هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۵:۳۳:۳۰ دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۹
#11
بله، حقیقت مرگ‌خواران، بسیار تلخ بود. محفلی‌ها با افتخار، آنها را به آزکابان تحویل دادند و لبخند زنان به پناهگاهشان برگشتند. البته، مرگ‌خواران چندان نسبت به قضیه بی‌تفاوت نبودند و بسیار تقلا می‌کردند تا از دست محفلی‌ها رها شوند. اما موفق نشدند و وقتی به خود آمدند، هر یک از آنها با یک یا چند هم‌سلولی، پشت میله‌های زندان آزکابان، و تحت فشار دیوانه‌سازها بودند. قطعا تمامی آنها ناسزا می‌گفتند و یکدیگر را سرزنش می‌کردند. وضعشان خیلی بد بود و لرد اگر می‌فهمید که آنها در آزکابان گیر افتاده‌اند، بسیار خشمگین می‌شد و کار آنها را در همان آزکابان تمام می‌کرد.
ناامید کننده‌تر برای مرگ‌خواران، این بود که خیلی بیهوده به زندان افتاده بودند. آنها خیلی احمقانه مشغول «قایم باشک بازی» با دامبلدور بودند و هیچ یک از ماموریت هایشان را به پایان نرسانده بودند. بلاتریکس مدام جیغ می‌کشید و گریه می‌کرد. به نظر می‌رسید احساس عذاب وجدان شدیدی دارد. قیافه‌اش بسیار مریض‌گونه شده بود. موهای مشکی‌اش از همیشه به هم ریخته‌تر بود، زیر چشم‌هایش گود افتاده بود، چشم‌هایش سرخ شده بود و رنگش کاملا پریده بود. بقیه‌ی مرگ‌خواران هم وضعیت مشابهی داشتند. همه‌ی آنها، در اثر قدرت دیوانه‌ساز‌ها، مثل دیوانه‌ها با خود حرف می‌زدند و خودشان را این ور و آن ور می‌کوبیدند. حتی بعضی از آنها کاملا بی‌حرکت می‌ماندند و به گوشه‌ای در تاریکی زل می‌زدند.
یک هفته، از حضورشان در آزکابان گذشته بود. عده‌ی اندکی از آنها، در جلسات محاکمه دروغ های شاخداری گفتند و از آزکابان رفتند. اما خیلی‌ها، مثل بلا، ماندن در آزکابان را به خیانت به اربابشان ترجیح دادند.
هیچ‌یک نمی‌دانستند الان لرد سیاه کجاست، و راجع به آنها چه فکر می‌کند. بلاتریکس مدام سر بقیه‌ی مرگ‌خواران داد می‌زد:
- احمق‌ها! ابله‌ها! خائنای پست فطرت! اگر برای نجات ارباب می‌رفتید هرگز چنین اتفاقی نمی‌افتاد!!!


Purple and black dreams, a velvet doll and the
∞ ...stars waving meتصویر کوچک شده


پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۲۳:۴۹:۵۸ یکشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۹
#12
ویزو نفس عمیقی کشید. مصمم بود و امیدوار. فقط به این فکر می‌کرد که اگر برنده شود، می‌تواند آنتونین را نجات دهد و علاوه بر آن، قلب اژدها را به دست می‌آورد!


ویزو چند بار در هوا مشت‌هایش را تکان داد. خیالش تخت بود. مدام به خودش امید می‌داد. «ویزو، تو می‌بری!»
بله، ویزو دل شیر داشت و حسابی پشتش گرم بود. اما خب، احساساتش چندان هم دوام نیاوردند.

«بسیار عالی، جناب مَشی سوسکه وارد میدان میشن. شرکت کننده‌ی دوم، و رقیب مگس محترم ویزو»

ویزو با دیدن مَشی سوسکه ترسید. او سوسک گنده‌ای بود که بال‌های سیاه و زشتی داشت. او، لبخند وحشتناکی روی لب‌هایش داشت و نگاهش بسیار شیطانی به نظر می‌رسید.


برای لحظه‌ای قلبش در سینه فرو ریخت. اگر به مَشی سوسکه می‌باخت، به معنای واقعی، «بدبخت» می‌شد! حتی تصور اینکه به عنوان مگس فاسد فروخته می‌شود و چه بلاهایی به سرش می‌آید، بسیار ترسناک و اندوه بار بود. بنابراین، ندای درون ویزو فریاد کشید:ویزو! تو حق نداری ببازی! حق نداری!
آرام تکرار کرد:
- حق ندارم ببازم...
یک نفر سوت زد و مبارزه‌ی سوسک و ویزو، آغاز شد.
سوسک، در حرکت اول، مشتی به ویزو زد. ویزو جا خالی داد. قلبش دیوانه‌وار می‌کوبید.

تنها کاری که می‌کرد، این بود که مشت می‌زد.‌ چشم‌هایش را بسته بود و فقط و فقط مشت می‌زد. اصلا برایش مهم نبود که مشت‌هایش به مَشی سوسکه می‌خورد یا نه، تنها چیزی که مهم بود، مشت‌ بود. قلب اژدها بود. چهارصد و پنجاه گالیون بود. نجات آنتونین بود.


گزارشگر همچنان با هیجان گزارش می‌کرد اما ویزو دیگر نمی‌خواست صدای او را بشنود. صدای گزارشگر، او را تا مرز جنون می‌برد.

« حالا مَشی سوسکه یه ضربه به ویزو می‌زنه، بلههههههه ویزو جا خالی می‌ده و همچنان مشت می‌زنه. اوه، اونجا رو. انگار حال مَشی زیاد خوب نیست.»

با شنیدن این حرف، ویزو چشم‌هایش را باز کرد. مَشی سوسکه روی زمین افتاده بود و معلوم بود حالش خیلی بد است.
خلاصه، او را جمع کردند و بعد از چند دقیقه، اعلام کردند که «فعلا» برنده ویزو است.


ویزو خیلی خوشحال بود. خیلی زیاد. باورش نمی‌شد که الان قرار است آنتونین را نجات دهد و قلب اژدها را بگیرد. چند نفر با احترام، او را به بیرون از میدان مبارزان شریف هدایت کردند. ویزو در حالی که لبخند ضایعی بر لب داشت، گفت:
- اِ... پس جوایزمو نمی‌دید؟
مرد خوش قیافه‌ای که آن جا ایستاده بود. قهقهه زد.
- چه عجله‌ای داری! تو هنوز باید با شش نفر دیگه هم مبارزه کنی و بعد از اون... حالا شاید جایزه دادن بهت.


سپس همچنان که قهقهه می‌زد از آنجا دور شد. به نظر می‌رسید چیزی مصرف کرده است.
ویزوی بیچاره ( )، با نشیمنگاه از عرش به فرش سقوط کرد.
- چییییییییی؟؟؟؟


Purple and black dreams, a velvet doll and the
∞ ...stars waving meتصویر کوچک شده


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۳:۱۲:۴۰ یکشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۹
#13
هیچ یک از مرگ خواران نمی توانستند به درستی معنی این را درک کنند که لرد، از شب گذشته دیده نشده و خبری از او نبوده است. البته چندان هم نمی‌ترسیدند، چون می‌دانستند لرد هر چه قدر هم تحت فشار باشد، به هر حال قوی‌ترین جادوگر‌ عصر به شمار می‌آید. چه بعد از دامبلدور، چه قبل از دامبلدور.
بلاتریکس مدام جیغ می‌کشید و به طرز جنون آمیزی اشک می‌ریخت. او مدام خودش و مرگ‌خواران دیگر را به خاطر تنها گذاشتن لرد سرزنش می‌کرد. رکسان، مدام دستمال صورتی رنگی را از جیبش در می‌آورد و اشک‌هایش را پاک می‌کرد. احتمالا اشک خیلی از آنها به خاطر ترس بود. چون اگر اتفاقی برای لرد می‌افتاد، کارشان ساخته بود.
این بود که سریع روزنامه را روی زمین انداختند و به سمت گرینگوتز دویدند.
وقتی به گرینگوتز رسیدند و از میان جن‌های غرغرو عبور کردند، دیدند که هیچ خبری از لرد نیست و تنها چیزی که نشان می‌دهد او در آنجا حضور داشته، تکه کاغذ رنگ و رو رفته‌ای بود که لرد، روی آن با خط قابل تشخیصش چیزی را نوشته بود.
بلاتریکس، با بی‌قراری کاغذ را از رکسان، که سعی می‌کرد خط لرد را بخواند گرفت. بقیه‌ی مرگ‌خواران دور او جمع شدند تا بفهمند چه چیزی روی کاغذ نوشته شده است.
بلاتریکس، آرام نوشته‌ی روی کاغذ را زمزمه کرد:
- جنگل ماگلیِ ۷۱، زنده‌ام.
بلاتریکس چند بار دیگر هم متن کاغذ را خواند.
رکسان با گیجی پرسید:
- یعنی چی؟


Purple and black dreams, a velvet doll and the
∞ ...stars waving meتصویر کوچک شده


پاسخ به: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۲۱:۰۰:۴۸ یکشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۹
#14
سدریک آب دهانش را قورت داد و سعی کرد لبخند بزند.
- آره آره چرا که نه.
سپس لبخندش را به طرز احمقانه‌ای گشاد کرد. هاگرید، با دستش ضربه‌ای به شانه‌‌ی سدریک زد.
- خوووش اومدی داداچ. بفرما داخل.
سدریک احساس کرد شانه اش له شد و درون بدنش فرو رفت. از درد، آهی کشید و وارد اتاق محفلی ها شد. هاگرید فریاد زد:
- یا ایهاالمحفلیون! کارگر جدید خدمت شوما!
سدریک وقتی داخل اتاق را دید، در جا خشکش زد. در نگاه اول، دامبلدور را دید که روی شکمش، روی زمین دراز کشیده بود و لبخند مضحکی به سدریک می‌زد.
- حالت چه طوره باباجان؟ دیگه وقتو تلف نکن استارت بزن جوون!
و بعد لبخندش را تا بناگوش وسعت داد. سدریک، به سختی لبخند زشتی زد و سرش را تکان داد و صدای تهدید آمیز بسته شدن در توسط هاگرید را شنید. وقتی هاگرید چفت در را بست، سدریک با ترس آب دهانش را قورت داد و نفسش در سینه حبس شد.
پشت دامبلدور، تانکس ولو شده بود و روی چشم‌هایش دو حلقه‌ی خیار به چشم می‌خورد. کنارش دستگاه ریزی بود که از آن موسیقیِ خارجیِ [، مثبت هجده و خفنی] به گوش می‌رسید.
هاگرید هم کنار دامبلدور، روی زمین ولو شد و گرومپی صدا داد. زمین لرزید.
- خیلی خوب داداچ گولم. بدار اون بیلو شروع کن. آفرین پسر ژون.
سدریک با نارضایتی بیل را برداشت و همین که خواست شروع کند، دامبلدور داد زد:
- سیریــــوووسسسس! بابا جان مثانه‌ت که هیچ، وجودتم تخلیه شد دیگه! بیا بیرون روی کمرم راه برو شاید بهتر شد کمرم.
سدریک شروع کرد به بیل زدن. الان مثلاً داشت ماموریتش را اجرا می‌کرد؟ در همان حال که بیل می‌زد، نگاهی به محفلی ها انداخت. محال بود بتواند آرامشان کند!
دامبلدور وقتی صدایی از سیریوس نشنید، دوباره عربده کشید:
- سیریوسسسسسس! نکنه داری معده‌تو میدی بیرون؟
سدریک می‌توانست احساس کند که لرد از میان دندان‌های کلید شده‌اش می‌غرّد و نقشه‌ی قتل سدریک را می‌کشد.
فکری به ذهنش نرسید. به نظر می‌رسید دامبلدور باز هم می‌خواهد عربده بکشد. پس لبخندی زد و رو به دامبلدور گفت:
- می‌خواید من انجامش بدم.
هاگرید گفت:
- نیازی نیست داداچ. بیل بزن. خودم اینجا هسم.
سپس بلند شد تا روی کمر دامبلدور پیاده روی کند. دهان سدریک باز مانده بود. رنگ دامبلدور هم پریده بود.
یک ثانیه بعد، هاگرید روی کمر دامبلدور رفت. و دامبلدور...
نمی‌توان درست توصیف کرد. یک دفعه زبان دامبلدور بیرون زد، رنگش نارنجی شد و چنین صدایی در آورد:
- غررررراااااااااااااقققققققققق!


Purple and black dreams, a velvet doll and the
∞ ...stars waving meتصویر کوچک شده


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۰:۲۲:۱۲ یکشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۹
#15
مرگ‌خواران بهت‌زده به لرد نگاه می‌کردند. در حالی که لرد، خیلی خونسرد و با آرامش، شانه به شانه با دامبلدور از آنها دور می‌شد. مرگ‌خواران نمی‌توانستند باور کنند آن همه بدبختی، آخرش هم به جایی نرسیده و دامبلدوری که قصد کشتنش را داشتند در کمال حیرت، حالا دارد با اربابشان قدم می‌زند. هرکسی بود خشکش می‌زد. مرگ‌خواران که جای خود دارند.
خلاصه، همان‌طور پیاده، حدود نیم ساعت راه رفتند و از کوه و درخت و خانه‌ها و... گذشتند. مرگ‌خواران، که خسته و اندوهگین بودند از عقب راه می‌رفتند و لرد و دامبلدور، خیلی معمولی، با هم از جلو حرکت می‌کردند. هوا کم کم داشت تاریک می‌شد و باد سردی می‌وزید. وقتی به گرینگوتز رسیدند، لرد و دامبلدور ایستادند. لرد، به ستون بزرگی در داخل گرینگوتز اشاره کرد و گفت:
- خب، دامبلدور. برو اونجا چشم بذار.
سپس با انزجار مرگ‌خواران را ور انداز کرد و ادامه داد:
- شما هم برین قایم شین. این دورم بازی کنید بعدش تکلیف همه‌تونو مشخص می‌کنم.
بعد، رفت و روی صندلی نرمی که یک دفعه در وسط گرینگوتز ظاهر شده بود، نشست. صندلی، گرد بود و پارچه‌ی مخملی و اناری رنگی داشت. لرد روی آن لمید و مرگ‌خواران، در کمال شگفتی(چیزی می‌گویم، چیزی می‌شنوید. شگفتــی!) جنی را دیدند که با لباس های رسمی، جلوی لرد تعظیم کرد و یک فنجانِ سفید و زیبا به او داد که محتویاتش احتمالا چای سبز بود. (نمی‌دانم چرا سبز. پس نپرسید که من خنگی بیش نیستم)
بلاتریکس وقتی آن صحنه را دید، اول چرخی زد و بعد، به طور کاملا صاف، به پشت، با صدای مهیبی روی زمین فرود آمد. لرزید و کف از دهان خارج ساخت. (واو) رنگش هم چیزی مثل اناریِ مبلِ لرد بود.
لرد، آرام و با حوصله نگاهش می‌کرد و اخم به ابرو نمی‌آورد. بعد از اینکه چای سبزش را تمام کرد، فنجان را با بی‌خیالی به پشت سرش پرت کرد و دوباره روی مبل لمید. بعد، دوباره همان جن ظاهر شد و یک بستنی لیوانی گنده با طعم توت فرنگی را به دست لرد داد.
اوری گفت:
- سرورم، بلاتون به جونم، از روی چای بستنی میل نکنید. می‌ترسم معده‌ی مبارک درد کنه.
لحنش بسیار مؤدبانه بود و این حرف را در حالی می‌زد که خم شده بود و زمین را نگاه می‌کرد.
لرد، در حالی که بستنی می‌خورد، اوری را با حالت بدی نگاه کرد.
- متاسفانه نمی‌کشمت، اوری. چون قرار بود بهت جایزه بدم. عوضش جایزه بی جایزه. از این به بعد، هر خطایی بکنی با روش دلنشین‌تری ازت پذیرایی می‌شه، اوری.
اوری بر خود لرزید.
دامبلدور که تا آن لحظه با حالت عجیبی دست به کمر ایستاده بود، به سمت ستون رفت و داد زد:
- من چشم می‌ذارم. فقط زود تشریف ببرین خواهشاً!
لرد، سرش را تکان داد و رو به مرگ‌خواران گفت:
- شنیدید که چی گفت؟
مرگ‌خواران، پیکر بلاتریکس را از زمین جمع کردند و از گرینگوتز بیرون رفتند. قیافه هایشان بسیار خسته و غمگین بود، حالا باید از آنجا دور می‌شدند، در حالی که بلاتریکس و کراب را حمل می‌کردند. این برای آنها، یک فاجعه به شمار می‌رفت.


Purple and black dreams, a velvet doll and the
∞ ...stars waving meتصویر کوچک شده


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۴:۳۳:۱۷ یکشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۹
#16
بله، این بود که مرگ‌خواران عزیز، دوباره دور زدند تا به هاگوارتز برگردند. البته مصیبت بزرگ‌تری هم وجود داشت و آن این بود که حالا چه طور می‌خواهند به درون هاگوارتز بروند؟! رون ویزلی قطعا در تمام مدرسه جار زده بود که مرگ‌خواران را در حال خروج از هاگوارتز دیده است و قطعا ماجرا را به مسئولین هاگوارتز هم گفته بود. پس مسئولین احتمالا همگی در آنجا حضور داشتند. بنابراین...
- یافتم! یافتممممممم!
این، صدای جیغ بنفش بلاتریکس بود. رکسان با چهره‌ای خسته و پوکر او را نگاه کرد.
- چته بلا؟ چی رو یافتی؟
بلاتریکس لبخندی زد.
- خب نابغه‌ها وقتی دامبلدور بفهمه ما توی هاگوارتز بودیم هر جای دنیا هم باشه به هاگوارتز میاد!
عده‌ای از مرگ‌خواران، هوش او را تحسین کردند و به به و چه چه کردند. اما کراب، دستانش را در جیب ردای پشمی‌اش فرو برد و با چهره‌ای گرفته گفت:
- حالا اگه اونجا گیرش نیاوردیم چی؟
بلاتریکس سرش را تکان داد و با ژست شیک و پیکش، قدمی به جلو برداشت و با لحن حق به جانبی گفت:
- فعلا این نقشه رو عملی می‌کنیم، حالا اگه موفق نشدیم یه فکری می‌کنیم. فعلا باید برگردیم هاگوارتز.
و بعد، اشاره ای کرد تا بقیه از پشتش حرکت کنند. سپس خود سرانه و با غرور به سمت هاگوارتز، حرکت کرد.
کراب، رکسان و بقیه، آهی کشیدند و ناسزایی گفتند. دیگر از راه رفتن در آن مکان بیابان مانند سیر شده بودند. تنها آرزویشان این بود که هر چه زودتر به خانه‌ی ریدل‌ها باز گردند و لرد، در حالی که لبخند می‌زند بگوید که به آنها افتخار می‌کند. اما ظاهراً چنین چیزی غیر ممکن بود.
خلاصه، همان‌طور در آن بیابان جلو رفتند، جلو و جلو و جلوتر. اما به هاگوارتز نرسیدند.
رکسان نالید:
- پس چرا نمی‌رسیم؟
بلاتریکس به او جوابی نداد. فکر می‌کردند احتمالا راه را گم کرده اند. البته نویسنده هم چنین قصدی داشت اما یک دفعه همه چیز عوض شد و هاگوارتز جلوی آنها سبز شد.
- هورااااااااا رسیدیم هاگوارتز!
مرگ‌خواران ندای شادی سر دادند و هو کشیدند. حالا، آنها درست جلوی هاگوارتز بودند.
همان‌طور که دروازه را نگاه می‌کردند(گویی امید داشتند با شرمندگی، خودش باز شود)، بلا، دامبلدور را دید که بالای دروازه ایستاده است و ریش و ردایش با حالت رویاواری در دست باد می‌رقصد.
- اون... اون دامبلدور نیست؟


Purple and black dreams, a velvet doll and the
∞ ...stars waving meتصویر کوچک شده


پاسخ به: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۱۲:۳۰:۲۱ یکشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۹
#17
هاگرید به بدنه‌ی اتوبوس تکیه داد و این باعث شد اتوبوس کج شود و عده‌ای از ساحره‌ها جیغ بکشند.


هاگرید،‌ یک همبرگر از جیب گنده‌اش در آورد و در حالی که به آن گاز می‌زد، با اعتراض به رودولف گفت:
- داداژ بالاخره میای بیرون یا نه؟
رودولف از درد نالید.
- چی؟ خب واضح بنال بفهمم!
رودولف سرش را از چپ به راست تکان داد.
هاگرید، همبرگر را به طور کامل قورت داد و سپس رو به جادوگران و ساحره‌های بهت‌زده گفت:
- بچه‌ها فکر می‌کنم می‌گه که شما برین من جام راحته.


رودولف که اصلا نمی‌توانست حرف بزند خودش را به شدت تکان داد و با شدت بیشتری صداهای نامفهوم از خودش در آورد.


هاگرید، ساحره‌ها و جادوگران را به درون اتوبوس راند و سریع گفت:
- زود باشین داداژمون عجله داره می‌خواد هر چه سریع‌تر با خودش خلوت کنه. بدویین دیگه!
رودولف بدبخت همچنان خودش را تکان می‌داد و زور می‌زد.

هاگرید هم حرکات او را به چنین حرف‌هایی تعبیر می‌کرد: دِ زود باش هاگرید جمع کن برو گورتو گم کن دیگه! ایششش! هاگرید زود باش برو رانندگی با خودت. فقط به ریش مرلین قسمت میدم زود باش برو!

هاگرید هم خیلی پسر خوبی بود. همه‌ی مسافران را به پست اتوبوس فرستاد و خودش، به عنوان راننده، نشست پشت فرمان. صدای یکی از ساحره‌های پیر را شنید که گفت:
- مرلین خودت به دادمون برس!


همین که هاگرید در صندلی جلویی نشست، اتوبوس به جلو خم شد و همه، جیغ بنفشی کشیدند و رودولف، به یک کتلت نه چندان صاف بدل شد و صدای «زورت» به گوش رسید.
هاگرید، فریاد زد:
- آماده باشین که داریم می‌ریم!
و بعد، تا جایی که می‌توانست، گاز داد. و بعد، چند تا اتفاق همزمان افتاد.

چند تا از مسافران با قدرت به کف اتوبوس کوبیده شدند و صورتشان صاف شد.
رودولف، یک چنین صدایی را از خودش منتشر کرد:آخخخخخخهپوغغفغفففففففزارزززززززتتتتتتتتتتتت
و بعد، به معنای واقعی، به یک کتلت خوشگل و صاف و خام تبدیل شد.

هاگرید هم دستی برای رودولف، یا همان «کتلتِ خامِ نسبتا لِه» تکان داد، و با نیروی بیشتری به گاز دادن ادامه داد.


Purple and black dreams, a velvet doll and the
∞ ...stars waving meتصویر کوچک شده


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۲:۰۹:۲۲ یکشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۹
#18
مرگ خواران که چاره‌ی دیگری نمی‌دیدند، و مغزشان به طور کامل از کار افتاده بود، ناچار به سمت آن جنگل برفی راه افتادند. رکسان، نشانی جنگل را که روی یک کاغذ پوستی نوشته شده بود از سیریوس گرفت و در جیب ردایش گذاشت. خلاصه، بار و بندیلشان را برداشتند و از اتاق دامبلدور، بیرون رفتند.

سیریوس هم بیخیال، شروع کرد به تمیز کردن اتاق دامبلدور و بعد، در اتاق را بست و از آنجا دور شد. حالا آنها مصیبت دیگری هم داشتند. اصلا چه طور می‌خواستند از هاگوارتز بیرون بروند؟

راهرو پر از هاگوارتزی های مختلف بود. مطمئنا اگر آنها، چند تا مرگخوار را در جلوی اتاق دامبلدور می‌دیدند، دست به کاری می‌زدند. چه می دانم، شاید آنها را همان ‌جا به درک واصل می‌کردند، یا احتمالا بقیه را خبر می‌کردند و بقیه این کار را انجام می‌دادند.

بلاتریکس، دستی به موهای جنگل‌وارش کشید.
- حالا چه جوری بریم بیرون؟
یکی از مرگ‌خواران، چوبدستی‌اش را در دست گرفت و آهسته پاسخ داد:
- صبر می‌کنیم جادوآموزا برن سر کلاسا. بعدش سریع از اینجا می‌ریم.
بلاتریکس پوزخندی زد و ضربه‌ای به سر آن مرگخوار زد.
- نابغه‌ی کی بودی تو؟

سپس سریع خودش را جمع و جور کرد. منتظر ماندند تا هیاهوی سالن، ساکت شود و بعد هر چه زودتر فلنگ را ببندند.
وقتی جادوآموزان به کلاس‌ها رفتند، مرگخواران، در حالی که آهسته و پشت سر هم سعی داشتند از هاگوارتز بیرون بروند، قدم بر می‌داشتند و بلاتریکس جلوتر از همه بود.

در راه، چند تا جادو آموز فضول را دیدند و قبل از اینکه آنها بخواهند کاری بکنند، آنها را بیهوش، و حافظه‌ی آنها را پاک کردند.
بالاخره به دروازه‌ی هاگوارتز رسیدند. حالا چه طور باید بازش می‌کردند؟

البته این کار، برای خادمان وفادار لرد کار چندان سختی هم نبود. با یکی دو تا ورد و طلسم، دروازه را باز کردند. اما حیف که رون ویزلی، درست چند متر دورتر، آنها را دید و با صدای بلندی فریاد کشید:
- مرگخوارا! مرگخوارا اینجان!

فریاد کشیدن او همانا، و سرازیر شدن سیلی از جماعت به سمت مرگ‌خواران بیچاره سرازیر شد. و مرگخواران، با سرعت هر چه تمام، در واقع با سرعت جت، دوان دوان از هاگوارتز فاصله گرفتند. چه می‌شد اگر لرد می‌فهمید خادمانش به خاطر یک جادو آموز گیر افتاده اند و به جای سوپرایز، اربابشان را بی‌آبرو کردند؟ بلاتریکس با این فکر، لرزش خفیفی کرد و با سرعت بیشتری دوید.

مرگخواران، آن‌قدر دویدند که از نفس افتادند. پس وقتی برگشتند و دیدند که خبری از هاگوارتزی‌ها نیست، همان‌جا روی زمین ولو شدند.

قطعا هاگوارتزی‌ها قرار نبود آنها را ول کنند و این خیلی برایشان بد و کلافه کننده بود.
رکسان، آهی کشید، نگاهش را به آسمان دوخت و گفت:
- دامبلدور، بمیری اصلا!

بلاتریکس در حالی که نفس نفس می‌زد، ضربه‌ای به پهلوی رکسان زد و با داد گفت:
- پاشو آدرس جنگل رو بده به من. زود باش. وقت نداریم.
رکسان با تاسف، کاغذ پوستی را در آورد و به بلاتریکس داد. بلاتریکس، چوبدستی‌اش را به قطب نما تبدیل کرد.

- فعلا بهتره با یه روش طبیعی بریم. نه با جادو.
- چرا اون‌وقت؟
بلاتریکس اخم کرد.
- جادو کار نمی‌کنه. نمی‌دونم چرا.
هکتور فریاد زد:
- چییییییییی؟


Purple and black dreams, a velvet doll and the
∞ ...stars waving meتصویر کوچک شده


پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۲۳:۱۰:۴۰ شنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۹
#19
وین، به دامبلدور کمک کرد تا بلند شود. از خجالت سرخ شده بود و می‌خواست آب شود و در آن جهنمِ ناشناخته فرو برود.

- وین، بهم بگو ببینم چی شد که به اینجا اومدی؟ کسی تو رو به اینجا آورد؟
وین، موهایش را به هم ریخت و کمی از سرخی صورتش کاسته شد.
- خب... خب... من دقیقا نمی‌دونم. من داشتم مطالعه می‌کردم که یه دفعه دیدم هافل به پشت سرم خیره شده. همین که به پشت سرم نگاه کردم، به خودم اومدم و دیدم اینجام.
دامبلدور، غرولندی کرد. هر کسی هم بود و از آن ارتفاع سقوط می‌کرد، بدنش درد می‌گرفت!

وین، با صدایی که اندکی می‌لرزید و ترس در آن موج می‌زد، آرام به دامبلدور گفت:
- پروفسور، حالا چه بلایی سرمون میاد؟ نمی‌تونیم از اینجا بیرون بریم؟
دامبلدور، نگاهی به آن فضای دم‌کرده، خفه و ناشناخته کرد و گفت:
- فعلا کاری نمی‌تونیم بکنیم، وین. فعلا بیا جلو بریم تا ببینیم چه خبره.
سپس لبخندی زد و ادامه داد:
- این چالش باحالیه. دلت میاد ولش کنی؟ البته فعلا که نمیتونی پس فعلا سعی کن لذت ببری. این خیلی بهتره.
و بعد، لبخندش پهن‌تر شد. دامبلدور زیاد غمگین به نظر نمی‌رسید. وین، با ترس و بی‌اعتمادی نگاهش را از او گرفت و بازوی او را چسبید.

دامبلدور، آرام به جلو حرکت کرد و وین که بازوی او را چسبیده بود، از پشت او حرکت کرد.
راهرویی نمناک در مقابل آنها بود و بوی عجیبی در راهرو به مشام می‌رسید. بویی که انگار مخلوطی بود از بوی ماهی، بوی یک وسیله‌ی برقی مشنگی که سوخته و از کار افتاده است، بوی فاضلاب، بوی آتش و بوهای دیگری که از توصیف خارج‌اند.

صدای قدم‌های آنها در راهرو منعکس می‌شد و ترس را به انسان القا می‌کرد. کمی که جلو رفتند، راهرو، از آن تاریکی وحشتناک در آمد و نورهای قرمز رنگی فضای آن را روشن کردند. منبع آن نور بسیار ضعیف، معلوم نبود و این باعث می‌شد وین، بیشتر بترسد.
کمی جلوتر، آن نور قرمز بیشتر شد و صدای ضعیفی به گوش رسید. صدایی مثل غژ غژ قلم پر روی کاغذ پوستی.

دامبلدور آب دهانش را قورت داد. هیچ یک جرات شکستن آن سکوت را نداشتند. سکوت، تهدید آمیز به نظر می‌رسید. طوری که انگار انتظار داشتند یک موجود هشت دست با یک شنل سفید، در حالی که صدای غژ غژ در می‌آورد ظاهر شود و به سمت آنها بیاید. وین با این فکر، آرام لغزید و بیشتر به دامبلدور چسبید.
- نترس، وین. چیزی نیست. اتفاقی نمی‌افته.

وین وقتی صدای دامبلدور را شنید تکان خفیفی خورد. انگار فکر می‌کرد این همان موجود هشت دستِ شنل سفید است که او را برای مرگ فرا می‌خواند.
وین فقط سرش را تکان داد و به این حرکت اکتفا کرد.
چیزی حدود پنج یا ده دقیقه حرکت کردند. راهرو تغییری نکرده بود و این بسیار خوفناک بود.

- پروفسور، می‌شه برگردیم؟
دامبلدور پاسخ داد:
- نمی‌تونیم. یعنی فک نکنم بشه.
وین بیشتر ترسید و احساس کرد دامبلدور دارد کمی ترسناک می‌شود. اما خب، چاره‌ای جز همراهی با او نداشت.


Purple and black dreams, a velvet doll and the
∞ ...stars waving meتصویر کوچک شده


پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۲۲:۲۷:۴۵ شنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۹
#20
حالا علاوه بر بیرون آوردن تخم مار، باید فکری هم به حال رودولف می‌کردند. هکتور با ترس از او فاصله می‌گرفت و سو، در حالی که آرام از مرلین کمک می‌خواست رودولف را عقب می‌کشید.

رودولف، به طور تهدید آمیز و جنون‌واری قهقهه می‌زد و قرنیه‌های دو چشمش مدام قل می‌خورد و از سمتی به سمت دیگر می‌رفت. کم کم رنگش داشت بادمجانی می‌شد. بلاتریکس، از پشت داد زد:
- استیوپفای!
و رودولف، بی‌حس روی زمین افتاد.

سو، نفسی گرفت. رنگ هکتور پریده بود. باید هر چه زودتر تخم مار را بیرون می‌آوردند و زهر را با خود می‌بردند. دیگر تحمل بدبختی‌های جدید را نداشتند.

بلاتریکس، طره‌‌ی موهایش را از صورتش کنار زد و گفت:
- فعلا بذارینش یه گوشه. بعداً یه فکری به حالش می‌کنیم.
دو نفر از مرگخواران، رودولف را که قرنیه‌ی چشمانش در حال قل خوردن بود جا به جا کردند و در گوشه‌ای گذاشتند. حالا، باید یکی دیگر از آنها دست به کار می‌شد.
سو، وزنش را روی پای چپش انداخت و گفت:
- خب، حالا کی می‌ره؟

همه خودشان را به نفهمی زدند و نگاه هایشان را روی اجسام اطرافشان چرخاندند.
بلاتریکس با چوبدستی‌اش به سو اشاره کرد.
- تو، برو!
سو، من من کرد.
- من؟ چرا من؟ چرا هر وقت جای سخت کار می‌رسه من یادتون میوفتم؟
بلاتریکس پوفی کشید و سو را به سمت لانه‌ی مار، هُل داد.
سو، خیلی تقلا کرد. اما بلاتریکس تصمیمش را گرفته بود.

سو، به سمت هکتور رفت و در حالی که بغض گلویش را می‌فشرد به او گفت:
- اگه بلایی سر من اومد به ارباب بگو توی زندگیم هر کاری کردم به خاطر اون بوده و بهش بگو بلا باعث شد بمیرم!

سپس آرام اشک روی گونه‌اش را پاک کرد و با شجاعت به سمت لانه‌ی مار رفت. اطرافیان با هیجان او را نگاه می‌کردند.
سو،‌ خم شد و دستش را به درون لانه برد. دستش به چیز نسبتا زبری خورد. گرد هم بود. پس خود تخم مار بود.

سو آن شیء را بیرون آورد، بعد، قلبش در سینه فرو ریخت، نفسش در سینه حبس شد و رنگش کاملا سفید شد. آن شیء، تخم مار نبود، بلکه خود مار بود. مار، فس فس می‌کرد و آرام تکان می‌خورد.
- سو، تو... تو...


Purple and black dreams, a velvet doll and the
∞ ...stars waving meتصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.