هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
پیام زده شده در: ۲۳:۴۳ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
#11
تف تشت
.Vs

رابسولاف


پست اول:


گاهی نمیدونی که چرا اینجوری میشه... نمیدونی که چرا اینجا و توی این موقعیت هستی و داری زندگی می‌کنی. اعضای تیم تف تشت این موقعیت‌ رو بارها تجربه کرده بودند. مخصوصاً که برای بازی کوییدیچ فدراسیون مکانی برای استراحت به آنها نداده بود.
- چقدر گرمه... الان کباب میشم‌... کباب؟ کباب می‌خوام.
- غر نزن گوگو. صبر کن این معامله ختم به خیر بشه بعد می‌ریم تو خونه جلو کولر با پتو می‌خوابیم.

تف‌تشتی ها به همراه مردی سیاه پوست دور میز چوبی‌ای که بوی نم می‌داد نشسته بودند. این طرف میز هنری هشتم و آغامحمد خان درحال بحث و جدل درباره‌ی نوبت باد زدن ملانی با کلاه حصیری کریچر بودند. آن طرف میز هم کادوگان و کریچر در حال بحث و مجادله با مرد سیاه پوست بودند.
- کریچر به شما گفت که چند خوابه خواست... کریچر نتوانست با آن گامبوی عیال باز و دراز بی عیال در یک اتاق بود.
- بیبین آقاجون... شوما کل اینجا رو بگردی خونه به بزرگی این خونه پیدا نمی‌کنی . پنج تا خواب داره اصن... دارم با شما زیر قیمت بازار حساب می‌کنم‌آ.

ملانی سرش را به طرف سرکادوگان چرخاند.
- سر... می‌گید بخریم؟ خیلی داره ارزون حساب می‌کنه ها.
- بخریم همرزم... یبار هم یکی به نفع ما کاری انجام داد.

گوگو هم به طرف آنها چرخید.
- آخه خونشون مورچه داره!
- تسترال گنده، از مورچه می‌ترسی؟
- نهههه، کی گفته؟ من فقط از بچگی هر حشره‌ای رو که می‌بینم چندشم میشه.
- عیب نداره همرزم... سر راه پیف‌پاف خواهیم خرید.

کریچر در آن‌طرف بعنوان کاپیتان تیم، مبلغ بسیار کمی را روی میز و جلوی مرد سیاه پوست قرار داد و کلید را گرفت.
- کریچر به شما اخطار داد. هر گونه خسارت وارد بر وسایل و خونه مجاز بود. کریچر گفت پاتیلی زیر نیم پاتیلی خواهد بود.

ملانی کلاه حصیری را از آغامحمدخان گرفت و روی سرش گذاشت.
- بیخیال بچه‌ها. انقدر منفی نباشید. اینجا حتما این شکلیه دیگه.
- ملانی راست میگه... زود بریم... خیلی گرمه!

چند دقیقه‌ بعد_ خونه‌ی خریداری شده

آنها رو به روی خانه‌ای که کاملا ارزان خریده بودند، با قیافه‌ای درهم ایستاده بودند.
دیوارهای سفید خانه به علت فرسایش به رنگ زرد درآمده بودند. برگ های زرد و نارنجی زیادی جلوی در ورودی خانه تلنبار شده و درخت‌ عجیبی مانند یک دست دورخانه پیچیده شده بود و آن را دربرگرفته بود.

- خب بد نیست بهرحال نسبت به قیمتش!
- آره آره بریم تو دیگه گرمه... البته اگه اون تو کثیف‌‌تر از اینجا نباشه.

گوگو پیف پاف را از کیسه خریدشان درآورد و از همان دم در شروع به سم پاشی کرد.

داخل خانه_ اتاق زیرشیروانی

جلاد تبرش را با خشونت در چوب‌های میز فرو کرد.
- آن احمق باز هم انسان‌های جدیدی رو وارد اینجا کرد‌.
- ما باید بندازیمشون بیرون‌... کاری که همیشه می‌کردیم.
- حق با عجوزه‌س... من به عنوان یک مومیایی آماده اینکار هستم.
- باید جوری بترسونیمشون که دیگه حتی توی این شهر هم پیداشون نشه.
- هی بی سر... مثه قبلیا؟
- مثه قبلیا.


ویرایش شده توسط اینیگو ایماگو در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۸ ۲۳:۵۰:۴۱

"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"



تصویر کوچک شده


پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
پیام زده شده در: ۲۳:۱۵ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸
#12
تف تشت
.Vs

ترنسلوانیا


پست اول:


اینبار داستان ما یک داستان معمولی نیست، اما خارج از این کلمه ها و جمله‌ها برای همه‌ی ما ممکن است که معمولی باشد. این داستان غیر معمولی، زندگی چهار نفر آدم معمولی را روایت می‌کند که زیاد دور نیستند.
داستان فری، نوجوانِ ناشناخته و غرغروی گوشه‌گیر و کیمیا، مهندسِ خسته‌ و زحمت کش که هیچ‌وقت دخل و خرجش به هم نمی‌خوردند و نیلو، دانشجوی راه دور و دمدمی مزاجی که هر هفته یک هدف جدید را دنبال می‌کرد و علیرضا، دانشجوی نهلیست و ضد اجتماع و متنفر از بشریت که شاید فقط کیلومترها با تو، خواننده‌ی همین داستان فاصله داشته باشند!

همه چیز از یک بعد از ظهر کسالت آور شروع شد. یک عدد فرزانه ملقب به فری، مثل همیشه با بی‌حوصلگی از دبیرستان به طرف خانه راه‌ افتاد. او با فکری درگیر و تنی خسته، مسیر همیشگی مدرسه تا خانه را پیاده طی می‌کرد. ذهن و فکرش درگیر حرف‌های همکلاسی‌هایش بود.
گرچه اصولا حرف های صد من یه غازشان که تحت تاثیر دوران نوجوانی بیان میشد، مورد قبول فری نبود و به نظرش کسالت آور می‌آمد، ولی فری هیچوقت گوش هایش را برای شنیدن آنها تیز نمیکرد و هرگز از اخبار خانه ملت و اینکه پسرهمسایه چقدر جدیدا خوشتیپ به نظر می رسد و بغل دستیش جدیدا خانه اشان را رنگ کرده اند و... آگاه نمیشد. امروز هم به هیچ وجه گوشش را برای شنیدن اخبار خاله زنکی دخترهای همکلاسیش تیز نکرده بود و کاملا اتفاقی از بین انبوه مزخرفاتشان عالی ترین خبر روز به گوشش رسیده بود. ظاهرا کلوب جدیدی در محله‌ای که در آنجا زندگی می‌کرد به جای کافه‌ی قبلی شروع به کار کرده بود.
اگر کسی فکر کند فری برای شنیدن آن خبر در دلش قربان صدقه یک مشت دختر بیکار علاف رفته بود بسیار ابله خواهد بود.
فری قدم زنان عرض خیابان را پیمود. او اساسا انسان با دقتی بود و هرگز به افکارش اجازه نمیداد تا او را چنان در خود غرق کنند تا با صدای بوق ماشین های عبوری متوجه شود به کوچه اشان رسیده است. کوچه‌ای با خاطرات تلخ و شیرینِ که کودکی و نوجوانی او را تشکیل می دادند و پر بود از خاطرات او‌ و هم‌بازی‌هایش که همه چندسالی از او بزرگتر بودند.
غرغرکنان درحالیکه به این همه بی نزاکتی از سوی راننده عبوری فحش و ناسزا میگفت دست در کوله مدرسه اش کرد تا کلید خانه را پیدا کند و لخ لخ کنان به سوی خانه که تقریبا در انتهای کوچه قرار داشت رهسپار شد.


اولین خانه از سمت راست_ همان کوچه

کیمیا با ظاهری نامرتب بر روی کاناپه لم داده بود و گوشی به دست مشغول خرید آنلاین بود.
چند روز از سرکارش مرخصی گرفته بود تا کارهای عقب ‌مانده‌‌اش را در خانه انجام دهد و حالا شدیدا حوصله‌اش سر رفته بود و زمین و زمان را مورد فضل و عنایت خود قرار داده بود. به نظر می رسید در انجام کارهای عقب مانده اش در خانه به شدت موفق عمل کرده است و این را به سادگی از ظرف های تلنبار شده در سینک و لباس های پراکنده در اطراف میشد به سادگی حدس زد.
پوفی کشید و لیوان چاییش را که حالا سرد شده بود روی میز گذاشت. با کلافگی گوشی را روی مبل پرت کرد تا بالاخره برود به زندگی‌اش برسد.
اما تا گوشی را کنار گذاشت، زنگ گوشی به صدا درآمد. کیمیا سرش را برگرداند تا ببیند چه کسی مزاحم اوقاتش شده که متوجه شد روی صفحه‌ تصویر فری، رفیق کوچولو‌یش نقش بسته بود. با عجله جواب داد.
- جانم، فری جان.
- به به، علیک سلام خانم مهندس.
- هوم... چی میخوای که خانم مهندس گفتنت شروع شده باز؟
- باور کن اصلا دلم نمی‌خواد با رفیقام برم این کلوبی که تازه تو محله‌ی خودمون وا شده و عصرونه مهمونشون باشم.
- فهمیدم چی میخوای، حاضر شو بیام دنبالت. راستش خسته شده بودم از خونه موندن.
- پس من زنگ میزنم به نیلو باهاش هماهنگ میکنم ببینم کی اتوبوسش از شهر دانشگاهشون میرسه اینجا تا بریم دنبالش... علیرضا رو هم سر راه بر می‌داریم.
- حله... قطع کنیم دیگه؟
- نههه قطع نکن. چیزه... یادته نمره‌ی افتضاح تاریخم رو؟
- آخ آخ، آره. چی شده؟ افتضاح تر شده اینبار؟
- نه حالا یه بار بود... راستش برای نمره اضافی بهمون یه تحقیق دادن که باید شاهان خونخوار رو توی تاریخ پیدا کنیم و درمورد کارهاشون چند خط هم بنویسیم، اونم بیارم که کمکم کنید؟
- چرا که نه. بیار چهارتایی با هم یه گلی به سرش می‌گیریم.
- باشه من دم درم، زود بیای ها. فعلا!

فری گوشی را قطع کرده بود ولی کیمیا با شک و تردید به گوشی خیره ماند.
- چی گفت این؟دم در خونه من که منظورش نبود احیانا؟

کیمیا نیم نگاهی از پنجره به بیرون انداخت.
- خدا مرگت نده بچه دم خونه کی وقت کردی برسی؟

کیمیا با عجله جوراب هایش را از روی بند و بساط روی میز برداشت و کیفش را از روی تلویزیون قاپ زد و به سمت در دوید.ولی متاسفانه سرعتش کمی زیاد بود و صاف توی در ورودی فرو رفت.
- خدا بگم چیکارت کنه بچه!

دقایقی بعد_کوچه

فری از بی حوصلگی درحال شمردن مورچه هایی بود که در حال رفت و آمد بودند واز سر بیکاری برایشان اسم میگذاشت
- تو باش اصغر اقا...تو که گنده ای بهت میاد اسمت حشمت باشه...بیا کنار با ننه کلثوم چیکار داری؟
-چیکار میکنی فری؟بپر بالا دیر شد.

فری سرش را بالا اورد تا چشمش به سمند سفید کیمیا روشن شود که چون کفش خوابیده بود و خیلی کوچک به نظر می‌آمد، خودشان به آن لقب رخش کوتوله را داده بودند.
فری بدون هیچ حرفی سوار شد و کوله‌‌ای که طر‌ح‌های سنتی درش به کار رفته بود را روی پاهایش گذاشت و شروع به گشتن دنبال تحقیقش درون کوله کرد.

در همین حال کیمیا نگاهی به آینه انداخت تا ظاهرش را چک کند. بعد ماشین را روشن کرد. طبیعتا انقدر عجله به خرج داده بودند فرصت هماهنگی با علیرضا را نداشتند. ولی این موضوع ذره ای نگرانشان نمیکرد. علیرضا را همیشه میشد سر کوچه اشان پیدا کرد. همانطور که وقتی به سر کوچه رسیدند او را یافتند که مثل همیشه تنها مشغول قدم زدن بود.
پسری که مثل سایر دانشجویان کامپیوتر، تا گردن در گوشی اش فرو رفته بود. انگار اصلا قصد نداشت در خانه اشان بند شود. کسی نمیدانست سر کوچه چه حلوایی خیرات میکردند که علیرضا همیشه انجا ولو بود!
کیمیا با دیدن او صدای بوق ماشینش را به صدا درآورد. با این‌کار او، فری دست از گشتن درون کوله را برداشت و علیرضای بی نوا با وجود اینکه صدا را تا ته بلند کرده و صدای دوف دوف آهنگش کل کوچه را برداشته بود شش متر به هوا پرید و چیزی نمانده بود در حیاط همسایه فرود بیاید.

-خوشتیپ بپر بالا!

علیرضای غافلگیر شده با خشم سرش را بالا آورد تا هرچه به دهانش می رسید نثار راننده کند که نگاهش به کیمیا و فری افتاد که(خنده عریض)طور به او خیره شده بودند. هرشخص دیگری جای علیرضا بود از دیدن این همه خونسردی قطعا عنان از کف داده و آب و روغن قاطی میکرد و سر به بیابان میگذاشت. ولی علیرضا دیگر به این جنگولک بازیا عادت داشت و حتی دیده شده که لبخدی بر لب آورد. به طرف ماشین رفت و روی صندلی ها‌ی عقب نشست.
- چه خبره؟ چطورین؟ چرا شال و کلاه کردین؟ قصد داشتین بدون من جایی برین؟
- تموم شد سوالات؟
- نه ولی همینا رو فعلا جواب بده.
- می خوایم بریم این کلوبه که تازه باز شده. در ضمن خوبیم، داشتیم می‌اومدیم دنبالت.

علیرضا از اینکه میدید یک نفر به فکرش بوده است ذوق مرگ شده بود
-ایول! همینی که جدید باز شده؟همینی که خیلی خفنه؟
- دقیقا همینی که میگی.
-لتز گو هانی!

کیمیا از آینه به او نگاهی از سر تاسف انداخت. فری که داشت پیام رسیده از نیلو را در گوشی‌اش چک می‌کرد گفت:
- کیمیا اول برو ایستگاه اتوبوس دوتا خیابون پایین تر...ظاهرا نیلو هم رسید.

ایستگاه اتوبوس دو خیابان پایین‌تر

نیلو عاجز از گرما و بی‌حوصلگی درحالی که چمدانش را کنارش گذاشته بود روی صندلی های داغ ایستگاه منتظر دوستان جون جونیش نشسته بود. در این گرمای ظهر که سگ را میزدی از خانه در نمی آمد آخر چه وقت قرار گذاشتن بود. هیچ چیز بیشتر از آن نمی‌خواست که برگردد خوابگاه و روی تخت فنری مزخرفش ولو شود. آهی کشید و به کاکتوسی که در دست چپش قرار داشت نگاه کرد. کاکتوس ریخت و قیافه عجیبی داشت. ولی ظاهرا نیلو اهمیتی نمیداد. با دست راستش کمی خودش را باد زد.
از راه دوری آمده بود و تمام بدنش خشک شده بود. به همین علت کش و قوسی به بدنش داد و دوباره به کاکتوس عزیزش لبخند زد.جوری که گویا توقع داشت کاکتوس هم در مقابل به او لبخند بزند.

- بوقققققققققققق.

نیلو هم به سرنوشت علیرضا دچار شد.
- ای درد ای مرض ای حناق! نشد یه بار مثل آدم بوق بزنید لعنتیا!
- خانم خانما، یه نظر به ما نمی‌کنی؟

نیلو با عصبانیت سرش را بالا آورد و با فری فیس تو فیس شد که عینک آفتابی‌اش را روی موهایش تنظیم کرده بود و با شیطنت از شیشه‌ی ماشین به او نگاه می‌کرد. همانطور که کاکتوسش را در یک دست و چمدان را در دستی دیگر می‌گرفت غرغرکنان به طرف ماشین رفت.
کیمیا پیاده شد و صندوق عقب را برای او باز کرد. نیلو کاکتوس را با خودش داخل ماشین آورد.
-سلام خانم بداخلاق
-علیک!
-مرسی ما هم خوبیم هیچ نمیخواد نگران ما باشی. اون کاکتوسه چیه دستت؟

نیلو با ملایمت دستی به برگ های بی قواره و عجیب کاکتوس کشید.
-خوشگل نیست؟ برای خوابگاهم خریدم. یه کاکتوس کمیابه، همونطور که میبینید، تیغ نداره.

از نظر بقیه کاکتوس هر شکلی بود جز خوشگل. آخر چطور ممکن بود کسی به یک کاکتوس کج و کوله که حتی یک تیغ هم ندارد بگوید خوشگل؟ با این همه بقیه ترجیح دادند سکوت اختیار کنند.
کیمیا به طرف محله خودشان راند. فری همانطور که چشمانش به نوشته‌های داخل گوشی‌اش دوخته شده بود، دستش را به سمت ضبط برد و روشنش کرد.
صدای خواننده که بلند شد، صدای آه و ناله‌ی نیلو، علیرضا و کیمیا هم بلند شد.
- باز تو نشستی تو ماشین من و صدای این مرتیکه رو بلند کردی؟
- کیمیا تو نمیدونی من به صدای این مردک جلف آلرژی دارم؟ برای چی باید تو ماشینت یه همچین مزخرفی داشته باشی اصلا؟
- صدای اینو یکی بندازه!

فری هول شده از فریادهای اعتراض آمیز مثل برق وباد آهنگی از داریوش را پیدا کرد و گذاشت.

دقایقی بعد- جلوی درب کلوب مزبور

بلاخره اتومبیل از حرکت ایستاد.سرنشینان یکی پس از دیگری پیاده شدند تا نگاه تحسین آمیزشان را به ساختمان سنگی رو به رویشان بدوزند. ساختمانی قدیمی با رنگ قهوه‌ای. روی سردر کلوب نوشته شده بود:
"کلوب جادوگران"
فقط برای آنهایی که رقابت را جدی می‌گیرند.
(اگر ببرید هزینه‌ی ورودی پس گرفته می‌شود.)


-خیلی خفنه نه؟

نیلو و کیمیا نگاهی رد و بدل کردند. یکی ساختمان درب و داغان با ظاهری قراضه قطعا نمی‌توانست خفن باشد.
علیرضا به آرامی درب ورود را فشار داد و درب با صدای ناله ای باز شد. چهار نفر به آرامی و در سکوت وارد شدند. داخل کلوب حتی از ظاهرش هم ترسناک تر بود. فضایی نیمه تاریک داشت و به نظر می رسید اندکی غبارآلود است گویی هرگز کسی دستی به سر و روی آن نکشیده بود. بوی نامطبوعی از داخل به مشام میرسید. روی دیوار رو به رو اشیای عجیبی دیده میشد. چیزی شبیه یک جاروی خشک شده، دو چوبدستی به حالت ضربدر و چند عدد علامت به رنگ‌های قرمز، سبز، زرد و آبی روی دیوارها وجود داشت که روی هر کدام از آنها یک شیر، یک مار، یک گورکن و یک عقاب دیده میشد. به غیر از آن چهار نفر هیچکس درون کلوب نبود.
- چقدر خفنه اینجا.
- خیلی باحاله... معلوم نیست بازیشون چیه ولی به نظر تم هری پاتره... حتما باید این بازی رو بکنیم.

نیلو با ترس و لرز نگاهی به اطرافش انداخت.
- چقدر ترسناکه...بچه ها بیان از اینجا بریم.

قبل از اینکه کسی چیزی بگوید سایه ای از یک مرد از میان تاریکی بیرون آمد. ظاهر عجیبی داشت. لباس بلند تیره ای چون ردا و کلاهی که نصف صورتش را می پوشاند. با اینهمه سردی صدایش را هیچ چیز نمی توانست مخفی کند.
- به کلوب ویژه ما خوش اومدین. احتمالا شرایط رو از روی برد خوندین. لطفا یک میز انتخاب کنید و بنشینید تا همکارانم شمارو راهنمایی کنند.

کیمیا صدایش را صاف کرد.
- ببخشید آقا.

ولی مرد رفته بود. به همان سرعتی که ظاهر شده بود. چهار دوست نگاهی به یکدیگر انداختند. بلاتکلیفی از سر و رویشان می‌بارید اما با این همه تصمیم گرفتند ادامه دهند. میزی را در گوشه ای کنار پنجره انتخاب کردند که اقلاً نور از آن به داخل می تابید. تنها نشانه ای که می توانست به انها یادآور شود هنوز دنیای بیرون از اینجا وجود دارد.
اما عجیب اینکه از شیشه های مات پنجره هوا گرفته به نظر می‌آمد. فری به طور ناگهانی احساس شومی کرد. شاید ایده آمدن به اینجا زیاد هم خوب نبود. شاید بهتر بود وقتشان را جای دیگری می‌گذراندند. سری تکان داد. زیاد شنیده بود که به او میگفتند زیاد حساس می‌شود و سخت می‌گیرد برای همین بیخیال آن پنجره شد و خودش را روی صندلی‌اش جابه جا کرد.
صندلی ها مانند کاناپه بودند و روکش‌های مخملینی که داشتند که نشستن روی آنها را راحت‌تر می‌کرد.

همان لحظه مردی دیگری با ظاهری به همان عجیبی نزدیک شد. کلاه کهنه و رنگ و رو رفته ای در دست داشت که بدون هیچ حرفی جلوی آنها گرفت. بچه های هاج و واج به هم نگاه کردند. مرد همانگونه اسرارامیز ایستاده بود و هیچ تلاشی نمیکرد تا سرنخی به آنها بدهد.
-آقا حالتون خوبه؟ کلاهتون رو میخواید بگیریم؟

کیمیا دست در کیفش کرد.
-هیس...فکر کنم ورودی رو میخواد.

همینکه کیمیا مبلغ ورودی را پرداخت مرد بی هیچ حرفی از همان راهی که امده بود بازگشت. احساس عدم امنیت و ترس در بچه ها بیش از پیش افزایش یافت. چرا این کلوب اینگونه بود؟ هیچ چیز اینجا طبیعی به نظر نمیرسید. فری بالاخره دهان باز کرد تا احساسش را بیان کند ولی کیمیا زودتر از اینکه او چیزی بگوید متوجه منظورش شد.
- بی خیال فری انقدر سخت نگیر...اومدیم بازی کنیم دیگه. حتما اینم جز بازیه برای اینکه طبیعی تر شه.

فری خواست مخالفت کند. هیچ بازی باعث نمیشود کسی اینطور غیرعادی رفتار کند ولی صدای گام هایی که نزدیک میشد او را از ادامه بحث بازداشت. مرد دوباره بازگشته بود. در دست چپش سینی‌ای شامل چند جعبه‌ی مقوایی قرار داشت و در درست راستش سینی‌ای حمل میکرد که روی آنها چندین لیوان نوشیدنی دیده میشد. با وجود تاریکی فضا تشخیص رنگ سرخگون نوشیدنی ها سخت نبود.

علیرضا گفت:
- ممنون ولی ما نوشیدنی نخواستیم مخصوصا اونارو!

او با انزجار به چهار لیوان نوشیدنی اشاره کرد که بدون تردید از روی انها بخار بلند میشد. مرد بی توجه به او سینی و جعبه ها را روی میز و مقابل انها گذاشت.
- این نوشیدنی ها بخشی از بازی که قرار انجام بدین. برای اینکه بدونید چطور بازی کنید به راهنمای داخل جعبه ها مراجعه کنید.

او بدون هیچ حرف دیگری بازگشت و در راهروی تاریک پشت سرش ناپدید شد. بچه ها با نگرانی به هم نگاه کردند.

-این دیگه چه جورشه؟

اما کیمیا دستش را دراز کرد تا با ذوق و شوق از داخل جعبه اش کارت راهنما را بیرون بکشد.
-آیا از تابستان کسالت آور خود خسته شدید؟
- چه جورم!
-آیا به دنبال بازی مبتکرانه و جدید هستید تا تمام توانایی های شما را از راه های جدید به چالش بکشد؟
-نمیدونم تو بهم بگو.
-آیا به دنیای جادویی هری پاتر علاقه دارید؟
- ام... نه!

کیمیا دست از خواندن کشید و ابروهایش را چین انداخت:
- الان که دقیق نگاه میکنم این بازی مختص خودمونه! اینجارو داشته باشین.
-این بازی، یک بازی عادی ای نیست. هر کس که از شجاعت و فرصت طلبی و سخت کوشی و هوش بویی نبرده است همین حالا می‌تواند از در کلوب بیرون برود و دیگر برنگردد.
اما اگر شما فداکار و بااصالت و مهربان و دانا هستید می‌توانید بازی را شروع کرده و در کنار دوستانتان از آن لذت ببرید.
حداقل تعداد بازیکنان سه و حداکثر چهارنفر می‌باشد. ابتدا نام نفرات تیم خود را در جای خالی بنویسید. جلوی نام کاپیتان تیم، حرف (ک) بگذارید.
-خب ما که چهار نفریم پس اوکیه، علیرضا تو کاپیتانی.
-چرا من؟
-چون عشقم میکشه تو باشی!

کیمیا بدون توجه به اعتراضات علیرضا اسم همه را نوشت و او را کاپیتان قید کرد. یک لگد هم از زیر میز حواله پای علیرضا کرد که تلاش میکرد قلم را از او بگیرد.
خب اینم از این. حالا میرسیم مرحله بعد یک اسم برای تیم خود انتخاب کنید.اسم تیم چی باشه؟
علیرضا در حال مالش پای دردناکش:
-تف تو این زندگی!
-کلی تف!
-یه تشت پر از تف!

کیمیا ذوق مرگ شد:
آآآآآآآآآآآره...تشت تفی...نه تشت تف...هوم یه جوری شد چرا؟بذار ببینم...ها تف تشت.

کیمیا قلم را زمین گذاشت و خط بعدی راهنما را خواند.
-خب حال هر کدام از بازیکنان، یکی از جام‌های نوشیدنی را سر بکشید.
او لیوان نوشیندنیش را بال آورد.
- به سلامتی بر و بچ با حال تفی!

چیرز!
هر چهار نفر نوشیدنی ها را یک نفس بالا رفتند. ولی طبیعتا هیچکدام توقع نداشت زهرماری توی لیوان انقدر مزه مزخرفی داشته باشد.
- اه چقدر تلخ بود.
- این چه کوفتی بود؟ مزه زهرمار میداد! چقدرم سرد بود.

کیمیا که صورتش درهم رفته بود گفت:
- بسه انقدر غر نزنین بریم سر وقت دستورالعمل بعدی اصلا.
-حال هر کدام یک رنگ از میان سفید یا مشکی انتخاب کنید. برای شروع مسابقه باید هر کدام یک سوزن را برداشته و توی سرانگشت خود فرو برید. به اندازه یک قطره خون خود را روی صفحه شطرنجی بریزید.

جلوی روی آنها، توی سینی، مقوای سفید و سیاه شطرنجی بود. کنار مقوا چهار عدد سوزن بود.

-من سیاه بر می‌دارم!
-من هم سیاهم!
-من می خواستم سیاه باشم.
-بیخود... من زودتر برداشتم.
-دعوا نکنین حالا یه بار تو سفید باش.

علیرضا غرغرکنان مهره سفید را برداشت و کیمیا هم برای جلوگیری بعدی از دعوا اخرین مهره سفید را قاپ زد.
-پس من هم سفیدم.

و به این ترتیب، کیمیا جلوی اسم فری و نیلو نوشت سیاه، و جلوی اسم خودش و علیرضا سفید.بعد نگاهی دوباره روی صفحه راهنما انداخت.
-خدایی این چه وضعشه؟این کودک آزاریه. باید جدی جدی خون بدیم؟مگه مراسم شیطان پرستی چیزیه؟

علیرضا عالمانه سری تکان داد.
-از اولشم می دونستم اینجا یه مشکلی هست.

نیلو پوزخندی به صورت دوستانش زد و دستش را در کیفش کرد و یک بسته دستمال استریل کننده بیرون کشید.
-ترسو بازی در نیارید و از اول بازی جا نزنید. سوزن‌هاتون رو با این دستمال‌ها استریل کنید تا بازی شروع شه.

بعد در مقابل نگاه بقیه مظلومانه ادامه داد:
-حالا یه قطره خون به جایی برنمی خوره.بازیه دیگه.

فری بعنوان اولین نفر سوزنی برداشت .چشمانش را بست و لحظه ای بعد شجاعانه سوزن را فرود آورد. به همراه احساس درد و سوزش قطره خونی از سر انگشتش بیرون آمد. فری نفسش را که حبس کرده بود بیرون داد و به دوستانش که پرسشگر به او خیره شده بودند نگاه کرد.
-درد نداشت.

و اینگونه شد که بقیه هم سوزن را برداشتند و همراه نفس عمیقی درون انگشت خود فرو کردند. فری درحالیکه انها را در حال غرغر و آخ و اوخ تماشا می‌کرد، یکبار دیگر احساس کرد دلش فرو میریزد. آخر این دیگر چه طور بازی بود؟
مراسم خون دادن تمام شد. فری و نیلو هر کدام توی یکی از مربع‌های سیاه و کیمیا و علیرضا هرکدام توی یکی از مربع‌های سفید قطره‌ی خونشان را ریختند.



ویرایش شده توسط اینیگو ایماگو در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۸ ۲۳:۲۹:۴۹

"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"



تصویر کوچک شده


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۱:۴۵ سه شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۸
#13
جایگزین شود!
---------------------------------------------

نام: اینیگو

نام خانوادگی: ایماگو

لقب: گوگو

گروه: گریفیندور

حرفه: رویابین، نویسنده

شعار: "رویاهات، روح اصلیت رو ‌می‌سازند"

تاریخ تولد: 1970

چوبدستی: 29سانتیمتر، ریسه قلب تسترال، چوب درخت قهوه، انعطاف‌پذیر. 

معرفی:
اینیگو یک رویابین است. رویابین کسی است که توانایی دیدن وقایع و اتفاقات آینده را در خواب و رویاهای خودش و یا تعبیر رویای دیگران را دارد.
گوگو مادر و پدرش را در نوجوانی از دست داد و از آن به بعد درخانه‌ی بزرگشان تنها زندگی می‌کند.

ویژگی ها: 
ظاهری: موهای مرتب و کوتاه، بلند قد و نحیف، چشمان سیاه و درشتی که وقتی از رویاهایش حرف می‌زند، گردتر می‌شوند. 

اخلاقی: شخصی بسیار غیرمنطقی و در بیشتر اوقات مضطرب و عصبی. 
کمی مهربان و کاملا قابل اعتماد و روراست. دوستان زیادی ندارد و آنها را محدود به گروه گریفیندور کرده است.
او معمولا فردی گوشه گیر و ساکت است. اما از خرده هوشی برخوردار است.
با اینکه همیشه به رویابینی و تعبیر آنها می‌پردازد اما فردی خرافاتی نبوده و از نظر علمی به هر مسئله‌ای نگاه می‌کند.

جایگزین شد.


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۲ ۱۲:۱۰:۴۶

"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"



تصویر کوچک شده


پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
پیام زده شده در: ۰:۱۵ یکشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۸
#14
داورها کار و زندگی داشتند و حالا آن دو گروه آنها را معطل خود کرده بودند.
- یا بازنده رو می‌کشید یا همه‌ با هم کشته میشید. زود باشید.

مرگخوار ها چاره ای نداشتند. اما هیچکدام از آنها جرئت نداشتند که برای کشتن اربابشان ایده‌ای بدهد.
آنها در سکوت و با ترس به لرد ولدمورت که در حال تکاندن خاک روی لباس‌های سیاهش بود، خیره شده بودند.

در این میان مرگخواری تازه‌وارد و از غوغای جهان فارغ، کف دستانش را محکم به هم کوبید.
- یافتم.

مرگخوارها کمی با لردولدمورت فاصله داشتند و اینیگو دقیقا میان آن جمع سیاه‌ ایستاده بود.
- چیو یافتی گوگو؟
- خودتون می‌بینید.

اینیگو با قدم های کوتاه و سریع خود را به لردولدمورت رساند.
- ارباب. خوبید ارباب؟ میاید بریم پشت درخت ارباب؟
-اینیگو ما بیایم پشت درخت با تو که چه بشود؟ ما خودمان تنها میرویم پشت درخت.
- معذرت میخوام ارباب. حالا شما یبارم با من بیاید ارباب.
- ما خودمان میخواستیم برویم پشت درخت. اما حالا که اصرار می‌کنی افتخار می‌دهیم و با تو به آنجا می‌آییم.

آنها رفتند و رفتند تا به پشت درخت رسیدند.
- خیلی منو ببخشید ارباب.
- انقدر معذرت نخواه اینیگو. چکارمان داشتی این پشت؟
- ارباب... ام...‌ تنها راهه این.
- می‌دانیم میخواهی ما را بکشی! ما را بکش اینیگو.

گوگو با بغض به اسطوره‌ی بدون‌ بینی‌اش نگاه کرد. او همیشه دلش میخواست که بینی‌ای نداشته باشد و حال مجبور بود ارباب بدون بینی‌اش را که به نظرش جذاب‌ترین جادوگر زندگی‌اش بود را بکشد. گوگو بلاخره ترسش را کنار گذاشت و دو انگشتش را در سوراخ‌های بینی نداشته اربابش فرو برد.

چند دقیقه بعد_ جلوی درخت

برگشت اینیگو به تنهایی همه را متعجب کرده بود. اما مرگخوار ها معمولا جادوگرانی با ضریب هوشی بالایی بودند.
- اربابمون رو کشتی؟

با این حرف از طرف مرگخواری نامعلوم چشمان بسیاری از آنها از حدقه بیرون زد و قل خوران رفتند و دندان های مصنوعی فنریر گری بک با کمی بزاق از دهان وامانده اش بیرون افتاد.


"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"



تصویر کوچک شده


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۱:۴۱ جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۹۸
#15
گریوندور

اما الان خشونت لازم نبود. تاتسویا نحوه‌ی کار کردن با یک گرگینه‌ی مظلوم گریفیندوری را بلد بود. تاتسویا کاتانا را به سمت فنریر نشانه گرفت.
- فنریر، بشین.

و فنریر نشست‌. استادان هاگوارتز با تعجب به آن پدیده‌ی کاملا عجیب نگاه‌ می‌کردند.

- فنریر تخ کن.

و فنریر تخ کرد. فنریر، یک گوگوی متورم ژولیده را تخ کرد و بعد در کمال تعجب به حالت عادی‌اش برگشت. چند ثانیه بعد هم شکرمرلینی تورم بدنش هم خوب شد.

- همه‌اش زیر سر این گوگوی گریفیندوری بود. من پنجاه امتیاز از گریفیندور کم میکنم.
- سوروس آرام باش. ندیدی چطور آن دختر گریفیندوری با قدرت عشق و شجاعت توانست یک گرگینه‌ی بی‌اعصاب را رام کند؟ صد امتیاز برای گریفیندور.

در همان نزدیکی اینیگو کمی از ماده‌ی لزج روی صورتش را کنار زد و همانطور عق زنان سعی داشت حرف بزند.
- اصلا... عق... نقشه‌ی خوبی... عق... نبود.
- گوگو این نقشه‌ بهترین راه بود.
- بهرحال منم با گوگو موافقم. تمام ابهت گرگینه‌ایم برباد رفت.

"فلش بک"

اینیگو را پشه نیش زده بود. همانطور همه‌جای بدنش را می‌خاراند و به تاتسویا که متفکر به او زل زده بود نگاه می‌کرد.

-فهمیدم گوگو.
- چیو فهمیدی تاتسو؟
- بیا جلو تا بهت بگم.

گوگو رفت جلو و گوش سپرد. اما چندثانیه بعد با چهره‌ای بهت زده به تاتسویا نگاه می‌کرد.
- فنریر عمرا قبول کنه.

"پایان فلش بک"


"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"



تصویر کوچک شده


پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
پیام زده شده در: ۲۲:۲۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
#16
تف تشت
.Vs

زرپاف


پست اول:


اعضای تف تشت خسته و کوفته از کارهایی که نکرده بودند، روی هر شئ نشستنی و راحتی که دم دستشان بود لم داده بودند و از بردشان راضی و خوشحال، با یکدیگر راجب مسابقه‌ی گفت و گو می‌کردند.
- ولی با اینکه برای ما فرقی نمی‌کرد، کریچر فکر خوبی کرده بود.
- از روحیه جنگ طلبی‌اش خوشمان آمده، یادمان باشد در جنگ‌های بعدی او را همراه خود ببریم.

کریچر پیر دستمال گردگیری به دست، داشت لکه‌ای روی بدنه‌ی بدون تیغ میمبله، کاکتوسی که حالا همه‌ی تیغ‌هایش در چشم خواهرشوهر خانم بلک بود را تمیز می‌کرد. او از بردش راضی بود، اما این پایان ماجرا نبود. کریچر می‌دانست که از حالا به بعد هیچ راهی نبود که همانطور شانسی ببرند. باز هم او باید خیال راحت این گریفیندوری ها و آن دو ماگل و این کاکتوس بیچاره را
ناراحت می‌کرد تا فکری برای بازی بعدی‌اشان بردارند.
-کریچر خواست که به شما اخطار داد. بازی های ما هنوز تمام نشد. ما نباید صبر کرد. باید تمرین کرد.

گوشه‌ای در همان نزدیکی کریچر، اینیگو متکایش را در آغوش گرفته بود و نگاهش به روبه رو دوخته شده بود.
- اما... اما یه خواب‌گذار و یه جنگجو و یه دختر آبی‌پوش و یه سردار و یه هنری و یه کاکتوس و یه جن پیر خونگی، چی از کوییدیچ می‌دونند؟
- اینیگو راست میگه ما که نمی‌دونیم چطوری بازی کنیم، تا اینجا هم شانس با ما یار بوده.

همه‌ی آنها در فکر فرو رفته بودند و رشته افکارشان درحال شکل گرفتن بود. کریچر اما زودتر از همه‌ی آنها رشته افکارش شکل گرفت و رشته افکار بقیه‌ی آنها را قبل از شکل گرفتن، قطع کرد.
- دفعه‌ی پیش آنها هم‌گروهی های شما بود. شما خیالتان راحت بود. اما ایندفعه و دفعه های بعد فرق داشت. ما باید کوییدیچ را یاد گرفت.
-چی میخوای بگی کریچ؟

کریچر پیر و بداخلاق بود. این را همه می‌دانستند.
- آقای اینیگو شما نباید اسم کریچر را مخفف کرد. کریچر از مخفف متنفر بود. حالا که اینطور شد او به شما نگفت که چه فکری در سر داشت.
- حالا تسترال بیار و برتی باتز بار کن. کریچر به نظرت تیغ های کاکتوسی که من در خانه دارم مناسب خانم بلک هست؟ می‌تونی بیای و برشون داری. البته اگه بهمون بگی چه فکری داری.
- خانم ملانی شما خیلی مهربان بود. کریچر به شما گفت که چه فکری در سر داشت. ما باید رفت به کلاس ها‌ی کنکور کوییدیچ. کریچر وقتی دیشب همه جا را جارو می‌کرد دو اطلاعیه در این‌مورد دید.

تف تشتی ها با کنجکاوی به کریچر که دو اطلاعیه را از جیب مخفی لباس پاره و پوره‌اش درمی‌آورد، نگاه می‌کردند. کریچر دو اطلاعیه را روبه روی آنها قرار داد.
اطلاعیه ها برخلاف انتظار آنها کاملا شسته و رُفته به نظر می‌آمدند.

اطلاعیه اول کاملا عجیب و خاص بود:
نقل قول:
تصویر کوچک شده


و اطلاعیه دوم هم عجیب‌تر اما ناخاص‌تر:
نقل قول:
تصویر کوچک شده


تف تشتی ها شانه‌ای بالا انداختند. آنها یک مشکل دیگرشان را هم حل شده می‌دیدند.
- خب سربازان ما، بریم بگردیم دنبال این کلاس‌های بدون نشون.

یک ساعت بعد_ کوچه دیاگون


- عه ببینید اینجاس. هر دوتا موسسه رو هم دقیقا رو به روی هم دیگه ساختن. اول کدوم رو بریم؟


ویرایش شده توسط اینیگو ایماگو در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۲۲:۲۶:۳۲
ویرایش شده توسط اینیگو ایماگو در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۲۲:۳۰:۳۲

"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"



تصویر کوچک شده


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۳:۴۶ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
#17
"گریوندور"

ملت گریفیندور دامبلدور را دوره گرفته بودند و همه با هم حرف می‌زدند.
- فرزنداااان، یک نفر حرف بزنه. اینیگو تو بگو.
- آقا اونا به ما گفتن نامـتـ... چیز... ام... .
- نامتقارن گوگو. یعنی کسی که متقارن نیست.
- حالا... تازه اونا به ما گفتن نهنگای هاگوارتز.
- گوگو! ننگ، نه نهنگ.
- دیگه بدتر.
- فرزندان گودریک آرام باشید. الان چند امتیاز از ریون کم می‌کنم. به دلیل فحاشی ده امتیاز از ریون کم می‌شود.
- فقط ده امتیاز؟

کمی آن‌طرف‌تر


- نقشه‌ی خوبیه. باید از همین الان شروع به اجرا کنیم.


"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"



تصویر کوچک شده


پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱۹:۴۸ یکشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۸
#18
محفلی ها رو به روی پشمک فروشی ایستاده بودند و همراه با دامبلدور شلوارک پوش که با خوردن پشمک ها ریشش پرپشت‌تر به نظر می‌آمد، پشمک می‌خوردند.
بوگارت پشمک رو نمی‌خورد بلک آنها را به ریشش که شبیه ریش پیرمرد بد قواره شده بود، می‌زد و بلاخره از بودن کنار جادوگر و ساحره ها کمی لذت می‌برد.

کمی آن طرف‌تر مرگخواری که آنها را زیر نظر داشت با تعجب به دامبلدوری که به خاطر کهولت سن باید کمری خمیده و رداهای سنگین‌تری می‌داشت، نگاه می‌کرد.
او فنریر گری‌بک بود، مرگخواری با قدرت بویایی بالا که بوی موضوع‌های بو دار را به خوبی می‌فهمید. فنریر باید می‌رفت تا کاری کند، بوی بوگارت حسابی اذیتش می‌کرد.

محفلی ها خوشحال و خندان از اینکه دامبلدورشان سرحال و جوان تر از قبل از غار بیرون آمده بود، جشن گرفته بودند و گاها معده‌های پیاز مانندشان را از تنقلات جورواجور پر می‌کردند.
فنریر به آنها رسید و دامبلدور تقلبی را از وسط جمع به گوشه ای کشید.
- تو باید الان تو غار باشی، دامبلدور واقعی کجاست؟
- دامبلدور واقعی؟ خودمم فرزندم، خود واقعیمم.
_ برای من ادای دامبلدور رو درنیار ای بوگارت بد بو! زودباش تا این پیازخور‌ها نیومدند برو تو غارت.

بوگارت بیچاره با چشمانی غوطه ور در اشک‌های تمساحش به طرف غار نمور و صندوق جیرجیرکی اش رفت.
محفلی ها که حالا متوجه غیب شدن دامبلدور شده بودند با نگرانی و ترس از دست دادن اغوش گرم او به اطرافشان نگاهی انداختند. در اطراف آنها فقط مرگخواری مظلوم و گوشه گیر نشسته بود و با لبخندی ملیح به آنها نگاه می‌کرد.

- هی اون فنریره، بریم بپرسیم ندیده پروف کجا رفته یا نه.
- وایسا، وایسا. تا حالا دیده بودی که یه مرگخوار هم مظلوم باشه هم گوشه گیر هم به یه جمع محفلی، لبخند ملیح محفلی‌کش بزنه؟
- نه ولی اون تنهاعه و ما یه گروهیم. چیزی نیست، یادتون نره که گرما و محبت داشته باشید.

فنریر گوش‌های تیزی هم داشت. او شکارچی بود و این یک ویژگی مهم برای شکارچی های خبره‌ای مانند او بود. او تمام حرف‌های محفلی‌ها را شنیده بود و لبخند شیطانی اش را که به نظر محفلی ها ملیح می‌آمد را بیشتر کرد.

- هی فنریر. ما دامبلدور رو گم کردیم تو دیدی از کدوم طرف رفته؟

فنریر دستش را بالا برد و غار را نشان داد. محفلی ها انقدر هم باهوش نبودند. اما قدرت بینایی‌اشان خوب بود.
- خیلی ممنون فنریر.

محفلی ها رفتند و رفتند تا به غار رسیدند. اما دقیقا جلوی غار کسی با صورت افتاده بود زمین که لباس‌هایی مانند لباس ‌هایی که دامبلدور قدیمی‌اشان داشت، تنش بود.
- عه چه لباساش شبیه لباسای پروفه!
- کند ذهن‌ها، خود پروفه. پروفسور چرا اینجا خوابیدین آخه؟

دامبلدور نمی‌توانست جواب دهد. اما صدای کسی از پشت سرشان آنها را به آن سمت کشاند.
- شما چرا معطلید؟ پروفسورتون چون از غار ما غرق لذت شده بود اینطوری از لذتش کم میکنه تا قندش نره بالا.

محفلی ها به همدیگر نگاهی مشکوک انداختند اما چیزی دستگیرشان نشد. تعدادی از آنها بازوهای دامبلدور را گرفتند و آن را روی زمین نشاندند.

- یالا نفر بعدی بره، ببینید پروفتون از شور و اشتیاق بیهوش شده. شما هم امتحان کنید.


"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"



تصویر کوچک شده


پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۲۲:۱۸ یکشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۸
#19
تف تشت
.Vs

اراذل و اوباش گریف


پست دوم:


کریچر نگاهش مشکوک بود. به همه چیز و همه کس... حتی به آن کاکتوس مظلوم که در گوشه ای با تیغ های خود بازی می‌کرد.
کریچر با اینکه دست پرورده ی خانم بلک بود اما کمی باهوش بود.

همه‌ی اعضای تیم تف تشت با تنی خسته و اما خیالی آسوده به استراحت بعد تمرین می‌پرداختند. اما کسی حواسش به کریچر پیر که به طرف اتاق استراحت هنری هشتم و آغامحمدخان می‌رفت، نبود.
- کریچر هیچوقت جن تنبلی نبود. ما باید باز هم تمرین کرد.

آغامحمدخان درحالی که با سنگی سعی می‌کرد تا سر شمشیرش را تیز کند، با جدیت به طرف کریچر برگشت.
- ما در آن زمان ها هم انقدر به سربازانمان سخت نمی‌گرفتیم. مگر آمده ایم جنگ که هر لحظه باید آماده‌ی نبرد باشیم؟
- او درست می‌گوید. من سر انتخاب هزار و دویستمین زنم هم انقدر خسته نشدم .
- ای ماگل های بدبخت. کریچر به عنوان یک جن خوب به شما قول داد که طول نمی‌کشد. البته کریچر نوشیدنی های خوبی هم به شما داد که تقویت بشید. شاید وسوسه شدید و به حرف کریچر گوش کردید.

سر تمرین_چند دقیقه بعد

-آخر شما به اون دیگه چیکار دارید. شما حتی از دابی هم بدتر بود.

هنری هشتم درحالی که اسنیچ طلایی را در جیب قفل دارش می‌گذاشت با خشم به طرف آن جن پیر برگشت.
- بد است که به فکر هزار و چهارصد و هشتمین زنم هستم. شما چه می دانید از لطافت های زنان ما... شما چه می‌دانید که وقتی طلا می‌بینند چه اشکی در آن چشمان شهلایی‌اشان حلقه می‌زند؟ هان؟
- اسنیچ طلایی که واقعا از جنس طلا نیست که... بعدش هم از کجا میدانی که کریچر نمی‌داند؟ کریچر عمری با خانم بلک زندگی کرد!

در کمی آن‌طرف تر از آنها آغامحدخان با سر شمشیرش به بلاجر ضربه می‌زد.
- خودت را به موش مردگی نزن ای حیوان بدبخت. در حضور ما کسی جرئت ندارد قرنیه چشمانش را حرکت بدهد چه برسد به اینکه بمیرد.

کریچر جن بدبختی بود. کریچر جن خسته ای بود. کریچر جن پیری بود. اما همه‌ی اینها باعث نمی‌شد که جلوی این توطئه را نگیرد.
جن پیر به طرف جعبه‌ی قدیمی‌ای که از زیرزمین خانه‌ی بلک آورده بود، رفت. یکی از بطری های داخلش را برداشت. مطمئن نبود که برای چند قرن پیش است. دو لیوان بزرگ را پر از آن "عصاره‌ی مانده" کرد و به طرف آن دو نفر رفت.

چند دقیقه بعد

- ما در سر داریم... پُق... ملانی خانم را از... پُق... سرکادوگان خواستگاری... کنیم.
- های هنری، فکر او را از... پُق... سر جدا کن. او مال... پُق... ماست.
- کریچر به شما قول داد که اگر در مسابقه ببرید، ملانی را نصف کرده و به شما بدهد.
- تو دیگر چه می‌گویی... پُق... تو که کاره ای... پُق... نیستی. ما کل ملانی را... پُق... میخواهیم.

کریچر دسته‌ی جارویش را برداشت و و هر چند ثانیه بر سر خود می‌کوبید.
- کریچر جن بد. کریچر بیخود یه بطری نوشیدنی اجنه ساز اعلا رو حروم این دوتا کرد بدون اینکه نتیجه ای بگیرد! کریچر نتوانست در مقابل توطئه بایستد. کریچر باید بمیرد. اما... اما کریچر باید اول جلوی توطئه را بگیرد و بعد بمیرد. کریچر باید تصمیم جدیدی گرفت. کریچر باید راه‌های دیگه را امتحان کرد.


"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"



تصویر کوچک شده


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۰:۳۴ دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۸
#20
دامبلدور سالم بود... حتی یک تار ریشش هم کم نشده بود و اما هاگرید، به دلیل مصدومیت بیش از حد از صحنه نبرد خارج شد.

-فرزندان، باید در پناه عشق آتش خشم رو در خودمون شعله ور کنیم.

محفلی ها جوگیر بودند، خیلی!
- اینه پروف.
-ما میتونیم.
-آرهههههه.
-اما حالا چیکار کنیم؟

محفلیون به کسی که میان جوگیر بازی‌هایشان پارازیت انداخت، خیره شدند. او کسی نبود جز آملیای غمگین!

-آملیا! فرزندم امیدوار باش.

آملیا سعی کرد امیدوار باشد، اما دیگر فایده ای نداشت.


"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"



تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.