هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (گبی.دلاکور)



پاسخ به: پاسخ به: دفتر ثبت نمرات
پیام زده شده در: ۱۶:۰۴:۲۳ چهارشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۸
#11
نمرات جلسه اول کلاس فلسفه و حکمت


هافلپاف:

وین هاپکینز: ۲۲
بامزه بود وین، ولی من توی پست تدریس هم اشاره کرده بودم که بیشتر از پرداختن به بریده شدن دست، توصیف و شرح خودِ حکمت مهمه. ولی تو بیشتر پستت رو به همین بریده شدن اختصاص داده‌بودی. و اینکه روند ادامه‌دار رو واسه‌ی کلاس ساختی که خب، اشتباه بود و من توی پیام شخصی هم بهت تذکر دادم. ولی احتمالا وقت نداشتی جمله‌ی آخرِ پستت رو تغییر بدی. انتهای داستان و حکمت اتفاق هم، ربطی نداشت و حتی اگه می‌تونست داشته باشه، زیاد بهش نپرداختی.

ماندانگاس فلچر (ارشد): ۲۳ (از ۲۵)
بامزه و خنده‌دار بود ماندانگاس!
ولی من دقیقا اشتباه وین رو برای شما در نظر می‌گیرم. با این تفاوت که شما حکمتتون رو هم به قدر کافی توضیح دادید و بخش اولش هم قشنگ بود. فقط یه مقداری شخصیت‌پردازی‌هاتون، خصوصا دامبلدور، به دامبلدور کتاب و حتی سایت نزدیک نبود.

اسلیترین:

هوریس اسلاگهورن(ارشد؛ نه پس سال اولی ): ۲۵ (از ۲۵)
خب الان انتظارتون از من چیه؟ کلی برنامه‌ریزی کرده‌بودم بابت غلط املاییا نمره کم کنم که تهش نشد. ... پرداختن به تکلیف و نوشتن دو تا حکمت، عالی بود. کلی خندیدم، ولی تهش یه خلخالیوس و اینا بود که من نمی‌دونم چیه و فکر می‌کنم فقط منم که نمی‌دونم.

ریونکلاو:

ریموند: ۳۰
ریموند چرااا؟؟؟ چرا مراسم محبوب سارا اتفاق نیفتاد؟ این نامردیه!
خیلی روند قشنگی داشت و حکمتش هم به شدت دوست‌داشتنی بود. خسته نباشی!

تام ریدل(ارشد): ۲۱
بالاتر هم گفتم که پرداختن به روند زخمی شدن در حدی که دو سوم پست رو دربر بگیره مد نظرمون نبود. حالا در صورتی که خودِ حکمت به اندازه‌ی کافی کامل باشه، امتیاز مثبت محسوب می‌شد ولی شما حکمت رو در چند خط نوشتین و رد شدین.


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای کوییدیچ
پیام زده شده در: ۲۳:۳۲:۵۸ سه شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۸
#12
ترنسیلوانیا، پرده‌ی آخر


می‌دونین تیم خوب چه تیمیه؟ تیمی که لحظه آخری بسته بشه!

***

- اه اه. چیه این کویی؟ من که عمرا بیام. الکی وقتتو می‌ذاری که چی بشه؟ تیما رو ببین، دهنمون صافه.
- یعنی نمیای؟
- نه. تازه برگشتم. بیام کویی چیکار؟ اصلا از وقتی که به "بعضیااااا" گفتم بیا یه تیم تشکیل بدیم و گفت نه حوصله ندارم و الان خودش تو یه تیم دیگه‌س کلا همه‌ی حس و حالم پریده. نه، من نمیام.

گابریل رو به تام جاگسن گور به گور نشده و کریس کاملا گور به گور شده، این را گفت و سعی کرد از برگشتنش لذت ببرد.

****

- گابریل؟
- بله؟
- نمیای؟
- چیز... نه...
-
- یعنی... آره... معلومه که میام!
- ببین منم اصلا کویی دوست ندارم، به برد و باختم اهمیتی نمی‌دم. ما می‌خوایم بریم سیاهی لشکر باشیم. تیما زیاد بشن، لیگ هیجان‌انگیزتر بشه واسه بقیه!
- قول دادی‌آ، فقط سیاهی لشکر!
- قولِ قول!
- حالا... بقیه‌ی بازیکنا رو چیکار کنیم؟

****

- ببین آنی، کوییدیچ تفریحی بسیار مفرح و قشنگه و اصلا نمی‌دونی چه هیجانی داره. من خودم مهاجم بودم پارسال، اصلا چنان عشقی داره که نگو. میای بازی می‌کنی کیفشو می‌بری و می‌ری. همین.
- تو که گفتی اه اه نرو کویی کویی اصلنم قشنگ نیست.
- ها؟ من؟ من چیزه... من داشتم باهات شوخی می‌کردم دیگه.
- ولی گفتی نرو تو هیچ تیمی تیما مسخره‌ان.
- همممم...
- تازه گفتی تو کویی شرکت کنی و وقتتو هدر بدی دیگه همروحیِ من نیستی!
- خب... خب ... الو سو؟ اسم آنی‌رم بزن!

****

- هر چی بازیکن دم فدراسیون بود برداشتیم! الان دیگه تیممون تکمیله!
- سونامی یه دقه سر جات وایسا! ، هی چوپون، یه بار دیگه بگی زلزله اومده و اینو بشورونی اون یکی گوسفندتو با پشم می‌کنم تو دهنتا! ، کلاه جانم عزیزم قشنگم بشین سر جات و تکون نخو... وای پیتزامون!
- چی شده؟
- چرا خوردیش؟!
- عه مال تو بود؟ شرمنده!
- اون بازیکن تیممون بود! ... الان تو نیم ساعت کی رو گیر بیاریم؟ الان چیکار کنیم؟ الان چه خاکی به سرمون بریزیم؟ الان...
- باباجان انقد حرص نخور به جاش عشق بپراکن!

سو به گابریل نگاه کرد؛ گابریل به سو؛ آندریا به گابریل و سو در نهایت و سو و گابریل و آندریا به دامبلدور.

- اون گونی رو بده به من!

***

- وای الان چیکار کنیم؟ وای ما واسه بازی بعدی سوژه نداریم! وای نکنه این بازیو ببازیم؟ نکنه غرور و شخصیتمون له بشه؟ نکنه...
- سو.
- چیه چرا نمی‌ذاری حرصمو بخورم؟
- تو مگه نگفتی...

نقل قول:
- ببین منم اصلا کویی دوست ندارم، به برد و باختم اهمیتی نمی‌دم. ما می‌خوایم بریم سیاهی لشکر باشیم. تیما زیاد بشن، لیگ هیجان‌انگیزتر بشه واسه بقیه!


- ...
- حالا من یه چیزی پروندم. الان وایسا ببینم این نتایج‌و داره می‌خونه. من مطمئنم... ما حتما باختیم...
- ترنسیلوانیا، برنده!
- وات؟

***

- این یکی‌ رو دیگه مطمئنم باختیم. ما همیشه بازنده‌ایم. ما هیچی بلد نیستیم. ما آخر می‌شیم. ما...
- باباجان می‌شه دو دقه غر نزنی من رنگ موی آنی رو بذارم؟
- آقا بهش دقت نکنید، موهام خراب بشه از ریش شما پیوند می‌زنم به خودما. ... سو، تو هم بس کن این زنجیره‌ی "من نمی‌توانم" ها رو. چرا فکر می‌کنی هرگز موفق نمی‌شی و قراره مدام شکست بخوری؟ ما باید بگیم همیشه می‌تونیم که شکست و مشکلات از ما خجالت بکشن. ما باید به خودمون افتخار کنیم حتی اگه ببازیم و...

گابریل در دورخیز سرعت بیشتری نسبت به سو داشت. پس با دیدن چشمان به خون نشسته‌ی جلوی آنی که از روی صندلی بلند شده و دوباره داشت دادِ سخن می‌داد پرید و تی‌اش را نیز حائلی قرار داد که سو با دیدنش به خودش مسلط باشد.

- ترنسیلوانیا، برنده!

****

- ما این بازی رو می‌بازیم من مطمئنم! این دیگه تهشه. دیگه وقتشه که من با پالتوی پوست زشتم خداحافظی کنم و بهش نرسم. ما قراره به شدت سقوط کنیم و هرگز از جا بلند نشیم. ما داغون می‌شیم!
- ترنسیلوانیا، برنده!
-
-

****

- ببینین من می‌دونم که تا به اینجای کار بردیم و موفق شدیم. ولی این دفعه دیگه قراره روزگار انتقامش رو از ما بگیره. اون همه تلاشهامون برای ایده‌پردازی‌های توپ و معرکه، اون همه...
- باباجونیا احیانا اون دفعه رو که به روبرومون نگاه کردیم و هر چی دیدیم شد سوژه رو که نمی‌گه؟
- ما باختیم. ما تمومیم. دیگه باید از رختکنمون خداحافظی کنیم و به دنیای مزخرف قبلی برگردیم. کوییدیچ با ما نامهربون بود و ما دوباره باختیم.
- سو، محض اطلاعت ما دیروز قهرمان شدیم، اونی‌ام که داری توش آب می‌خوری جام قهرمانیمونه.


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۱۴ ۱۵:۵۱:۰۹
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۱۴ ۱۵:۵۲:۳۰

کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۳:۵۷:۰۶ دوشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۸
#13
تدریس جلسه دوم کلاس فلسفه و حکمت


صبح زود با صدای زنگ ساعت کوکیش بیدار شد. ساعت 5 صبح بود و3 ساعت به شروع کلاسش مونده بود. میدونست که مثل روزای قبل، هم گروهیاش همه خوابن. خسته شده بود از این همه تفاوت و تبعیض. تا کی باید صبح زود بیدار می شد و تنهایی کل تالارو تمیز می کرد؟ تا کی باید بقیه راحت می خوابیدن و اون جون می کند تا تمیزی و تقارن رو به تالار بیاره؟ خسته تر از همیشه، سطل و تی و وایتکسو برداشت و تو ذهنش نقشه های جدید واسه مقابله با میکروبا رو مرور کرد.

حدودای ساعت 8 صبح – کلاس فلسفه و حکمت


-هافلیا بهترن! ما سختکوش تریم و با سختکوشی هر چیزی رو به دست میاریم.
-اصالت از هر چیزی بهتره. تا احترام نداشته باشی، نمی‌تونی کسی بشی تو جامعه.
-اصلنم اینطور نیست. با سختکوشی می‌شه هر چیزیو به دست آورد.
-اصالتو نه.
-و یا حتی شجاعتو. اصالت و سختکوشی نمیتونه به کسی شجاعت بده.
-میشه بس کنین؟ این چرت و پرتا چیه میگین؟ همه اینا رو کلاه انتخاب کرده. البته الان فهمیدم چرا شما رو ننداخته ریون...

گابریل تمام مدت شاهد بحث بین دانش آموزا بود. هرجایی رو نگاه می کرد نمونه ای از تبعیض می دید. نمونه ای از خودبزرگ بینی. نمونه ای از تفاوتای بی معنی. سرشو بالا گرفت و با حفظ پرستیژ استادیش، آروم وارد کلاس شد. از کنار هر میزی می گذشت، یه سطل محلول الکل خالی می شد رو سر دانش آموزا. وقتی به میز خودش که رسید و الکل بارونش کرد، کتابا و چوبدستیش رو روی میز گذاشت و نفس عمیقی کشید.

- باز بحثتون سر چیه؟
- هیچی به مرلین.
- دیدی؟ دیدی؟ اگه شجاعت ما گریفیا رو داشتی در برابر ظلم می‌ایستادی و حرفت رو می‌زدی! ... ما راجع به برتری گریفی‌ها صحبت می‌کردیم.
- اصلنم. بحث سر اصالت ما بود.
- نخیرم. تا حرف سخت کوشی ما وسط باشه، چرا از شما بگیم؟
- هوش و دیگر هیچ.
- خب دیگه بسه وگرنه می‌زنمتون همین‌جا پخش زمین شین یادتون بره چی چیه کی کیه!
- این چرا انقد عصبانیه؟
- همین الانم باصدای فراصوتش زدمون!

گابریل سعی کرد به خودش مسلط باشه و پرستیژش رو از دست نده. پس یه جرعه وایتکس نوشید و سعی کرد به خودش مسلط باشه.

- ببینید بچه ها، این تفاوتا، این تبعیضا، همه بی معنین. ریونیا، گریفیا، هافلیا و بچه های اسلی، همه دانش آموزن. تفاوتی ندارن. تفاوت بی معنیه. تبعیض بده. اصلا این کاراتون درست نیست. باید این تبعیضا رو از بین برد. تفاوتی بین سیاه و سفید نیست. جفتشون رنگن. تفاوتی بین خوب و بد نیست. جفتشون صفتن. بریزین دور این تفکراتو. به عنوان تکلیفم یه خاطره از خودتون توی دفترچه خاطرات بنویسین. از وقتی که واسه شما و طبق شخصیت و ویژگی‌هاتون تبعیض قائل شدن و خیلی بهتون برخورد.

نفس عمیق دیگه ای کشید، وسایلشو برداشت و بدون هیچ حرفی، کلاس رو ترک کرد.

- خجالت نمی‌کشه، یه ربعه در می‌ره از کلاس. پولی که می‌گیری حرومت باشه!


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۱۳ ۱۹:۵۴:۱۹

کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۱:۰۴:۳۰ شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۸
#14
ترکیب تیم شطرنج ریونکلا

تام جاگسن: فیل
آندریا کگورت:اسب
گابریل دلاکور: وزیر
دروئلا روزیه:قلعه


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۲۲:۵۰:۱۰ چهارشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۸
#15
- من که فکر نمی‌کنم فراموشت شده‌باشه.
- به ارباب، به مرلین، به روونا که فراموشم شده! اصلا لونی چی هست؟
- خب، پس این حل شد. اگه یه بار دیگه اسم لونی رو ازت بشنوم، توی اسید معده‌م حل می‌کنمت‌آ! ... قضیه‌ی اون یکی معجون که نصف مرگخوارا رو باهاش فرستادم اون‌ دنیا چی؟
- من اصلا نمی‌دونم تو داری راجع به چی حرف می‌زنی.
- سوزوندن تنها ریشه‌ی موی ارباب؟
-
- تخریب خونه‌ی ریدل؟
-
- معجون ساحره‌پراکن رودولف؟

هکتور می‌دانست دیگر مرگخوارها بیرون اتاق منتظرند و می‌خواست از مدت زمانی که در اختیار دارد، نهایت استفاده را داشته باشد و رُسِ وجودِ نداشته‌‌ی لینی را بکِشد.

- نه، حالا لطفا منو از اینجا بیار بیرون!
- بیرون چیه؟ من فقط می‌خوام گل‌کلم بذارم توی شیشه. خودت خواستی خب!
- نه، این کارو با من نکن!
- حالا که دیگه کم کم داری به دبه‌ی ترشی بانو مروپ تبدیل می‌شی، خواستم یاداوری کنم اینا همش انتقام اینه!


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۰:۳۰:۰۵ دوشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۸
#16
گابریل که بیکار و علاف گوشه‌ای ایستاده بود، با شنیدن درخواست مروپ به سرعت از جا پرید.
- من! من!
- مطمئنی از پسش برمیای آلوچه جنگلی مامان؟
- آره بانو، کاملا مطمئنم!

و این شد که مروپ آخرین ذخیره‌ی بلو بری‌اش را از بقچه‌اش بیرون کشید و با دقت توی دست‌های گابریل گذاشت و او را به طرف آشپزخانه فرستاد.

***

- آوردم! برین کنار!

گابریل قابلمه به دست از آشپزخانه به طرف جمع مرگخواران حلقه زده به دور پرتره‌‌ی مروپ دوید و با ذوق و هیجان از انجام کارش، آن را روی میز گذاشت.
- بفرمایید بانو، بیاید ببینید چه کردم!
- آفرین گب مامان، می‌دونستم از پسش برمیای! ... خب، حالا در قابلمه رو باز می‌کنیم و... اینا دیگه چیه؟
- رنگ بلو بریه دیگه.
- اینا رو با چی جوشوندی گابریل مامان؟
- از اونجایی که ما حتی به پاکیزگی تابلو هامون هم اهمیت می‌دیم، با وایتکس.
- حالا که مجبور شدی اون گوشه بشینی و اینا رو سر بکشی، می‌فهمی با ذخیره‌ی بلوبریِ مروپ نباید ازین کارا کنی!

حین اینکه گابریل به گوشه‌ی اتاق فرستاده می‌شد تا همزمان با سر کشیدن معجونش، به کارهای بدش هم خوب فکر کند، مروپ دنبال راه جدیدی برای تولید رنگ طبیعی آبی بود.
- می‌گم... نمی‌شه از خود لینی رنگ استخراج کنیم؟


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۵ ۰:۳۴:۵۹

کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۶:۰۹:۴۲ جمعه ۲ اسفند ۱۳۹۸
#17
اما جمع کردن لشکری از سوسک‌ها که به منبع بزرگی برای تغذیه دست پیدا کرده‌بودند و از طرفی، هیچ صنمی هم با ریتا نداشتند، اصلا آسان نبود.

- ارباب، می‌شه...
- خیر!
- خب پس...
- باز هم خیر!
- یعنی اصلا...
- به هیچ‌وجه. یا هم‌نوعات رو جمع می‌کنی و یا به جرم به هم ریختن نظم دادگاه باشکوه ما، روی صندلی دوم مجرمین می‌شینی!

ریتا به لینی که سرخورده و با چشم‌های اشکی روی صندلی نشسته و بالهایش را به صلابه کشیده‌بودند نگاهی انداخت و یک لحظه بعد، در تلاش برای راندن سوسک‌ها از محیط بود.
- پیشت! کیشته! همین الان اینجا رو ترک کنین! کییییشت! مگه من با تو نیستم؟

اما نه سوسک‌ها تکانی خوردند و نه لرد سیاه حرفش را پس گرفت. این یعنی ریتا برای نجات از صندلی دوم مجرمین، باید فکر دیگری می‌کرد.
- اربابا قدر قدرتا، اگه بگیم ما اسناد و مدارک دیگه‌ای داریم که می‌تونه لینی رو قاطعانه‌تر محکوم کنه چی؟
- خیر. و صندلی دوم منتظر توست.
- اربابا، دلایل خیلی بیشتر و محکم‌تری داریم ها. من اصلا یک سال، شبانه‌روز در قالب سوسکی‌ لینی رو تعقیب می‌کردم. فکر کنید چه مدارکی علیه‌ش دارم که می‌تونه اونو به خاک سیاه بنشونه!

لرد سیاه از نگاه خودش، دلایل کافی و مناسبی برای محاکمه‌کردن لینی داشت و به نظر می‌رسید به ریتا نیازی نداشته باشد. اما از طرفی دلایل بیشتر، برای لینی عذاب‌های بیشتری به همراه داشت و حتی فکر بیشتر صاف کردن دهان لینی او را چند درجه سیاه‌تر می‌کرد.

- ما مایلیم بشنویم ریتا.



کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۲۰:۳۷:۳۷ پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۹۸
#18
- تونستن می‌کنیم خیلی راحت بریم سراغشون و گفتن کنیم: آقای محفلی؟ یک لحظه با ما تشریف آوردن کنین! ... البته دونستن می‌کنم که نقشه‌م یه مشکل کوچیکی داشتن می‌شه، تا توی دفترچه‌م دنبالش گشتن می‌کنم، شما فکر کردن کنین.
- بریم آگهی بدیم‌ بگیم یه منشی باکمالات محفلی می‌خوایم!
- شما منشی احتیاج دارین آقای لسترنج؟ خب پس چرا زودتر به خودم نگفتین؟
- "یک پالی و یک رودولف جهت رنده‌شدن موجود است. " این آگهی چطوره؟
-
- به‌نظر من اول از همه باید راه پیدا کردن محفلی‌ها رو تمیز کنیم و بعد با یک حمله‌ی وایتکسی، اونی که از همه سفید تر شد رو ور می‌دارین واسه خودمون.
- به جز بخش دومش، بقیه‌ش خوب به نظر می‌رسه. ... تام، مختصات محل فعلی محفلی‌ها رو به دقت پیدا...
- بیست و یک درجه چرخش جهت رو به راست و سپس یک دور ۱۸۰ درجه و بعد هم پنج و یک سوم قدم جلو و هفت قدم به طرف چپ می‌ریم. مختصاتِ عنوان شده یک کمپ تفریحی متعلق به مشنگ‌هاست که هم‌اکنون دو ساعت و بیست و یک دقیقه هست که محفلی‌ها اونجا هستن... چرا اینجوری نگاهم می‌کنین؟


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۱۸:۵۷ پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸
#19
سرباز (جوزفین مونتگومری) ریونکلاو بر تصمیمش برای حذف پافشاری فرموده و اسب ( آرتور ویزلی) گریفیندور رو انتخاب می‌کنه.


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۲۳:۴۳:۴۵ سه شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۸
#20
- پ... پرنسس... داماد خسته بود خوابید!
- می‌رم فیسش می‌کنم بیدار شه، بعد مفسسسل می‌خوابه.
- نه بابا پرنسس خواب کجا بود، گبی شوخی می‌کنه. داماد رفته گل بچی... یعنی، گلاب بیار... چیز...
- من فهمیدم چی شد. داماد رفت ظاهرش رو تغییر بده و با گل و پیتزا برگرده خدمتمون. الاناست که بیاد!
- بله دخترِ ما، خواستگارت وقتی ظاهر آراسته‌ی ما رو دید شرمنده شد. مجلس رو به یکباره ترک کرد و رفت‌. ... اصلا بنظرت کسی که آداب لباس پوشیدن ندونه و از طرفی، جلسه‌ی خواستگاریش رو یکهو ترک کنه، کِیس خوبیه؟
- کاملا.
-
- شما متمفسین که الان میاد؟ پس چرا فس نکرد؟

مرگخواران به هم، و سپس به لرد خیره شدند. توی نگاه لرد سیاه " یا خواستگار جور می‌کنید یا تک‌تکتان را به آتش می‌کشیم" ِ واضحی دیده می‌شد.

- الان میاد پرنسس، شک نکنید که توی راهه. ما هم شما و پدرتون رو تنها می‌ذاریم تا صحبت‌های خصوصی بزنید! ... همگی گم شن بیرون ببینم!

مرگخواران از اتاق بیرون رفتند میزگرد تشکیل دادند.

- یکی از ما باید داماد... بشین سرِ جات رودولف! ... باید داماد بشه و بعد اونو پیتزا فروش جا بزنیم.

مرگخوارها به هم خیره شدند.

- خب، کی حاضره؟

مرگخوارها بیشتر به هم خیره شدند.


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.