هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۷:۳۱:۲۰ پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۹۸
#11
به لرد سیاه کمی برخورد. چرا که ایشان نه تنها چیزهای معلوم، بلکه بسیاری از چیزهای غیر معلوم را نیز می دانستند. اما علت محبوبیت دامبلدور را، خیر!
-غول! جواب واضح بده به ما. بررسی کردیم و معلوم نبود. چرا دامبلدور محبوبه؟
-محبوبه؟
-میگن هست.
-کی؟ محبوبه؟
-محبوبه چیه؟

به نظر می رسید مغز هاگرید اتصالی کرده و حافظه کوتاه مدتش به بلند مدت تبدیل نشده است.
-محبوبه دیگه. همون ساحره کیک فروشه که توی دیاگون کیک فروشی داره... کیک! گوشنمه.
-یاران ما... این غول ما را به سخره گرفته؟
-به ریش دامبلدور خندیده اگر این کارو بکنه، ارباب!

لرزش لرد سیاه بخاطر عصبانیت بیش از اندازه و چوبدستی ای که در دستش هر لحظه بالا تر می رفت، زنگ خطری بود که مرگخواران باید هر چه سریعتر چاره ای برای آن می اندیشیدند.


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۵:۵۳:۳۰ چهارشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۸
#12
-یاران بی عرضه‌ی ما... یک نفر هم کافی بود.

اصولا دستورهای لرد سیاه داوطلبان زیادی برای انجام داشت. به خصوص مواقعی که پای آرامش لرد در میان بود و اخلال در آن گریبان گیر خود مرگخواران می شد.

-نه اونجوری نکنید... اول باید پای هوریس رو از دهن فنریر در بیارید. بعد دست ربکا رو از دو سانت بالا تر از آرنجش قطع کنید تا گره موهای بلا باز بشه و سدریک بتونه گردنش رو در بیاره.

لینی در تابلو می چرخید و مرگخوارانی که با باز شدن در، روی هم افتاده و به یکدیگر گره خورده بودند را در رها شدن از توپ مرگخواری راهنمایی می کرد. اوضاع آنقدر به هم ریخته بود که کسی متوجه دودهای خارج شده از گوش های لرد سیاه نشد.

-این کفش کیه که گیر کرده بین دنده های من؟
-کفش نیست. پاتیل منه!
-کاهو سکنجبینای مامان، اگر کسی دندون منو پیدا کرد پسش بده.

صبر لرد سیاه رو به اتمام بود.

-اینطور که از اینجا معلومه، تا وقتی بلا دستشو از توی چشمای پالی در نیاره درست نمی شید.
-یاران ما، درست شوید!

به چیز بیشتری نیاز نبود. دستور لرد سیاه همه چیز را درست می کرد!


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۸ ۱:۰۵:۳۸

بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۲:۳۶:۱۰ سه شنبه ۶ اسفند ۱۳۹۸
#13
-بـــــــعــــــدی!

مدیر کمپ که تقریبا شنوایی‌ش را از دست داده بود، با فریادی که زد، به خانواده درون اتاق فهماند که بیرون بروند و دست از گریه و زاری برداشته و خود را از روی زمین جمع کنند.

صدای جیغ بچه معیاری برای تعیین خانواده اش شده بود و وسیله ای برای ناشنوا ساختن مدیر کمپ. حتی زمانی که بچه بعد از دیدن مالی و آرتور نگاهی به درختان درون اتاق انداخته و از حرکت شاخه ها فهمیده بود این ها همانند که باید باشند، مدیر کمپ زیر بار نرفت و اصرار ورزید که بچه باز هم جیغ زده است، ولی گوش های او به فنا رفته اند!

-آقا میگم جیغ نزد! بیا از خودش بپرس.
-من نمی دونم. باید ثابت کنین بچه مال شماست.

مدیر کمپ با مسئولیت پذیری بیجا، نقشه‌ی مرگخواران را در خطر انداخته بود!

مالی چشم هایش را ریز کرده و با دقت به بچه خیره شد.
-آرتور... مطمئنی اینم مال ماست؟
-نیست؟ موهاش قرمزه ها!
-ممکنه نباشه.
-بچه... اسمت چیه؟
-بچه هستنیم.

مالی و آرتور شاد شده و با لبخند به یکدیگر نگاه کردند.
-مال ماست!
-احتمالا جزو این آخریاست که هنوز براشون اسم انتخاب نکردیم.
-آقا ای‍...

آقای مدیریت کمپ نبود.
البته بود... ولی کامل نبود! فقط تعدادی از انگشتان و بخشی از لاله‌ی گوشش که با وجود تمام تلاش های بلاتریکس در دهان فنریر جا نشده بود، گوشه اتاق افتاده بود که خیلی هم جلب توجه نمی کرد.

-حالا چجوری رد یابیشون کنیم؟
-نگران بودن نباشید. من بوی بچه رو از سه تا شهر دور تر هم تشخیص دادن میشم!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۱:۵۱:۱۶ سه شنبه ۶ اسفند ۱۳۹۸
#14
اما نه آنقدر دشوار که سیل پیشنهادات مرگخواران را در پی نداشته باشد!
-دیوار کنار مرلینگاه چطوره؟
-عالیه!
-نه! اونجا تهِ پیچ راهروئه. وسعت دیدم کمه. دلم می گیره!
-من که میگم تو اتاق خودش آویزونش کنیم.
-عالیه!
-نه! اونجا خاطراتم از دوران زنده بودنم برام تکرار میشه. بغضم می گیره.

مرگخواران ادامه می دادند. هر بار یک ایده از میان جمعیت شنیده می شد و پس از تشویق سایرین، لینی با آن مخالفت می کرد.
-میخوای توی آشپزخونه بذاریمت؟ حوصله‌ت هم سر نمیره اونجا.
-عالیه!
-نه! اونجا هی غذاهایی که نمی تونم دیگه بخورم رو می بینم، دلم می شکنه.

لرد سیاه نگاهی به معنای "مگه وقتی زنده بودی چقدر غذا می خوردی؟" به لینی انداخت؛ ولی چیزی نگفت. سکوت او نشانه ای از نارضایتی‌ش بابت مرگ پیکسی بود. هرچند سکوت لرد سیاه هم بسیار با ابهت و سرشار از ناگفته ها بود!
سیل پیشنهادات مرگخواران، اکنون به موج ضعیف پیشنهاد تبدیل شده بود، ولی لینی هنوز محل نصب تابلویش را انتخاب نکرده بود.

-نظرت چیه توی راهروی اصلی آویزونت کنیم؟
-افتضاحه!
-راهروی اصلی...

سوال اگلانتاین خشم مرگخواران، سکوتِ آمیخته با گره ابروان لرد سیاه و تفکر عمیق لینی را به همراه داشت.


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۸:۱۳:۰۸ یکشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۸
#15
-هیچ کدوم مادر... ما فقط به یک نقاش توانمند در امر کشیدن پیکسی‌مون نیازمندیم.
-نبینم تربچه‌ی مامان ناراحت باشه ها. تام گور به گور نشده‌ی مامان، اون ساطور منو بده!

تام خاطرات خوبی از این جمله نداشت. اصولا مروپ ساطورش را برای تهدید و گاها تقسیم مرگخواران استفاده می کرد. ولی عمل نکردن به خواست مروپ مساوی بود با ناراحتی او و تهدید به رفتن به خانه سالمندان که خشم لرد سیاه را در پی داشت و تام از این مورد آخر اصلا خاطرات خوبی نداشت!

و شپلخ!

با فرود آمدن ساطور بر سر چغندر بخت برگشته‌ی مامان، لکه های سرخ رنگی روی صورت مروپ و مرگخوارانی که نزدیکش بودند نقش بست.
-سوی مامان، بیا این چغندرا رو ببر بجوشون تا رنگ قرمزش در بیاد. برای کشیدن موهای پیکسی لازم دارم.

سو رفت و پاتیلش را روی اجاق گذاشت و در کنار مرگخواران دیگر، به انتظار خارج شدن رنگ از میوه ها و گیاهان مروپ نشست.

-ما همیشه می دونستیم کاربرد میوه ها چیزی غیر از خوردنشونه!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۷:۵۷:۳۹ جمعه ۲ اسفند ۱۳۹۸
#16
-ارباب، اجازه؟ کدوم حکم؟

همزمان با نگاه خشمگین لرد و نگاه های متاسف مرگخواران به مرگخوار بخت برگشته ای که جمله قبل را گفته بود، ریتا به آرامی از جایش بلند شده و به سرعت رفت و در کنج دیوار مخفی شد.
حکم ریتا اجرا شده بود. جلاد به خوبی وظیفه اش را انجام داده و او را اعدام کرده بود. ولی کسی نمی دانست اعدام نمی تواند برای سوسکی که از ضربه های دمپایی مروپ جان سالم به در می برد، پایان زندگی باشد!

-منظورت از کدوم حکم چیه معلون؟
-جسارته ارباب، آخرین چیزی که شما راجع به حکم لینی گفتین، "شما محکومین به..." بود.
-ما اطمینان داریم حکم رو دقیق و کامل قرائت نمودیم. ولی از آنجایی که قاضی عادلی هستیم، یکبار دیگه اون رو تکرار می کنیم.

مرگخواران به انتظار حکمی که از پیش مشخص شده بود، نشسته بودند و متوجه قطرات ریز عرق که از روی صورت لینی به پایین می غلتید نشدند.

-شما محکومین به... پیوستن به محفل!

صدای هیـــن بلندی در دادگاه پیچید و مامورین مجبور شدند جلوی مادر لینی را که قصد داشت به طرف فرزند بیهوشش برود، بگیرند.

-مزاح فرمودیم. حکمش اعدامه.

همه‌ی حضار نفس راحتی کشیدند و مادر لینی هم آخیش گویان اشک هایش را پاک کرد.

-بسیار خب... وقت اجرای حکمه.
-ببخشید جناب قاضی عادل، من می تونم آخرین درخواستم رو قبل اعدام بگم؟

لینی که به هوش آمده بود، امیدش را از وکیلش برگرفته و تلاش می کرد خودش کاری بکند.

-چه درخواستی داری؟


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۷:۱۵:۱۳ جمعه ۲ اسفند ۱۳۹۸
#17
راننده عمری با همین روش کلاه ملت را برداشته و سکه های بسیار در جیب خودش گذاشته بود. به خوبی می دانست چگونه باید صدای جمعیتی معترض را قطع کرد.
-توقف می کنیم!

مرگخواران که با وجود معترض بودن و پی بردن به کلاهی که بر سرشان رفته بود همچنان در حال دویدن بودند، به یکباره ترمز کرده و متوقف شدند.
راننده نگرانی ای بابت فاصله اش تا شکستن رکورد تولید برق نداشت. می توانست مقدار باقی مانده را تا ساعتی دیگر به دست بیاورد. او حتی نگرانی ای بابت فاصله کمش با مرگخواران خشمگین که هر لحظه نزدیک تر می آمدند نیز نداشت.
-بفرمایید از خودتون پذیرایی کنید.

چهره‌ی مرگخواران خشمگین، با دیدن سینی شربت و کیک هایی که روی هم چیده شده بودند، تغییر حالت داد.

-اینم از اون خدماتی که می خواستین. زود باشین که چند دقیقه دیگه راه میفتیم. جا نمونید یه وقت.

مرگخواران تشنه و گرسنه بودند. طبیعی بود که دستپاچه شوند و به این فکر نکنند که راه افتادن اتوبوس بدون آنها غیر ممکن است!
-مرلین خیرش بده. چقد تشنه بودم...
-کیکاش مثل سنگه ولی به نظر خوب میاد.

راننده که خیالش راحت شده بود، به اتوبوسش تکیه داد و کلاهی که بابت هزینه ها از سو گرفته بود را روی صورتش گذاشت تا چند دقیقه ای استراحت کند. غافل از اینکه کسی میان مرگخواران بود که روی تغذیه آنها حساسیت بالایی داشت!

-راننده‌ی مامان... میشه لطفا یه اجاق به من بدی؟ مرگخوارای مامان به غذایی که من درست نکرده باشم لب نمی زنن.

راننده که هنوز متوجه منظور مروپ نشده بود، با دیدن مرگخوارانی که با چشمان اشکبار و حسرتی عمیق به خوراکی ها چشم دوخته بودند، به وخامت اوضاع پی برد.


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۷:۳۶:۰۷ سه شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۸
#18
مادر مروپ!

1. چرا از داوری کردن فراری هستی؟ همیشه به یه روشی از زیرش در میری!

2. ایده‌ی مخلوط کردن غذاها و ساختن ترکیبای عجیب از کجا اومد؟

3. تفاوت اصلی مروپی که ساختی با مروپ کتاب و مروپ هایی که قبلا تو سایت دیدی چیه؟

4. یادمه یه بار گفتی قبل از انتخاب مروپ، میخواستی میرتل گریان بشی. چه سوژه هایی براش داشتی؟

5. سوژه هایی که اون اول برای مروپ داشتی تا چه حد عملی شد؟ کدوماشون تغییر کرد یا کلا بیخیالش شدی؟

6. تا حالا اتفاقی توی سایت افتاده که باعث بشه از ته دل بخندی؟ یا برعکس، خیلی ناراحت بشی.

7. چرا انقدر توی قبول کردن مسئولیت سخت گیر و حساسی؟ مطمئنم طولانی ترین مکالمه برای نظارت انجمنای ایفا رو با خودت داشتم! چی باعث این وسواس میشه؟ یه خاطره‌ی بد یا صرفا برای دوری از حاشیه‌ست؟

8. اگر یه روز یه تام ریدل وارد ایفا بشه، دوست داری چه ایفای نقشی داشته باشه؟

9. وقتی حالت خوب نیست، چجوری خودت رو خوب می کنی؟


مجری محترم برنامه!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۱۵:۵۱:۱۰ جمعه ۲۷ دی ۱۳۹۸
#19
نقل قول:

وین هاپکینز نوشته:
خلام.
می گم اگه من تغییر شناسه بدم، آیا می تونم بهار برگردم به این شناسه؟
سپاس.

سلام.

طبق قوانين، در صورتی که تغییر شناسه درون گروهی باشه، بعد از شیش ماه امکان پذیره. اگر تغییر شناسه با تغییر گروه هم باشه، فقط یک بار امکانش هست و برای برگشتن به گروه قبل، یک سال باید صبر کنی.

ولی سوال من اینه که چرا میخوای همچین کاری کنی؟ تغییر شناسه یه ریسکه و شخصیت سازیت رو به هم می‌ریزه. معمولا وقتی انجام میشه که راه ایفای نقش با شناسه خودت نداشته باشی و ایده بهتری برای شخصیت بعدی داشته باشی. که در اون صورت هم تصمیم به برگشت به شناسه قبل وجود نداره.

اگر قصد تغییر شناسه داری، بهتره بلیت بزنی تا بهتر بتونیم راهنماییت کنیم.


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۴۱:۴۲ دوشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۸
#20
_بچه میگم وسایلم داخله! می خوام برم چمدونمو جمع کنم!

چیزی به ظهر نمانده بود و در حالی که تقریبا همه آماده‌ی رفتن شده بودند، سو همچنان سعی در متقاعد کردن بچه‌ی رابستن داشت. بچه به سفارش بلاتریکس در چارچوب در ایستاده و به سو اجازه ی ورود نمی داد.
-شدن نمی‌شه. بلا گفتن کرده نذاشتن بشم اومدن کنی داخل.
-عین باباش رو اعصابه.

بچه زمانی کنار رفت که مرگخوارهای آماده، چمدان به دست قصد خروج از عمارت را داشتند. یک به یک، بی توجه به سو به طرف در خروجی رفتند و منتظر آمدن لرد سیاه ماندند.

-سول، چرا اینجا موندی؟ نکنه می خوای توی هاگوارتز هم پشت در بمونی؟
-نه، ارباب! بلا به این بچه...

بوم!

بلاتریکس در حالی که دست هایش رابه هم می زد تا گرد و غبارشان گرفته شود، به طرف سو و لرد سیاه آمد.
-اینم چمدونت، سو. سرورم، همه حاضرن.
-راه می‌افتیم!

سو هنوز صورتش از درد حاصل از برخورد چمدان با زانوهایش کبود بود؛ ولی اهمیتی نداشت!
به امر لرد سیاه، به دنبال بقیه به راه افتاد. سفر هیجان انگیزی در انتظارشان بود.


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.