هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۲۲:۳۴ دوشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۴
#21
-کروشیو!
بلا تمام شب را مشغول شکنجه کردن و باز جویی از زندانی اش بود.خواهرزاده خون لجنی اش از چیزی که فکر می کرد،مقاوم تر بود.این بازی کم کم داشت حوصله ی بلا را سر می برد.دیگر حتی فریادهای کوتاه و دردآلود تانکس هم او را سرگرم نمی کرد.زن جوان تا آن لحظه یک کلمه حرف مفید هم نزده بود.مرگخوار او را از پاهایش به جایی آویزان کرده و بی وقفه طلسم شکنجه را رویش اجرا می نمود.بدن تانکس طوری شده بود که انگار دیگر متعلق به خودش نیست.با تعجب متوجه شد که دیگر درد ناشی از طلسم ها را حس نمی کند.جمجمه اش سنگین شده بود و نمی توانست وزن ناشی از مغزش را تحمل کند.تنفس برایش سخت شده بود.احساس می کرد داخل بینی و دهانش پر از آب شده است و پرده ای جلو دیدش را گرفته بود.به تدریج از زمان و مکان حال فاصله گرفت و به گذشته سفر کرد.
دختربچه ای کوچک بود و داشت در استخر بزرگ و پر آب عمارت بلک دست و پا می زد.آب بی رحمانه وارد شش هایش می شد.سرش مرتب زیر آب فرو می رفت و بالا می آمد.دست ها و پاهای کوچکش کم کم از تقلا خسته می شد.ساحره ای جوان و قدبلند کنار استخر ایستاده بود و به او نیشخند می زد.او موهایی مشکی و انبوه داشت و چهره اش بسیار شبیه مادرش بود.دورای کوچک ملتمسانه فریاد میزد:"خاله بلا!...کمکم کن!...من نمیتونم...شنا کنم!"
تانکس در حالی که میان زمین و هوا و همین طور بین حال و گذشته معلق بود زیر لب زمزمه کرد:"خاله بلا!"
مرگخوار به سمت او برگشت و با پوزخند گفت:"چی گفتی کوچولوی خون لجنی؟"
-خاله بلا!
لسترنج با پشت دست به دهان او کوبید.
-منو با دهن کثیفت خاله صدا نکن!
تانکس که انگار چیزی نشنیده بود ،ادامه داد:"خاله بلا!...کمکم کن!...من نمی تونم!...شنا کنم."
این آخرین جمله ای بود که نیمفادورا به زبان آورد.بعد در حالی که نگاهش به یک نقطه ثابت خیره مانده بود،مرد.
-.-.-
لرد سیاه پشت پنجره ای در عمارت ریدل ایستاده بود و به آوازی که مرگخواران تسخیر شده اش می خواندند،گوش می کرد.آن ترانه در واقع شعری ساده و کودکانه بود که به لالایی شباهت داشت.با خودش گفت:"مث اینکه اگه بخوام کاری درست انجام بشه،باید خودم وارد عمل شم!"داشت به این فکر می کرد که آن به اصطلاح ارباب مرگ با رفتار دلقک وارش خون اصیل او را به جوش آورده است که ناگهان قسمتی از آواز توجهش را به خود جلب کرد.قصه ای در مورد یک چوبدستی استثنایی،سنگی مرموز و یک شنل نامرئی کننده.داستان ارباب مرگ!با هیجان به سمت مرگخواران برگشت و همان طور که به چهره مات و بی حالتشان خیره شده بود ،فکر کرد:"یه نفر داره پته ی اونو میریزه رو آب.کی میخواسته این اطلاعات به دست لرد سیاه برسه؟"
و بعد ولدمورت به یاد شخصی افتاد که از مدت ها پیش می شناخت.خاطرات طوری مقابل چشمانش به رقص درآمدند که گویا همان لحظه داشتند اتفاق می افتادند.
سال اول تحصیلش در هاگوارتز بود.از همان روزهای نخست علاقه شدیدی به آن قلعه ی اسرارآمیز پیدا کرده و دوست داشت همه ی اسرار آن را کشف کند.در همین تصورات به سر می برد که صدای گریه ای از سمت دستشویی پسران نظرش را جلب کرد.به آنجا رفت و با یکی از همکلاسی هایش به نام سایمن مواجه شد.بچه ها اغلب او را به خاطر مادر پریزادش مسخره می کردند.چرا که او زن درستکاری نبود و بعد از به دنیا آمدن پسرش،خانواده را ترک کرده و به کارهای پست روی آورده بود.سوژه دیگر آن ها برای دست انداختن پسرک،پدر خون آشامش بود که کنترل خود را از دست داده و به دلیل کشتن جادوگران و ساحره ها و مکیدن خونشان،در آزکابان به سر می برد.تام به سمت پسرک رفت،روی زمین خیس آنجا زانو زد و رو به روی سایمن نشست.گریه او قطع شده و در حالی که لب هایش هنوز می لرزید،به ریدل خیره شده بود.تام دستش را جلو برد و موهای طلایی رنگ و آشفته ی پسرک را از روی چشم راستش کنار زد.سایمن همان طور که سعی داشت جلوی او را بگیرد گفت:"این کارو نکن!اون چشم قرمز و زشت نباید معلوم شه!"
تام چانه ی پسرک را بالا گرفت و در حالی که به او خیره شده بود گفت:"سایمن!...نباید پنهانش کنی!اون واقعا زیباست!"
ولدمورت سعی کرد از هجوم وقایع گذشته به ذهنش جلوگیری کند.او باید هر طور شده آن پریزاد دورگه را پیدا میکرد.بازی های بچه گانه و دیوانه وار او،این بار می توانست ارباب تاریکی را با مشکل مواجه کند.در واقع عملی که ولدمورت در ایام نوجوانیش مرتکب شده بود،بیش از کارهای جنون آمیز آن موجود او را به تعجب وامیداشت.او نمی دانست چرا سال ها پیش سایمن را تبدیل به یکی از جاودانه سازهایش کرده بود.



پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۱۵:۲۱ جمعه ۱۳ شهریور ۱۳۹۴
#22
بلاتریکس در انتهای کوچه ناکترن،روی پله های خانه ای مخروبه ایستاده بود.با خودش فکر کرد:"کوچولوی زرنگ!فک کردی اگه بیای اینجا پیدات نمی کنم؟"لرد تاریکی فهرستی از افراد مشکوک را به بلا داده بود.اشخاصی که لسترنج بایست پیدایشان می کرد و پرسش هایی ازآن ها می نمود تا بلکه بتواند سر نخی از ارباب مرگ بیابد.هیچ چیر نمی توانست به این اندازه بلا را سر شوق بیاورد،چرا که او سوال کردن را دوست داشت!مرگخوار در حالی که لبخندی رضایتمندانه بر لب داشت از پله ها بالا رفت،درب ورودی را گشود و وارد سالنی نیمه تاریک و پر از گرد و غبار شد.تکانی به چوبدستی اش داد و ذرات معلق در هوا ناپدید شدند.لسترنج چند لحظه بی حرکت سر جایش ایستاد.جز صدای پیچیدن باد بین درزهای آن خانه مخروبه،آوای دیگری به گوش نمی رسید.بلا با حالتی تمسخر آمیز گفت:"یوهووووو!...می خوای قایم موشک بازی کنی عزیزم؟"دری که انتهای سالن در مقابل بلا قرار داشت ،قژقژکنان باز شد و هیکلی در چارچوب آن پدیدار گشت.شخص مزبور با قدم هایی آهسته به سمت مرگخوار پیش آمد و بلا بالاخره توانست صورت آن را ببیند.یا به عبارتی بهتر است بگوییم صورت خودش را ببیند.چرا که آن پیکر یک نمونه ی شبیه سازی شده از لسترنج بود.
-ههه!واقعا جالبه!...کوچولوی خون لجنی خودم!اصن فک نمی کردم بتونی ازین کارام بکنی!...
بلا می دانست که شروع کننده خودش است و تا زمانی که حرکتی نکند،مدل بازسازی شده هم حمله نخواهد کرد.لبخندی زد ،چوبدستی اش را بالا آورد و اولین طلسم را رها کرد.او واقعا این بازی را دوست داشت.مدل دقیقا حرکات مرگخوار را تقلید می کرد.وردهای او را اجرا می کرد و تمام واکنش های جسمش هم مانند عکس العمل های بلا بود.لسترنج مدتی به این سرگرمی ادامه داد تا اینکه بالاخره چوبدستی اش را پایین آورد،چشمانش را بست و بی حرکت سر جایش باقی ماند.رقیبش که در فضای تاریک اتاق آن سوی سالن ایستاده بود،با هیجان نفسش را در سینه حبس کرد.او تصور می کرد که مرگخوار از این مبارزه بیهوده خسته گشته و بالاخره تسلیم شده است.اما در کمال تعجب مشاهده کرد که طلسم مدل از بدن لسترنج عبور نمود.بلا لبخندی زد و با آرامش چشمانش را گشود.ذرات بدنش را برای لحظه ای تبدیل به غبار کرده بود.به همین دلیل جادو از جسمش رد شد،بدون اینکه آسیبی ببیند.رقیب مرگخوار که شوکه شده بود،طلسمی را از تاریکی به سمتش روانه کرد.لسترنج به راحتی آن را دفع نمود و گفت:"اوه عزیزم!بیا بیرون ببینمت!"
نیمفادورا در حالی که سعی داشت جلو لرزش ناخودآگاه بدنش را بگیرد،وارد سالن شد.
-خواهر زاده فسقلی خون لجنیم چه طوره؟
تانکس پاسخی نداد و چوبدستی اش را بالاتر گرفت.پشت سر هم چند ورد اجرا کرد و بلا همه آن ها را دفع نمود.سپس خندید و در حالی که تصمیم داشت بازی را پایان دهد،طلسم نهایی را روی دورا اجرا کرد.ناگهان بدن تانکس خشک شد و دیگر نتوانست هیچ حرکتی کند.مرگخوار ذرات جسمش را به پلاستیک تبدیل کرده بود.دختر مو بنفش مثل یک تکه اسباب بازی روی زمین افتاد.بلا بالای سرش ایستاد،پایش را روی صورت زن جوان گذاشت و فشار داد.دردی جانکاه تانکس بیچاره را فراگرفت و عباراتی نامفهوم از دهانش خارج شد.لسترنج خندید و گفت:"چه سرگرمی کوچولوی بامزه کثیفی!...بیا بقیه ش رو یه جای بهتر تموم کنیم!"
بعد چوبدستی اش را به سمت دورا گرفت و طلسمی اجرا کرد.این بار ذرات بدن تانکس تبدیل به مایع شدند و بلا آن را در شیشه ای کوچک جمع آوری کرد و درش را بست.سپس غیب شد تا به مکانی مناسب برود و از زندانی جدیدش بازجویی کند.
-.-.-
پریزاد دو رگه همان طور با اشتیاق به خواندن آواز محبوبش ادامه داد.سفیدی چشمان سلسی و بارتی کاملا سیاه گشته و رگ هایی تیره و ظریف سر تا سر بدنشان را فرا گرفته بود.دهانشان ناخودآگاه باز شد و چیزی سفید و نورانی از آن خارج گردید و به سمت مرد موطلایی رفت.کره های درخشان که در حقیقت قوه اراده و آگاهی مرگخوارها بودند،به هنجره رقیبشان جذب شدند.مرد لبخندی زد و خواندن را متوقف کرد.صدای موسیقی هم قطع شد.در همین لحظه،تد تانکس در ورودی شبکه فاضلاب پدیدار گشت و به سمت ساحل دریاچه آمد.
پریزاد دو رگه گفت:"تو اینجا چه کار میکنی تانکس؟"
-فقط می خواستم مطمئن شم همه چی درست پیش می ره،سایمن!
سایمن اخم کرد.
-یعنی فک کردی از پس جوجه مرگخوارها برنمیام؟
تد در حالی که سعی داشت لبخندی دوستانه بزند گفت:"نه به هیچ وجه!می دونی که...اسمشو نبر حقه باز و زیرکه.نمیشه کاراشو پیش بینی کرد."
در واقع تانکس به سایمن اعتماد نداشت و به همین دلیل خودش را به آنجا رسانده بود.البته او کاملا هم حق داشت.پریزاد/خون آشام طرفدار جبهه سپیدی و یا پیرو لرد تاریکی نبود.او فقط نقشه هایی برای رسیدن به منافع خودش در سر داشت و می خواست از نزاع بین دو طرف بهترین استفاده را ببرد.سایمن پیامی را که باید به لرد سیاه می رساندند،به صورت آوایی در اذهان تسخیر شده ی مرگخوارها جای داد و سپس آن ها را به سمت اربابشان روانه کرد...


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۱۳ ۱۵:۲۸:۳۶


پاسخ به: خادمان لرد سياه به او مي پيوندند(در خواست مرگخوار شدن)
پیام زده شده در: ۱۰:۴۸ یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۹۴
#23
1- هرگونه سابقه عضويت قبلي در هر يک از گروه هاي مرگخواران / محفل را با زبان خوش شرح دهيد!
پسرم این پدر گور به گور شده ت منو چل کرد و من چن سال تو سنت مانگو بودم...چ فعالیتی!دست رو دلم نذار!

2- به نظر شما مهم ترين تفاوت ميان دو شخصيت لرد ولدمورت و دامبلدور در کتاب ها چيست؟
به نظر من مهم ترین تفاوتشون استایلشونه که پسر من خوشتیپ و خفنه و دامبلدور نیس ...خ پسرم خوشگله اصن برم اسپند واسش دود کنم ...

3-مهم ترين هدف جاه طلبانه تان براي عضويت در گروه مرگخواران چيست؟
می خوام پسرم ارباب دو جهان گردد و محفلی ها را چون مور زیر پا له بگرداند.

4-به دلخواه خود يکي از محفلي ها را انتخاب کرده و لقبي مناسب برايش انتخاب کنيد.
دامبل:پشمک حاج میرزا

5-به نظر شما محفل ققنوس از چه راهي قادر به سير کردن شکم ويزلي هاست؟
پسر گلم اگه کمک ها و صدقه های تو نبود که اینا همشون مرده بودن از گشنگی...نگران نباش فرزندم به کسی نمی گم...می دونم نمی خوای ریا بشه

6-بهترين راه نابود کردن يک محفلي چيست؟
خالی کردن اجزا و محتویات درونی و سپس درست کردن دلمه از ایشان...پسرم دلمه های مامان خیلییی خوشمزه س!

7-در صورت عضويت چه رفتاري با نجيني خواهيد داشت؟
پسرم نجینی مث دختر نداشتمه.

8-چه اتفاقي براي موها و بيني لرد سياه افتاده است؟
اتفاق؟کدوم اتفاق؟...موهایی به اون پرپشتی و قشنگی...بینی سربالا و خوشگل!


9-يک يا چند مورد از موارد استفاده بهينه از ريش دامبلدور را نام برده، در صورت تمايل شرح دهيد.
ازشون نخ می ریسم و واست لباس زمستونی می بافم پسر عزیزم!!!!


نکات ریزی هست که باید بهتون بگم...ولی در مورد سطح نوشته ها و نوع فعالیت نیست. چیزایی هستن که با یه تذکر می شه حلشون کرد.
برای همین

تایید شد!

خوش اومدین.


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۹ ۰:۴۶:۴۷


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۰:۲۳ یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۹۴
#24
آرسینوس دهانش را باز کرد تا سخنرانی پر شکوه و تاریخی اش را آغاز کند ،اما ناگهان رایحه ای مطبوع از گلویش خارج گردید و با صورت ارباب اربابان ولدی اصابت نمود.این عطر بس سمی بود و معجون های کشنده هکتور را در جیب تمبانش می گذاشت.این طور شد که یکی از جاودانه سازهای لردی جان به باد فنا رفت و اگر شما در کتاب گینس خوانده اید این هری پاتر بود که رکورددار نابودی جاودانه سازها بود،بس فریب خورده اید.ولدی پودر شد و بر زمین ریخت.وینکی هم که یک جن خانگی خوب و تمیز و پاکیزه بود،بلافاصله ظاهر گردید و تکه های ارباب را با جارو خاک انداز از کف آنجا جمع کرد.چرا که می دانست ارباب بسیار به نظافت منزل ریدل اهمیت داده و این جمله همواره ورد زبانش بود:"هر کاری می خواین بکنین،فقط خونه رو کثیف نکنین!..."(چی؟!!...برنامه عمو پورنگ اینو میگه؟بی خود!بی خود!این مشنگا خلاقیت ندارن که.هی تقلید می کنن.)
آرسینوس اهم اهمی نمود و چون لرد به او تاکید کرده بود که فقط در حد سه خط وعظ کند ،تصمیم گرفت زندگی نامه ی جد اندر جدش را برای طفل های معصوم تعریف بنماید.خورشید پشت آب های دریاچه پنهان گردید و روز ریاکار جای خودش را به شب پاک سرشت داد.شب سپید هم بالاخره از فک زدن های آرسینوس درمانده بشد،منزل ریدل را ترک کرد و پست خود را به روز واگذار نمود.این طور شد که روزها و شب ها از پی هم گذشتند و قصه های هزار شب ننه شهرزاد ملقب به آرسینوس به پایان نرسید.
-خلاصه سرتونو درد نیارم،این پدر پدر پدر پدر(انتگرال به سمت بی نهایت میل می کند.)...
نعره ای از پشت سر به گوش رسید و آرسینوس نتوانست سه خط سخنرانی اش را تکمیل کند.لردی جان که مرگخوارها تکه هایش را با چسب دوقلوی رازی به هم وصل کرده بودند،سر و کله اش پیدا گردید.
-آرسینوس نامه به هم می بافی؟...کروشیو!
ولدی اشتباه بزرگی مرتکب شد.چون تنظیمات سیستم آرسینوس روی مود خاطرات و شجرنامه قرار داشت و در این حالت او مجهز به سپر آنتی کروشیو بود.پس این گونه شد که طلسم به سمت لرد عزیز برگشت و از آن جایی که چسب دو قلو هنوز خوب خشک نشده بود،ولدی جان مجددا پودر بگردید و کف سالن را که وینکی بیچاره با زحمت برق انداخته بود،دوباره کثیف کرد.



پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۱۵:۳۲ شنبه ۷ شهریور ۱۳۹۴
#25
بقیه خاطرات آماندا در هاله ای از ابهام قرار داشت.او نمی توانست چهره مهاجم و جزییات فرارش را به خاطر بیاورد.ولدمورت در حالی که به دخترک خیره شده بود گفت:"حتما یه دلیلی داره که اجازه داده تو از چنگش فرار کنی.شاید این به اصطلاح ارباب مرگ میخواد بازی کنه...
لرد چوبدستی اش را به سمت دخترک تکان داد . جسمی گرد و تیره رنگ از جیب آماندا بیرون پرید و در دستان ولدمورت قرار گرفت.او زیر لب وردی خواند و خطوطی درخشان و برجسته روی گوی ظاهر شدند.بلا به خودش جرات داد و چند قدم به لرد نزدیک شد و با تردید پرسید:"سرورم!اون یه نقشه اس؟"
-درسته!
ولدمورت گوی را رها کرد و آن معلق در هوا باقی ماند.انواری از خطوط نقشه ساطع شدند و نقشه در ابعادی بزرگتر اطراف گوی به نمایش درآمد.مرگخواران با حیرت به آن چشم دوخته بودند.ولدمورت طوری که انگار داشت با خودش حرف میزد گفت:"مث اینکه اون موجود شوخ طبعی ام هس.خب این فقط انزجار منو بیشتر میکنه..."
لرد به خطوط درخشان و آبی خیره شد و به بررسی آن پرداخت.حالا همه مرگخوارها هم دور گوی جمع شده بودند و سعی داشتند نکته ای از این قضیه کشف کنند.نقشه راهی از فاضلاب و شبکه زیرزمینی مشنگ ها به دریاچه عشق را نشان میداد.فقط اسم دریاچه برای اینکه لرد را عصبی کند کافی بود.احساس می کرد کل این ماجرا او را به یاد شخصی می اندازد.سعی کرد به خودش یادآوری کند که دامبلدور مرده است و دیگر هرگز مشکلی برایش درست نخواهد کرد اما نتوانست احساس آزردگی را از خود دور کند.در انتهای نقشه علامتی به چشم می خورد که از اسم آن دریاچه ملعون مضحک تر و تحقیر کننده تر بود.یک قلب بزرگ که علامت شوم درون آن قرار داشت.کنارش هم نوشته ای بود با این مضمون:"پله ای برای ملاقات با ارباب مرگ."
بلاتریکس مثل همیشه پیشدستی کرد و با شور و التهاب گفت :"سرورم!اجازه بدین من برم و حق این دلقکو که اسم خودشو گذاشته ارباب مرگ بذارم کف دستش..."
ولدمورت سرش را به نشانه نفی تکان داد و گفت:"نه بلا!تو باید همین جا بمونی و به کار دیگه ای مشغول شی...بارتیموس و سلستینا میرن به دریاچه ی...
دندان قروچه ای کرد و ادامه داد:"عشق!"
در این لحظه همه برگشتند و به بارتی خیره شدند که یقه ی آماندا را پاره کرده بود و به کتف برهنه ی او خیره شده بود.بلا داد زد:"بارتی!تو این وسط داری چه غلطی..."
بارتی حرفش را قطع کرد و گفت:"سرورم!یه خالکوبی رو بدنش هس.درست مث همون علامت رو نقشه..."
ولدمورت جلو رفت و نشان قلب و علامت شوم را روی کتف آماندا دید.قلب با حالتی برجسته طراحی شده بود و درست مثل این بود که علامت شوم را در خود بلعیده باشد.لرد گفت:"زودتر ماموریتتونو شروع کنین و این بچه رم با خودتون ببرین..."
---
سلستینا و بارتی در فاضلاب مشنگ ها پیش می رفتند و برای مقابله با بوی ناخوشایند آن محل حبابی را اطراف سرشان ایجاد کرده بودند.سلسی دخترک وحشت زده را جلوتر از خودشان به پیش می راند.
سلسی:چرا فقط اونجا ظاهر نشدیم؟
بارتی:این تنها راه رسیدن به اونجاس...نمیشه به اونجا آپارت کرد.
بعد از یک پیاده روی طولانی بالاخره به خروجی رسیدند.سلسی بار دیگر نقشه را چک کرد تا مطمئن شود راه را درست آمده اند.سپس از شبکه فاضلاب خارج شدند و دریاچه عشق را مقابل خود دیدند که بر خلاف اسمش به یک مرداب بزرگ و دلگیر شباهت داشت.با این که اواسط روز بود آسمان بالای دریاچه حالتی گرگ و میش داشت و سکوتی غیرعادی بر فضا حکم فرما بود.بارتی و سلسی به سطح آب خیره شدند .کاملا صاف بود و هیچ حرکتی درآن به چشم نمی خورد.
سلسی:باید اون علامت لعنتی رو پیدا...
قبل از اینکه حرفش را تمام کند بارتی بازویش را گرفت و به نقطه ای در سطح آب اشاره کرد.جایی که چند حباب کوچک در حال شکل گرفتن بود.دو مرگخوار در حالی که سلسی شانه دخترک را در دست گرفته بود با احتیاط از دریاچه فاصله گرفتند.لحظاتی بعد صدایی همچون انفجار سکوت را شکست و جسمی عظیم و غول آسا از میان آب های تیره دریاچه پدیدار شد.
بارتی:اون دیگه چیه؟
سلسی با صدایی که نشان میداد تحت تاثیر شکوه و زیبایی آن شی قرار گرفته است گفت:"اون یه پیانوئه..."
وقتی که آلت موسیقی مثل یک کشتی بر روی آب شناور ماند هیکلی به صورت مبهم از پشت آن پدیدار شد.شبح مرموز قدم زنان روی سطح دریاچه پیش آمد تا اینکه بالاخره توانستند چهره اش را تشخیص دهند.یک مرد بلند قد و جوان با موهای طلایی بلند و چشمان تا به تای قرمز و آبی.او با حالتی محبت آمیز لبخند زد و گفت:"خانوم ها!...آقا!...ورودتون رو به کنسرت بزرگ جدا خیر مقدم میگم!بهتره هر چی زودتر شروع کنم و وقت مهمونای عزیزم رو تلف نکنم...
بارتی نگاهی به سلستینا انداخت.برعکس لبخند مهمان نوازانه مرد غریبه حس ششم مرگخواریش به او می گفت در شرایط خوبی قرار نگرفته اند.اما نمی فهمید چرا سلسی با حالتی افسون شده لبخند می زند.زن جوان با صدایی ظریف و متفاوت با همیشه گفت:"اما شما هنوز خودتونو معرفی نکردین!"
مرد لبخندی زد و پاسخ داد:"بانوی من!لازم نیس اسم منو بدونین.هر چند شاید یادآوریش تو جهنم بتونه تسلی خاطرتون باشه."
با وجود حرف های غریبه سلسی هم چنان خونسرد بود و لبخند می زد.انگار واقعا قرار بود شاهد یک کنسرت دوست داشتنی باشند.بارتی سعی کردهمراه مرگخوارش را به خود بیاورد اما سلسی او را با آزردگی از خود دور کرد.کراوچ نگاهی به آماندا انداخت و متوجه شد وحشت چهره دخترک هم جای خودش را به آرامشی نامعمول داده است.
مرد جوان ادامه داد:"فقط همین قد میگم که من حاصل ازدواج بیمارگونه یه پریزاد و خون آشامم..."
او این را گفت و با چوبدستی اش به پیانو اشاره کرد.دکمه های پیانو به حرکت درآمدند و نت های موسیقی فضا را تحت سلطه قرار دادند.در وضعیت عادی بارتی میتوانست به کمک سلسی که آوای مرگ بود امیدوار باشد.اما همکارش به هیچ وجه در شرایط معمول نبود.به تدریج کراوچ هم منطق و شعور خود را از دست می داد .سعی کرد با این حس مقابله کند و به خلسه فرو نرود اما پریزاد دو رگه شروع به خواندن کرد و بارتی با رضایتی تحمیل شده هویت خود را از دست داد...




پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۲۳:۱۲ شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۴
#26
نام . مروپ
نام خانوادگی. گانت
سن. تقریبا 17 سا ل گروه:اسلايترين
محل زندگی. خانه ای قدیمی در نزدیکی دهکده لیتل هانگلتون
توانایی های اختصاصی. مارزبان بودن
توضیحات. من وارث خون اصیل سالازار اسلایترین بودم وبا پدر وبرادرم در خانه ای مخروبه زندگی می کردم هنگامی که16 ساله بودم بزرگترین اتفاق زندگی ام رخ داد یک روز که از پنجره بیرون را تماشا می کردم چشمم به مشنگ جوان و خوش قیافه ای افتاد که سوار بر اسب ازآن جا رد میشد و به شدت عاشق او شدم بالاخره نقشه کشیدم و درشرایطی که پدر وبرادرم در آزکابان بودند معجون عشق را درست کردم و یک روز که هوا گرم بود آن را به تام ریدل که سوار بر اسب از آنجا رد میشد دادم به این ترتیب او به من دل بست واز نامزدش جدا شد ما مدتی با هم زندگی کردیم وبعد از گذشت 6 ماه من حامله شدم درآن زمان بود که متوجه شدم دیگر تحمل این وضع را ندارم ونباید از معجون عشق استفاده کنم فکر میکردم تام در این مدت عاشق من شده است واگر نه...به خاطر بچه می ماند ... اما فرضیات من اشتباه ازآب درآمد و به محض آنکه تاثیر معجون عشق متوقف شد تام مرا ترک کرد ...من از فرط ناامیدی توانایی های جادویی ام رااز دست دادم ومجبور شدم برای تهیه پول تنها وارزشمندترین مایملک ام یعنی قاب آویزی که از میراث گنجینه خانوادگی پدرم مارولو در اختیار داشتم را باقیمت 10 گالیون بفروشم بعد از آن به نوانخانه ای رفتم پسرم را به دنیا آوردم وبه خاطر سختی هایی که در زندگی متحمل شده بودم از دنیا رفتم

تایید شد.
ولکام بک تو ایفا!




ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۱ ۰:۲۸:۲۸


Re: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۴:۴۸ جمعه ۲۴ تیر ۱۳۹۰
#27
نام . مروپ
نام خانوادگی. گانت
سن. تقریبا 17 سا ل گروه:اسلايترين
محل زندگی. خانه ای قدیمی در نزدیکی دهکده لیتل هانگلتون
توانایی های اختصاصی. مارزبان بودن
توضیحات. من وارث خون اصیل سالازار اسلایترین بودم وبا پدر وبرادرم در خانه ای مخروبه زندگی می کردم هنگامی که16 ساله بودم بزرگترین اتفاق زندگی ام رخ داد یک روز که از پنجره بیرون را تماشا می کردم چشمم
به مشنگ جوان و خوش قیافه ای افتاد که سوار بر اسب ازآن جا رد میشد و به شدت عاشق او شدم بالاخره نقشه
کشیدم و درشرایطی که پدر وبرادرم در آزکابان بودند معجون عشق را درست کردم و یک روز که هوا گرم بود
آن را به تام ریدل که سوار بر اسب از آنجا رد میشد دادم به این ترتیب او به من دل بست واز نامزدش جدا شد
ما مدتی با هم زندگی کردیم وبعد از گذشت 6 ماه من حامله شدم درآن زمان بود که متوجه شدم دیگر تحمل این
وضع را ندارم ونباید از معجون عشق استفاده کنم فکر میکردم تام در این مدت عاشق من شده است واگر نه...
به خاطر بچه می ماند ... اما فرضیات من اشتباه ازآب درآمد و به محض آنکه تاثیر معجون عشق متوقف شد
تام مرا ترک کرد ...من از فرط ناامیدی توانایی های جادویی ام رااز دست دادم ومجبور شدم برای تهیه پول
تنها وارزشمندترین مایملک ام یعنی قاب آویزی که از میراث گنجینه خانوادگی پدرم مارولو در اختیار داشتم
را باقیمت 10 گالیون بفروشم بعد از آن به نوانخانه ای رفتم پسرم را به دنیا آوردم وبه خاطر سختی هایی
که در زندگی متحمل شده بودم از دنیا رفتم


تایید شد!


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۰/۴/۲۴ ۱۴:۵۲:۴۳


Re: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۲:۴۶ جمعه ۲۴ تیر ۱۳۹۰
#28
هنگام *غروب بود.تنها صدایی که در *جنگل به گوش می رسید، صدای *خش خش برگ ها زیر پایم بود.در حالی که نفسم بالا نمی آمد و خون در دهانم جمع شده بود، سعی می کردم طوری راه بروم که *رد پایی از خودم به جا نگذارم. باید قبل از اینکه از *خستگی بیهوش می شدم،*کلبه را پیدا می کردم. با دست خالکوبی روی گردنم را که *طلسم خوش شانسی در آن محبوس بود، لمس کردم.
ناگهان سرم گیج رفت و *نوری خیره کننده چشمانم را به سوزش درآورد...وقتی آن روشنایی کورکننده به تدریج از بین رفت و توانستم اطرافم را ببینم،متوجه هیکل شنل پوشی شدم که مقابلم ایستاده بود.صدایی خشن و دورگه از زیر کلاه شنل گفت:"غریبه!به بهشت *مرگ خوش آمدی!"


واقعا خیلی عالی بود!
تایید شد!


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۰/۴/۲۴ ۱۴:۰۸:۵۰


Re: سـیـاتـل ، سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۶:۲۰ چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۸۷
#29
هیولاهای آتشین از همه ی جهات به لرد و همراهانش حمله ور شدند. ولدمورت و مروپ با کمک هم طلسم محافظ را اجرا کردند و نیم کره ای بزرگ و شفاف آن ها را دربرگرفت. موجودات سرخ رنگ برای چند لحظه با نفرت به آن ها نگاه کردند و بعد غیب شدند.
کراب (با سردرگمی): چی شد؟چرا اونا...
قبل از اینکه کراب بتواند حرفش را تمام کند ، مروپ جیغ بلندی کشید و فریاد زد : " اونا زیر پامونن..."
ناگهان زمین برافروخته شد و برجستگی هایی در آن به وجود آمد. سپس تبدیل به دریایی از مذاب شد و تعدادی از مرگخواران را در خود کشید. بقیه به سرعت جادوی محافظ را از بین بردند و به سمت بالا پرواز کردند، البته در حالی که پاهایشان کاملا سوخته بود. دریا خروشید و غول های آتشین به حالت نیمه جامد از آن بیرون آمدند . وقتی تعدادشان کامل شد ، دیگر اثری از دریاچه نبود.
بارتی (با وحشت): اونا میتونن به راحتی تغییر شکل بدن ...
ولدمورت :حتما راهی برای شکستشون هس.
غول ها نعره ای هراس انگیز کشیدند و ماده ی مذاب با شدت از درون چشم هایشان به سمت بالا فوران کرد. مرگخوارها ماده را منجمد کردند و بعد با انواع طلسم ها از هیولاها پذیرایی کردند. کارشان کاملا بی فایده بود.خودشان هم این را می دانستند ، اما در آن شرایط اعتراف به شکست بیشتر از خود آن دردناک بود. به نظر می رسید که غول ها فقط دارند با آن ها بازی می کنند و لحظه ی پیروزی را به عقب می اندازند.
مروپ گلوله ای بزرگ از بخار سرد متراکم شده را به سمت نزدیکترین هیولا فرستاد و در حالی که سعی می کرد مثل پسرش نسبت به جیغ های مرگخوارها و نعره های شاد هیولاها بی تفاوت باشد گفت:" تام! هیچ نقشه ای نداری؟ "
ولدمورت تکه هایی از دل و روده ی یک مرگخوار زن را که روی صورتش پاشیده بود ، پاک کرد و با خونسردی گفت : " هنوز نه " و بعد از مکثی کوتاه ادامه داد: " مادر!"
مروپ که از شنیدن آن کلمه جانی تازه گرفته بود ، سوختگی های بدنش را از یاد برد وبا عزم راسخ به مبارزه اش ادامه داد. چند نفر از مرگخوارها که به شدت زخمی شده بودند و فاصله ی زیادی با مرگ نداشتند به هوا رفتند تا کمی استراحت کنند ، اما هیولاها به شکل خفاش هایی غول پیکر درآمدند و آن ها را تعقیب کردند . یکی از موجودات دهانش را باز کرد و با نیروی مکش بارتی و فنریر را به سمت خود کشید . لرد در حالی که چوبدستی اش را تکان میداد و مذاب را که در واقع خون غول ها بود از بدنشان بیرون می کشید ، با دست آزادش به بارتی و فنریر اشاره کرد و آن ها را روی زمین آورد.
بارتی نفس زنان گفت: " ارباب !شما جون ما رو..."
لرد (با لحنی بی احساس) : زیاد خوشحال نشین...نجاتتون دادم چون باید یه کاری بکنین. من یه نقشه دارم اما برای اجراش به سلاح قدرتمند الف های دریایی احتیاج دارم و البته اون طور که حدس میزنم باید چند تا از الف ها رو هم قربانی کنم...
فنریر(متعجبانه): ولی قربان من واقعا فکر نمی کنم الف ها یه هم چین کاری...
لرد( با خشونت): فکر کردنو بذار به عهده ی من ...تو فقط اون کاریو که میخوام انجام بده. تو و بارتی باید از رودخونه ی کوهستان خودتونو به قصر آترا برسونین و قضیه رو بهش بگین.اون حتما کمک میکنه ...مطمئنم!
مروپ ماده ای اسید مانند را به طرف چشم یک هیولا فرستاد و فریاد زد:" شما دو تا دنبال من بیاین...من راهنماییتون میکنم و بهتون میگم که چه طوری از تونل مخفی رودخونه استفاده کنین..."
*
بلا و همراهانش به تنه درخت تنومندی تکیه داده بودند و خودشان را به شدت میخاراندند. چهره هایشان به خاطر نیش پشه های جنگلی آن قدر تغییر کرده بود که به سختی قابل شناسایی بودند. اندازه ی این حشره های موذی چند برابر پشه های معمولی بود و زهرشان انسان را بی حال و کرخت می کرد.
بلا طلسم هشیاری را برای هزارمین بار روی خودش و بقیه اجرا کرد و با بلندترین صدایی که میتوانست فریاد زد : " گوش کنین!...شماها نباید بخوابین."
بعد متوجه شد که جادویش فقط روی خودش اثر داشته و دوستانش به خوابی عمیق فرو رفته اند . به تدریج جای نیش پشه ها روی پوستشان از بین رفت و رنگشان کبود شد. بلا می دانست که فقط لرد می تواند کمکشان کند. پس باید او را پیدا میکرد. به سختی نیم خیز شد و سعی کرد از جایش بلند شود، اما ناگهان دردی شدید در کمرش پیچید و با صورت روی زمین افتاد. احساس می کرد جنگل دور سرش می چرخد .دیگر نتوانست تحمل کند و بیهوش شد. نوری سرخ رنگ اطراف درخت ظاهر شد و چند لحظه بعد یک درخت و پنج موجود جادویی (مار سه سر ، تک شاخ، داگ باک، سالاماندرو ققنوس) جای مرگخوارها را گرفت.


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۸۷/۵/۳۰ ۹:۲۱:۲۲


Re: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۰:۴۳ یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۷
#30
نیمه شب بود. صدای ناله و شیون از خانه ی ریدل به گوش می رسید و من می دانستم که این آوا متعلق به کسانی است که از دستورات لرد سرپیچی کرده اند. به خود لرزیدم. نمی دانم به خاطر ترس بود یا سرما و یا شاید هم هر دو. کلاه شنلم را پایین تر کشیدم و در حالی که رشته های وحشت قلب و روحم را محاصره کرده بود ، از آن خانه ی شوم فاصله گرفتم. مکانی که بدبختی هایم از آن جا آغاز شد و احتمالا به همان جا هم ختم می شد. باران هم چون شلاقی بر بدنم کوفته می شد. خیلی عجیب بود! به نظر می رسید که قطره های باران حالت عادی ندارند. انگار آن ها بخشی از شعله های خشم لرد سیاه بودند. اوه نه!... ممکن نیست. حتما همه ی این احساسات به خاطر ضعف بدنی خودم بود.
به راه خود ادامه دادم. به یک جاده ی لغزنده رسیدم وبا صورت روی زمین فرود آمدم. خاطرات گذشته هم چون اشباحی هولناک بر مغزم هجوم آورد...قاب آویز اسلیترین! من آن گنجینه ی استثنایی را فروختم؟!...نه!...امکان ندارد. یتیم خانه...آن نوزاد کوچک...آه!...من نه تنها مرگخوار وظیفه شناسی نبودم،بلکه مادر خوبی هم نبودم. من یک ساحره ی شکست خورده و ضعیف بودم، بدبخت تر از آنی که خودم همیشه تصور می کردم.
ناگهان آوای صاعقه گوش هایم را پر کرد و همه جا با نوری آبی رنگ روشن شد. سر تا پا خیس شده بودم...صدای جیغ و ناله از دوردست به گوش می رسید...باید بلند می شدم. نیم خیز شدم و به سختی روی زانوهایم نشستم. هنوز درست نایستاده بودم که پایم لیز خورد و دوباره محکم با زمین برخورد کردم. خون از شقیقه ها و بینی ام جاری شد. گوش هایم را تیز کردم و صدای برخورد پاهایی به زمین را شنیدم و چند لحظه بعد موجودات گرگ مانند وسیاهی را دیدم که با سرعت زیادی به من نزدیک می شدند. اگر توانش را داشتم با صدای بلند جیغ می زدم. اما در آن لحظه به گریختن اکتفا کردم وبا بیشترین نیرویی که داشتم به سمت جنگلی در انتهای جاده دویدم. توانایی غیب شدن را از دست داده بودم...
هنگامی که به میانه ی جنگل رسیدم، دویدن را متوقف کردم. نفس زنان ایستادم و نگاهی به دور و برم انداختم. درخت های تنومند و بلند اطرافم را فرا گرفته بودند . شاخ و برگ هایشان درهم فرو رفته بود و همانند سقفی وسیع به نظر می رسید.دستم را در جیب ردایم فرو کردم و قلبم از شدت وحشت تیر کشید. چوبدستی ام گم شده بود. بدون آن من کوچکترین شانسی برای زنده ماندن در این جنگل هولناک نداشتم. به تنه ی درختی تکیه دادم و نشستم.
بعد از گذشت مدتی باران بند آمد.شنل خیسم را درآوردم و آن را به گوشه ای پرت کردم. باد در میان موهای مشکی و بلندم می پیچید و با آوای حزن انگیزش مرا در غم وحسرت فرو می برد. ناگهان به شدت احساس گرسنگی کردم. بلند شدم و سعی کردم چیزی برای خوردن پیدا کنم. به دریاچه ی کوچکی رسیدم .آبش چندان تمیز نبود ، اما برای شست وشو مناسب بود.دستم را در آن فرو کردم و صورتم را جلو بردم. موهایم با سطح آب تماس پیدا کرد و من توانستم انعکاس چهره ی رنگ پریده ام را ببینم.
وبعد... متوجه برق سفیدی در عمق دریاچه شدم. خواستم سرم را عقب بکشم ولی ناگهان چیزی به موهایم چنگ انداخت و مرا با خود به داخل آب کشید. آب به شدت وارد شش هایم می شد...چشم هایم را به زحمت باز کردم و ارتش اینفری ها را دیدم که مرا به عمق دریاچه می بردند.مطمئنم اگر هم چوبدستی داشتم تلاشی برای نجات از مرگ نمی کردم.چون انگیزه ای برای زندگی نداشتم. مروپ گانت تمام شده بود و سرنوشتش این بود که آنگونه به گروه اجساد متحرک بپیوندد...
اما انگار یک نفر مخالف بود...ناگهان نوری شدید و کورکننده همه جا را فرا گرفت و اینفری ها به سرعت پراکنده شدند. من هم با شتاب به سمت بالا پرتاب شدم و روی ساحل دریاچه افتادم. سرم را بلند کردم تا ناجی خود را ببینم و با تعجب متوجه پیکر بلند قد و سیاه پوشی شدم که کسی جز لرد سیاه نبود...







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.