تر از این حرفا بود .


نگاه کن ، خون زیادی ازت می رود!
درد داری!
داری می میری!
آیا این آخر کار است؟
از مرگ می ترسی؟
یک ریونکلاوی نباید از مرگ بترسد !
مرگ چیزی جز افق نیست!
و افق فقط محدوده ی دید ما است!
و مرگ نیز چیزی جز پیمان با تاریکی نیست!
پس؛
«روحش هنوز زنده س»


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۸:۱۲ جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۶
#17
قرینه قرینه ی درود:
ارباب اینم نقد کنی از شرم راحت می شی.


نگاه کن ، خون زیادی ازت می رود!
درد داری!
داری می میری!
آیا این آخر کار است؟
از مرگ می ترسی؟
یک ریونکلاوی نباید از مرگ بترسد !
مرگ چیزی جز افق نیست!
و افق فقط محدوده ی دید ما است!
و مرگ نیز چیزی جز پیمان با تاریکی نیست!
پس؛
«روحش هنوز زنده س»


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۸:۰۳ جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۶
#18
درود مجدد:
اینده ی نزدیک شد.
اینم(شماره ی #۱۱۵)نقد می کنین؟


نگاه کن ، خون زیادی ازت می رود!
درد داری!
داری می میری!
آیا این آخر کار است؟
از مرگ می ترسی؟
یک ریونکلاوی نباید از مرگ بترسد !
مرگ چیزی جز افق نیست!
و افق فقط محدوده ی دید ما است!
و مرگ نیز چیزی جز پیمان با تاریکی نیست!
پس؛
«روحش هنوز زنده س»


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۷:۵۶ جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۶
#19
با درود:
لطفااینوو..،بله فعلا همینو نقد می کنین؟
پ.ن۱: در اینده ی نزدیک بیشتر مزاحمتون میشم.
پ.ن۲: نچ نچ ،در یک جمع سیاه فقط ارباب اودا می زنه .


نگاه کن ، خون زیادی ازت می رود!
درد داری!
داری می میری!
آیا این آخر کار است؟
از مرگ می ترسی؟
یک ریونکلاوی نباید از مرگ بترسد !
مرگ چیزی جز افق نیست!
و افق فقط محدوده ی دید ما است!
و مرگ نیز چیزی جز پیمان با تاریکی نیست!
پس؛
«روحش هنوز زنده س»


پاسخ به: اگه بخواین از پارک هری پاتر یه چیز بخرین اون چیه؟
پیام زده شده در: ۱۳:۰۸ جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۶
#20
اهم ، خب؛
چوبدستى
جارو 
اره ديگه همينا!


نگاه کن ، خون زیادی ازت می رود!
درد داری!
داری می میری!
آیا این آخر کار است؟
از مرگ می ترسی؟
یک ریونکلاوی نباید از مرگ بترسد !
مرگ چیزی جز افق نیست!
و افق فقط محدوده ی دید ما است!
و مرگ نیز چیزی جز پیمان با تاریکی نیست!
پس؛
«روحش هنوز زنده س»






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.