هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (گبی.دلاکور)



پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۲:۲۴ دوشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۸
مدیر محترم ِ موزه با بغض روی صندلی لم داده و به گاوصندوقی که روبه خالی‌شدن بود خیره مانده بود و زیر لب غر می‌زد.
- آخه چرا؟ چرا همیشه من؟ الان وزیر ِ جدید می‌خواد بیاد موزه رو تاسیس کنه. اگه من بگم چه‌خبره که پدرمو در میاره!

در اتاق بدون ِ در زدن باز شد و یک عدد گابریل دلاکور در حالیکه با دستمال در را گرفته بود وارد شد و با لب‌های جمع شده از حرص و چندش آن را بست.

- شما اینجا مستخدم ندارین؟ این‌ حجم از کثیفی رو اعصابه واقعا! رو در پر از لکه دست بود! الان‌م که از همین‌جا می‌تونم ببینم تقارن به هیچ‌وجه توی اتاق وجود نداره. اون مبل اونجا چکار می‌کنه؟ اون صندلی باید اون‌وّر باشه! کتابا رو چرا اونجوری چیدین؟ چطور می‌تونین تو ردیف اول سه‌تا کتاب بذارین ردیف دوم یکی؟ اصلا اینجوری نمی‌شه، لطفا بلند شین بیاین اینجا ببینم!


* * *

مدیر محترم موزه در حالی‌که عرق‌ریزان و نفس‌زنان خودش را روی صندلی می‌انداخت نگاهی به گابریل انداخت که با رضایت به اتاق می‌نگریست، انداخت.

- خب! حالا که اصول تقارن و پاکیزگی در اتاقتون برقراره، بریم سراغ اصل مطلب!

گابریل از توی کیفش کاغذA4 لوله شده‌ای را بیرون آورد و روبروی مدیر گذاشت. مدیر هم در حالی‌که هنوز نفسش از گردگیری‌ها و جابجایی‌های اخیر بالا نمی‌آمد کاغذ را باز کرد.
- این چیه؟
- این قدیمی‌ترین اثرمه.
- اثر؟
- بله. بر پایه اصول تقارن ترسیم شده. انقدر این تقارن زیبا و چشم‌نوازه که حاضرن گونی گونی گالیون پاش بدن. ولی من دیگه معاون وزیرم. نباید به فکر منافع خودم باشم. برای همین آوردمش این‌جا تا همه مردم از دیدنش لذت ببرن!

مدیر دستش را پیشانی کوبید و سعی کرد خودش را نکشد.
- این؟ این؟
- شما منظور خاصی دارین؟
- هوف... خیر. پول که نمی‌خواین دیگه؟
- فکر کردین چرا من حاضر شدم زیباترین و جاودانه‌ترین اثرمو بفروشم؟ من با تک تک رنگ‌هایی که به این کاغذ زدم زندگی کردم!
- ولی شما گفتین به فکر منافع خودتون نیستین...
- البته. اون مال وقتیه که از وزارتخونه پول دریافت کنم. در حال حاضر جناب وزیر بخاطر اینکه جلوی ملت بهشون گفتم باس بیبی حقوق ماه اول کارم‌و قطع کردن. پس پنج گالیون لطفا.

مدیر ِ هم‌اکنون نامحترم ِ موزه سر به دیوار کوبان پنج گالیون روی میز گذاشت و گابریل هم با ذوق از اتاق بیرون رفت.



کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه ی سالمندان!
پیام زده شده در: ۱۱:۱۷ یکشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۸
- ما نیازی به عشق نداریم. ولی خب... عشق آش رشته می‌تونه ما رو وسوسه کنه...

دامبلدور که هنوزم چشم‌هاش لبالب پر از اشک بود و بغض کرده بود با اندوه سری به دوطرف تکون داد.
- ما برای تام آش می‌پزیم فرزندانم! مگه نه؟

محفلیون کاملا به این مقوله واقف بودن که پروفسورشان وقتی درگیرِ رسیدگی به عشق و محبته گرگی می‌شه در لباس گوســ... یعنی... چیزه... کمی عصبی می‌شه!
- بله پروفس!

لرد سیاه سری به رضایت تکون داد.
- رشته رو که داریم... قدم بعدی چیه؟... آهان!باید سبزی پاک کنیم!

نگاهی به اطراف انداخت ولی انگار شخص ِ مورد نظرشو ندید و دل‌شکسته سرشو انداخت پایین.
- ما سبزی نداریم.

جو کمی متشنج شد. ملت لردسیاه رو با اون شکلک ندیده بودن تاحالا و الان تو سرشون افکار زیادی می‌چرخید، حول این محور که چکار باید کرد با این لردی که اینجوریه و باید بزنیم بکشیمش یه‌جوری یا نه، گناه داره و باید بهش آش بدیم؟

در اون بین، ماتیلدا باز یاد هوش ریونیش افتاده بود.
- کی گفته نداریم؟ خیلی خوب‌شم داریم!

و سول طور به لرد سیاه خیره شد.

* * *

- می‌گم نباید پاکش می‌کردیم؟

گادفری زیادی لرد ِسیاه رو در نقشش فرو برده بود، ولی کسی توجهی به این موضوع نکرد.

- سبزی از این تمیزتر مگه دیده‌بودین اصلا؟

ماتیلدا اشاره‌ای به سرِ لرد که با ذوق درون دیگ سیاه و بزرگی نشسته بود کرد، و در کسری از ثانیه همه قانع شدن.

- آقا نمک‌و بدین این‌وَر!
- یکی نخود برسونه!
- به‌نظرتون لوبیا کافیه؟

تکاپویی تو محفل برپا بود که نگو. همه با ذوق درگیر پختن آشی برای مرگخوارا بودن که یک وجب روغن روش داشته باشه، در حالی‌که ملتِ سیاه هنوز تو کوچه خیابون به‌دنبال لرد می‌گشتن.


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۶ ۱۳:۲۴:۱۵

کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۲۲:۵۳ جمعه ۱۴ تیر ۱۳۹۸
اولین پست طنزم‌و ببینین! مثلا قرار بود طنز باشه!
ببینین! این چه وضعشه! من نمی‌تونم اصلا! هیچی به ذهنم نمی‌رسه!

می‌شه یه نقد کوچولو کنین این‌رو؟


نرسیده رفتی تو تاپیک کاشت مو پست زدی که چی رو به ما بگی؟!

در مورد هیچی به ذهن نرسیدن، خب زوده هنوز. فوری ناامید نشو.
تازه برگشتی. معلومه که بلافاصله سوژه ها به ذهن آدم نمی رسن...یکی دو پست که بزنی می بینی چقدر ساده می شه.
قرار بود طنز بشه...طنز هم شده.

فقط یه یادآوری کوچیک بکنم برای همه.
من سوژه های خانه ریدل ها رو می خونم. ولی خارج از خانه ریدل ها رو همیشه نه. اگه درخواستتون مال خارج از خانه ریدل ها بود، اگه تونستین یه خلاصه خیلی کوتاه و یه خطی از موضوع هم بگین که هی برنگردم پستای قبلی رو بخونم.
خلاصه دقیق لازم نیست. موضوع کلی رو بگین کافیه.


نقد پست شما ارسال شد.







ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۵ ۰:۴۵:۱۰

کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۲۲:۳۵ جمعه ۱۴ تیر ۱۳۹۸
مرگخواران با اندوه به اربابشان نگاه می‌کردند. هیچ تصویری نمی‌توانست تاثربرانگیزتر از این چهره با این موها باشد.

- ارباب هنوزم معجون تغییر رنگ مو ندم؟
- نه هک!
- ارباب می‌خواین برگردیم اونطرف سرتونم مو بکارن؟
- نه سول!
- ارباب برم یه موزر پیدا کنم باهاش اینارو بزنین؟
- نه لینی!
- ارباب یکم راهنمایی کردن می‌شین؟
- نه رابستن! ما از این مدل مو خوشمون اومده! ما حالا مو داریم!

برای لحظه‌ای جمع در سکوت فرو رفت. مرگخواران کاملا بهت‌زده به‌نظر می‌رسیدند؛ اما چهره لردسیاه جدی‌تر از آن بود که حتی فکر شوخی به ذهنشان خطور کند.

- ولی این رنگ...
- رنگش اهمیتی نداره! ما محو زیباییِ خودمون شدیم!
- ارباب ولی اون سمتش خالیه... بریم لااقل اون سمتشم بکاریم!
- کروشیو! این‌و از جلوی چشممون دور کنین. می‌خواد مارو شبیه ویزلیا کنه. حالا ما حتی می‌خوایم همه ما رو با این چهره ببینن. ما باید خودمون‌و به همه جهان نشون بدیم!
- ولی ...اربا..ب...
- از ما عکس بگیرین!

ملت مرگخوار با وحشت به هم نگاه کردند. چه چیزی می‌توانست لرد را علاقمند به رنگ نارنجی ِ جیغ کرده باشد؟!




کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: رویال ادوارد هال
پیام زده شده در: ۱۶:۲۷ سه شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۸
می‌دانید، هیچ‌چیز به اندازهء یک بازگشت به جایی که دوستش دارد نمی‌توانست به او شور و نشاط ببخشد؛ به جایی که یک خانه گرم و صمیمی، خیابان‌های آشنا، اجازه برای پرواز، و گفتن "اکسیو" دارد، وقتی کلید ِ در درست در دوقدمیِ خانه از دستش سُر می‌خورد و ناجوانمردانه از لابلای سوراخ‌های دریچه فاضلاب می‌افتد پایین و او با ناخن‌های همیشه لاک‌خورده‌اش به‌صورت اصولی از یک میلی‌متر پایین چشم‌ها شروع به خراشیدن صورت می‌کند و با تمام ِ وجود از مرلین می‌خواهد او را "گااااووووو" کند... دقیقا هیچ‌چیز.

با ظرافت از قطار پایین پرید. چوب‌دستی و جارویش را زیر بغل زد و بعد از گرفتن چمدانش لحظه‌ای در سالن بزرگ ایستاد و با ذوق به "جادوگران" ـی که روبرویش بودند نگاه‌کرد. توی لیست دنبال یک ویب انگلیسی گشت که دوتا دونقطه محصورش کرده‌اند و انتخابش کرد. به جلوی پایش کمی خیره‌شد و سپس با یک لبخند ِ حجیم جارویش را روی زمین انداخت و بعد با گرفتن چوب‌دستیش و گفتن اکسیو دوباره آن‌را در دست گرفت. درست شبیه ِ یک خوش‌آمد گویی به خودش بود و باور کنید قیافه‌اش درست همان لبخند حجیم بود نه kheng و نه هیچ‌یک از آن‌هایی که توی فکر ِ شماست.

کمی لی لی کنان راه رفت؛ فکرش همزمان همه‌جا می‌گشت. لیست کارهایی که باید انجام می‌شد را در ذهنش مرور کرد:
- اول باید آپارات کنم و وسایلمو ببرم خونه... بعدش یه دور شستشوی کامل وسایل و خودم و خونه البته، بعدشم... عامممم...

نه. این‌ها در آن‌لحظه اصلا مطلوبش نبودند.

نگاهی به گوشه سالن کرد و چمدانش را آنجا گذاشت؛ یک پروتگو گفت و بدون این‌که حتی برگردد و مطمئن شود وسایلش در امان هستند جارو به‌دست بیرون آمد و آخ که این هوا و این ویو چه می‌کرد با او.

- امروز بی‌خیال ِ کثیف شدن!

در حالی‌که بلندبلند آهنگ می‌خواند و کاملا بدون توجه به آدم‌های اطراف حرکات موزون در می‌آورد و می‌رقصید و از شدت هیجان و شور و شوق مدام از روی جدول‌های کنار خیابان می‌افتاد و کنترلی نداشت، چوب‌دستیش را بالا گرفت.
- اکسپکتو پاترونوم!

دلفین بامزه‌ای از نوک چوب‌دستی بیرون زد و انگار که در آب شنا می‌کند پرید و چرخی دور خودش زد. گابریل خندید و تکان دیگری به چوب‌دستیش داد که باعث شد دلفین تاب خوران از میان ساختمانهای بلند رفت و ناپدید شود‌.

روی جارویش جهید و در لحظه به بالا اوج گرفت. همچنان بالا، بالا، بالا. نزدیک و نزدیک‌تر شد به آسمان محبوبش و بدونِ توجه به اشکی که از شدت برخورد هوا از چشمش سرازیر شده بود این آبیِ بی‌همتا را خیره‌خیره نگاه کرد. سپس از توی یک پاره شبه‌ابر رد شد و انگار که به منتهاالیه مقصودش رسیده باشد اوج‌گرفتن را متوقف کرد و "یــِـس" گویان چرخید و چرخید؛ صدای خنده‌اش هم.

- I'm fighting a battle, now!

کمی به چپ، کمی به راست، یک جهش رو به بالا و بعد با قدرت رو به پایین شروع به سقوط کرد. موهای لختش از خیلی‌وقت پیش از حصار کشِ مو درآمده و توی هوا به ‌شکل رمانتیکی تاب می‌خوردند.

- I'm fighting for me though!

حرکت را آهسته‌ کرد و از آن فاصلهء اکنون کم‌تر به زمین زیر ِ پایش خیره‌شد. به آن راهِ پرپیچ و خم هاگوارتز و زمین کوییدیچش و کمی دورتر به هاگزمید. چقدر خوب بود که دوباره اینجا بود... چقدر خوب بود که دوباره یک ساحره بود...

- I'm winning the war now!

ایستاد؛ چوب‌دستی‌اش را نشانه رفت رو به آسمان و برخلاف صداهایی که تمام ِ آن‌روز از خودش درآورده بود "زمزمه‌وار" ورد را گفت - و نخیر، اصلا به این دلیل نبود که نویسنده ورد درآمدن نورهایِ رنگی از نوک چوب‌دستی را نمی‌داند - و بعد نورهای رنگی از نوک چوب‌دستیش مستانه بیرون زدند و چرخ‌زنان بالا و پایین رفتند و جشن آمدنش را تکمیل کردند.

- I'm winning it all now!




کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۱۸:۰۲ دوشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۸
اسم من به عنوان اولین اسم از اسامی رفقای صمیمی برده شد!
سو... ما فقط ذوق، ما فقط نگااااه!

مصاحبهء خیلی دوست‌داشتنی و پرباری بود حتی برای من که جواب نصف سوالا رو شخصا می‌دونستم! الکی که اسمم اونجا نیست که!

و حقیقتا، حقیقتا سو لی یکی از شایسته‌ترین اعضای این سایته؛ جزو کسایی که با اینکه براشون سخته ولی تمامِ تلاششونو می‌کنن که مفید باشن.

از این‌که دوستی به خوبیِ تو دارم، خیلی خیلی خوش‌حالم. بمون برای این سایت، نری آ، لازمت داریم!


پ.ن: پی‌دی‌اف هم بذارین خب بوقیا! دو ساعت دنبال اپ می‌گشتم!


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۲۱:۲۱ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
اسم: گابریل، بنا به علاقه گب، گبر، و گبی هم صداش می کنن.

فامیلی: دلاکور

گروه: دلبرترینمان، ریونکلاو

پاترونوس: دلفین... ممکنه؟ یعنی منظورم اینه که اگه آب نباشه چی میشه؟

معرفی کوتاه شخصیت: گابریل دلاکور یک نیمه پریزاد اهل فرانسه است. خواهر بزرگتر و جیگری داره، به نام فلور که شرکت کنندهء مدرسه بوباتون در مسابقات جام آتش بود. جون این دو خواهر به هم بسته‌س، می‌میرن برا هم.
مامان‌شون هم آپولین دلاکور می‌باشه و پدر هم... عاممم... مسیو دلاکور.
ازونجا که گبی علاقه زیادی به هاگوارتز داشت، نرفت بوباتون. دانش آموز هاگوارتز شد و کلاه هم به دلیل منطق و هوشش فرستادش ریونکلاو تا در اونجا کنار رفقاش رستگار بشه.

ویژگی های ظاهری: همونطور که گفته‌شد، با یک عدد نیمه پریزاد مواجه هستین. دارای چشمایی که در اصل آبیه، آمّا، ایشون علاقمند به رنگ آمیزیه و به کمک انواع لنزها چشماش رو رنگی رنگی می کنه. قد نسبتا بلندی داره. ناخن هاش همیشه لاک خورده ن؛ البته هنوز کسی نمی دونه این حجم از حوصله چیطور در وجودش جمع شده که همش لاک می زنه.
گفتیم که علاقمند به رنگ آمیزیه. بر همین اساس موهای بلندش هیچوقت رنگ مشخصی ندارن. همیشه دوس داشت دگرگون‌نما باشه که نیازی به همش رنگ‌کردن موهاش نباشه آمّا دست تقدیر ایطور چرخید که اونو همش در حال رنگ گذاشتن بر مو ببینین.

ویژگی های باطنی: نامبرده در همه حال و در همه جا به همه چی مشکوکه.(شاید چون شرلوک هلمز زیاد می بینه.) بسیار منطقیه. عاشق حرف زدن، بیرون رفتن، چرخیدن، رقصیدن، کتاب خوندن و نقاشیه. پیشنهاد می شه وقتایی که بی حوصله س بهش نزدیک نشین.
خیال‌پردازه. بسیار هم خیال‌پردازه. همش دوست داره مسئله‌ای برای فکر کردن و خیال‌پردازی راجبش داشته باشه.
کمی دقت کنین، جیب سمت چپش همواره از دستمال های فراوون برآمده‌س. چرا؟ گبی ِ مذکور وسواسیه و این مشخص ترین ویژگیشه. وقتی گبی اطرافتون باشه سرسام می گیرین. هیچوقت نمی تونین راحت یه جا بشینین. به محض اینکه جایی رو کثیف ببینه مجبورتون می کنه بلند شین و بهش کمک کنین تا تمیزش کنه. اگه ببینه وسایلش جایی تقارن ندارن مشکل حادتر میشه حتی. بسیار دیده شده به علت فقدان تقارن در خونه‌های موجود در یک خیابون، بنایی رو تخریب کرده تا تقارن رو برقرار کنه. فقط این نیست. اون نسبت به هر چیزی که ازش خوشش نیاد یا به نفع‌ش نباشه وسواس داره.

اهل کولی‌بازی هم هست. بلده خیلی زود آبغوره بگیره. و اوضاع رو به نفع خودش تغییر بده. نتیجه می‌گیریم که چی؟ حواسا جمع!

....
شناسه قبلی

و همچنان امکانش هست که دسترسی گروهم برگردونده بشه؟


پ.ن: ای وای ببخشید ویرایش کردم پست مدیر رو... حواسم نبود می‌خواستم کپی‌ش کنم...


ویرایش مدیر رو پاک میکنی؟
تایید شد.
خوش برگشتی!


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۹ ۲۱:۲۷:۱۶

کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۷:۰۴ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
اسم: گابریل، بنا به علاقه گب، گبر، و گبی هم صداش می کنن.

فامیلی: دلاکور

گروه: دلبرترینمان، ریونکلاو

پاترونوس: دلفین... ممکنه؟ یعنی منظورم اینه که اگه آب نباشه چی میشه؟

معرفی کوتاه شخصیت: گابریل دلاکور یک نیمه پریزاد اهل فرانسه است. خواهر بزرگتر و جیگری داره، به نام فلور که شرکت کنندهء مدرسه بوباتون در مسابقات جام آتش بود. جون این دو خواهر به هم بسته‌س، می‌میرن برا هم.
مامان‌شون هم آپولین دلاکور می‌باشه و پدر هم... عاممم... مسیو دلاکور.
ازونجا که گبی علاقه زیادی به هاگوارتز داشت، نرفت بوباتون. دانش آموز هاگوارتز شد و کلاه هم به دلیل منطق و هوشش فرستادش ریونکلاو تا در اونجا کنار رفقاش رستگار بشه.

ویژگی های ظاهری: همونطور که گفته‌شد، با یک عدد نیمه پریزاد مواجه هستین. دارای چشمایی که در اصل آبیه، آمّا، ایشون علاقمند به رنگ آمیزیه و به کمک انواع لنزها چشماش رو رنگی رنگی می کنه. قد نسبتا بلندی داره. ناخن هاش همیشه لاک خورده ن؛ البته هنوز کسی نمی دونه این حجم از حوصله چیطور در وجودش جمع شده که همش لاک می زنه.
گفتیم که علاقمند به رنگ آمیزیه. بر همین اساس موهای بلندش هیچوقت رنگ مشخصی ندارن. همیشه دوس داشت دگرگون‌نما باشه که نیازی به همش رنگ‌کردن موهاش نباشه آمّا دست تقدیر ایطور چرخید که اونو همش در حال رنگ گذاشتن بر مو ببینین.

ویژگی های باطنی: نامبرده در همه حال و در همه جا به همه چی مشکوکه.(شاید چون شرلوک هلمز زیاد می بینه.) بسیار منطقیه. عاشق حرف زدن، بیرون رفتن، چرخیدن، رقصیدن، کتاب خوندن و نقاشیه. پیشنهاد می شه وقتایی که بی حوصله س بهش نزدیک نشین.
خیال‌پردازه. بسیار هم خیال‌پردازه. همش دوست داره مسئله‌ای برای فکر کردن و خیال‌پردازی راجبش داشته باشه.
کمی دقت کنین، جیب سمت چپش همواره از دستمال های فراوون برآمده‌س. چرا؟ گبی ِ مذکور وسواسیه و این مشخص ترین ویژگیشه. وقتی گبی اطرافتون باشه سرسام می گیرین. هیچوقت نمی تونین راحت یه جا بشینین. به محض اینکه جایی رو کثیف ببینه مجبورتون می کنه بلند شین و بهش کمک کنین تا تمیزش کنه. اگه ببینه وسایلش جایی تقارن ندارن مشکل حادتر میشه حتی. بسیار دیده شده به علت فقدان تقارن در خونه‌های موجود در یک خیابون، بنایی رو تخریب کرده تا تقارن رو برقرار کنه. فقط این نیست. اون نسبت به هر چیزی که ازش خوشش نیاد یا به نفع‌ش نباشه وسواس داره.

اهل کولی‌بازی هم هست. بلده خیلی زود آبغوره بگیره. و اوضاع رو به نفع خودش تغییر بده. نتیجه می‌گیریم که چی؟ حواسا جمع!

....
شناسه قبلی

و همچنان امکانش هست که دسترسی گروهم برگردونده بشه؟



ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۹ ۱۸:۴۷:۰۶
ویرایش شده توسط گبی.دلاکور در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۹ ۱۸:۵۴:۴۳
ویرایش شده توسط گبی.دلاکور در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۹ ۲۱:۲۰:۲۲

کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.