هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: برج وحشت!
پیام زده شده در: ۲۲:۴۴ دوشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۹
#11
-کیه؟

مگان از خواب پرید و با حالت تهاجمی اطرافش رو نگاه کرد. اول چیزی ندید. فکر کرد که خواب دیده و داشت دوباره دراز میکشید که از بین چشم های نیمه بازش متوجه چیزی شد. موجودی حدودا پنجاه سانتی با کله آبی متمایل به بنفش و دستای نارنجی ای که به طرز ترسناکی دو طرفش آویزون بودن رو به روش ایستاده بود و با لبخند دندون نمایی بهش نگاه میکرد. مگان آب دهنش رو قورت داد. با وجود قیافه ای که رو به روش بود و اطلاعاتی که نصف شب به مغز میرسه و چشمای نیمه باز، حق داشت که فکر کنه هیولای زیر تختش که سال ها خوابش رو میدید رو به روش ایستاده.

-تو...کی...هستی...

هیولا دست های لزجش رو گذاشت روی شکم قلبمش و چند قدم عقب رفت. جوری که انگار میخواست فرار کنه. البته که دلیل فرارش نمیتونست ترس از دستگیر شدن توسط مگان باشه. بچه میخواست به سمت دستشویی فرار کنه و شاید هم وسط راه سری به پدرش میزد تا اون هم از دیدن قیافش ذوق کنه. سر جاش چرخید و اومد که قدم اول رو به قصد فرار برداره. مگان که سال های زیادی بود با کابوس هیولای زیر تخت دست و پنجه نرم میکرد همون لحظه تصمیم گرفت که ترسش رو کنار بزاره و یه بار برای همیشه بهش غلبه کنه.
در نتیجه وقتی متوجه شد که هیولا قصد فرار داره، مثل کسی که یه ثانیه قبل از انفجار بمب خودش رو روی زمین میندازه، خیز برداشت و شتاب پرشش رو جوری تنظیم کرد که صاف بیفته رو هدف و پوزش رو به خاک بماله. چند ثانیه بعد مگان بین زمین و هوا معلق بود و بچه در حال فرار.
در ثانیه آخر، درست جایی که بچه داشت آخرین قدم رو واسه خارج شدن از صحنه برمیداشت تونست مچ پاش رو بگیره. بچه برای حفظ تعادلش پرده اتاق رو کشید. خیلی محکم. اونقد محکم که میل پرده همراه پرده جدا شد و شکارچی خودش طعمه شد.
مگان به بالای سرش نگاه کرد و آخرین چیزی که دید سیاهی بود.


ویرایش شده توسط مانامی ایچیجو در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۱۰ ۲۲:۴۹:۰۰

نورتُ گرفتن دادن حس خورشید بت.


پاسخ به: برج وحشت!
پیام زده شده در: ۲۳:۳۴ یکشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۹
#12
دور تر از قبرستون، خانه ریدل ها

رابستن بچه رو گذاشته بود رو دوشش و یه بشقاب سوپ هویجم رو کلش بود. با حساب این که درحالت عادی هم بچه ی لج بازی بود، غیبت چند ساعته بلاتریکس این اخلاق رو تشدید می کرد. برای همین جهت خالی کردن عقدش در ازای هر یه قاشق سوپ هویجی که به اصرار پدرش تو دهن می برد، ده بار با ته قاشق رو کله رابستن بیچاره ضرب می گرفت.

-لطفا زود سوپت رو خوردن بشو که خوابیدن بشیم.

بچه در اعتراض قاشق رو با شدت بیشتری رو کلش زد. اگر قلب این موجود کوچولو رو یه هتل بزرگ در نظر می گرفتیم، بلاتریکس همه اتاق ها و سونا و جکوزی بود و رابستن اتاق رخت شویی.

پنج دقیقه بعد

-خیلی درد کردن میشه! بانو مروپ کجا رفتن شد! بچه داره تلف کردن میشه!

همه مرگخوارا دور تا دور صحنه ایستاده بودن و هیچکس جرعت نداشت قدم از قدم برداره. بچه دو دستی شکمش رو چسبیده بود و با صدایی که گوش فلک رو کر می کرد جیغ میکشید. از مشکلات پدر مجرد بودن اینه که وقتی بچه دچار بیرون روی میشه با یه دست باید چایی نبات رو هم میزدی و با دست دیگه بچه رو به سمت دستشویی هدایت می کردی و شلوارش رو پایین می کشیدی.
بینز از بالای پله ها با لبخند تحسین آمیزی به نتیجه مطلوب کارش نگاه می کرد. البته لبخند تحسین آمیز برای خودش نبود، برای معجون آرام بخش هکتور بود که یواشکی تو قابلمه سوپ ریخته بود.

چند ساعت بعد

مرگخوارا خواب بودن. بچه خواب بود. رابستن خواب بود. و چند لحظه بعد بچه دیگه خواب نبود. دل دردش دوباره شروع شده بود و برای همین از جاش بیرون خزید و به سمت دستشویی رفت. متاسفانه اتاقی که موقع تقسیم کردن قسمت رابستن و بچه شد دورترین اتاق به خدمات بهداشتی و درمانی خانه ریدل ها بود. بچه احساس می کرد که اگر تا چند ثانیه دیگه به دستشویی نرسه تو شلوارش کارش رو انجام میده. هرکسی که روزی بچه بوده میتونه بفهمه که خودش میخواست ولی واقعا نمیتونست بیشتر از این نگهش داره. به اطرافش نگاه کرد. در اتاق خواب یکی از مرگ خوارا نیمه باز بود. به آرومی یه بچه گربه از لای در داخل رفت.
بیچاره رودولف! یک هفته بود که میخواست قفل در اتاقش رو درست کنه و موقعیتش پیش نمیومد.


نورتُ گرفتن دادن حس خورشید بت.


پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
پیام زده شده در: ۲۲:۱۱ جمعه ۷ شهریور ۱۳۹۹
#13
خانه


-تمام این مدت دنبال خونه میگشتم...

اشکاش رو با پشت دستاش پاک کرد. نفس عمیقی کشید و با لبخندی که در ظاهر مصنوعی ولی از ته دل بود به برادرش خیره شد و ادامه داد:
-و بالاخره فهمیدم خونه جاییه که قلبم اون جاست.

فلش بک

دو نفر بودن. دختری حدودا شونزده ساله و پسری که چهارده ساله به نظر میرسید. به پشت روی چمن ها دراز کشیده بودن. بدون حرکت، انگار که مردن. هر کسی که تجربش رو داشت میتونست بفهمه که دراز کشیدن رو چمنی که هنوز از بارون دیشب نم داره و نگاه کردن به آسمونی که تازه ستاره هاش یکی یکی پیدا میشن، جای بدی واسه مردن نیست.

-مانامی؟ فکر میکنی چند نفر از اون بالا به این پایین زل زدن؟

شاید از نظر آدم هایی که به اندازه کافی برای آسمون ارزش قائل نیستن سوال کودکانه و عجیبی بود. از اون سوال هایی که اکثرا سرسری از کنارش رد میشن و در پاسخ جواب سر بالا تحویل میدن ولی مانامی واقعا به فکر فرو رفت. تصور این که حتی یک نفر از اون بالا مشغول نگاه کردن اونا باشه احساس فوق العاده عجیبی بهش میداد، یه احساس گرمای دوست داشتنی بعد از سرمای شدید، یه احساسی که انگار تنها نیستی و یه نفر نگاهش به توئه.

-فکر کنم تو همه ستاره ها حداقل دو نفر پیدا میشن که به آسمون نگاه کنن، ها؟ پس اگر این دو نفرو در تعداد همه این ستاره ها ضرب کنی...یه جورایی بی نهایت "نفر ستاره ای" دارن نگامون میکنن.

پسر شگفت زده شد. از دهنی که باز مونده بود و چشمایی که از حالت عادیشون هم بزرگ تر شده بودن میشد حدس زد. زنگ ساعت به صدا در اومد و ساعت ده رو اعلام کرد. پسر سریع از جا پرید و تقریبا با فریاد گفت:
-باید بریم خونه...

فکر کرد خواهرش نشنیده و باز اعلام کرد:
-باید بریم خونه!

مانامی بی رغبت بلند شد و با سستی گرد و خاک نشسته روی شلوارش رو تکوند. با خودش فکر کرد خونه کجاست؟ یه گوشه تو زیرزمینی که بوی نم زندان میداد، بدون هیچ مادر یا پدری که موهات رو نوازش کنن و دو تا بچه ای که تمام امید و آرزوی هم بودن؟! جدا اگر خونه همچین جایی بود گاهی فرار رو به قرار ترجیح میداد.

_که بریم خونه، ها؟ جفری میگه خونه دو تا دستین که بغلت میکنن...نه که بخوام بدجنس باشما ولی فک کنم من و امثال جفری با این شرایط اسفناک زندگیمون مجبوریم خودمون رو با این تعاریف معنوی گول بزنیم که کم تر احساس بدبختی کنیم.

پسر قهقه ای زد و در حالی که سرش رو تکون میداد، گفت:
-بیخیال مانا! ما حتی با این تعریف جفری هم بی خانمان محسوب میشیم.

پسر به خواهرش نگاه کرد و دستش رو دور شونه هاش انداخت. با لحن شیطنت آمیزی ادامه داد:
-بدون شوخی نمیدونم چقد دستای من به درد میخورن ولی اگر به حرفای جفری ذره ای اعتقاد داری بدون من خونتم.

مانامی لبخند زد. قدم هاش رو شل کرد و تو مغزش زمزمه کرد:
-ما خونه ایم.

پایان فلش بک

- بالاخره فهمیدم خونه جاییه که قلبم اون جاست.

سر جاش ایستاده بود. مردد بود بین این که بره جلوتر و برادرش رو بغل کنه یا سرجاش بمونه تا اون بیاد استقبالش. مثل بچه ای که دست مادرش رو ول کرده و گم شده و وقتی پیداش میکنه، نمیدونه اگر جلو بره آغوش نصیبشه یا یه ضربه با پشت دست.

-بهت حق میدم اگر منو پس بزنی. حق میدم چون میدونم بی معرفت بودم و پشت سرم رهات کردم. اما باور کنی یا نه قلبم همیشه این جا بود. خوابیدم با فکر این که تو کجا خوابی. غذا خوردم و فکر کردم تو چی میخوری. خندیدم و فکر کردم کاش تو کنارم بودی و میخندیدی...

حرفش نصفه موند. بین دستای بزرگ برادرش گم شد و اونقدر فشار داده شد که حس کرد قلبش داره بیرون میپره. احساس کرد اشکای مارتین داره لباسش رو خیس میکنه. بغضش شدید تر شد. صدای مارتین گفت:
-بهت گفته بودم من خونتم و مهم نیست چقد دور بری. خونه همیشه منتظرت میمونه چون میدونه برمیگردی...میدونستم برمیگردی احمق!

کلمه آخر رو با تاکید گفت. یه جوری که مانامی حس کرد اولین احمق جهانه. به هرحال قضیه میزان حماقت مانامی نبود. بعد از دو سال جستجو برای پیدا کردن خودش و یه آلونکی که اسمش خونه باشه، برگشته بود به خونه واقعیش. همون جایی که دو تا دست آغوشش میشدن، جایی که قلبش اون جا بود و جایی که کسی وجود داشت تا تحت هر شرایطی منتظرش بمونه.


ویرایش شده توسط مانامی ایچیجو در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۷ ۲۲:۱۹:۵۶

نورتُ گرفتن دادن حس خورشید بت.


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۹:۵۵ چهارشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۹
#14
نام:مانامی ایچیجو

گروه:اسلیترین

نژاد:دو رگه (پدر:خون آشام_مادر:جادوگر)

سپرمدافع:گربه

ویژگی های ظاهری:موهای روشنی که همیشه دو طرف سرش میبنده و چتری هاش رو بلند نگه میداره تا چشمای بزرگ و سردش رو زیر اون ها تا حدودی پنهان کنه. دندون های نیشش رو از پدرش به ارث برده هرچند که خون آشام نیست. جثه ریز و قد متوسطی داره که باعث میشه سرعت عملش بالا باشه و به سرعت از مهلکه فرار کنه.

زندگی:مانامی در لندن متولد شد و تمام زندگیش رو هم همون جا سپری کرد. اولین فرزند از خانواده پنج نفره ای بود که به عنوان عجیب ترین و پر مشکل ترین خانواده محل زندگیشون محسوب میشد. پدرش در هشت سالگیش اون هارو ترک کرد و مانامی هیچوقت علاقه ای به صحبت کردن درباره پدرش نداشت به همین علت اطلاعات زیادی دربارش موجود نیست.
با توجه به زندگی سختی که داشت از سن پایین مشغول به کار شد و این نشونه روحیه تلاش گرش بود که در مسیر مشاغل زیرزمینی و غیرقانونی به کار گرفته شد، به طوری که وقتی به هجده سال رسید چندین مرتبه به جرم استفاده از سلاح سرد و دزدی دستگیر شده بود البته با افزایش سن بیشتر در مسیر درست تری قرارگرفت و تا حدودی تونست زندگیش رو کنترل کنه و تبدیل به جادوگر برجسته و توانمندی بشه.



-------
تایید شد!


ویرایش شده توسط حسن مصطفی در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۶ ۶:۳۴:۵۹

نورتُ گرفتن دادن حس خورشید بت.


پاسخ به: سال اولی ها از این طرف: کلاه گروهبندی
پیام زده شده در: ۲۱:۲۱ سه شنبه ۴ شهریور ۱۳۹۹
#15
خیلی فکر کردم که کدوم گروه برام ترجیح داره اما انگار کمی از ویژگی های همه گروه هارو در خودم دارم، شاید یکم دمدمی مزاج گونه. نه اونقدر شجاعم که بگم حتما به گریفیندور برم و نه اونقدر با پشتکارم که خواهش کنم من رو به هافلپاف ببری البته درباره اسلیترین و ریونکلاو هم همینطور!
دوست دارم جایی باشم که بتونم پیشرفت کنم و با فضای خوبی سر و کار داشته باشم.
خلاصه که هرجور خودت صلاح میدونی

----

اسلیترین

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.


ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۴ ۲۳:۱۸:۵۶

نورتُ گرفتن دادن حس خورشید بت.


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۳:۱۲ سه شنبه ۴ شهریور ۱۳۹۹
#16
تصویر16



با تکان های شدید قطار چشم هایش را باز کرد. به اطرافش نگاه کرد و ریموس و سیریوس را دید که در حال کارت بازی بودند. در دلش به این قطار فکستنی لعنت فرستاد و سعی کرد دوباره بخوابد تا شاید ادامه رویایش را ببیند. چشم هایش را روی هم فشرد و تنها چیزی که دید سیاهی بود، سیاهی مطلق. نه خبری از لیلی بود و نه خبری از افتاب بهاری که از پنجره ها نفوذ می کرد و روشنی بخش اپارتمان کوچکشان در لندن بود. صدای ریموس رشته افکارش را پاره کرد، اما دقیقا متوجه حرف ریموس نشده بود.
-چی؟
ریموس خندید و با لحن شیطنت امیزی تکرار کرد:
-میگم باز هم داری به اون فکر میکنی؟

جیمز از جایش پرید و درحالی که تلاش میکرد عادی جلوه کند با جدیت گفت:
-از صبح دارید دستم میندازید. میشه راجب چیز دیگه ای حرف بزنید؟

سیریوس که در سکوت قهوه اش را مینوشید و با کارت های در دستش ور میرفت، بالاخره سکوتش را شکست و با خنده گفت:
-دارم به این فکر میکنم که ده سال دیگه هر کدوممون کجا ایستادیم. به خصوص جیمز با این وضعیتش.

جیمز فکر کرد که وضعیتش چیست؟ به هرحال کم تر کسی بود که وضعیت جیمز را نداند مگر خودش. شاید هم میدانست و از آن دسته آدم هایی بود که نمیخواست قبول کند درحالی که مدام چهره دخترک در مقابل چشمانش رژه میرفت.

-یه جورایی به آینده احساس خوبی دارم اما فکر میکنم احساس خوبم دوامی نداره. انگار هرچقدرم که اوضاع خوب بشه اونقدری مهلت ندارم که ازش با تمام وجودم لذت ببرم.

لوپین در حالی که به منظره بیرون از قطار خیره بود، ادامه داد:
-میدونید چی میگم؟ حس میکنم روزی هست که پول خوبی دارم، دختری کنارمه که عاشقانه دوستش دارم و میدونم که بابت این مسخرم میکنید اما حتی میتونم بچه ای رو تصور کنم که بخشی از وجود منه، اما اگر اتفاقی بیوفته که نتونم کنارشون آرامش داشته باشم چی؟

سیریوس اخم کرد و با تشر گفت:
-میشه سناریو های ترسناک نسازی؟ کی میدونه چی پیش میاد اما در هر صورت فکر کردن به این چیزا فقط ذهنت رو آشفته میکنه و هیچ کاری از دستت برنمیاد!

لوپین چشمانش را از منظره گرفت و سعی کرد با وارد کردن جیمز، موضوع را از خودش دور کند.
-تو چی جیمز؟احساست چیه؟
-احتمالا احساسم خوبه.

سیریوس و ریموس نگاهی به یکدیگر انداختند و متوجه شدند که جیمز هنوز هم در خیال دیگریست. سیریوس که از جو حاکم خوشش نمیامد گفت:
-ولی من مطمعنم همه چیز خوب پیش میره. همه ما یه کار خوب خواهیم داشت و یه رویای قشنگ. جیمز با لیلی تو اپارتمانشونن و ریموس داره بچه هاشو بزرگ میکنه و من...خب من زیاد علاقه ای به این چیزا ندارم اما به هرحال ناامید نیستم. هر چیزی که بشه میدونم که همه ما واسه دنیا مفیدیم. چه تو به لیلی برسی یا نه، چه ریموس اتفاقی براش بیوفته که نتونه کنار خانوادش باشه و چه هر بلایی که سر من بیاد، میدونم هممون یه روزی و در یه جایی مفید واقع شدیم و همین خوشحالم میکنه.

ریموس و جیمز لبخند زدند. شاید این اولین باری بود که از زمان وارد شدن به کوپه واقعا لبخند میزدند. جیمز دستش را دور گردن سیریوس انداخت و برای چند لحظه چشمانش را بست. سعی کرد هر سه تایشان را تصور کند در حالی که خوب و خوشحالند اما برای لحظه ای سرمای شدیدی را در سرش احساس کرد، واقعا ده سال دیگر کجای جهان ایستاده بودند؟



-----
پاسخ:

ممنونم از نوشته خوب تون. فقط اینکه خیلی خوب میشه اگر به املای صحیح برخی کلمات هم دقت باشه. ایراد خاصی نداشت. موفق باشید.

مرحله بعدی: کلاه گروهبندی

تایید شد!


ویرایش شده توسط حسن مصطفی در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۴ ۲۱:۰۴:۲۸

نورتُ گرفتن دادن حس خورشید بت.






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.