هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۱۸:۱۸ جمعه ۱۲ بهمن ۱۳۹۷
بلاتریکس با حرکت چوبدستی نخ و پاچه ها را از روی زمین برداشت و کناری انداخت. نجینی دمش را ماساژ می داد و مایو هایی که دوخته بود را در ذهنش مرور می کرد.
-فس؟
-آره... فکر کنم آخریش بود.

-من جا موندم!

سو وارد اتاق شد و در محل مخصوص اندازه گیری ایستاد. همچنان که لبخند می زد، کلاهش را در دست گرفته بود و با چشم به آن اشاره می کرد.

-سهمیه هر نفر یه مایوئه. برای کلاهت نمی تونیم مایو جدا بدوزیم.

سو اصلا دلش نمی خواست کلاه زیبایش خیس و زشت شود؛ کلاهی که با آن باعث بر انگیختن حسادت کراب و بانز و هکتور و لینی شده بود!
-من نمی خوام بیارمش توی آب!

سپس به آرامی کلاهش را کنار گذاشت.
- یه مایوی کلاه دار برای من بدوزید!

بلاتریکس یکی از همان تکه پارچه هایی که روی زمین افتاده بود و به شکل مثلث بریده شده بود را برداشت و دوتا از گوشه های آن را به هم گره زد.
-بیا... اینم کلاه.

سو از کلاه شنای سیاه رنگی که نصیبش شده بود، بسیار راضی بود.
در همین مدت، نجینی از فرصت استفاده کرده، نزدیک ترین پارچه را برداشته بود و مایویی راه راه دوخته بود.
مایویی سیاه، با خط هایی سفید!

-فس.
-مایوت هم حاضر شد. برو دیگه!
-چرا این رنگیه؟ مگه من گورخرم؟!

بلاتریکس لبخندش را مخفی کرد.
-خیلی هم خوبه؛ به رنگ کلاهت هم میاد. زودتر برو که پرنسس، هم خسته شدن و هم گرسنه!

سو با خشمی آمیخته با ترس، اتاق را ترک کرد.
همه چیز برای شروع آموزش شنا، آماده بود...


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۷/۱۱/۱۲ ۱۸:۲۱:۲۴
ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۷/۱۱/۱۲ ۲۲:۰۷:۱۱

بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۹:۲۴ شنبه ۶ بهمن ۱۳۹۷
هوا هنوز تاریک بود. اگر جای دیگری بود، قطعا مشکلی با تاریکی هوا نداشت؛ اما آنجا فرق می کرد. باورش نمی شد با پای خودش رفته بود. نیمه شب خود را به آنجا رسانده بود تا یک وقت دیر نرسد.

هنوز هم مطمئن نبود که کار درستی کرده است یا نه؛ ولی نمی توانست آخرین فرصت را از دست بدهد. بعد از مدت ها، قرار بود او را ببیند؛ اما خیلی چیزها از آخرین باری که همدیگر را دیده بودند عوض شده بود. نه سو، سوی قدیم بود و نه پنه لوپه، پنه لوپه ی قبلی!

مدتی بعد از تمام شدن درسشان در هاگوارتز، فهمید که پنه لوپه عضوی از محفل ققنوس شده است. بعد از آن با خودش عهد بست تمامی خاطراتی که از دوست سابقش داشت را فراموش کند؛ دوستی که حالا، دشمن و مخالف عقاید او محسوب میشد...
از آن به بعد، دیگر پنه لوپه را جایی ندید و خبری از او نگرفت. تا چند روز پیش، که خبری را از دهان یکی از محفلی هایی که به تازگی به شکنجه گاه آورده بودند، شنید.

صدای بسته شدن درِ یک خانه، سو را از افکارش بیرون آورد؛ فوراً پشت تابلویی که در روشنایی روز، به خوبی میشد حروف کلمه ی گریمولد را روی آن دید، پنهان شد.

دخترکی قد بلند، با موهایی به سرخی آتش که در اطرافش پریشان بود، با حالی سرشار از اضطراب، چمدانی بزرگ را دنبال خودش روی زمین می کشید.

سو بعد از چند دقیقه ای که به کندی گذشت، جرئت پیدا کرد و خود را به چند قدمی پنه لوپه رساند.
کلاهش را برداشت و موهایش را مرتب کرد. نمی خواست با ظاهری آشفته و نامناسب جلوی یک محفلی ظاهر شود. نفس عمیقی کشید و چشمانش را به انگشتان لرزانی که دور دسته ی چمدان قفل شده بودند، دوخت.
-پس واقعیت داره؟!

پنه لوپه جا خورد؛ فورا سرش را برگرداند و به دختر سیاه پوشی که با چشمانی پرسشگر به او خیره شده بود، نگاه کرد.
-سو... خودتی؟!
-شک داشتم هنوز من رو یادت باشه...
-اینجا چه کار می کنی؟

پنه لوپه، بعد از گفتن این حرف چمدانش را عقب برد و آن را پشتش نگه داشت. هم زمان، دست دیگرش را کنار جیب ردایش، که برجستگی چوبدستی از زیر آن خودنمایی می کرد، برد.

-نترس، نیومدم بکشمت؛ حداقل امروز...

سو سعی می کرد بی طاقتی خود را پنهان کند.
-داری میری؟

پنه لوپه سرش را پایین انداخت و به جلوی کفش هایش خیره شد.
-برای یه مدت کوتاه... امیدوارم فرصت زنده برگشتن رو ازم نگیرید!

چشمانی که حرف های زیادی در اعماقشان نمایان بود، به صورت مغرور و بی احساس سو خیره شدند.

-اون رو تضمین نمی کنم!

و همزمان، پوزخند تلخی زد.
این را گفت و بقیه حرفش را خورد... هر دو در سکوت به یکدیگر خیره شده بودند؛ تا اینکه سو خودش را برای گفتن حرف اصلی اش مجاب کرد و هم زمان با خارج کردن نفسی که مدتی طولانی در اعماق سینه اش زندانی بود، لب باز کرد.
-خب... اصلاً... نرو! بمون پیش بقیه. حداقل اینطوری امکان زنده موندنت بیشتره!

پنه لوپه سرش را چرخانده بود و به سپیده ی بی رمق صبح، که آرام آرام خودش را نمایان می کرد، خیره شده بود. طوری غرق در تماشای آفتاب نیمه جان بود، که گویی زیباترین تصویر عمرش را می دید.
آرامش و سرزندگی همیشگی، دوباره در چهره اش پدیدار شده بود.
-من بر می گردم... قصه من قرار نیست اینطوری تموم بشه!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۵:۲۶ جمعه ۲۸ دی ۱۳۹۷
مرگخواران پشت سر لرد سیاه، وارد حیاط محل برگزاری نمایش شدند که ناگهان لرد، با دیدن صحنه رو به رویش توقفی ناگهانی انجام داد و مرگخواران که انتظار آن را نداشتند ، دومینو وار روی هم افتادند؛ به جز مرگخوار آخر که نزدیک ترین مرگخوار به لرد بود، یعنی هکتور!
هکتور سعی می کرد با ویبره زدن آن فشار را خنثی کند؛ چون اگر این کار را نمی کرد و سر تسلیم فرود می آورد، قبل از برخورد با لرد باید با زندگی اش وداع می کرد.

بالاخره مرگخواران تعادل خود را به دست آوردند و سر جایشان ایستادند. لرد سیاه در حالی که سعی می کرد کنجکاوی خود را مخفی کند، به جمعیت چشم دوخته بود.
-یکیتون بره بپرسه اینجا چه خبره؟ این جمعیت چرا اینجا جمع شدند؟ مایل نیستیم در انتهای صف صبر کنیم.
-چشم ارباب! الان میرم.

هنوز سو قدم دوم را بر نداشته بود که لرد چشمش به انتهای صف، که محفلی ها آنجا ایستاده بودند افتاد و دید که آخرین نفرشان گادفری است؛ او فورا سرفه ای ساختگی کرد و سو را صدا کرد.
-اهم... سو! برگرد اینجا. یه نفر دیگه بره بپرسه؛ این الآن میره چشمک می زنه دردسر درست میشه دوباره.

سو، سرش را پایین انداخت، کلاهش را برداشت و در دستش گرفت و عقب برگشت؛ همان موقع لینی پرواز کنان از کنار گوش او رد شد و به طرف افرادی که در صف ایستاده بودند رفت.
لینی بعد از اینکه چند جمله ای با گادفری صحبت کرد، برگشت و در حالی که با اضطراب بال میزد جلوی لرد ایستاد.
-ارباب... چیزه... فکر کنم یکم دیر اومدیم؛ بازیگرا انتخاب شدن!
-پیکسی... تو داری بر ما نیرنگ میزنی! پس چرا اینا اینجا وایسادن؟!
-نه ارباب! اینا موندن که نمایش رو ببینن. اونجا رو نگاه کنید.

سپس در حالی که به پشت سر لرد اشاره می کرد ادامه داد:
-اونجا غرفه خوراکی فروشیه؛ همه حمله کردن که برای نمایش خوراکی بخرن... البته به جز محفلی ها؛ اونا گفتن خوراکی آوردن با خودشون.

پس از تمام شدن جمله لینی، لرد سیاه چند لحظه ای به جمعیت جلوی غرفه خیره شد، سپس نگاهی به محفلی های ایستاده در صف کرد و به سمت مرگخوارانِ منتظرش برگشت.
-مایلیم نمایش را تماشا کنیم!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۲۱:۱۴ یکشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۷
سلام ارباب!

ارباااااااب... شایعات رو باور نکنیدا؛ من غلط بکنم به شما بگم معتاد! اینا همش توطئه ست. من فقط می خواستم بقیه رو ورزش بدم ارباب.

این پستم رو توی زمان خیلی کمتری نسبت به قبلیا زدم. میشه نقدش کنید ارباب؟


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۱۶:۱۶ جمعه ۲۱ دی ۱۳۹۷
-نهههه! من نمی خوام.
-همه باید وزن کم کنن؛ زود باشید!

صدای نفس نفس، حیاط خانه ریدل ها را پر کرده بود...
صورت همه ی مرگخواران خیس از عرق بود...
همه دهان ها خشک شده و کسی توان حرکت نداشت...

بلاتریکس از آن وضع تعجب کرده بود و دلیل آن رفتار ها را نمی دانست.
-چتونه شما؟ بذارید شروع کنیم، بعدش خسته بشید؛ هنوز سی ثانیه نشده که گفتم باید ورزش کنید!
-من اصلا وقتی به ورزش فکر می کنم نفسم بالا نمیاد!
-میشه اسمشو نیاری؟! من شبا کابوس ورزش می بینم.
-ورزش به کنار... آخه رژیم؟! نمی گید پوستم خراب میشه؟

لینی که خودش را از آن قضیه مستثنی می دانست، با خوشحالی بالای سر بقیه پرواز می کرد و از آن وضع لذت می برد.
-من که نه اضافه وزن دارم، نه نیاز به جارو!

بلاتریکس لبخند پر معنایی تحویل او داد.
-سعی نکن مخفیش کنی؛ من که خبر دارم شبها با پرنسس چه چیزایی می خورید! سوزوندن اون همه کالری بدون ورزش غیر ممکنه.

لینی که دستش رو شده و نتوانسته بود از مهلکه بگریزد، بی حال شد و روی کلاه سو فرود آمد؛ اما خود او زیر کلاهش نبود!
-پس سو کجا رفت؟

هنوز جمله لینی تمام نشده بود که سو، در حالی که به جای کلاهش، یک سر بند ورزشی دور سرش بسته بود، دوان دوان وارد حیاط شد.
-من مربی ورزش بشم؟


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۲۱ ۱۹:۲۰:۳۱
ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۲۱ ۲۳:۲۴:۴۳

بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۱۴:۴۳ شنبه ۱۵ دی ۱۳۹۷
خلاصه:

جام آتش داره برگزار می شه و اسم رون ویزلی به همراه سه قهرمان دیگه(فلور و ویکتور و سدریک) از توی جام در اومده. رون مجبوره تو مسابقه شرکت کنه.
مرحله اول داره شروع می شه.

.............................................................................................

-همه ی ما اینجا جمع شدیم تا شاهد مسابقه ی رون ویزلی در مرحله اول باشیم... در این مرحله، قهرمان ما باید وارد تونلی که این پایین مشاهده می کنید بشه و همراه چیزی که در انتهای اون قرار گرفته، از سمت دیگه خارج بشه؛ شاید به نظر برسه که کار آسونیه... ولی هیچ کس نمی دونه اون داخل چه خبره!

گزارشگر سعی در به وجد آوردن تماشاگران داشت.
-با شماره ی سه، مسابقه شروع میشه! یک... دو... و، سه!

رون نگاهش را از جمعیت گرفت و وارد تونل شد؛ با بسته شدن درِ پشت سرش، تاریکی همه جا را فرا گرفت؛ قبل از اینکه رون بخواهد چوبدستی اش را برای ایجاد نور بالا بیاورد، چندین مشعل در سرتاسر تونل روشن شد.
دیوار های تونل از جنس سنگ بود و همه آنها پوشیده از تار عنکبوت.
با اولین نگاه، رون چیزی که باید به دست می آورد را دید.
-این... اینکه...

رون یک قدم به جلو برداشت؛ اما به سرعت از این کارش پشیمان شد.
عنکبوت هایی غول پیکر از سقف آویزان شدند و شروع به تاب خوردن کردند.
-رون... تو حق نداری به رون نزدیک بشی!
-به کی؟!
- به رون دیگه... رون مرغ!

رون جرئت تهدید کردن یا مبارزه با عنکبوت ها را نداشت؛ بنابراین سعی کرد از در مذاکره وارد شود.
-ببینید دوستان ما از اینا تو خونمون زیاد داریم...

بعد از به زبان آمدن آخرین جمله، نزدیک ترین عنکبوت به رون توقف کرد...
عنکبوتی که کمی از قبلی دورتر بود، دست از تاب خوردن کشید...
عنکبوت سوم و چهارم و پنجم هم سر جایشان ثابت شدند...
شعله های آتش بی حرکت ماندند...
صداهای بیرون قطع شدند...
زمان متوقف شد و تاریخ در هم پیچید...

فقط عنکبوت آخر، که نزدیک ترین عنکبوت به ران مرغ بود بعد از چند بار پلک زدن لب به سخن باز کرد.
-چرا دروغ میگی جانور؟!
-خب بالاخره یه چندتایی که داریم...

این بار عنکبوت آخر هم بی صدا سر جایش ماند.

-نداریم؟! یه دونه چی؟

باز هم همه جا غرق در سکوت بود.

-حالا شما ام چه گیری دادیدا... تو هاگوارتز که داریم!

عنکبوت ها سری تکان داده و ابراز تاسف کردند؛ سپس همگی به حالت قبل بازگشته و مشغول تاب خوردن شدند.

-یعنی عوض نمی کنید؟
-نه... این مال خودمونه و به کسی نمی دیمش.
-هیچ راهی نداره؟
-اگر بتونی از سد ما عبور کنی، مال تو میشه و میتونی برش داری؛ ولی اگر نتونی...

رون آب دهانش را قورت داد و نفس عمیقی کشید.
-اگر نتونم چی میشه؟
-میری پیش رون!
-چی؟! یعنی خودتون من رو میذارید اونجا؟! واقعا راضی به زحمت نیستم.

عنکبوت آخر که حالا روی ران نشسته بود، لبخندی زد و دندان هایش را به نمایش گذاشت .
-نه... تو هم میشی غذامون!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: خادمان لرد سياه به او مي پيوندند(در خواست مرگخوار شدن)
پیام زده شده در: ۰:۱۱ شنبه ۸ دی ۱۳۹۷
سلام!
خوب هستین ارباب؟ میخوام دیگه اگر اجازه بدین ارباب صداتون کنم.
اجازه می دین ارباب؟!

1-هرگونه سابقه عضويت قبلي در هر يک از گروه هاي مرگخواران / محفل را با زبان خوش شرح دهيد!
راستش من اصلا اهل سابقه نیستم! کلا آدم سابقه داری نیستم؛ همیشه کارامو تمیز انجام میدم که ردی نمونه ازم! الانم اومدم که در خدمتتون باشم و راه سیاهی و ترقی رو در پیش بگیرم.

2-به نظر شما مهم ترين تفاوت ميان دو شخصيت لرد ولدمورت و دامبلدور در کتاب ها چيست؟
ارباب فقط به اهداف بلند و آینده فکر میکنن و مثل دامبلدور چیزی برای پنهان کردن توی گذشتشون ندارن!

3-مهم ترین هدف جاه طلبانه تان برای عضویت در گروه مرگخواران چیست؟
در خدمت ارباب باشم و هوش ریونیم رو در اختیارشون قرار بدم.

4-به دلخواه خود یکی از محفلی ها(یا شخصیتی غیر از لرد سیاه و مرگخواران) را انتخاب کرده و لقبی مناسب برایش انتخاب کنید.
مالی: کدو حلواییِ له شده

5-به نظر شما محفل ققنوس از چه راهی قادر به سیر کردن شکم ویزلی هاست؟
با هیپنوتیزم بهشون القا کنن که سیرن!

٦-بهترین راه نابود کردن یک محفلی چیست؟
خاموش کردن لامپ ها!
توی تاریکی دووم نمیارن.

7-در صورت عضویت چه رفتاری با نجینی(مار محبوب ارباب)خواهید داشت؟
اول از همه یه برنامه غذایی مناسب براشون تهیه میکنم که هیکلشون بهم نریزه! البته با پیتزای فراوان...

8-به نظر شما چه اتفاقی برای موها و بینی لرد سیاه افتاده است؟
خواستن جذابیتشون رو بیشتر به نمایش بذارن، برداشتنشون.

9-یک یا چند مورد از موارد استفاده بهینه از ریش دامبلدور را نام برده، در صورت تمایل شرح دهید.
باهاش برای پرنسس شال گردن ببافیم که توی زمستون سردشون نشه!

سلام سو.
الان از ارباب پرسیدم. فرمودن خوبن.
این چه وضعشه؟ چرا باید اربابم رو با همه تقسیم کنم؟ خیر قبول نیست. تایید نمی‌کنم اصلا.

ولی از پاسخ اول خوشم اومد. آفرین. منم همیشه می‌گم. می‎‌گم کشتن فایده نداره. ردش می‌مونه... باید بیاریمشون تو شکنجه‌گاه که قشنگ ردشون رو پاک کنیم. تهش یه گوشی چشمی چیزی میمونه که اونم میدیم تسترال‌ها بخورن. اون طفلی ها هم گوشت خوارن خب. غذا می‌خوان.
هوش ریونی لینی و لا کم بود... یه هوش ریونی دیگه!

تشریف بیارید هوش ریونیتون رو نشونمون بدین.

تایید شد و جرئت دارین بیاین تو! خوش اومدین.


ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۹ ۱۴:۵۷:۰۸

بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
پیام زده شده در: ۱۵:۵۸ جمعه ۷ دی ۱۳۹۷
-سلام!

مرلین با شنیدن صدا، تصمیم گرفت چشمانش را باز نکند. تا قبل از آن، خوشحال بود که در بارگاه ملکوتی اش، درخانه ریدل ها، آرامش دارد و فقط مرگخواران را می بیند، ولی آگهی هایی که با مظمون پاسخ گویی به تمام سوالات، مشکلات و آرزوهای شما توسط شخص مرلین! در سطح لندن پخش کرده بود را فراموش کرده بود.

عصا موفق شد خودش را به داخل اتاق برساند.
-من بهشون گفتم سر شما شلوغه ها، ولی...
-مشکلی نیست،میتونی بری!

کم آوردن در برابر یک ساحره معمولی، ابهت مرلین را خدشه دار می کرد. او می توانست خودش را کنترل کند... قطعا می توانست!
تمام عزمش را جزم کرد، نفس عمیقی کشید و چشمانش را باز کرد.
-سلام بر تو سو! چه مشکلی داری؟
-مشکل؟!
-مشکل، آرزو، سوال... هر بدبختی که به خاطر اون از بین جمعیت بیرون، خودتو رسوندی اینجا و قدم روی اعصاب ما نهادی.
-آهان... سوال!

سو بعد از گفتن عبارت آخر سکوت کرد و با لبخند همیشگی اش به مرلین خیره شد.
دقایق از پی هم می گذشتند و مرلین که از آن وضع کلافه شده بود و چیزی نمانده بود که از خشم منفجر شود، دوباره سوالش را تکرار کرد.
-نمیگی؟! الکی داری وقت ما رو تلف میکنی؟ مگه ندیدی چند نفر منتظر مشکل گشایی ما هستند؟
_گفتنی نیست سوالم! نشون دادنیه.
-خب پس چرا ماتت برده! نشونمون بده.
-نشون دادم دیگه!

مرلین چیز جدیدی را در اطرافش حس نمی کرد. حتی حرکت کردن سو را هم ندیده بود که بخواهد برای آوردن چیزی از جایش تکان خورده باشد!
-ما ندیدیم!
-اممم... چطوری بگم... شما یه لحظه این جا رو نگاه کن.

مرلین نگاه کرد ولی چیزی ندید... خیلی هم تلاش کرد! ولی سو جز پلک زدن هیچ واکنش حیاتی دیگری از خودش نشان نمی داد. قبل از اینکه مرلین چیزی بگوید، سو پیش دستی کرد و سوالش را علاوه بر رسم شکل، با حرف زدن هم بیان کرد!
-به نظر شما الآن این لبخند من رو روی اعصابه؟

مرلین تازه دستگیرش شده بود که چرا جمعیت بیرون هیچ اعتراضی نسبت به ورود سو نکرده بودند!
از نظر او، و خیلی های دیگر، چیزی روی اعصاب تر و هیپنوتیزم کننده تر از لبخند هایی که سو برخی اوقات میزد نبود. البته این برخی اوقات، خیلی زیاد پیش می آمدند!
چیزی که مرلین در آن هیچ شکی نداشت، این بود که حتی اگر قدرتش مثل گذشته بود هم نمی توانست کاری برای درمان آن لبخندها بکند.
بنابر این، مرلین برای رهایی از آن وضعیت، مجبور شد بزرگ ترین دروغی که در طول عمر بسیار طولانی اش می توانست بگوید را به زبان بیاورد.
-اصلا روی اعصاب نیست فرزند! می تونی بری!
-شما مطمئنید؟! ولی همه میگن...
-با من بحث نکن! وقتی میگم نیست، یعنی نیست... نفر بعدی!
-آخه...

مرلین اجازه نداد سو حرفش را تمام کند؛ عصایش را را صدا زد و عصا هم با درایت منشیانه ی خود، سو را کشان کشان بیرون برد...

-ما منتظر نفر بعدی هستم!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۷:۰۹ پنجشنبه ۶ دی ۱۳۹۷
مرگخواران بعد از اینکه نگاهی که در آن یک فقط متوهم شدنش مونده بود خاص نهفته بود به لینی انداختند و سری تکان دادند، به بحثشان ادامه دادند.
-چاره ای نیست، باید این کارو انجام بدیم.
-من به دماغم دست نمی زنم آ!
- مگه ندیدین ارباب فرمودن حرف مرلین حرف خودشونه؟!

بلاتریکس که تا آن لحظه به پیشواز غم از دست دادن موهایش رفته بود و حرف نمیزد، با آمدن اسم لرد از افکارش بیرون آمد و سعی کرد بر خودش مسلط شود.
-حرف نباشه! به نوبت می شینید و موهاتون رو کوتاه می کنید.
-با چه نوبتی؟
-از کوچیک به بزرگ، لینی بدو بیا.
-من اگه اندازم از بقیتون کوچیکتره دلیل نمیشه که سنم هم کمتر باشه! دیانا بیا که نوبت خودته.
-ام... چیزه، اول بزرگترا موهاشون رو کوتاه کنن که من استرس نگیرم.

همه با لبخندی سرشار از ذوق و هیجان، به طرف مرلین برگشتند. مرلین سعی کرد توجه ها را از خودش دور کند. برای همین حرف بلا را اصلاح کرد.
-کوتاه نمی کنید! کاملا از ته می زنید!
-با چی؟

با این سوال لینی، سکوت کامل در میان مرگخواران حکم فرما شد. هیچ کدام از آنها ماشین اصلاح مشنگی نداشتند. حتی لایتینا! قیچی کراب هم حتی اگر موفق میشد مو کوتاه کند،از ته کوتاه نمیشد.
مرلین ایده بسیار هوشمندانه و خلاقانه ای به ذهنش رسیده بود و آنقدر از بابت آن به خودش می بالید که فراموش کرد حرفش را به سبک پیامبرگونه بگوید.
-لینی، برو و بلای جان ارباب رو بیار. حتما می تونی پیداش کنی. هرکدومتون که چند دقیقه با اون صحبت کنید، نه تنها موهای سرتون، بلکه ابروهاتون هم می ریزه!

لینی اصلا مایل نبود به دنبال سو لی برود و او را به خانه ریدل بیاورد. بدترین بخشش این بود که بخواهد در طول مسیر با او هم صحبت شود! دفعه قبل که با هم صحبت کرده بودند، تا دو روز مثل چشمک زدن های سو بال میزد.
-سو؟ چیزه... ام... اون الآن نیستش. رفته سفر.

سپس، با حالتی که انگار فکری درخشان از آسمان بر سرش افتاده باشد،ادامه داد:
-چطوره هکتور معجون از بین برنده ی مو درست کنه؟


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۶ ۱۸:۰۳:۴۸
ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۶ ۲۳:۳۵:۰۴

بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۹:۴۶ جمعه ۲۳ آذر ۱۳۹۷
آرام آرام در کوچه ها حرکت میکرد؛ اضطرابی آزار دهنده وجودش را گرفته بود. از نگاه کردن به چهره‌ی مردم واهمه داشت. فکر میکرد بقیه با نگاه کردن در چشمان او میتوانند ذهنش را بخوانند و هدفش را بفهمند!
سرگردان و پریشان بود؛ دائم مسیرش را تغییر میداد. نمی دانست از چه راهی باید برود. مسیر سختی در پیش داشت که سختی آن، نه به خاطر رسیدن به مقصود، بلکه به خاطر کنار آمدن با خودش بود؛کنار آمدن با تصمیمی که هنوز از بابت آن مطمئن نبود.
آندریا، دلسرد و کلافه، قدم برمی‌داشت؛ دلسرد از دیگران و کلافه از نگاه ها و حرف هایشان. آنقدر دلش از بی رحمی ها گرفته بود، که تنها راه باقی مانده را انتقام میدانست؛ انتقام از همه کسانی که با نگاه ها و حرفهایشان، مدت های طولانی او را آزرده بودند؛ و این انتقام، با پیوستن به ارتش سیاهی برایش ممکن میشد!
نمی توانست از کسی آدرس بپرسد. هیچ کسی نبود که در جواب به سوال مقر مرگخواران کجاست؟ پاسخی عادی و درست دهد. اما آنقدر به ستوه آمده بود، که نمیتوانست صبر کند؛ تصمیم داشت خودش آنجا را پیدا کند. اما ساعت ها بود که تلاشش بی نتیجه مانده بود.
آفتاب در حال غروب بود و این، برای آندریایی که حتی نمی دانست کجاست، اصلا خبر خوبی نبود. خسته و تنها، روی پله‌ی مغازه ای نشسته بود. از قرار معلوم، صاحب مغازه هم از کارش رضایتی نداشته و خیلی زودتر از سایر مغازه ها رفته بود.
با شروع بارش باران، ابرهای دیده‌ی آندریا هم بغضشان شکست و هم نوا با آسمان باریدند. رهگذران، بی توجه از کنار او می‌گذشتند و سعی می‌کردند سریعتر خود را به خانه هایشان، و نزد خانواده هایشان برسانند.
آندریا نمی دانست چه مدت است که آنجا زیر باران نشسته است؛ فقط سقوط قطرات باران بر روی صورتش را حس میکرد.
باران هم اورا تنها گذاشت! حضور کسی را در کنار خود احساس میکرد. چشمانش را باز کرد؛ سرش را که بالا آورد، چهره‌ای را دید که با مهربانی به او خیره شده بود و چتری را هم بالای سرش گرفته بود.
-به نظر میرسه کسی نیاز به کمک داره!

آندریا بدون اینکه حرفی بزند، دستی که به طرفش دراز شده بود را گرفت و از جایش بلند شد. لباس گرمی شانه هایش را پوشاند. در یک لحظه، با آپاراتی سریع، به جایی دیگر رفتند. میخواست بداند به کجا آمده است؛ نزدیک ترین تابلو را خواند.

گریمولد!

دقایقی بعد، آندریا در خانه ای بود، که برخلاف حال روزهای اخیرش، گرم بود! همه چیز آن گرم بود؛ از فضای آن گرفته، تا رفتار دوستانه‌ی اهالی آن. آندریا دیگر علاقه ای به انتقام نداشت؛ چون آرامشی که میخواست را به دست آورده بود! او به جایی که به آن تعلق داشت رسیده بود!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.