هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (پروفسور.بینز)



پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۳:۳۲ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۹
#11
لرزید و لرزیدند و لرزاندند... اما انگار نه انگار... روستای اطرافشان با خاک یکسان شده بود و هزاران نفر آواره جنگی و بی خانمان به هر سو در حال دویدن بودند، ولی هیچ واکنشی از نقشه مشاهده نمی شد. به همین دلیل متوقف شدند و همگی به یکدیگر نگاه کردند. هر کسی سعی داشت به مغزش فشار آورد تا بلکه راه حلی را بدست بیاورد، اما هیچ کسی موفق نبود... .

- این نور دیگه از کجاست؟
- بچه ها بدویین برین سمتش. نور! روشنایی!
- به به. چه سفیدی ام داره. هر کی زودتر رسید به نور میشه ناظر محفل.
- بدویید!

محفلی ها همگی به سمت لرد سیاه که از ایده ای که به ذهنش آمده بود، روشن شده بود، حمله ور شدند. لرد سیاه که شدت حمله محفلی ها را دید، سعی کرد خودش را خاموش کند، اما او سرشار از ایده و ابداع و اختراع بود و انسان های مخترع، هرگز خاموش نمی شوند!

- چه خبرتونه! وایسید ببینم!

طلسم شکنجه ای به یکی از محفلی ها خورد اما چون همهمه بود، معلوم نشد که آن محفلی که بود و اصلا آیا کروشیو بر وی اثر کرده است یا نه. البته اصولا باید اثر می کرد، ولی خب! محفلی ها با شنیدن صدای بلاتریکس، ایستادند و هاج و واج به او نگاه کردند.

- ایشون ارباب هستن. ایده ای اومده تو سرشون. می خوان اون ایده رو اگر صلاح بدونن با ما در میون بذارن!
- ما صلاح نمی دونیم!
- ارباب؟
- ارباب و کوفت! ما هنوز ایده مون فقط به ذهنمون اومده اینطوری کردن اینا. بگیم که ما رو رو دست می برن.
- حالا شما بگید، اونا قول میدن کاری نکنن. مگه نه؟

بلاتریکس چشم غره خشمناکی انداخت که باعث شد مالی ویزلی دو تا ویزلی دیگه رو به جمع اضافه کنه و هری پاتر برای چند لحظه ای بیهوش بشه. دامبلدور صدای چه چه غمناکی سر داد و در نهایت، محفلی ها همگی قول دادند.
- دیدی ارباب؟ قول دادن!
- خیلی خب. نقشه رو بیارید اینجا.

مرگخوار ها نقشه را کت بسته جلوی ارباب گذاشتند.

- نقشه! ما ازت می خوایم که روشن بشی.

لرد نگاه عمیقی به مرگخوار انداخت و لبخند ملیحی زد. با درخواست دستورگونه لرد، نقشه تکانی خورد، دودی کرد، پِت پِت کرد و در نهایت، روشن شد!




پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۲۱:۴۰ سه شنبه ۶ آبان ۱۳۹۹
#12
سلام و درود خدمت گل های زحمت کش سایت و حومه

من یه چیزی به نظرم رسید، گفتم بیام با شما مطرح کنم، امکان سنجی کنیم، لجستیکش رو ببینیم میشه یا نه و این چیزا. شایدم اصلا قبلا مطرح شده و با شکست مواجه شده که در اون شرایط من یه موز بر میدارم و میرم.

میگم یه گروهی متشکل از دو، سه نفر (در ابتدای کار، یه آقا و یه خانم حتما) تشکیل بدیم که حالا بعدا میشه بزرگترش هم کرد اگه استقبالی شد ازش، بعد اول از تاپیک های تک پستی یا اونایی که سوژه های کوتاه تری دارن شروع بکنن به خوندن پست و پست های صوتی درست بکنن. اینکه میگم یه آقا و یه خانم، برای اینه که مثلا بین دیالوگ ها هماهنگی برقرار بشه.

همین دیگه. موز رو بدین من برم.




پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۲۲:۳۳ یکشنبه ۴ آبان ۱۳۹۹
#13
برگی جدید در تاریخ این سایت! (همون سوژه جدید)

مرگخواران همگی در اتاق های خودشون استراحت می کردند. هکتور در حال امتحان کردن ترکیب های جدیدی از معجون هایش بود تا بتواند به معجون نهایی که شامل تمام معجون ها بود، دست پیدا کند. لینی رو به آیینه ایستاده بود و بال هایش را تمیز می کرد و از جلوه ای که گرفته بود، بسیار راضی و خشنود بود. فنریر نیز در حال مسواک زدن به دندان هایش بود. چند وقتی بود که دندانش درد می کرد و او که از دندانپزشک گریزان بود، سعی داشت آن قدر مسواک بزند تا بالاخره یا عصب دندانش درست شود یا دندانش تمام شود. هر کدام از مرگخواران در گوشه ای به کار های روزانه خود مشغول بودند و روز آرامی را سپری می کردند و غافل از این بودند که اربابشان چه فکری برایشان در سر دارد.

- تمام مرگخوارانمون همین الان به اتاق ملاقات با ما بیان. هر کدومشون هم هدیه ای در خور برای اینکه به ملاقاتمون میان، با خودشون بیارن!

این، صدای لرد سیاه بود که در خانه ریدل ها طنین انداز شد. اتاق ملاقات، محل قرار لرد و یارانش بود و لرد سیاه زمانی که نقشه های مهمی را در سر می پروراند، آن ها را به آن اتاق صدا می زد.

چند لحظه بعد:

- ببین کادوی من خوبه؟
- من یه هدیه ای آوردم اصلا ارباب دست رد نمی تونه بهش بزنه!
- منم آخرین معجونمو برای اربابمون آوردم! خیلی هیجان زده م. نمی دونم خودمم چی کار می کنه!
- منم برای ارباب یه ست لوازم آرایشی مخصوص از برند خودم آوردم.

لرد سیاه وارد اتاق شد و مرگخواران به پای او ایستادند و منتظر شدند تا اربابشان بنشیند. اما لرد سیاه تصمیمی برای نشستن نداشت و آن ها نیز همانگونه ایستاده، وایسادند!
- یارانمون... از هدایایی که آوردین، متشکر باشید که بهتون این فرصت رو دادیم که به ما ابراز علاقه و وفاداری بکنید.اما ما چند وقتیه که داریم به این فکر می کنیم که شما چقدر سیاه هستین. شما همگی کارای سیاه و پلیدانه زیادی انجام دادین، ولی آیا کافی بوده؟ ما ازتون می خوایم که برید و کارنامه اعمالتون رو بیارید تا ما ببینیم. باید کارنامه اعمال شما کاملا سیاه و خبیثانه و پر از اعمال بد و پلید باشه.

لرد ولدمورت این را گفت و با لبخندی، به سمت در خروجی رفت.
- و این هم یادتون باشه، اگه نامه اعمالتون به اندازه کافی سیاه نباشه، شما رو به مشاوره خصوصی می فرستم. پیش نجینی!

لرد این را گفت و اتاق را ترک کرد. مرگخواران به یکدیگر نگاه می کردند. در این وا نفسا، از کجا قرار بود نامه اعمال بیاورند؟ اصلا نامه اعمال چی بود؟
-
- حالا نامه اعمال از کجا گیر بیاریم؟
-
- من که میرم این کاغذه رو سیاهش کنم و بدم ارباب. اصلا دیگه نامه اعمالِ سیاهِ سیاه میشه!
- منم میگم کارنامه م گم شده و باید المثنی بگیرم.
- من با والدینم میام.


ویرایش شده توسط پروفسور بینز در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۴ ۲۲:۳۸:۲۸



پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱:۳۰ یکشنبه ۴ آبان ۱۳۹۹
#14
لرد سیاه اما ول کن ماجرا نبود! اصولا وقتی ول کن ارباب به جایی اتصال می کرد، به این راحتی ها جدا نمی شد. از پله های سرسرای خانه ریدل ها پایین آمد و به سمت جماعت مرگخواری که هر کدام، بخشی از بدنشان گم شده بود، حرکت کرد.
- که می خواستین یکی رو ببینین؟ که داشتین عذاب می کشیدین؟
-
- و گفتین که ظلم و ستم قبول نمی کنین! یعنی ما ظلم و ستم می کنیم؟
- ار...ار... ارباب... ما منظورمون این نبود... .

لرد سیاه نگاه سرد و بی روحی به مرگخواران انداخت و گفت:
- منظورتون هر چی بود! این حرف ها رو نزدید؟
- پیتر زد!
- همش کار خودش بود.
- اصلا اون ما رو زور کرد بیاییم اینجا. وگرنه یه دست کمتر، زندگی بهتر!
- راست میگه، ما خیلی هم از این وضعیت راضی ایم.
- ساکت!

لرد سیاه مرگخواران را ساکت کرد.
- نگفتید! این حرف ها رو زدید یا نه؟
- ...
- ما منتظریم!
- بله ارباب... .

لرد سیاه کمی به فکر فرو رفت. نگاهی به تسترال انداخت و گفت:
- خوب کردیم! چشتونم درآد! همینه که هست! تسترال عزیزمان. هر موقع دلت خواست می تونی از روشون یورتمه بری!

این را گفت و لبخند زنان به سمت اتاق خودش رفت و مرگخواران را با تسترالی که چشمانش می درخشید و به آن ها نظر بد داشت، تنها گذاشت!




پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۰:۵۵ یکشنبه ۴ آبان ۱۳۹۹
#15
مروپ نگاهی به سمت روح درمانده و از همه جا رانده انداخت. چشمکی به او زد و گفت:
- حالا گوجه سبز مامان، نمی خوای یکم به این روح بیچاره کمک کنی؟
- نخیر! ما اصلا توانایی کمک به کسی رو نداریم. ما فقط تهش می تونیم امر و نهی بکنیم!
- ببینش آخه... .

مروپ صورت روح را گرفت و لب و لوچه ی او را فشرد تا حالتی مظلومانه به قیافه او دهد. روح گفت:
- بابا شما نباید بتونین به من دست بزنین! اِی خدااااا!
- هیس. چیزی نگو. نمی خوای توت فرنگی مامان کمکت کنه؟
- چرا! ولی آخه یه روحی گفتن، آدمی گفتن.

روح افسرده تر از قبل، خودش را به دست تقدیر سپرد و منتظر شد تا ببیند دست تقدیر چگونه با او برخورد خواهد کرد.

- داشتم می گفتم قند عسل مامان. ببین چقده نانازه! اینطوری نگاش نکن. دلش صافه.
- نه بابا! اونورش دیواره سر همون صاف دیده میشه.
- با شما نبودیم!

مادر ارباب نگاهی به مرگخواری که بی موقع دهانش را باز کرده بود، انداخت و باعث شد که وی بر خودش لعنت بفرستد بابت این دهان بی موقع. لرد سیاه کمی نرم تر شده بود و به نظر می رسید که می خواهد راز هایش را با روح در میان بگذارد.
- خب... . اولین راهش اینه که بسیار پر ابهت بشی. مثل ما! از همین ابهت خودت کرک و پرت میریزه! دماغتم روش!
- ولی من این همه ریش و پشم دارم. نمی خوام که اینا بریزن! پس کی اینقدر گرم و نرم باشه و بغل کنه همه رو!

روح یواش یواش صبرش داشت لبریز می شد. او هر لحظه امکان داشت به یکی از افراد حاضر در آن جا حمله کرده و او را تصرف کند و اهمیتی نداشت که آن فرد، چه کسی باشد!




آموزش نحوه پر کردن فرم عضویت مرگخواران: چگونه رتبه زیر یک شویم!! Vol.2
پیام زده شده در: ۳:۲۵ پنجشنبه ۱ آبان ۱۳۹۹
#16
با شما هستیم با جلسه دوم آموزش نحوه پر کردن فرم عضویت مرگخواران. جلسه قبلی این آموزش رو می تونین از لینک زیر مشاهده کنید.

لینک زیر

در جلسه قبلی همانگونه که اشاره شد، ما اومدیم و چند تا ترفند برای اینکه چطور بتونیم این فرم رو بهتر از هر فرد دیگه ای پر کنیم، بهتون گفتیم. این جلسه مرور جلسه قبل و پرسش پاسخ در این زمینه می باشد. از اونجایی که تلفن ها قطع هستش و به ایمیل هم اعتقادی ندارم، پس خودم از خودم پرسش می کنم و به خودم پاسخ میدم.

نقل قول:
1-هرگونه عضویت سابق در گروه های محفل ققنوس/مرگخواران را با زبان خوش شرح دهید!


سوالی که اینجا مطرح میشه اینه که آیا باید سوابقی که در گروه محفل ققنوس رو داشتیم رو هم مطرح کنیم یا خیر. باید عرض کنم خدمتتون که تنی چند از وفادارترین مرگخواران لرد سیاه از توابین و برگشت کنندگان از جبهه سفیدی بودند و برای همیشه رویشان را سیاه کردند. پس عضویت در محفل ققنوس لزوما نقطه منفی ای برای رزومه شما نیست. مگه اینکه هری پاتری، دامبلدوری چیزی باشید که بحثش جداست. همونجا منظم و مرتب بشینین تا مرگخوارا بیان و شما رو ببرن اعمال قانون کنن.

نقل قول:
2-مهمترین فرق دامبلدور و لرد در کتاب چیست؟


از عمده نگرانی های شاگردان عزیز دوره های ما اینه که اگه کسی کتاب رو نخونده باشه می تونه این سوال رو جواب بده یا نه. باید بهتون بگم که نگران نباشید. با جزوه های "در یک دقیقه حرفه ای شو" پرفسور بینز، شما می تونین خلاصه ای از کتاب ها رو بخونین و به راحتی به این سوالات پاسخ بدید. در ضمن، 5 صفحه اولش هم براتون رایگانه که می تونین همین الان به شماره تماسی که این زیر نوشته میشه، زنگ بزنین.

نقل قول:
3-مهمترین هدف جاه طلبانه تان برای عضویت در مرگخواران چیست؟


نکته ای که اینجا هست، اینه که شما باید اهدافتون در راستای اهداف لرد سیاه باشه. حالا مشکل کجاست؟ دوستان می پرسن که خب ما چطوری جواب این سوال رو بدیم. کاری نداره. شما اول اهدافتون رو لیست می کنید، بعد جاه طلبانه شون می کنین و در نهایت مهم ترین هاشون رو اینجا میگید. به همین راحتی. این نکاتی هست که هر جایی بهتون نمی گن ولی من رایگان در اختیار شما می ذارم. استفاده کنید.

نقل قول:
4-به دلخواه روی یکی از محفلی ها لقبی بگذارید!


دوستان اینجا سوال دارن که ما تا چه حد میتونیم دلخواه عمل کنیم؟ باید بهتون بگم که خیلی! +18 نباشه، ولی خیلی دلخواه می تونین عمل کنین. فقط مواظب باشید دلتون چیزای دیگه نخواد.

نقل قول:
5-به نظر شما محفل ققنوس از چه راهی قادر به پر کردن شکم ویزلی هاست؟


همانگونه که اشاره شد، شما با تهیه کتابی که قبلا ذکر شد، می تونین به این سوال پاسخ بدید، در کنار اون کتاب، کتاب دیگه ای هم هست که تالیف خود بنده ست به اسم " لجستیک و انبار داری، چگونه شکم ها را سیر کنیم"که در اونجا به مسائل و مشکلات سیر کردم شکم ها اشاره کردم. می تونین با تخفیف 1.78 درصدی این کتاب رو همین الان سفارش دهید و استفاده کنید.

نقل قول:
6-بهترین راه نابود کردن یک محفلی چیست؟


نکته ای که حائز اهمیته شاگردان گرامی، اینه که شما باید محفلی ها رو کامل نابود کنید. اینطوری نباشه که شکنجه بدید یا حافظه شونو پاک کنین یا به قطع یک دست و یک پا اکتفا کنین. استفاده کن از اون آواداکداورا عزیز من. استفاده کن ازش.

نقل قول:
7-در صورت عضویت چه رفتاری با نجینی(مار محبوب ارباب)خواهید داشت؟


رفتار هاتون رو لیست کنین، سعی کنین به پرنسس ارباب کاملا خوش بگذره و لحظه لحظه زندگیش رو سرشار از شادی و خوشحالی بکنید. حالا این وسط کلیه ای هم رفت واسه میان وعده ایشون، دستی گاز گرفته شد و گردنی شکسته شد، سر خُمّ مِی سلامت، شکند اگر سبویی. ارباب و مارشون به سلامت باشن، ما چیکاره ایم! ( شما چیکاره اید البته، ما که روحیم!)

نقل قول:
8-به نظر شما چه اتفاقی برای موها و بینی لرد سیاه افتاده است؟


تو این تله ها نیوفتین! این هزار بار. ارباب اتفاقی بودن که برای جامعه جادوگری افتادن. این هزار و یک بار. ارباب همه جوره خوشتیپن! با من تکرار کنین. لرد سیاه، همه جوره خوش تیپن!

نقل قول:
9-یک یا چند مورد از موارد استفاده بهینه از ریش دامبلدور را نام برده، در صورت تمایل شرح دهید.


همانگونه که اشاره شد، با فراغ بال به این سوال جواب بدید و سعی کنید که از تخیلاتتون استفاده کنید. ریش و پشمی که برای لباس استفاده میشه وقتی که هنوز به منبع وصله، دامبلدوری که دیگه ریش نداره چون لاش ترقه جاساز کردن و ترکیده و هزاران مثال دیگه. ریلکس کنید، پاتون رو دراز کنین و جواب بدید.


بچه باز تو پیدات شد؟!

مردی ولی باز دست بر نداشتی؟!

این چه طرز فرم پر کردنه؟ احساس کردیم سر کلاس تست زنی کنکوریم.
امید به زندگیمونو از بین بردی!

برو تو نبینیتمت!

اون کارنامه اعمالتم می خواییم! گم شده و جا مونده و این حرفا سرمون نمی شه. می گیری میاری ما امضاش کنیم. سعی کن کمتر بمیری! هی داری کمرنگ تر می شی. یکی یکی در اتاق مرگخوارا رو بزن. ازشون بپرس کی از روح می ترسه... دیگه نزدیک اون فرد نشو.

بلا نیست... ما نماینده رسمیشیم! با اکراه فراوان تایید شد.


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۱ ۲۲:۰۸:۴۵



پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۰:۴۰ پنجشنبه ۱ آبان ۱۳۹۹
#17
پروفسور بینز نوشته:
نام:
پروفسور (yeah baby!)

نام خانوادگی:
بینز

گروه:
اسلیترین!

ویژگی های ظاهری و اخلاقی:
وی که از اساتید به نام و با سابقه کنکور... چیز، هاگوارتز بوده، از عنفوان جوانی سعی بر آموزش و پرورش و ادب و تربیت دانش آموزان هاگوارتز داشته و همواره تلاش خود را برای آموزش بهتر دانش آموزان در کلاس خصوصی درس کرده است. پروفسور بینز که از قدیمی های آموزش می باشد، حتی جان خود را نیز در این راه فدا نموده و به ثروت اندوزی تعلیم و تربیت حتی پس از مرگ خود نیز روی آورده است و سعی دارد تا نسل های متمادی ای از جادوگران و ساحره ها را آموزش داده و از این راه پولی به جیب بزند موجب تعالی آن ها شود.
از دیگر ویژگی های پروفسور، می توان به سابقه طولانی در درس تاریخ جادوگری، تاریخ غیر جادوگری، غیر تاریخ جادوگری و غیر تاریخ غیر جادوگری و دیگر دروس اشاره کرد. به طوری که ایشان در تمام زمینه ها دستی بر آتش دارند و چون دیگر صاحب جسم مادی نیستند، می توانند حتی روی خود آتش نیز باشند!

چوبدستی:
قلم پر!

جارو:
نیمبوس اپتیما

معرفی کوتاه:
پروفسور بینز، استاد درس تاریخ جادوگری هاگوارتز و همچنین استاد پروازی درس تاریخ جادوی سیاه مدرسه دورمشترانگ، از زبده ترین تاریخ دانان عصر معاصر و ماقبل معاصر می باشد. بسیاری او را با هرودوت و ویل دورانت مقایسه کرده اند و بعضی حتی پا را فراتر گذاشته و به وی لقب فسیل زنده داده اند.
بینز از قدیمی های خلقت بوده و عروج و نزول مرلین کبیر را دیده است. وی که در بسیاری از برهه های مهم تاریخی حضور داشته بود، در این برهه حساس کنونی نیز احساس وظیفه کرد تا بیاید و با تدریس خصوصی درس تاریخ جادوگری که ضریب بسیار زیادی در امتحان سمج دارد، پول پارو کند خدمتی دیگر به جادو و جادوگری انجام دهد.
پرفسور بینز، با صدای جذاب و دلنشینی که دارد، می تواند هر جنبنده ای را به خوابی عمیق فرو ببرد و از این طریق، سهم مهمی را در آرامش های قبل، حین و پس از طوفان دارد.

خوش برگشتین.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۱ ۲:۱۸:۴۸



پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۰:۲۳ چهارشنبه ۴ دی ۱۳۹۸
#18
پاسی از شب گذشته بود. هوا رو به سردی می رفت و ابر ها، اینجا و آنجا، آسمان شب را پوشانده بودند. مهتاب تمام قدرتش را برای روشن کردن زمین زیرینش انجام می داد، اما ابر ها ضخیم تر از آن بودند که اجازه دهند نور از آن ها عبور کند و به همین دلیل، سطح علفزار کنار خانه ریدل ها تیره و روشن بود. سکوت اطراف خانه ریدل ها هر از گاهی با صدای زوزه گرگی در دور دست و یا برخورد شاخه های درختان با یکدیگر بر اثر وزش باد، شکسته می شد.

لرد سیاه از پنجره اتاقش شاهد سکون بیرون از خانه اش بود. مدت ها بود اطراف خانه ریدل ها را اینگونه آرام ندیده بود. همیشه چند مشنگ در اطراف خانه ریدل ها پرسه می زدند. بیشترشان به نظر بی آزار می رسیدند، ولی او تحمل مشنگ های بی آزار را هم نداشت. چند باری به مرگخوارانش گفته بود که آنها را از آنجا دور کنند، ولی هر بار مدتی بعد، دوباره سر و کله مشنگ ها پیدا می شد. از اینکه می دید بعد از گذشت چندین روز، هنوز مشنگی در اطراف خانه ریدل دیده نمی شد، کمی شوکه شده بود ولی نارضایتی ای از این اتفاق نداشت. نگاه خیره اش را از بیرون برداشت و به داخل اتاق چرخید.
- یادمون رفته بود که اینجایی!
- مشکلی نداره ارباب.
- میدونی که... ما کار های واجب تری از اینکه کسی در یادمون باشه داریم.
- بله ارباب... .

بینز این را گفت و سرش را پایین انداخت. چندان با این وضعیت غریبه نبود. بالاخره لرد سیاه باید کار های زیادی انجام می داد و رسیدگی و حرف زدن با یک روح، در اولویت های بعدی اش قرار داشت. بینز به اتفاقات گذشته اش فکر می کرد که رشته افکارش با صدای لرد به هم ریخت.

- ولی می دونی چیه؟
- چیه سرورم؟
- چندان هم ازت ناراضی نیستیم. تونستی با این ریختت مشنگ ها رو فراری بدی. چند روزیه که این ورا نیومدن.

بینز لبخندی از سر رضایت زد و منتظر شد تا اربابش، حرفش را ادامه دهد.

- اولین باری رو که اومدی زیر سایه ما یادته؟
- چطور میشه که یادم بره ارباب... . بعد از گذشت همه این سال ها، هنوزم اون لحظات جلو چشمم هستن.
- ولی ما فراموشش کردیم. اصولا خیلی به این چیزا فکر نمی کنیم.

بینز کمی جا خورد، ولی عادت داشت. لرد اصولا به هر کسی رو نمی داد.
- ارباب... . همیشه تو ذوق آدم می زنین!
- همینه که هست! مشکلی داری؟
- نه ارباب... ولی... .
- ولی چی بینز؟

روح نگاهی به اربابش انداخت و آب دهانش را قورت داد. از لحن لرد ترسیده بود. ولی باید حرفش را می گفت. وگرنه همه راهی که آمده بود، بیهوده می نمود.
- ولی ارباب... ارزششو داشت.
- چی ارزششو داشت؟
- همه این مدت. از همون اولین باری که اومدم پیشتون تا الان. از همون وقتی که فقط "د" بودم. نمیدونم از اون یدونه حرف پیشرفتی کردم یا نه. اما این رو می دونم که شما خیلی برام پیشرفت کردین ارباب. حتی الان که روح هستم، بازم همینجام. حتی اگه یه زمانی روحم هم از بین رفت، بازم می خوام اینجا باشم.
- تو همیشه باید اینجا باشی بینز! ما مرگخوارانمون رو همینطوری الکی انتخاب نمی کنیم. شما وظیفه تونه به ما خدمت کنین!
- مطمئنا ارباب.
- خوبه. حالا برو و مزاحم استراحت ما نشو!
- چشم سرورم.

بینز نگاه دیگری به لرد انداخت. بعد از مدت ها، بالاخره جایش امن بود، خانه بود. پیش کسی که دوستش می داشت. پیش اربابش... .




پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۹:۲۰ یکشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۸
#19
- ای شاخه درخت... ای شاخه پر قدرت... ای درختِ درختان... چه می خواهی از جانمان؟
- روح که احضار نمیکنی هوریس.
- ببخشید ارباب.

شاخه درخت پیچ و تابی خورد و به مرگخواران که با نظم و ترتیب سعی داشتند یک جا بنشینند، نگاه کرد. البته نگاهی از جنس درختی. سپس رو کرد به لرد سیاه و گفت:
- من خیلی چیزها می خوام. من مدت هاست که دلم، خواستن می خواد. من هیچوقت تا حالا نتونستم که چیزی بخوام. برای همین الان اون چیزی که می خوام، خیلی چیزه... .

شاخه حالت متفکری به خودش گرفت و به افق خیره شد. سعی داشت توجه بیشتری جلب کند و زمان بیشتری برای فکر کردن به اینکه چه چیزی می خواهد، داشته باشد. اولین بارش بود که این همه آدم با هم میدید و به همین دلیل، نمی دانست که کدام یک از خواسته هایش را بیان کند.

- این شاخه ما رو مسخره کرده؟ نمی دونه با کی طرفه؟
- ارباب شما ببخشینش. جوونی کرده. نهال بازی در آورده.
- یه بار دیگه یکی خوشمزه بازی در بیاره از همینجا مستقیم می فرستیمش پیش آلکتو اینا!

شاخه که از بحث پیش اومده بین مرگخواران استفاده کرده بود و فهمیده بود که چه می خواهد، رو کرد به لرد سیاه و گفت:
- همین اینی که اینجا نشسته. کچله. باید بهم عشق بورزه. علاقه مند بشه بهم و من رو هم به خودش علاقه مند کنه. وگرنه همتونو میندازم پایین!
- این با ما بود که گفت کچل؟ کچل خودتی با هفت میوه و دونه ت! الان یه کچلی نشونت بدم که همه برگات بریزه!

مرگخواران که دیدند با ادامه عصبانیت لرد، امکان دارد آن ها هم به رودولف و کریس و آلکتو بپیوندند، سعی کردند تا اربابشان را آرام کنند.
- ارباب... حالا یه مواد مغذی ای بود که خورد. شما به خودتون نگیرید.
- درخته خب ارباب! ازش چه انتظاری دارید؟ مغزش همش آوند آبکشه! سوراخه!
- اصلا ارباب... . این هر چی می خواد بگه. شما ارباب توانایی هستید. حتی توی عشق ورزیدن هم توانا هستید!

لرد سیاه نگاهی به هوریس که جمله آخر را گفته بود انداخت و گفت:
- هوووممم... فکر ما رو خوندی هوریس! باید به خاطر اینکارت مینداختیمت پایین، ولی چون به خوبی فکر ما رو خوندی، کاریت نداریم. ما بسیار توانا هستیم!




پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۸:۴۸ یکشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۸
#20
سوژه جدید

- پس فهمیدی که باید چیکار کنی؟
- بله سرورم. با دستور مستقیم شما همه کار ها انجام میشه. نگران نباشید.
- ما نگران نیستیم گب! این تویی که باید نگران باشی.
- چشم ارباب... نگران میشیم... .

لرد سیاه از نگرانی وزیر راضی به نظر می رسید. به همین دلیل سری به نشانه تایید تکان داد و او را مرخص کرد.

وزارت سحر و جادو

گابریل دلاکور در اتاق خود نشسته و در حال نوشتن بخشنامه جدیدی بود. فنریر که از طرف لرد سیاه، ناظر بر اجرای صحیح دستورات اربابش بود هم در کنار گابریل و معاونانش نشسته بود. پس از چند دقیقه، گابریل نوشتنش را تمام کرد و رو به افراد حاضر در اتاقش گفت:
- خب... . دستور ارباب رو به صورت بخشنامه در آودم. تام و دروئلا، شما تمام مدت حواستون باشه که هیچ کسی از دستورات تخطی نکنه. مرلین، تو هم این بخشنامه رو بعد از صدور، آرشیوش کن تا برای دوره های بعدی وزارت هم بمونه و اون ها هم انجام بدن.

فنریر نگاهی به بقیه انداخت و گفت:
- خب وزیر جون. حالا بخون ببینم چطوریاست این بخشنامه ای که نوشتی.

- نقل قول:
از وزارت سحر و جادو به تمام آحاد جامعه جادوگری

بخشنامه شماره 785/654/88
تاریخ: از همین الان
پیوست: ایمپریو


بنا بر دستور لرد سیاه و به منظور خالص سازی جامعه جادوگری و در راستای اقتصاد جادوگری و اتکا به تولید ملی - جادویی، تمام جامعه جادوگری به محض شنیدن این بخشنامه موظف خواهد بود تا در سریعترین زمان ممکن به وزارت سحر و جادو آمده و خود را در اختیار دستگاه تصفیه خون جدیدی که ساخته دانشمندان بومی از جمله فنریر گری بک می باشد، قرار دهند.
این دستگاه خون تمام آحاد جادوگران و ساحرگان را مورد آزمایش قرار می دهد تا مطمئن شویم که کوچکترین نا خالصی در خون شما وجود ندارد. تکنولوژی شناختی این دستگاه بسیار پیشرفته بوده و تا آخرین قطره خون شما را نیز تست خواهد کرد. هر فردی که در او خون ناخالص و غیر جادویی یافت شود، در اسرع وقت به مسئولین ذی ربط جهت اقدامات لازمه معرفی خواهد شد.

و من المرلین التوفیق
گابریل دلاکور
وزیر سحر و جادو


- هووووم... خوبه... . بگین بیان که درجه سیاهی چیز... خلوص خونشون رو اندازه بگیرن.

فلش بک - خانه ریدل ها - اندکی پس از رفتن گابریل دلاکور

لرد سیاه رو به فنریر کرد و گفت:
- ما تو رو به عنوان ناظر ویژه مرگخواران می فرستیم. ولی ماموریت مهمی بهت میدیم.
- ماموریت اختصاصی ارباب؟
- بله! بعدم خودتو جمع و جور کن. این چه وضع شادی در محضر ماست؟
- ببخشید ارباب... . اینطوری خوبه؟
- خوبه. و اما ماموریتت... . بعد از اینکه مطمئن شدی که گابریل بخشنامه تصفیه خون رو صادر کرد، درجه دستگاه رو از تصفیه خون جادویی به تصفیه خون سیاه تغییر میدی. اینطوری هر کسی که مرگخوار نباشه رو باید واسه تصفیه خون ببرن.
- چه نقشه خفنزی ارباب!
- ما ارباب هستیم. مطمئنا تمام نقشه هامون خفنه!








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.