هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱:۱۷:۴۷ شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۹
#11
- که اینطور. پس فقط این تیکش رو می‌خرم. بقیش لازمم نمیشه.
- نه دیگه. تک فروشی نداریم.
- خب با بقیش چیکار کنم؟
- این دیگه مشکل مدیر مامانه.

مدیر کلافه به مروپ خیره شد. انگار نمی‌شد بدون خریدن چیزی از دست مروپ راحت بشه.
- باشه. باشه. می‌خرمش.

مروپ خوشحال از پولی که به دست آورده بود و تامی که از شرش راحت شده بود رفت تا میوه‌ی بیشتری بخره.

- بعدی.
- سلام.

مدیر بعد از دیدن دست های ادوارد همزمان با میز و صندلیش، یکی دو متری ازش فاصله گرفت.
- چی آوردی برای فروش؟
- برای فروش؟ هیچی.
- پس چرا تو صف بودی؟
- دیدم اینجا صفه گفتم شاید بتونم کمک کنم.
-
-

مدیر دیگه نمی‌تونست. زیر تونستنش درد گرفته بود.
- اگه چیزی برای فروش نداری برو.
- می‌تونم کمکم رو بفروشم؟
- نه.
- نمی‌تونم مجانی کمک کنم؟
نه.
-
- بعدی.


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

نهی از معروف و امر به منکر.


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۱۷:۵۷:۱۶ سه شنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۹
#12
مروپ، سبد به دست به سمت لپ تاپ رفت.
- شما بلد نیستین که با یه لپ تاپ چطوری باید رفتار کرد.

بعد در حالی که سبد میوه رو روی لپ تاپ خالی می‌کرد با جملاتش لپ تاپ رو تشویق به خوردن می‌کرد.
- بخور عزیز مامان. ببین چقدر لاغر شدی. باید انرژی بگیری.
- بانو لپ تاپ که میوه نمی‌خوره.
- همه میوه می‌خورن آلبالوی مامان.

بلاتریکس، ناامید به مروپ که لپ تاپ رو تشویق می‌کرد نگاه می‌کرد. باید هرچه زود تر بلیط رو می‌نوشتن ولی نمی‌تونست این رو مستقیم به مروپ بگه. بنابراین بهونه‌ای جور کرد.
- بانو مروپ؟ بچه گرسنه‌ان میشه چند تا از اون میوه‌ها رو بهشون بدین؟ میوه می‌خوان.

- واقعا؟

مروپ به سرعت شروع کرد به جمع آوری میوه‌هایی که روی لپ تاپ ریخته بود. برای مروپ مرگخوارها به لپ تاپ اولویت داشتن. باید می‌تونستن به خوبی به عزیز مامان خدمت کنن. بعد از جمع کردن میوه ها، به سمت مرگخوار‌ها رفت تا به زور به همشون میوه بده. بین این هرج و مرجی که مروپ ایجاد کرده بود چشم بلاتریکس به کسی افتاد که پشت لپ تاپ نشسته بود.

- ادوارد! داری چیکار می‌کنی ؟

ادوارد با دهنی پر از میوه پشت لپ تاپ نشسته بود. به نظر می‌رسید که بخاطر مقاومت نکردن درمقابل مروپ تونسته خودش رو به لپ تاپ برسونه.
- من می‌تونم بنویسم. می‌تونم کمک کنم.
- نه! نمی‌تونی. تنها درصورتی می‌تونی کمک کنی که قرار باشه لپ تاپ رو خرد کنیم.
- ولی...
- نه! برو.
-


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

نهی از معروف و امر به منکر.


پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۱۸:۴۶:۴۲ جمعه ۲۷ تیر ۱۳۹۹
#13
- هی تو!
- کی بود؟
- منم. فالوده آبلیمو. تو دستت‌ام.
- خدای من... الان تنها چیزی که نیاز نداشتم یه فالوده‌ی سخنگو بود.

رون خسته از این همه فشار، به فالوده زل زد تا حرفش رو بزنه.

- خب؟ چی می‌خوای؟
- من رو نبر اونجا.
- چرا؟
- من در حد کسی که فالوده اسطوخودوس رو به من ترجیح میده نیستم.
- چه فرقی داره؟ هر دوتاتون فالوده‌این دیگه.
- حرفت رو پس بگیر! اصلا من باهات نمیام.

فالوده، قهر کنان دست‌هاش رو به سینه زد و روش رو از رون برگردوند. رون، درمونده یه نگاه به فالوده و یه نگاه هم به دور و برش کرد.

- حالا نمیشه این دفعه رو ببخشی و بیای بریم؟
- نه.

رون خسته شده بود. عصبی شده بود. و حالا باید دنبال راهی می‌گشت که فالوده رو راضی کنه تا باهاش همراه بشه.







تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

نهی از معروف و امر به منکر.


پاسخ به: قرعه های اسرار آمیز هکتور
پیام زده شده در: ۲۲:۵۱:۵۳ پنجشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۹
#14
هکتور؟ میشه صندوق یک امتیازی بدی؟


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

نهی از معروف و امر به منکر.


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۲:۴۷:۵۷ پنجشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۹
#15
رودولف از لرد دور شد، ولی از مرگخواران نه.

- رودولف؟
- بله؟
- اگه یه حیون گنده اونجاس، ما نباید اون رو از فاصله دو متری ببینیم؟
-
رودولف نگاهی به بلاتریکس کرد که چوبدستی به دست به طرفش می‌اومد.

- بلا؟ عزیزم؟ رحم کن.
- از اولشم نباید تو رو مسئول این کار می‌کردم. گفتم بدون جلب توجه! داد زدن جزو کار هایی‌ئه که باعث جلب توجه میشه.
- یه بار دیگه سعی کنم؟
- نمی‌خواد یکی دیگه رو می‌فرستم.
- پس من میرم اون طرف. مثل اینکه اون ساحره های با کمالات راهشون رو گم کردن.
- نه. بشین سر جات.

رودولف ناامید و سرافکنده روی زمین نشست و با حسرت به ساحره هایی نگاه کرد که نمی‌تونست بهشون کمک کنه.

-جاگسن... تو برو بقیه رو خبر کن.
- من؟
- آره! تو. مشکلی داری؟
- اصلا!



تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

نهی از معروف و امر به منکر.


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۲۱:۱۱:۰۰ سه شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۹
#16
سلام ارباب.

ارباب میشه این رو نقد کنید.

خلاصه: مرگخوارها و محفلی‌ها تو یه هتل گیر افتادن و هرکدوم رفتن داخل یه اتاق. محفلی‌ها خیلی سر و صدا می‌کنن و لرد سدریک رو می‌فرسته تا ساکتشون کنه. بعد از اینکه سدریک به پروفسور توهین کرد توسط ضربه هاگرید رفت زیر زمین. لرد هم که دید سدریک برنگشت ادوارد رو به جاش فرستاد.


دست تکون می ده!

نقد شما رو فرستادیم. با قیچی ریز ریزش کن!


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۱۸ ۱۵:۴۵:۰۰

تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

نهی از معروف و امر به منکر.


پاسخ به: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۲۱:۰۵:۰۷ سه شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۹
#17
ولی ادوارد ایده‌ای نداشت که باید چیکار کنه. پس به اتاق برگشت.
- ارباب؟ دقیقا باید برم اونجا چیکار کنم؟
- برو ساکتشان کن قیچی.
- یعنی بکشم‌شون؟
- نه قیچی. ساکتشان کن. حالا برو و مزاحم ما نشو.

ادوارد درمونده و ترسیده از اتاق بیرون رفت. توی راه سعی کرد به روش‌هایی برای ساکت کردن محفلی‌ها فکر کنه ولی به خاطر کوتاه بودن راه نتونست به چیزی فکر کنه.

خش خش

ادوارد سعی کرد که در بزنه ولی فقط در رو خط خطی کرد.

- بله؟ تو هم می‌خوای بیای بیل بزنی؟
- چی؟ بیل؟ فکر نکنم بتونم بیل بزنم ولی می‌تونم مو کوتاه کنم.
- هومم... باشه. بیا تو.

ادوارد متعجب که چقدر آسون تونست به محفل نفوذ کنه، داخل اتاق رفت.

- پروفسور آرایشگر آوردم.
- آرایشگر نیستم. قیچی‌ام.
- انگار توهم هم داره پروفسور.
- باباجون کار خوبی کردی ولی نباید نزدیک موهای من بشه.
- باشه پروفسور. تو! بیا این ریش من رو یکم کوتاه کن.

چند لحظه بعد.

- آی... دستم گیر کرد. ریشت داره دستم رو می‌خوره.
- چی چی میگی؟ کوتاه کن دیگه.

ادوارد در تلاش بود تا دستش رو از ریش هاگرید بیرون بیاره ولی ریش هاگرید زنده شده بود و می‌خواست دست ادوارد رو بخوره. چون هیچ قیچی‌ای نباید یه ریش رو کوتاه کنه. بلاخره اونا هم می‌خواستن زندگی کنن.

- ولم کن ظالم.

هوپ

-عه! کوجا رفت؟

ادوارد ضعیف و نحیف بود. درنتیجه زورش به ریش نمی‌رسید. پس توسط ریش خورده شد.


ویرایش شده توسط ادوارد در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۱۶ ۲۱:۱۰:۳۲

تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

نهی از معروف و امر به منکر.


پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۱:۱۵:۵۳ شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۹
#18
وضعیت اصلا جالب نبود. ملت از طرفی می‌ترسیدند که مورد غضب لرد قرار بگیرن و از طرفی هم از رودولف عصبانی بودن که همه رو علاف خودش کرده.

- اینجوری که نمیشه. همه فکرهاتون رو بریزید وسط. باید یه راه حل برای پایین آوردن رودولف پیدا کنیم.

ولی مرگخوارها خیلیخوش خیال بودن که فکر می‌کردن وقت برای مشورت دارن.

- ببینم پس چی شد این دفترچه‌ی عکس؟ ارباب منتظره.
- کارمون دراومد... اممم یعنی چیزه... دفترچه همینجاس فقط مشکل اینه که دست رودولفه.
- شما بی عرضه‌ها نمی‌تونید یه دفترچه رو از اون بگیرین؟
- رفته بالای کمد. پایین نمیاد.
- رودولف؟ بیا پایین.

موقعیت سختی بود. بزرگترین تصمیمی که رودولف باید می‌گرفت. باید به حرف بلاتریکس گوش می‌کرد و پایین می‌رفت یا دفترچه رو گروگان می‌گرفت و به تصاویر همسران آینده ‌اش نگاه می‌کرد؟ هرچند گزینة دوم خیلی لذت بخش بود، ولی لبخند بلاتریکس و چوبدستی توی دستش نشون می‌داد که اگه رودولف مخالفت کنه انقد زنده نمی‌مونه که بخواد عکس‌های توی دفترچه رو ببینه. پس تصمیم گرفت دفترچه رو آزاد کنه تا بتونه زنده بمونه و در آینده با خیال راحت عکس‌ها رو ببینه.

- بیایین ظالما. این دفترچه مقدس رو از من مظلوم بگیرید.
- خودتم بیا پایین.
- نه. زودتر برین. ارباب منتظره.
- گفتم بیا پایین.

رودولف می‌ترسید. ولی رودولف می‌خواست زنده بمونه. در نتیجه از کمد پایین اومد و با ترس و رعایت فاصله از بلاتریکس، به مرگخوارها که در حال خروج از اتاق بودن پیوست.


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

نهی از معروف و امر به منکر.


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۶:۱۳:۳۹ جمعه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۹
#19
سلام ارباب.

درخواست نقد این پست رو دارم.

خلاصه: اتوبوس شوالیه یه تور برگزار کرده. ملت سوار این اتوبوس شدن و راننده ش اول رودولف بوده ولی در اثر حادثه ای له شده و حالا هاگرید راننده هست. بعد طی درگیری لرد و دامبلدور فرمون اتوبوس کنده میشه و اتوبوس لج می‌کنه و میگه می‌خوام برم به هیچ جا. کمی بعد به بهونه پنچر بودن لرد و مرگ‌خوارها رو نزدیک مسافرخونه پیاده می‌کنه و درمیره. جلوتر، می‌بینه که محفلی‌ ها هنوز هستن پس خودش رو به خستگی می‌زنه تا محفلی‌ها هم پیاده بشن. محفلی‌ها هم با مقدار کمی پودر پرواز به مسافرخونه میرن و مجبور میشن با مرگخوارها تو یه اتاق بمونن. وقتی میرن توی اتاق، نجینی کل فضای اتاق رو برای خودش اشغال می‌کنه.



باز هم تشکر می کنیم که خلاصه کردی. خلاصه به این دقیقی هم لازم نبود. کافی بود داستان کلی رو بگی. حتی در این حد که مرگخوارا و محفلیا مجبور شدن توی یه اتاق بمونن و نجینی کل فضای اتاق رو گرفته هم کافی بود.

قیچی خوب.

نقد شما رو با کرم خاکی فرستادیم. همین دم دستمون بود.


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۱۳ ۲۲:۰۴:۲۴

تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

نهی از معروف و امر به منکر.


پاسخ به: خادمان لرد سياه به او مي پيوندند(در خواست مرگخوار شدن)
پیام زده شده در: ۳:۰۱:۰۲ جمعه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۹
#20
سلام.

اومدم که اگه بشه برگردم. اول چند تا پست زدم که ببینم می‌تونم بنویسم که انگار می‌‍تونم! حس می‌کنم ادواردی‌ام هوم لس. در نتیجه می‌خوام برگردم زیر سایه ارباب.

سلام ادوارد!

بذار ببینم... ادوارد هوم لس... آواره و بی خانمان... بی جای خواب، غمگین... زیر بارون مونده...
نه... دلم نسوخت... نمی‌خواد بیای تو. بمون همون دم در، سولی از تنهایی در بیاد.
اما زیر سایه ارباب می‌تونی برگردی، فقط جای زیادی اشغال نکن... همون گوشه موشه‌ها یه جا پیدا کن بشین.

تایید شد.


ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۱۲ ۱۸:۰۳:۳۹

تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

نهی از معروف و امر به منکر.






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.