هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۲:۰۸:۵۰ چهارشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۹
#11
تصویر شماره 16
جیمز ، سیریوس و لوپین در یکی از واگن های قطار نشسته اند و بی صبرانه منتظرند تا به هاگوارتز برسند و سال دوم را کنار هم و با اتفاقات هیجان انگیز قلعه شروع کنند .

اونها مشغول خوردن شکلات قورباغه ای بودن که لوپین گفت:

-می خواین بعد از تموم شدن هاگوارتز چی کار کنین ؟ در وزارتخانه سحر و جادو کار می کنین یا تو هاگوارتز می مونین و به عنوان معلم اونجا کار می کنین؟ من که می خوام تو هاگوارتز درس مقاومت در برابر جادوی سیاه رو تدریس کنم.

جیمز گفت :

-من تا حالا بهش فکر نکردم ولی اگه بخوام انتخاب کنم تو وزارت سحرو جادو کار می کنم .

بعد برای چند دقیقه سکوتی بین آنها ایجاد شد ناگهان لوپین و جیمز باهم گفتند :

-سیریوس تو می خوای چی کار کنی؟

اما باز هم سیریوس چیزی نگفت کمی بعد دوباره سیریوس رو صدا کردن سیریوس که به فکر فرو رفته بود به خودش اومد و گفت:

-ها چی ،چی شده ...... آها من می خوام وقتی ترم های هاگوارتز تموم شد یه گروه بزنم ، گروهی برای کمک به مردم.

-اسمشو چی میزاری.

-نمی دونم بزار فک کنم ........ آها میزارم ققنوس نه محفل ققنوس آره این بهتره.

ناگهان همه جا تاریک می شود و صدای جیغ و داد در همه جای قطار پخش می شود و صدای خنده ای شیطانی در قطار به گوش می رسد .

-هاهاهاها

جیمز می گوید:

وای نه این صدای لرد سیاهه یعنی صدای لرد ولدمورت باید بریم و پیداش کنیم ؛من شنیدم که لرد سیاه هر سال به قطار هاگوارتز میاد ویکی از دو رگه هارو میکشه و اگر هم کسی در برابرش ایستادگی کنه اونم میکشه .

اونا از واگن خارج میشن و تمام قطار رو می گردن و بالاخره لرد رو پیدا کردند و باهاش جنگیدن اما جیمز در این راه کشته شد ..... اما قبلا از کشته شدنش لرد رو حسابی زمین گیر کرده بود و بعد از اینکه مرد لوپین و سیریوس باهم به لرد حمله کردند و اون رو کشتن .

وقتی به هاگوارتز رسیدند خبر کشته شدن لرد توی تمام قلعه پیچیده بود استادان قلعه از لوپین و سیریوس تشکر کردند و اسم جیمز برای همیشه روی زبان ها بود؛ و نسل به نسل این داستان بین همه می چرخید .

سال ها گذشت و لوپین و سیریوس به آرزو هاشون رسیدن اما سیریوس اسم گروه خودش رو به یاد جیمز ، گروه جیمز گذاشت و هیچ وقت نذاشت که آدم بی گناهی به دست زور گویان و قاتلان آسیب ببیند یا به قتل برسد.


پاسخ:
سلام. خوش برگشتی به کارگاه داستان نویسی. خوشحالم که ایندفعه با یه داستان خلاق و اورجینال اومدی. داستان قشنگی بود. به دیالوگ بندی ها دقت کردی. روند جدید بود. اما یه مشکلی که نیازه بهش اشاره کنم، اینه که شخصیت ها باید حدشون رعایت بشه. لردولدمورت جزو قوی ترین جادوگران تاریخه. پس عجیبه که سه تا بچه ی سال دومی بتونن به این راحتی بکشنش. اما این ایراد اونقدر ها بزرگ نیست که بخواد جلوت رو برای ورود بگیره. فقط بار بعدی، به حد و حدودی که هر شخصیت داره دقت کن.


تائید شد!
مرحله بعدی: گروهبندی!


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۲۱ ۲۳:۱۲:۵۱

هر چی آدم چیزهای بیشتری رو دوست داشته باشه چیزهای بیشتری برای از دست دادن دارهتصویر کوچک شده


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۸:۵۲:۱۷ سه شنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۹
#12
تصویر شماره12
هری و رون که از قطار هاگوارتز جا مانده بودن؛ تصمیم گرفتند با ماشین پرنده به هاگوارتز بروند وقتی سوار ماشین شدند هری پرسید:«رون تو بلدی این ماشین رو هدایت کنی؟»
-کاری نداره یاد میگیرم .
-تو بلد نیستی این ماشینو هدایت کنی اما رون....
حرف هری تموم نشده بود که ناگهان ماشین به پرواز در آمد .
هری محکم به صندلی چسبیده بود و ماشین اینور و آنور می رفت و به درو دیوار می خورد .
هری برگشت به سمت رون و گفت که :رون معمولا ماگلا عادت ندارن یه ماشین پرنده تو آسمون شهرشون پرواز کنه .
رون دکمه ای که کنار فرمون ماشین بودرو زد و گفت دیگه نمی تونن مارو ببینن .
چند ساعتی گذشت و بالاخره اونا به قطار هاگوارتز رسیدن ؛هری رو به رونالد کردو گفت :«واقعا رانندگیت حرف نداره دارم بالا میارم.»
اما رون به جای جواب دادن به هری داد زدو گفت :کمکک کن نمی تونم ماشینو کنترل کنم ، یعنی کنترلش دیگه دست من نیست .
هری فرمونو گرفت اما اونم نتونست کاری بکنه .
-هری زود باش الانه که بریم زیر قطارو له بشیم.
-صبر کن ببینم چی کار می تونم بکنم ........ آها فهمیدم.
-چی رو فهمیدی .
-رون ماشین داره به طرفی که تو میگی میره .
-منکه نمی فهمم چی میگی !
-ببین تو گفتی ماشین داره میره سمت قطار و ماشین رفت به سمت قطار به من اعتماد کن و هر چی میگم تکرار کن .
-باشه .
-به ماشین بگو برو به سمت بالا.
-برو به سمت بالا.
ماشین به سمت بالا رفت کمی جلوتر قلعه هاگوارتز قرار داشت
-رون ببین دیگه داریم می رسیم به ماشین بگو بره به سمت هاگوارتز.
-برو به سمت هاگوارتز .
ماشین به سمت قلعه رفت و رون بهش گفت که بشینه ماشینم نشست ذوی زمین و هری و ذون به سلامت وارد قلعه شدن تا دوباره مثل هر سال ، سال جدید رو کنار هم و البته همراه هرمیون شروع کنن


سلام آیلا! خوش اومدی به کارگاه داستان نویسی! اولین چیزی که توی پستت به چشم می‌خوره عجله ست. آروم باش! جاهای زیادی از پست بود که خودش می‌تونست یه پست جداگونه باشه و خیلی سریع پیش رفته بودی. جا داشت توصیفات بیشتری داشته باشی از احساسات و اتفاقات، و مسئله ی دیگه اینکه شباهتش به اتفاقات کتاب و فیلم زیاد بود. درمورد ظاهر پستت هم، ما معمولا از این سبک دیالوگ نویسی استفاده می‌کنیم:

رون دکمه ای که کنار فرمون ماشین بود رو زد و گفت:
- دیگه نمی تونن مارو ببینن.

چند ساعتی گذشت و بالاخره اونا به قطار هاگوارتز رسیدن؛ هری رو به رونالد کرد.
- واقعا رانندگیت حرف نداره، دارم بالا میارم!


همونطور که دیدی،هم روون تره و هم ظاهر تمیز تری داره. در آخر ازت می‌خوام یبار دیگه با یکم دقت بیشتر یه داستان بنویسی و پیشمون برگردی. تا اونموقع:
تائید نشد.


ویرایش شده توسط Ayla در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۲۰ ۱۸:۵۸:۳۸
دلیل ویرایش: آدرس تصویر انتخاب شده اشتباه است
ویرایش شده توسط Ayla در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۲۰ ۱۸:۵۹:۳۹
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۲۰ ۲۱:۳۱:۵۸

هر چی آدم چیزهای بیشتری رو دوست داشته باشه چیزهای بیشتری برای از دست دادن دارهتصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.