هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۰:۰۵ شنبه ۲ فروردین ۱۳۹۹
#21
گریفندور با فیل (فنریر گری بک) به فیل اسلیترین (رابستن لسترنج) حمله می کنه!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۲۶ سه شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۸
#22
قلعه گریفندور به نیابت از فیل گریفندور
v.s.

وزیر اسلیترین


1
کادوگان در زیر سایه تنها درخت درون تابلویش نشسته بود و به تنه‌ی درخت تکیه داده، لنگ‌های زره پوشش رو جلوش دراز کرده بود خودش را به موش مردگی زده بود:
- وای هلاک شدیم از خستگی! هلاک شدیم انقدر کوییدیچ بازی کردیم، انقدر دوئل کردیم!

در همان لحظه تاتسویا موتویاما، که به تازگی نیم تاج پادشاهی را هم به سر و وضع سامورایی‌اش اضافه کرده بود به سمت کادوگان آمد:
- کادوگان سان! پاشو خودت رو حاضر کن، فنریر سری قبل شطرنج بازی کرده و خسته‌است، باید به جاش به نبرد اسلیترین بری!
- ولی ما هم خسته‌ایم علیاحضرت! ما هم به تازگی با اون دلربای خانه‌ی ریدلتون یک نبرد نفس گیر داشتیم، مجبور شدیم از سیر تا پیاز زندگیمون رو در شصت صفحه به تحریر بیاریم و اشک هر ننه سیریوسی رو در بیاریم و بگیم که چی شد که در عنفوان جوانی گوشه عزلت گزیده و سر به بیابان گذاشته بودیم!

تاتسویا که تمام مدت با صبوری به ننه من غریبم بازی‌های کادوگان گوش می‌داد، با همان لحن با صلابت اولیه‌اش تکرار کرد:
- کادوگان سان! خودت رو جمع کن و برای نبرد آماده شو، قراره یک دوئل بنویسی که توش سر به بیابون بذاری!

قیافه‌ی کادوگان شبیه کسی شد که پاتیل هکتور بر سرش کوبیده شده باشد. خیار دریایی و خرچنگ صحرایی گویان خشتک درآنید و سر به بیابان گذاشت!

2
شاید از خود بپرسید کادوگان، یک تابلو، چطور سر به بیابان گذاشت. برای هر عقل سلیمی این سوال پیش میاد که در بیابان که دیواری وجود نداره، که تابلویی بخواد بهش آویزون باشه، که کادوگان بخواد به اونجا سر بذاره. برای شما پیش نیومده بود؟ اوه عیب نداره.
جوابش این سوال خیلی ساده است و در رماتیسم مغزی نهفته. ما گریفندوری‌ها خیلی علاقه داریم که افتخار ابداع و ترویج سبک رماتیسم نوشتاری رو برای خودمون بدونیم، ولی رماتیسم مغزی دامنه‌ی گسترده تری رو در بر می‌گیره و به جز در نوشتار، در سایر وجوه زندگی فرد مبتلا هم نمود میکنه. فرد مبتلا اگر بی‌ادب و بی‌هنر باشه، «شل مغز» خوانده شده و اگر شانسش زده بود یک مقدار هنر داشت و در حوزه هنرهای تجسمی فعالیت می‌کرد، «پیرو سبک سوررئالیسم و پست امپرسیونیسم و امثالهم» خونده میشه.

فلذا نویسنده که خود نیز کمی تا قسمتی با این بیماری مغزی دست به گریبان است، اینهمه روده درازی و مقدمه چینی کرد که بگه در دنیای تابلو‌ها هم تابلوهایی وجود دارن که به دست افراد مبتلا به رماتیسم مغزی کشیده شده، و منظره‌های متروکه‌ای از دشت و بیابان رو به نمایش میذارن. کادوگان آسیمه سر به یکی از این تابلوها پا گذاشت. دور و بر کادوگان یک بیابون بی آب و علف، یک صخره‌ی نخراشیده، چند ساعت در حال ذوب شدن و چندین مگس بود. دریایی هم در دوردست دیده می‌شد.

- کدوم بز کوهی مجه‌ای برداشته ساعت رو شسته و آب کشیده پهن کرده رو درخت؟

کادوگان در دسته «شل مغزان» جای می‌گرفت. مابقی شما اگه رماتیسمی‌های هنرمندی باشید، احتمالاً متوجه شدید که کادوگان سر از تابلوی «تداوم حافظه» در آورده بود.

- هیچ اشکال نداره همرزم! مهم اینه که دور و برمون خبری از بنی بشری نیست!

و این جمله‌ی آخرش رو به اسب کوتوله‌اش می‌گفت. وگرنه همون‌طوری که خودش گفت، هیچ بنی بشری دور و برش نبود. چند باری بالا تا پایین بیابون رو رفت و اومد و سر آخر خسته شد و زیر سایه درخت نشست.
- خیلی هم عالیه، اصلاً هم نگران نیستیم شب کجا بخوابیم! همینجا زیر صخره برای خودمون سکنی می‌کنیم و بسان اجداد بدویمان چادر می‌زنیم!

این رو گفت و خورجین اسب کوتوله رو پایین کشید تا با استفاده از گلیم خورجین و شمشیرش به عنوان تیرک عمودی، چادری سر هم کنه. نتیجه‌ی کار بیشتر به لونه خرگوش شباهت داشت تا چادر، ولی خب کادوگان یک اسفندی مغرور و جذاب بود لعنتی، اینه که خم به ابرو نیاورد و با قیافه ‌ای که بنای تاج محل به خودش نمی‌گرفت به تحسین کاردستی‌اش مشغول شد. بعد هم خسته و کوفته رفت توی چادرش دراز کشید و در حالی که لنگ‌هاش بیرون مونده بود، سرش رو به دسته شمشیرش تکیه داد که...

تیک تاک تیک تاک...

گاهی اوقات شما صدا پشت زمینه رو نمی‌شنوید، ولی به محض اینکه توجه‌تون بهش جلب شد، دیگه امکان نداره بتونین از مختون بکنینش بیرون. صدای ساعت‌های اون تابلو هم، مثل مته رو مخ کادوگان می‌رفت. بعد از دویست و سصت و یک بار غلط خوردن، کادوگان شمشیرش را با عصبانیت از داخل زمین بیرون کشید، که باعث شد گلیم خورجین روی سرش بیفتد. در حالی که سعی می‌کرد به رو نیاره که ضایع شده، گلیم رو از روی صورتش کنار زد و شروع کرد به شاخ و شونه کشیدن برای ساعت‌ها:
- یا همین الآن خفه شین! یا به مبارزه با من بیاید و نابود بشید بزدل‌های پست! جلبک‌های کپک زده!

همونطور که انتظار دارین، ساعت‌ها به تیک تاک ادامه دادند.

- خودتون خواستید قلچماق‌های بدصدا! قزمیت‌های قراضه!

کادوگان با مشقت و با بیشترین سرعتی که پاهای کوتوله و خپلش بهش اجازه می‌داد، از صخره و بعد هم از درخت مثل میمون درختی بالا رفت و تمام ساعت‌ها را شکست!

- آخیش راحت شدیم، ولی حالا چه کنیم؟ حوصله‌مان سر می‌رود، کی را به نبرد فرا بخوانیم؟

3
این شد که کادوگان راهی تابلویی دیگر شد. این بار سر از«گندم‌زار با کلاغ‌ها» درآورد.
-ای بابا! اینجا هم که این پلیکان صفت‌ها با صدای غارغارشون نمی‌ذارن ما استراحت کنیم!

کادوگان تیر و کمانش رو بیرون آورد و شروع کرد به شکار کلاغ‌های مادر مرده. بعد از چندساعت که به قول خودش بر تک تک این پرندگان ظاله تازید، بلاخره از دست همه‌شون راحت شد. اونوقت بود که متوجه شد که باز هم حوصله‌اش از تنهایی سر رفته.
- گندش بزنن اینجا هم همش بوی گندم میده! میریم ما اصلاً از اینجا هم!

کادوگان باز هم به تابلویی دیگر رفت و سر از «مزرعه شقایق» در آورد. کادوگان که حسابی جو گرفته بودتش و افتاده بود روی دور یاوه گویی، شروع کرد به خط و نشون کشیدن برای گل‌های بی زبون و دعوت کردنشون به نبرد. بعد هم افسار اسب کوتوله رو گرفت در دستش و اون رو توی کل تابلو برای چرا چرخوند تا حسابی هر چی گل بود خوراک اسب کادوگان شد.

کادوگان حافظه ‌ی کوتاه مدت افتضاحی داشت که از اثرات جانبی رماتیسمش بود. این بود که کل داستان سر به دشت و بیابون گذاشتن رو فراموش کرد و افتاد توی تابلوهای رماتیسمی به حریف طلبیدن!
به «موج عظیم کاناگاوا» رفت و به موج سواری روی سپر پرداخت. صورت تابلوی «مونالیزا» را به شکل لبخند کاملاً واضح و بدون شک شبهه ای جر داد و گفت «وای سو سیریوس؟». به تابلوی «گرنیکا» رفت و سرسام گرفت و به جیغ جیغ کردن افتاد. از ترس جونش از اون یکی در رفت.

به تابلوی «پسر انسان» رفت و سیب رو کش رفت و درحالی که مرد تابلو دنبال خودش و اسبش می‌دوید، آنرا دولپی خورد! به تابلوی «شام آخر» رفت و بر شرف پاک مسیح درود فرستاد و یهودا رو به مبارزه طلبید! یهودای درون تابلو همونطور که جیغ زنان دور میز می‌چرخید، دست می‌انداخت و ظرف‌های خوراکی رو به سمت کادوگان که پشت سرش بود پرت می‌کرد. کادوگان هم «خائن جفاپیشه گویان» اونها رو تو هوا گرفته، به سمت خود یهودا پرت می‌کرد. در نهایت جلوی چشم حواریون و عیسی‌ شگفت زده، سیخ کباب را در دماغ یهودا فرو کرد!
به تابلوی «گوتیک آمریکایی» رفت در حالی که به پیرزن درون تابلو وعده می‌داد که اون رو از چنگ این پیرمرد دیو سیرت کج منقار نجات میده، یک دور با پیرمرد کشتی گرفت و شن کشش رو از دستش بیرون درآورد و بعد هم با همون شنکش دنبالش کرد. کلا کادوگان رو که جو می‌گرفت، انگار فنگ گرفته بودتش!

4
تاتسویا موتویاما، فنریر گری‌بک و آرتور ویزلی مضطرب و نگران دور میز نشسته بودند و تمرین شطرنج می‌کردند. امروز روز آخر مسابقه بود و هنوز از کادوگان خبری نشده بود. صدای گزارشگر از رادیوی مشنگی که ارتور از اداره‌ی سو استفاده از محصولات مشنگی کش رفته بود، به گوش می‌رسید.
نقل قول:
متاسفانه تا کنون هیچ کدام از دوربین‌های امنیتی درون موزه‌ها، موفق نبوده‌اند تا لحظه‌ی ورود و یا خروج مهاجم یا مهاجمان را ضبط کنند. هدف و انگیزه‌ی این تهاجم هم معلوم نیست، مهاجمان تا به حال چیزی را به سرقت نبرده و فقط دست به تخریب برترین آثار هنری دنیا زدند!

- این مشنگ‌ها هم گناه دارن‌ها، فقط کافیه یه ریپارو بزنی بهش!
- آرتور تو این وضعیت فقط می‌تونم بگم جهنم مشنگ‌ها! کادوگان کجا مونده؟ عجب اشتباهی کردم کار رو سپردم دستش!
- نگران نباش فنریر سان! کادوگان همیشه آخرش پیداش میشه!

آرتور که حواسش از اخبار مشنگی پرت شده بود و دوباره یاد نگرانی‌هایش افتاده بود، پرسید:
- ولی یکم زیادی دیر کرده این‌بار. اگه یه بلایی سرش اومده باشه چی؟

فنریر گری بک آه عمیقی از ته دل کشید:
- ما از این شانس‌ها نداریم. فقط باید هر دفعه ما رو دق دل بده. مثل الآن که معلوم نیست کدوم گوری داره کی‌ رو دق میده...

5
در همان لحظه کادوگان به تابلوی «مرگ سرگرد پیرسون» رسیده بود و بعد از انجام عمل تنفس مصنوعی ناموفق روی پیرسون فقید، خودش فرماندهی عملیات رو علیه فرانسوی‌ها به عهده گرفته بود و با تشویق‌های گرم و امیدبخش، قوای بریتانیا رو به تارومار کردن لشکر فرانسوی‌ها فرامی‌خوند و نعره‌زنان به متهاجمین می‌تاخت.

6
- بازم میگم، معلوم نیست کدوم گوری داره کی رو دق میده! سوسیس و ژامبون مرغ با پسته تو روحش. پاشین جمع کنیم بریم سمت بازی، اینجور که بوش میاد خودت تنهایی باید بری به نبرد آرتور.

تیم شطرنج گریفندور با شجاعت و دلیری و یک خروار لیچار بار کادوگان، به سوی زمین بازی رفتند تا با سرنوشت خود رو برو شوند.

7
کادوگان پیپی بر لب دور میز در نقاشی «ورق‌بازان» به اتفاق آگلانتاین پافت نشسته بود و چیژ می‌کشید و ورق‌ بازی می‌کرد. ساعت روی دیوار به نشانه‌ی ساعت دوازده شب به صدا اومد. کادوگان که به زور سرش رو عمودی نگه داشته بود، ساعت رو نگاه کرد و هرهر کنان گفت:
- یه کار مهمی داشتم من الآن ها!

برای مدتی چهره اش شبیه علامت سوال شد، ولی در آخر هر هر کنان ادامه داد:
- ولش کن یادم نیست!


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
پ.ن.: همه ی آثار هنری ذکر شده در این داستان به تصویرشان لینک شده اند. داوران گرامی لطفاً لینک ها رو هم مشاهده بکنید و حالش رو ببرید!


ویرایش شده توسط سر کادوگان در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۲۰ ۲۳:۴۸:۵۷


تصویر کوچک شده


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۲۳:۲۴ یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۸
#23
آدرس فرستنده:
انگلستان، لندن.
میدان گریمولد. جایی در میان خانه شماره یازده و دوازده، سمت چپ تابلو جیغ جیغوئه، تابلو غر غروئه

آدرس گیرنده:
انگلستان، لندن.
میدان گریمولد. جایی در میان خانه شماره یازده و دوازده، میز اصلی آشپزخانه.

با یاد و نام مرلین کبیر و شهدای هاگوارتز

درود و سلام بر تک تک هم‌رزمان محفل نشین!
در درجه‌ی اول، سلام به چشم‌های نافذ پشت عینک نیم هلالی و بینی خمیده پروفسور دامبلدور، قربان! نامه‌ی شما با جغد امروز به دستمان رسید، قربان! بسی مشعوف شدیم، قربان! از شدت شعف قیافه‌مان شبیه اسب کوتوله‌مان شده بود، وقتی که بهش تی‌تاب می‌دهیم، قربان! یه دو سه دور خوندیمش و بعد هم قابش کردیم و زدیم به گوشه‌ی تابلویمان، شد تابلو اندر تابلو، قربان!

سلام به ریموند، گوزن رشید محفل! امیدواریم که دماغت چاق و شاخت تیز باشه هم رزم!
جوزفین، هم‌رزم، دم شما گرم رفیق، کلی صفا کردیم از متنت، مرلین جد و آبادت رو برات بیامرزه که سعی می‌کنی تابلوی این عفریته، ننه سیریوس رو از رو دیوار بکنی، پدر ما رو درآورده انقدر به قامت کشیده‌ی ما توهین می‌کنه!
پنه‌لوپه، شما که دیگه تازه وارد نیستی هم‌رزم، از قدیمی‌های ما شدی دیگه. خاطره‌ات از پانتومیم ما رو تشنه کرد حسابی، نامه رو که خوندی یک سر بیا همون جایی که خودت میدونی و اسمش رو نمیارم فقط اول اسمش با اتاق زیرشیروانی شروع میشه، سه چهارتا قوطی نوشابه توی خورجین اسب کوتوله جاساز کردم، دوتایی با هم بزنیم بر بدن!
همینطور سلام بر اما ی دلیر و مبارز، هم گروهی و هم محفلی و هم رزم وفادار و پر جرئتم! ضمن ابراز تشکر فرزند از نامه‌‌ی محبت آمیزت فرزند، خواستم بگم که هر وقت کمکی از دست ما بر میومد، سراغ این شوالیه پیر بیا، رودرواسی نکن فرزند!
همینطور عرض سلام بر هم رزم و هم‌بازی و دلیر میدان، مبارز جان بر کف محفل، رفیق آرتور و سایر محفلی‌های نازنینم.
قرض از مزاحمت خواستم که از نامه‌ی محبت آمیز تان برای هزار پانصد و هفتاد شیشمین سالروز تولدمان کمال تشکر رو داشته‌ باشم، این شوالیه‌ی پیر رو شرمنده کردید، هم‌رزمان! اشک شوق به چشمان این جنگجوی پاک طینت نشاندید، دلاوران! باشد که یکی دو هزاره دیگر هم در رکاب هم به جبهه ظلم و تاریکی بتازیم! ضمناً فکر هم نکنید که ما مرلینی نکرده قصد داشتیم تولدمان را بپیچونیم، دوستان! به انضمام این نامه، یک جعبه هم دریافت می‌کنید که کیک تولد ماست، هم‌رزمان! خودمان پختیم به جان فنریر گری‌بک!

جان نثار تک تک شما هم‌رزمان!

سر کادوگان



تصویر کوچک شده


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۰:۳۷ جمعه ۱۶ اسفند ۱۳۹۸
#24
گریفندور
v.s.

هافلپاف


سوژه: شیوع


شماره ده و سه چهارم خیابان داونینگ، قابل دسترسی از کاسه توالت وسطی، دفتر وزارت سحر و جادو

گابریل درحالیکه چانه ای را به دستش تیکه داده بود با بی حوصلگی به صحبت‌های رابستن لسترنج گوش می‌داد. البته بیشتر از اینکه به کلمات جسته و گریخته رابستن گوش کند، با دقت به زیر ناخون‌های فوق‌العاده مرتب و تمیزش نگاه می‌کرد.
- وزیر چراگوش کردن نشد هرچی رابستن گفتن شد؟
- دارم گوش می‌دم، ادامه بده.

اما قیافه رابستن به نظر قانع نمی رسید.
- گوش کردن نکرد، پس خود خواستن کرد!

گابریل به موقع نگاهش را از روی ناخن‌های مرتبش برداشت تا لحظه‌ی شکافتن پوست صورت رابستن و بیرون زدن یک عدد مار خوش خط و خال و کت و کلفت را ببیند!
- بس کن رابستن این اداها چیه وسط وزارت خونه؟
- فس فسسسسس.
- خداروشکر همون یه ذره عقل نداشتت هم از دست رفت.
- فس فس هیسسسسس!.

گابریل این بار با تردید به مار بزرگ مقابلش نگاه کرد.
- یعنی شوخی نمیکنی؟

مار هیس هیس کنان سرش را به نشانه نفی تکان داد و زبان درازش با حرکت سریعی از دهانش بیرون آمد. خوشبختانه هنوز برای گابریل فرصت بود تا جیغ بکشد:
- یا خشتک دریده‌ی مرلین!

گابریل که همیشه یک سطل وایتکس غلیظ بالای ۳۰درصد زیر میز کارش دم دست داشت، پیش از اینکه مار نقشه شومش را عملی کند حتویات سطل را روی سر مار خالی کرد و در حینی که مار از شدت سوزش چشم خودش را به در و دیوار می کوبید و از فرصت نهایت استفاده را کرد و فلنگ را بست!

تالار اصلی خوابگاه گریفندور

آتش شومینه مثل همیشه گرم و صندلی‌های چرمی راحت و نرم بودند. اما آن شب فضای سردی بر تالار حکم‌فرما بود. همه با جدیت به اخبار رادیوی جادویی گوش می‌دادند:
نقل قول:
-بله، و الان دوست دارم از کارشناس محترم این برنامه، جناب آقای دکتر جکیل خواهش کنم که به ما بپیوندند. آقای دکتر، شما علت شیوع این بیماری جدید رو چی می‌دونین؟
- ببینید آقای مجری، ما هنوز حتی موفق نشدیم یه دونه از این مار شده‌ها رو یه جا گیر بندازیم تا بتونیم روشون چندتا آزمایش اولیه کنیم، در نتیجه خیلی زوده که بخوایم درباره علل شیوع صحبت کنیم. فعلاً فقط توصیه‌ای که می‌کنیم به ملت شریف جامعه جادوگری اینه که حتی‌المقدور منزل رو ترک نکنن و کلنگ دم دست داشته باشند. و دستهاشون رو هم بیست ثانیه با دقت بشورن.
- نکته ای توی شستن دست ها هست که بخواید به شنونده های ما بگید؟
- نکته خاصی نیست جز اینکه کار خوبیه. انجام بدین.
- بله توصیه‌ها رو خودمون بارها از رادیو برای شنونده‌ها تکرار کردیم، علت بیماری چیه آقای دکتر؟ علت چی می‌تونه باشه از نظر شما؟
- گوش نمی‌دی‌ ها!
-نخیر قربان اتفاقاً سرو پا گوش آااااا...ی ننه!
-فس! فس!
- یا مانتیکور غریب!

و برنامه رادیو با چندین صدای فس فس و خش خش دیگر قطع شد. سکوت مرگباری در تالار حاکم شد و بچه های تیم با چهره های مبهوت به هم خیره شدند تا اینکه بلاخره آرتور دید کسی داوطلب نمی شود کاری بکند، از جایش بلند شد و از میان همه اعضای رد شد و پیچ رادیو را بست.
- دیر وقته دیگه، برید بخوابید فردا کلاس دارید!

بچه ها با آه و ناله از جا برخاستند. وسط این بلبشو مدرسه رفتن دیگر چه صیغه ای بود.

فلش بک، خانه ریدل‌ها، مقادیر زیادی رعد و برق و افکت‌های ترسناک و دلهره آور

-فس فس فسا
-فسو فس فسا

(افکت ترجمه از مارزبانی)
-پاپا، فامیلن دیگه! اینهمه راه از برزیل اومدن نمی‌شه که برشون گردونم!

لرد چشم های گردش را گرد تر کرد تا چشم غره ای به نجینی برود.
- دختر بابا! دقیقاً قراره کجا جاشون بدیم؟ این مرگخوارارو که میبینی هم اینجا اضافین میخوایم چندتاشون رو خلاص کنیم جا باز شه! اونوقت اونوقت قراره از یه گله مار سمی هم پذیرایی کنی؟کجا؟روی سر کچل ما؟

نجینی فس فس غمزه طور دیگری برای پاپایش کرد.
- برای اونم ایده دارم پاپا. یادتونه یه بار من رفتم تو حلق باتیلدا بگشات، چقدر لذت داشت؟ چقدر به ریش پسره پاتر خندیدیم و کیف کردیم؟ نمی‌شه اینبار هم مثل باتیلدا، چند نفر رو بکشید فامیل‌های منم برن تو حلقشون، هم مهمون نوازی کرده باشیم هم اونا هم یه تفریحی بکنن؟
- بله؟یعنی میخوای ما چوبدستی نازنینمون رو به خاطر فک و فامیلای تو تکون بدیم ادم بکشیم؟
- پاپا!

ولدمورت اهی کشید.
- باید فکرهایمان را بکنیم. در هر صورت یه مار سخنگو که بیشتر نداریم و هیچ هم به خاطر این برایمان مهم نیستی چون یک تکه از روحمون رو داخل بدنت جاسازی کردیم. ما همینجوری دوستت داریم دخترم!

در چشمان نجینی برق رضایت درخشید.

زمان حال، رختکن تیم گریفندور

بچه ها توی سالن جمع شده بودند و خبری از بقیه اعضای گریفندور نبود. شاید از ترس بیماری جدید جیم زده بودند. در هر حال فقط اعضای تیم گریفندور حضور داشتند. در ان میان ترامپ فرصت را غنمت شمرده بود و روی یکی از میزها ایستاده بود و دیگران را موعظه میکرد:
-ببینید هیچ جای ترسی نیست، اینا همه‌اش شایعه است. توطئه تیم هافلپافه می‌خوان ما رو بترسونن!

آرتور که از این حرکت ترامپ که خودش رو یک پا کاپیتان گرفته بود حسابی خشمگین شده بود ناگهان فریاد زد.
- نگاه کنید یه موش داره از پایه میز ترامپ میره بالا.

ترامپ فاز موعظه کردن را به کل فراموش کرد. جیغ بنفشی کشید و مستقیم توی بغل فنریر شیرجه زد. طبیعتا چون فنریر اماده این حرکت نبود هر دو نقش بر زمین شدند. آرتور لبخند خبیثانه ای زد.
- آره ترامپ درست میگه. هیچ نگران نباشید بچه ها. اینا همه توطئه آستاکباره.

بچه ها چهره های پوکروارشون رو از صحنه ناموسی خلق شده توسط ترامپ و فنریر برداشتند و به صورت آرتور دوختند. مرگ از فرصت استفاده کرد و به ارامی گفت.
- هرچند این مرتیکه ترامپ هیچوقت عقل درست و حسابی نداشته ولی به نظر من درست میگه!
- مرگ جان، شما چون خودت نمی‌میری برات گفتن این حرفا راحته. اسیر شدیم این وقت روز!

مرگ دست کرد و از زیر ردایش لیستش را بیرون آورد و توی چشم و چال بقیه فرو برد.
- خیر من به استناد این حرف میزنم ای ابله ها! ولی اگر اصرار دارین می تونم کمی نوبتتون رو جلو بندازم!

کادوگان که حسابی از این مباحثه ناراضی بود، با شمشیر برهنه پرید وسط صحبت پرویز:
-خجالت داره همرزمان! چشم انتظار تک تک یاران ما در گریفندور به ید و قامت ماست و اونوقت ما اینجا از ترس داریم به خودمون می‌لرزیم!

سپس دستش را از قابش بیرون اورد و فنریر را که زیر وزن ترامپ به پوستر تبدیل شده بود بیرون کشید.
- ایناهاش! همش تقصیر این خیار چمبر بی‌عرضه، این گرگ سیرت پلیکان صفته!
- به من چه مرد حسابی؟ تو چرا همیشه همه تقصیرا رو میندازی گردن من؟ :eyeroll:
- چون تو خیر سرت ناظر این گروه و مدیر اینجایی! تو باید این جو متشنج رو کنترل کنی! تو باید محاسبه کنی که ما هر طور که شده، و به هر قیمت که شده، و به هر وسیله‌ای که شده این بازی رو ببریم!

فنریر دیگر به هیچ وجه شبیه آن فنریر خونسرد و بی‌خیال نبود؛
- باز تو رو جو گرفت کادوگان؟ یه وقتایی انقدر از دستت روانی می‌شم که میخوام از شدت عصبانیت جر بخورم!
- یا شمشیر درازه‌ی گریفندور! جدی جدی جر خورد!

و عله راست هم می‌گفت. در کمال بهت و حیرت اعضای تیم، صورت زمخت فنریر گری‌بک شکاف بر می‌داشت و مار زمخت‌تری از توی جمجمه اش بیرون می‌زد!
ملت با چهره هایی بهت زده به مار بزرگی که از کله فنریر بیرون زده بود و بدن فنریر را روی فرش نخ نمای سالن می پلکاند و به سمتشان می خزید خیره مانده بودند.

- یا هیپوگریف پنجه طلا! مار توی آستینمون پرورش می دادیم!
- اسیر شدیم این وقت روز! حالا چیکار کنیم؟
- طرف تو رادیو گفت دستامونو بشوریم حله!

ناگهان ارتور غودا گویان از گوشه کادر ظاهر شد و فریاد زد:
- وینگاردیوم لویوسا!

مار- فنریر فش فش کنان بالا رفت و روی سر ترامپ افتاد. ترامپ هم نامردی نکرد و در حالیکه از ته لوزالمعده جیغ میکشید بلند شد و دور سالن شروع به دویدن کرد. تلاش بچه ها برای گرفتنش کاملا بی فایده بود. تا اینکه عله عصایش را به موقع جلوی پای ترامپ گرفت تا هم او و هم مار روی سر و کولش با مغز به زمین بیافتند و غائله خاتمه یابد.
بچه ها هن و هن کنان بالای سر ترامپ و فنریر ایستادند. کسی نمی دانست باید چکار کرد. تا اینکه ارتور همچنان غودا غودا گویان با کلنگی در دست وارد صحنه شد.
-دامب! دامب! نترسید! دامب! خودم الآن با بیل می‌کشمش!
- نزن همرزم! نزن بی‌ناموس! اونم که دستته کلنگه خیار چمبر بی خاصیت! لامصب نزنش واسه کویی لازمش داریم!

صدای اعتراض بچه ها بلند شد.
- کویی بخوره تو سرمون! نزنیمش که میخورتمون!
- فکر نکنم داورا قانع بشن این فنریره ها خیلی شبیه فنریر نیست.

کادوگان عاجز شده بود. به سمت عله برگشت:
- تو که قد نوح سن داری، یه کاری کن. مثلا فلوت بزن بتونیم این مارو کنترل کنیم. یادمه تو کتاب اول هم هری همین فن رو زد.
- سن نوح چه ربطی به فلوت زدن داره؟در ضمن اونی که هری براش فلوت زد سگ بود این سه متر ماره!

کادوگان چانه اش را خاراند.
- سوت چی؟اونم بلد نیستی؟
-

آرتور کلنگش را کمی بالا گرفت ولی هنوز در موقعیت کوبیدن نگه داشت.مار که تازه داشت بهوش می امد به نظر می‌آمد که جذب صدای سوت بلبلی شده و به ارامی سرش را تکان می‌داد.
کادوگان عرق پیشانی‌اش را پاک کرد، نگاهی به ترامپ کرد و گفت:
هی، تو، بچه مایه! یه زنگ بزن چهارتا پیتزا بیارن واسه ماره. مار جماعت پیتزا دوست دارن. آرتور، همرزم، تو هم اون کلنگ رو بذار پایین یه سر برو پناهگاه ببین می تونی یه چیزی پیدا کنی بتونیم این گند رو یک جور جمع کنیم تا بازی تموم بشه؟

چند دقیقه بعد، پناهگاه
صدای پاق بلندی از داخل شومینه بلند شد.
- مالی لرزونک؟
- آرتور حیرونک! چی شده چرا زود اومدی خونه؟ نکنه باز از جایی اخراج شدی؟
- نه فقط اومدم یه سر به تو و بچه‌ها بزنم و چندتا وسیله بردارم. اون چرخ خیاطی که مال جهازت بود کجاست عزیزم؟
- یه جا همونجا تو انباری. حال من و بچه‌ها هم خوبه، نگران نباش، هیچ کدوم دور از جون دور از جون دور از جون مار نشدیم!
- پرسی توله تسترال که همینجوریش مار تو آستین پرورونده است!
-‌ چی گفتی؟
- اوه هیچی عزیزم! مواظب خودت باش من دیگه باید برم!

روز مسابقه دو تیم گریفندور و هافلپاف

ورزشگاه بر خلاف انتظار همگان، نه تنها خالی نبود، بلکه مملو از جمعیت بود. البته به هیچ وجه نباید اینطور برداشت شود که این ملت بی فرهنگ هستند و توصیه های بهداشتی و امنیتی را به شمال و جنوبشان می‌گیرند. علت اصلی شلوغی ورزشگاه این بود که بیشتر تماشاگران، در حقیقت جادوگر و یا ساحره واقعی نبودند، بلکه فک و فامیل‌های نجینی بودند که آنها را داخل بدن جادوگرهای بخت برگشته چپانده بود و به ورزشگاه آورده بود.
با صدای گزارشگر که مشغول معرفی اعضای دو تیم بود تیم هافلپاف وارد زمین شدند و بعد از ندیده گرفتن توصیه های بهداشتی با هر دو داور مشغول دست دادن و روبوسی و تف مالی شدند.
بعد از آن تیم گریفندور وارد زمین شد. گزارشگر ورود تیم گریفندور را به زمین اعلام کرد و باعث شد تمام نگاه ها به سمت آنها بچرخد. طولی نکشید که صدای همهمه و پچ پچ های خاله زنکی ورزشگاه را پر کرد.
- یا حضرت مرلین!
- اون کیه با خودشون آوردن تو زمین؟

وجود فنریر گری بک در میان اعضا که بیشتر شبیه بادکنکی بود که بادش در حال خالی شدن است حتی سوظن و شک داورها را برانگیخته بود. بلاتریکس با شک به منظره فنریری خیره شد که افتان و خیزان با حرکاتی شبیه سرخوردن روی زمین به طرف میانه زمین در حرکت بود.

- این چرا این ریختی شده؟

روی صورت فنریر رد بخیه هایی دیده میشد که بسیار ناشیانه توسط چرخ خیاطی مالی دوخته شده بودند. گویا فنریر از درون جر خورده بود و کسی سعی کرده بود با کوک های نامنظم او را وصله پینه کند. رد بخیه ها از فرق سر تا نوک پای او را می پوشاند. کادوگان که نگاه مشکوک داورها را دید متوجه شد خطر بسیار نزدیک است. با خنده مسخره ای جلو رفت.
به به سلام بانوان عزیز. چیزه، این هیچیش نیست، از روی عشق و ارادت، ستون فقرات لرد رو روی صورتش خالکوبی کرده!

کلک کادوگان گرفت. حالت شکاک چهره‌ب دروئلا و بلاتریکس سریع تغییر کرد:
-چه حرکت وفادارانه‌ای!
-چه رمانیک و شاعرانه!

در همان لحظه صدای زیر و لاینقطعی توجه بلاتریکس را به خود جلب کرد و باعث شد دوباره نگاه مشکوکی به خود ر بگیرد. رد صدا را دنبال کرد و به صورت قرمز و خیس از عرق عله رو به رو شد.
- چه مرگشه این پیری؟

عله بی‌نوا که از دیروز تا به آن لحظه به صورت لاینقطع چند دور کامل مجموعه سمفونی‌های مشاهیر جهان را سوت زده بود، نفس کم اورده بود و عرق از سر و رویش می چکید و کلیه عضلات فوقانی و تحتانی‌اش منقبض شده بودند. کادوگان لبخند ابلهانه دیگری زد و از میان لبهای بر هم فشرده گفت:
- نابود شی آرتور که هیچ خاصیتی نداری چرا نمیای کمکم؟ این پیره دیگه. عشقش همین سوت زدنه. ما هم دیگه دم آخری بهش سخت نمیگیریم. می دونین که.

بلاتریکس پشت چشمی نازک کرد و بدون اینکه چیزی بگوید به سمت میانه میدان پرواز کرد. دروئلا با شک و سوظن اخرین نگاهش را به اعضای تیم انداخت و به دنبال بلاتریکس راهی شد. بچه های نفس راحتی کشیدند.
چند دقیقه بعد بازی با سوت داوران شروع شده بود. توپ در اختیار رکسان ویزلی، مهاجم هافلپاف بود که بسیار مصمم جلو میومد. رکسان خودش یک تنه مرگ و پرویز رو پشت سر گذاشت. خودش رو آماده کرد تا کادوگان رو هم پشت سر بذاره که یک‌دفعه صدای جیغ‌های ممتد دورا ویلیامز به گوش رسید! مرگ از فرصت سو استفاده کرد و بلاجری را به سمتش پرتاب کرد. آرتور توپ را گرفت.
اما در سوی دیگر زمین فنریر در یک حرکت حماسی به سمت جلو خیز برداشت بازوی دورا ویلیامز را گاز گرفته بود!

نقل قول:
و حالا مشاهده میکنیم که یکی از مهاجمین تیم گریفندور به مهاجم تیم هافلپاف حمله ور میشه.

صدای خشمگین جمعیت و فس فس های نامفهوم از جایگاه تماشاگران بلند شد. بلاخره داوران به داد و ناله‌ی دورای بخت برگشته توجه کردند و در سوت خود دمیدند. دروئلا روزیه با تعجب و تردید به فنریر گری بک نگاه می‌کرد. سر کادوگان یورتمه روان خودش را به صحنه رساند:
- چیزی نیست عاقا! چیزی نیست همرزمان! فنریره دیگه، سوسیس کالباس نخورده یه مدت داره بازی در میاره!
- پیتزا!
- خفه شو همرزم! می‌بینید، هیچیش نیست، میشه ادامه بدیم؟

سایر بازیکنان تیم گریفندور تلاش داشتند با ایما و اشاره به کادوگان حالی کنند که انگار سوت زدن روی گری‌بک دارد بی اثر می‌شود و شاید بهتر باشد جیم شوند، ولی کادوگان گوشش به این حرف‌ها بدهکار نبود و آماده بود تا به هر قیمتی شده بازی را ببرد!

دروئلا با اکراه سوت بازی را مجدداً به صدا درآورد و اینبار آرتور ویزلی، حمله را آغاز کرد. آرتور که یک چشمش به گری‌بک در هوا معلق مانده و یک چشمش به دروازه حریف بود، از بلاجر آگلاتتاین پافت جا خالی داد و داشت به طرف دروازه می‌رفت که یکدفع صد و هشتاد درجه تغییر مسیر داد و مثل شصت تیر از دروازه دور شد! فنریر گری‌بک با دهانی باز و آب دهانی روان، دنبالش گذاشته بود!
- برگرد هم رزم! رشادت به خرج بده! خودت رو به خوردن بده ولی گل ما رو بزن!

آرتور که اما بلاخره پدر هفت تا بچه قد و نیم قد بود. در نتیجه هشدار کادوگان را به هیچ گرفت. توپ را انداخت و با ته سرعتی که نیمبوس دوهزارش اجازه می‌داد، از دروازه دور می‌شد!
- تو! زردک موی سرخک روی! خرچنگ دریایی! همونجا خشکت نزنه! برو اسنیچ رو بگیر و این عذاب رو تموم کن!

ترامپ با بی حوصلگی رو به کادوگان کرد:
- هنوز که اسنیچی ندیدم! :eyeroll:
- همینجاست! پشت تابلوی منه!
- میگم ندیدم گوش نمی‌دی‌ ها!

و ناگهان در کمال وحشت همه بازیکنان، کله‌ی موبور ترامپ شکاف برداشت و مار بزرگی از زیر ان بیرون زد! مار به عصبانیت به سمت جلو پید و درجا تابلوی کادوگان را یک لقمه چپ کرد! قاعدتاً ادامه بازی معنایی نداشت، همه‌ی بازیکنان فریاد زنان و یا سه برادر گویان پا به فرار گذاشتند، در حالی که ترامپ – مار آنها را دنبال می‌کرد و صدای کادوگان از داخل معده‌اش به گوش می‌رسید:
نقل قول:
- خورده! اسنیچ رو خورده! گریفندور برنده است!




تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۲۳:۵۵ یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۸
#25
جلسه دوم کلاس پیشگویی

زنگ کلاس‌ها به صدا دراومد و دانش آموزان که بعد از دیدن و شنیدن پیشگویی‌های وحشتناک و بعضاً شرم‌آور جلسه قبل، حاضر بودند دو زنگ پشت سر هم ریاضیات جادویی بروند ولی پیشگویی نروند، لعن و نفرین گویان یکی بعد از دیگری وارد کلاس می‌شدند و دور ترین صندلی خالی به تابلوی استاد را انتخاب می‌کردند.
کادوگان سوار بر اسبش وارد تابلوی جلوی کلاس شد، افسار اسب کوتوله را کشید و قبل از کوبیده شدن صورتش در قاب تصویر، متوقف شد! ژستی گرفت و نگاه متوقعانه‌ای به دانش آموزان انداخت. دانش آموزان بلاخره بعد از چند تا حرکت چشم و ابرو ژست مختلف، منظور او را فهمیدند و برای ترمز قهرمانانه‌اش، برایش دست زدند. کادوگان جوگیر شد و یک دور قهرمانی از درون تابلوهای دور اتاق زد!
دانش‌آموزان که تازه متوجه شده بودند به خاطر تابلو‌های آویزون در اطراف اتاق، هیچ‌جا از زیر نگاه کادوگان در امان نیستند، یقه‌های رداشون رو بالا کشیدن و لبه‌ کلاهشون رو پایین کشیدن و سرشون رو تا گردن توی کتاب‌هاشون خم کردن.
کادوگان بلاخره به تابلوی اصلی برگشت. دست کرد توی خورجین اسب کوتوله و یه دست فنجون نعلبکی رو بیرون کشید.
- خب هم‌رزمان! جلسه قبل پیشگویی از توی گوی رو با هم مرور کردیم، این جلسه پیشگویی از طریق تفاله چایی و قهوه رو داریم! دست کنید توی جامیزتون و فنجون نعلبکی ‌هایی که براتون گذاشتم رو در بیارید!

دانش آموزان طبق گفته کادوگان، دست توی جامیز کردن و فنجون نعلبکی‌هایی که روشون عکس شش در چهار کادوگان چاپ شده بود رو بیرون کشیدند. کادوگان بی مقدمه نعره کشید:
-دااابی! اون قوری رو بیار وسط!

ناگهان جن خونگی بو داده با دو تا قوری غول‌آسا که به طرز خطرناکی در دست‌های کوچیکش تلو تلو می‌خوردن و قطرات داغ چای و قهوه ازشون روی زمین و کفش و ردای ملت می‌پاچید، وسط کلاس ظاهر شد و شروع کرد به رفتن سر نیمکت تک تک دانش‌آموزان و پر کردن فنجون‌هاشون.

تکلیف این جلسه:

به تاپیک دفترچه خاطرات هاگوارتز رفته، چای یا قهوه را انتخاب کرده، یک پست راجب اتفاقات اون روز بنویسید.
تذکر: حتماً حداقل یک پیشگویی رو توی پستتون بگنجونید.
در جوار هم شمشیر بزنید!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: پاسخ به: دفتر ثبت نمرات
پیام زده شده در: ۲۳:۲۵ جمعه ۹ اسفند ۱۳۹۸
#26
ریز نمرات جلسه اول پیشگویی:

آستریکس، ۲۷

خیلی خندیدم همرزم.

قسمت اول پستت یک مقدار نا هماهنگ بود. مثلاً آدم انتظار داشت هیزل از دیدن سوسک ها وحشت زده بشه و شروع کنه به جیغ و ویغ. همینطور پیشگویی سه نفر خیلی مفصل و با صحنه سازی بود و دونفر دیگه خیلی کوتاه. تو توی توصیفات بامزه توانایی داری، سعی کن بیشتر ازش استفاده کنی و توی پست هات بیشتر شرایط رو توصیف کنی. برای همین از این قسمت بهت ۲ از ۵ دادم.

قسمت دوم پستت خیلی خوب بود و نقاشیت حرف نداشت، محض خاطر نقاشی هم که شده، بیست و پنج نمره این قسمت رو گرفتی! آفرین بر شرف پاکت!


ریموند، ۲۹

شرمنده همرزم که نشد نمره خوبت رو به نمرات تیمت اضافه کنی. عیبی نداره، جلسه بعد جبران می‌کنیم!

دو تا قسمت رو ترکیب کرده بودی که نمره دادن رو مشکل می‌کرد، اگه عالی ننوشته بودی! چون خیلی خوب نوشته بودی و سوژه، روند اتفاقات، نوآوری و پیشگویی‌های مرتبط به شخصیت هات رو دوست داشتم، هرچی نمره از نوشتنی ها می‌شد (بیست و پنج) گرفتی. نقاشیت ولی انصافاً نشون کم کاری رو داشت، انتظار داشتم حداقل با پینت یه تیری ترکه ای چیزی بکشی که یک مقدار به عنوان تکلیف پذیرفتنی تر شه، ولی عیبی نداره به داستانت مرتبط بود و چهار نمره ازش گرفتی.



تصویر کوچک شده


پاسخ به: شرح امتيازات
پیام زده شده در: ۲۳:۱۵ جمعه ۹ اسفند ۱۳۹۸
#27
نمرات جلسه اول پیشگویی:

گریفندور. ۲۷

آستریکس: ۲۷



تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفتر مدیریت مدرسه
پیام زده شده در: ۳:۱۰ چهارشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۸
#28
سلام به همه

در رابطه با تاخیر در تدریس پیشگویی لازم دیدم یادآوری کنم بنده پست تدریسم آماده بود، منتها متاسفانه تاپیک کلاس پیشگویی قفل بود. به محض باز شدن تاپیک، من پست رو حتی قبل از پست آغاز کلاس که فنریر زد، ارسال کردم. قصوری از جانب بنده نبوده.

این موضوع رو محض احتیاط عرض کردم، اگه احیانا بخواید برای تاخیر نمره از گروه کم کنید. قصد دیگه ای ندارم.


ویرایش شده توسط سر کادوگان در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۷ ۳:۱۳:۲۸


تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۰:۴۹ چهارشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۸
#29
دو دانش آموز ریونکلایی گرم در صحبت به پله‌های مارپیچی اتاق پیشگویی نزدیک می‌شدند. یکی از آنها با شوق و هیجان ماجرایی را تعریف می‌کرد و آن یکی گاه گداری با ابراز کلمه‌ی تعجب یا همدردی، او را همراهی می‌کرد. آنقدر غرق در صحبت بودند که نگاهی هم به تابلوی آویزان شده در راهرو نکردند. شاید همین هم به مذاق تابلو خوش نیامد که ناگهان فریاد کشید:
- صبر کنید ای بزدل های ترسو! ای خائنین جفا پیشه! ای قمپز درکنندگان! شمشیرتان را بکشید و مثل مرد با من دوئل کنید!

دو دانش آموز که حسابی جا خورده بودند و رشته گفتارشان گسسته شده بود، عصبانی و آزرده به تابلو نگاه کردند. پسری که قد کوتاه تر بود گفت:
-چه خبرته پیرمرد صدات رو گذاشتی رو سرت! کی با تو دوئل میکنه آخه تابلوی رنگ.و رو رفته!
- به جای آنکه خوک صفتانه آنجا وایستید و این شوالیه‌ی پاک طیتنت را مسخره کنید، جلو بیایید و مثل سگ بمیرید!
- این بنده مرلین رو ول کن جرالد، این کلا اعصاب نداره هر کی از تو راهرو رد میشه رو به دوئل میخونه. بیا بریم کلاسمون دیر میشه.
- آخه به قد و قوارن خودش نگاه نمیکنه انقدر گزافه گویی می کنه!
- گویا بنده خدا دوران خودش کسی بوده واسه خودش. شوالیه‌ی شاه آرتور ببود، با مرلین نشست و برخاست می‌کرده، با شوالیه های ساکسون دوئل کرده، چند تا دیو و اژدها کشته. آخر عمری خل شده انگار...

دو دانش آموز از پله های مارپیچی بالا رفتند و سر کادوگان را که با بهت به نقطه‌ی نامعلومی خیره شده بود را در راهرو تنها گذاشتند .

کادوگان شمشیرش را در پهلوی خرسی که به تازگی شکار کرده بود فرو کرد. کلاه خودش را از سر درآورده روی شمشیر آویزان کرد و با دستمالی عرق و خون را از پیشانی اش پاک کرد. با عبور دسته غازهای وحشی به آسمان نگاه کرد. از موقعیت خورشید در آسمان، متوجه شد که ساعت باید حوالی سه بعد از ظهر باشد. غازهای وحشی سر ظهر این ور و آنور نمی‌روند، لابد جانور خطرناکی به آن سمت جنگل نزدیک شده بود. اگر روز عادی بود، برای تحقیق بیشتر سوار اسبش می شد و به قسمت بالای جنگل می‌تاخت، ولی حیف امروز مهمانی شاه آرتور بود و شاه آرتور هم به کسانی که به مهمانی هایش نمی‌آمدند، روی خوش نشان نمی‌داد. در حالی که آهی می‌کشید، کلاه خود و شمشیرش را برداشت و سوار اسبش شد. اگر بقیه‌ی شوالیه‌ها هم یک مقدار، فقط یک مقدار به جای قمپز در کردن از نبردهایشان، بیشتر به فکر اوضاع و امنیت کملوت بودند...

خورشید هنوز یک ساعت از بالای سر تکان نخورده بود که به در عمارت کادوگان رسید. جرج دربان باز معلوم نبود کجا غیبش زده. هیچ کدام از رعایای این خانه، به اندازه‌ای که کادوگان نسبت به آنها رحم و عطوفت داشت، سخت کوشی و وفاداری نداشتند. به ناچار خودش از روی اسب پیاده شد و دروازه عمارت را باز کرد. اسبش را در اصطبل بست و مستقیم راهی گرمابه در انتهای حیاط شد، با این سر و وضع از شکار برگشته، نمی‌توانست به خدمت شاه برسد.

کادوگان زندگی به نسبت مرفهی داشت، برای مثال در گرمابه عمارتش، چندین وان حمام سنگی با سنگ‌های رنگی مختلف تعبیه شده بود که هر کدام با پرده های سنگین کتانی از هم جدا شده بودند. هرچند خود کادوگان همیشه از وان چوبی قدیمی‌ای که جهیزیه همسر اولش باقی مانده بود استفاده می‌کرد.
زره و کلاه خود کثیفش را از تن درآورد و وارد وان ساده‌ی چوبی اش شد. با سطل کوچکی، از آب داخل وان بر روی سرش ریخت و طره موهای خرمایی رنگش را که تا روی شانه هایش بلند شده بودند شست. تازه بدن کوفته‌اش آرامتر شده بود که صدای دو فرزند پسرش را شنید که وارد گرمابه می‌شدند و داخل وان‌های مجاور می‌رفتند. از صدایشان متوجه شد که دو فرزند بزرگترش اریس و ویلیام، مطابق معمول مشغول لطیفه گویی و لودگی هستند. سری به نشانه‌ی تاسف تکان داد و آماده‌ی خارج شدن از حمام شد که شوخی‌هایشان توجهش را جلب کرد:
- اریس، تو که قدت به بابا برده باید توی این وان میومدی! اینجا برای من خیلی تنگه!
- ساکت باش و الکی عیب روی برادر خوشتیپت نذار، من کجام به اون مردک کوتوله بدعنق برده.
- بدعنق رو راست گفتی! همیشه انگار از میدون جنگ برگشته. نمیشه یک دقیقه باهاش حرف زد بدون اینکه بخواد ارشادت کنه...

تمام گرمای حمام از شانه های کادوگان رخت بست. اگر دشمنانش در گرمابه عمومی چنین سخنان سخیفی را راجع به او به زبان می‌راندند، زبانشان را از حلقومشان می‌برید. اما به فرزندان خودش چه می‌توانست بگوید؟ ساکت و آهسته، شرمسار از خودش گرمابه را ترک کرد.

بر سر میز مهمانی شاه آرتور، بلوایی به پا بود. شخص شاه و ملکه گوئینویر در کنار هم در میزگرد معروف تالار نشسته بودند. مرلین و سایر شوالیه ها من جمله کادوگان، صندلی‌های مخصوص خوشان را اشغال کرده بودند. برای جشن آن روز، در دور تا دور تالار چندین میز اضافه مختص سایر خواص و مدعوین جشن و همینطور خانواده‌هایشان گذاشته شده بود. همسر کادوگان و چند تن از بچه‌هایش هم در جشن دعوت بودند.
روی همه‌ی میز ها انواع غذاها شامل بره های کباب شده، خورشت های مرغابی، دیگ‌های سوپ کلم، غلاف‌های نان و انواع و اقسام نوشیدنی‌ها به چشم می‌خورد. خدمت‌کاران همه ملبس به رداهای آبی فیروزه‌ای، به طور مرتب در میان میزها در تردد بودند و به محض خالی شدن ظرفی، غذاهای بیشتر را جایگزین آن ظرف روی میز می‌کردند.

ماریا، دختر کادوگان و جوان‌ترین فرزندش، از پشت میزی در سمت چپ تالار جدا شد و به سمت کادوگان آمد. دستش را در پارچ آبی کمی مرطوب کرد و مو‌های پریشان پدر را مرتب کرد. یقه‌ی زره‌ی طلایی مجلسی که به مناسبت جشن پوشیده بود را مرتب کرد. گونه پدر را بوسید و خرامان به سمت میزش برگشت. کادوگان متوجه نگاه خیره‌ی تمام شوالیه‌ها و نجیب زاده‌های جوان شد که خرامیدن ماریا و تکان گیسوان مجعد خرمایی‌اش که اتفاقاً به کادوگان برده بود را تماشا می‌کردند.
اوقاتش تلخ شد و زیر لب «مگر اینکه از روی نعش من رد بشید»ی گفت. ماریا، دردانه ته تغاری‌اش، دختر زیبایش که مهربانی‌اش به جای مادر بهانه‌گیر و بدخلق خودش، کادوگان را بیشتر یاد همسر مرحوم اولش می‌انداخت، برای او با ارزش تر از این بود که او را به همسری یکی از نجبای بی‌خاصیت این دیار در بیاورد. او پدران بیشتر آنها را می‌شناخت و در رکاب خیلی‌هایشان شمشیر زده بود، همه از نظر کادوگان یک مشت فرومایه‌ی ترسو بودند. او آرزو داشت ماریا با پرنسی از ایالت‌های همسایه ازدواج کند. ماریا لیاقت بهترین‌ها را داشت، البته اگر مثل بردرانش اریس و ویلیام دو رو و موذی نبود!

دسته‌ای از دلقک‌ها و آوازه‌خوانان وارد تالار شده بودند و مهمانان را سرگرم می‌کردند. شوالیه‌ها و آرتور حسابی سرخوش شده بودند و با هم شوخی می‌کردند. مردان خرس گنده برای سرگرمی به شکم‌های تا خرتناق سیر یکدیگر می‌کوبیدند و صداهای مسخره از خودشان تولید می‌کردند. کادوگان از فرط بی حوصلگی، رو به مرلین کرد تا شاید حداقل دو کلام حرف حسابی با تنها فردی که عاقل می‌دانست رد و بدل کند، اما در همان لحظه مرلین سرش را به سمت شاه آرتور چرخاند و شروع به پچ پچ کرد. آرتور از جایش بلند شد و با اشارات دستش، همه را به سکوت فرا خواند:
- مهمانان عزیزم! حالا که همگی حسابی سیر شدیم، سرگرم شدیم و چشمون به جمال دوست‌های قدیمیمون روشن شد، دوست دارم که چند نکته رو ذکر کنم. اول اینکه با پیشنهاد خودم و زحمت مرلین کبیر، شمشیر جادویی معرکه‌ای ساخته شده که دوست دارم امشب اون رو به یکی از شوالیه‌های قدرشناس و پاک‌طینتم هدیه بدم

گوش‌های کادوگان ناگهان تیز شد.
- این شوالیه‌ی زحمت کشم، تمام مدت زمستون رو مشغول تعلیم سربازان تازه عضو شده‌ی این ارتش بود، به افتخار هم‌رزم شوالیه‌ سر برنارد!

مرلین در میان صدای تشویق و هلهله‌ی مهمانان، خم شد و از روی بالشتکی که یکی از دلقک‌ها بالا گرفته بود، شمشیر جواهرنشان زیبایی را برداشت و به برنارد تقدیم کرد. شاه آرتور دوباره دستش را بالا گرفت تا جمعیت را دوباره ساکت کند:
- اما نکته بعدی که نباید از قلم بندازیم، ضیافت امشب ما همزمان شده با تولد یکی دیگه از شوالیه‌های سختکوش و جان‌فشانمون، شوالیه‌ای که با نگرانی‌هاش راجع به امنیت این قلمرو، خود من رو هم از رو برده، به افتخار سر کادوگان!

مرلین این‌بار دستش را در هوا به چرخش درآورد و کیک تولد کج و کوله بزرگی که تعداد زیادی شمع روشن از همه‌ جایش آویزان بودند جلوی کادوگان ظاهر شد. بار دیگر صدای همهمه و شوخی بلند شد. شوالیه‌ها با آرنج به پهلوی کادوگان می‌زندند و پیشنهادهای مسخره‌ای مانند یک همسر جذاب تر برای آرزوی تولد به او می‌دادند. کادوگان که هنوز برق شمشیر جواهر نشان برنارد از جلوی چشمانش کنار نرفته بود، با خشم و دلشکستگی از اینهمه مسخره بازی و بیشتر از اینکه خودش ملیجک اصلی این مضحکه شده، چشمانش را بست، از ته دل آرزو کرد و فوت کرد:
-آرزو می‌کنیم که دیگه هیچ وقت ریخت منحوس و نامبارک هیچ‌کدام از شماها رو نبینیم!

خشم آفت انسانیست است، اما دلشکستگی همان چیزی است که شما را به زدن حرفی وا می‌دارد که بعدها بارها آرزو می‌کنید که ای کاش هیچ‌گاه به زبان نمی‌راندید. متاسفانه در همان لحظه کذایی که کادوگان این آرزو را می‌گفت، پیرزن زشت و خمیده قامتی با لباس کهنه و مندرس، عصایی در دست و پرنده‌ای بر روی شانه، سعی داشت تا وارد مهمانی شاه آرتور شود. دربانان به چهره شکسته و پیرهن ژولیده ‌وی نگاهی انداخته بودند و به خیال خودشان، او را دست انداخته و شوخی می‌کردند. غافل از اینکه این پیرزن سرنوشت، و این پرنده‌ی روی شانه‌اش، مرغ تقدیر بود. پیرزن صدای کادوگان را شنید و پرنده صدایی شبیه هوهوی جغد سر داد.

کادوگان چشمانش را باز کرد و با چهره‌ی هاج و واج و تعجب زده‌ی مهمانان روبرو شد. متاسفانه زل زدن هر کسی که در سالن بود به کادوگان، کمکی به آتش خشمش نکرد:
- بله! درست شنیدید! گفتم آرزو می‌کنیم که دیگر هیچ وقت ریخت تزویرکار، نمک نشناس، متقلب، تنبل و دوروی شما رو هیچ جا نبینیم!

همه‌ی حظار هنوز بهت زده به فروپاشی عصبی کادوگان خیره مانده بودند!
- فی‌الواقع، همین الآن می‌رویم اصلاً! می‌رویم از این شهر و دیار و دیگه هیچ‌وقت پامون رو اینجا نمی‌ذاریم!

این را گفت و از روی صندلی‌اش بلند شد، شمشیرش را سفت کرد و آهسته به سمت در خروجی قدم برداشت. با هر قدم احساس سبک تر بودن می‌کرد. احساس پرنده‌ای را می‌کرد که بلاخره از قفس رها شده. هیچ کس از جای خود بلند نشد تا جلوی کادوگان را بگیرد. شاید هنوز هیچکس باور نداشت که چه اتفاقی دارد میافتد. زیر نگاه‌های خیره‌ی مهمانان، کادوگان عرض تالار را طی کرد و از در خارج شد. و به همین سادگی، کادوگان کملوت را ترک کرد.

سال‌های بعد از آن واقعه سال‌های زندگی کولی‌وار کادوگان بود. سوار بر اسبش از این آبادی به آن آبادی می‌رفت. برای درآوردن خرج روزمره و نان شبش، از تجربیات دوران ارتشش استفاده می‌کرد؛ اژدهاها و خرس‌های مهاجم به روستاها را می‌کشت، برای اعائه شرف آبادی، با شوالیه.‌ی یک آبادی دیگر دوئل می‌کرد، برای قلعه‌ها خندق و منجنیق می‌ساخت، باج خوران قریه‌ها را از بین می‌برد و خانواده‌ها را به هم می‌رساند. با چند گالیونی که از این کارها نصیبش می‌شد، شب‌ها را در مهمانخانه‌ها، و گاهی حتی زیر پل‌های متروکه می‌گذراند.

در طی مدت خدمتش در ارتش شاه آرتور، چند حقه جادویی از مرلین یاد گرفته بود که گاهی در شکار اژدها، خیلی به کارش می‌آمدند. اما گاهی هم برای سرگرم کردن کودکان از آنها استفاده می‌کرد. گوشه‌ای از میدان اصلی دهکده می‌نشست، بچه‌ها دورش جمع می‌شدند و کادوگان برایشان با جادو، توپ ظاهر می‌کرد. بچه‌ها از خنده ریسه می‌رفتند و با خوشحالی به بازی با توپ‌ها مشغول می‌شدند. معاشرت با بچه ها را به معاشرت با بزرگترها ترجیح میداد.

از وقتی که کملوت را ترک کرد، راه زیادی را طی کرد و تقریباً همه‌ی قاره را زیر پا گذاشت. وقتی از قلعه می‌رفت، فقط شوالیه‌گی بلد بود، ولی در این سال‌ها در اثر معاشرت با مردم مختلف، اندکی طبابت هم یاد گرفته بود و گاهی هم حتی زوج‌های جوان را عقد می‌کرد. کادوگان که قبلاً دریا را به عمرش ندیده بود، چندین بار سوار کشتی شده بود و یک‌بار هم در جنگ با یک گروه دزدان دریایی شرکت داشت.
گذر عمر با کادوگان مهربان نبود. چروک‌های پیری کم کم همه‌ی صورتش را گرفتند، زانوانش در اثر خوابیدن در سرما، به طور مداوم درد می‌کردند. کمرش اندکی خمیده شده بود و موهای مجعدش خاکستری شده و در چندجا ریخته بودند. یک شب وقتی در کنار آتش مرد شبگرد دیگری نشسته بود و از هر دری صحبت می‌کرد، ناگهان متوجه شد که فردا سالروز تولدش و سالروز وداعش با کملوت است. مرد غریبه که متوجه تغییر حال و سکوت کادوگان شده بود، پرسید:
- چی شد برادر؟ چرا کم حرف شدی؟
- تو هم جایی توی دنیا خانه و خانواده‌ات رو رها کردی؟
- نه، من از روزی که به خاطر دارم بچه‌ی آواره‌ای بودم که پدر و مادرم به کولی‌ها فروخته بودند. تو جایی خونه و خانواده داری؟
کادوگان چیزی نگفت و به آتش خیره شد.
- چرا رهاشون کردی؟

کادوگان چند دقیقه دیگر به سکوتش ادامه داد، در آخر گفت:
- توضیحش خیلی سخته جوون. من هم اون دوران جوون تر بودم، مثل خودت. آتش خدمت به مردم و دفاع از قلمرو در وجودم شعله می‌زد. سخت کوش بودم و تشنه‌ی دیده شدن و تشویق شدن. همه‌ی کارها و مسئولیت‌ها رو به دوش می‌کشیدم و وقتی از خستگی به جان میومدم، از تنبلی و بی مسئولیتی اطرافیانم اذیت می‌شدم.

شعله‌های آتش در چشمان کادوگان بازتاب می‌کرد و نور سرخ، موهای سفیدش را رنگ انداخته بود، غریبه تقریباً می‌توانست جوانی‌های کادوگان را تصور کند.
- حالا چی فکر می‌کنی پیرمرد؟
- حالا، فکر می‌کنم که اشتباه می‌کردم. فکر می‌کنم که اگر به گذشته برگردم، به اون روزی که همه‌چیز از اونجا شروع شد، به برنارد بابت شمشیری که هدیه گرفته تبریک می‌گم، ازش تشکر می‌کنم که وقتی من در مرزها مشغول جنگیدن با حیوانات درنده و دسته دزدان بودم، به سربازهای تازه تعلیم میداده تا یک روز جای ما رو بگیرند. هر چی باشه این انتخاب من بود تا تمام مدت در حال سرکشی به مرز باشم. از مرلین بابت کیک تولد تشکر می‌کنم، بلاخره پیرمردی که سر از آشپزی در نمیاره، باید براش خیلی سخت می‌بوده تا با جادو برای من کیک درست کنه، از توجهی که به من کرده سپاس‌گذاری می‌کنم. به زندگی کمتر سخت می‌گیرم، چون می‌دونم اگه فقط من بودم که تمام مدت به فکر امنیت مرزها بودم، این کار رو برای این می‌کردم که ازش لذت می‌بردم، از خدمت به مردم خوشحال می‌شدم و در عوضش نباید توقعی می‌داشتم. با پسرانم مخصوصاً ویلیام و اریس بیشتر وقت می‌گذاشتم و کمتر نصیحتشون می‌کردم. کمتر نگاه ناراضی بارشون می‌کردم. می‌پذیرفتم که دوست ندارن حرفه‌ی من رو ادامه بدن و ازشون راجب موفقیت هاشون در بازرگانی می‌پرسیدم. با همسرم مهربون تر بودم، شاید بدخلقی و بدرفتاری‌های اون هم در اثر بدخلقی‌های من بود، شاید هم بخشی از شخصیتش بود ولی در هر صورت من شوهرش بودم و می‌باید بدون قید و شرط دوستش می‌داشتم و ازش مراقبت می‌کردم...
- فکر می‌کنم که وقتشه که برگردی خونه پیرمرد.

آتش رو به خاموشی می‌رفت و خاکستر در چشم‌های کادوگان می‌نشست. آهی کشید و گفت:
- روی برگشتن ندارم. از رفتار و گفته‌ی خودم شرمسارم. اونا همه بعد از من به زندگیشون ادامه دادن، شاید حتی زنم دوباره ازدواج کرده باشه، اونا با نبود من کنار اومدن و من با برگشتنم فقط ماجرای خجالت آور تولدم رو دوباره یادشون میارم.
- بلاخره باید یک نفر باشه که هنوز از دیدنت خوشحال بشه!

تصویر رقصنده‌ی شعله‌های آتش که با خاموشی می‌جنگیدند، رقص خرامان طره‌ی موهای خرمایی را به یادش آورد.
- ماریا، دخترم! جگر گوشه‌ام! مرلین می‌دونه تو این سال‌ها چه به روزش اومده.
- بیا پیرمرد. بیا این چای رو بگیر و زودتر بخواب. فردا راه درازی در پیش داری

و اینگونه شد که فردا صبح دم سپیدگاه، کادوگان بقچه متعلقات ناچیزش را پشت اسبش سفت کرد و برای اولین بار در این سال‌ها، به سوی کملوت تاخت.
فصل سردی بود و برف و باران هر دقیقه از پشت هم می‌باریدند. مسیر کملوت دشوار بود و صخره‌های نوک تیز، دمار از اسب زبان بسته درآورده بودند. هر جنگجوی دنیا دیده‌ای باید در این هوا، در داخل قلعه ‌می‌ماند و مسیر‌های پر پیچ و خم دوری می‌کرد. ولی کادوگان که بعد از سال‌ها غبار خشم از دلش پاک شده بود و نور عشق به آن تابیده بود، بی‌قرار برای دوباره دیدن روی دخترش، با سختی جلو می‌رفت.

بلاخره بعد از سه شبانه روز، لنگان از زانو درد و سینه پهلو، به دروازه کملوت رسید. اسبش را در میانه راه رها کرده بود چرا که توان بالا رفتن از صخره‌ها را نداشت. خودش را به نزدیکی عمارت قدیمی خودش رساند، هر چند نیازی به نزدیک رفتن نبود، از فاصله دور هم معلوم بود که عمارت متروکه مانده. پنجره‌ها تخته خورده و چندتایی شکسته و چندتایی نیمه آویزان مانده بودند. هیچ نور و صدایی از داخل عمارت به بیرون نمی‌آمد و لایه‌های خاک و تار عنکبوت، همه‌ی زاویه‌های ساختمان را پوشانده بود.
کادوگان که قلبش از دیدن خانه‌ی قدیمی‌اش درد گرفته بود، به نزدیک ترین مهمانخانه رفت و سراغ ماریا را گرفت.
- گفتید دختر جوونی که توی اون ساختمون زندگی می‌کرد؟ چندسال پیش گفتید؟

کادوگان با بی حوصلگی تکرار کرد.
- آها فهمیدم کدوم خانوم رو می‌گید. اتفاقاً به جز اون خانوم، بقیه‌ی اون خانواده از این شهر رفتن. همین ته شهر با شوهر و هفت‌تا بچه‌اش زندگی می‌کنه.
- هفت تا بچه؟! شوهرش کیه؟ آدم خوبیه؟ نجیب زاده است؟

زن مهمانخانه دار که ظاهراً بیشتر از شوهرش به بحث‌های این مدلی علاقه داشت، وسط صحبتشان پرید و جواب داد:
- به اندازه کافی پول داره که هفت تا بچه پس انداختن، تازه اون بار تو شهر دیدمش فکر کنم بازم حامله بود!
- من باید پیشش برم! میشه به شما پول بدم و شما که اینجا رو خوب میشناسید برام گل بخرید؟ من باید پیشش برم!

مرد مهمانخانه دار نگاه دلسوزانه ‌ای به کادوگان انداخت و گفت:
-پدر شما خیلی مریض‌ احوالی. از سرما داری می‌لرزی و معلومه که راه طولانی اومدی. الان هم دیروقته. بیا و امشب مهمون ما باش، پول هم نمی‌خواد بدی. بیا و استراحت کن و فردا برو پیشش.

این را گفت و کادوگان را زیر نگاه شماتت بار زنش به اتاق کوچک ولی گرمی از مهمانخانه‌اش برد. کادوگان زیر پتوی پشمی‌ای که مرد مهمانخانه دار رویش کشیده بود چمپاته زد و به عشق فردا که ماریایش را می‌بیند، چشم‌هایش را روی هم گذاشت. چیز غریبی برای اولین بار از چشمش لغزید و روی گونه‌‌اش چکید. یک قطره اشک بود!

چشمش‌هایش را از چیزی که به نظر می‌آمد شاید صد سال خواب باشد باز کرد. حس غریبی داشت. همه‌چیز خیلی غریب بود، همه‌چیز در مقابل رویش، خیلی از ابعاد طبیعی بزرگ تر بود! یا شاید هم کادوگان کوچک تربود! مرد پیشبند به کمر غول آسایی جلوی رویش ظاهر شد.
- تو کیستی؟ آیا از انسان‌هایی یا از زمره دیوان؟ بدان که من از هیچ چیز نمی‌ترسم!

این را گفت و شمشیرش را کشید، اما مرد غول پیکر فقط با تحسین به او می‌نگریست، مانند نقاشی که به اثر هنری‌اش زل زده باشد!
-درود بر کادوگان کبیر! به تابلوی جادویتون خوش اومدین. شاه شاهان شاه ادوارد کبیر بنده رو استخدام کردن تا پرتره‌ی جادویی شاه آرتور فقید و شوالیه‌های محبوبشون رو بکشم. و خوشحالم که میبینم پرتره شما سالم و کامل از آب دراومده!

حقیقت مثل پتکی به سر کادوگان کوبیده شد:
- من مرده‌ام؟
- متاسفانه حدود صد و پنجاه سالی میشه قربان!
- نه! این امکان نداره! من داشتم می‌رفتم دخترم رو ببینم، من باید برم دخترم رو ببینم!
- متاسفم قربان، ولی دخترتون هم به احتمال زیاد بعد از گذر این همه سال احتمالاً فوت کردن.

اینجا بود که کادوگان وسط تابلوی تازه‌اش نشست و اینبار یک دل سیر گریه کرد:
- ماریا! دختر نازنینم! جگر گوشه بابا! ببخشید دیر رسیدم دخترم! ببخشید که تو رو ندیده مردم بابا! ببخشید که پدر احمقت سال‌ها طول کشید تا قدر تو رو بفهمه!

نقاش با صبوری و هنوز با اندکی تحسین، به کادوگان زل زده بود. گریه‌های کادوگان کم کم جای خودشان را به دادهای خشم آلود دادند و بعد؛
- پیش خودت فکر کردی که پرتره‌ی ما رو کشیدی؟! چرا نذاشتی ما با خیال آسوده بخوابیم؟ بیا جلو و شمشیر بکش! از خودت دفاع کن رذل جفاکار!

قرن‌ها از آن روزها گذشت. کادوگان سر از راهروهای هاگوارتز درآورد و هر روز، دانش آموزان را به دوئل طلبید و بهشان نهیب زد تا مرد باشند، بجنگند و در نروند، اما کمتر کسی از خودش پرسید که سرگذشت کادوگان چه بود.



تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۱۶:۲۶ دوشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۸
#30
سلام ریموند، همرزم! ما خوبیم، تو چطوری فرزند؟

متاسفانه اختیار تمدید دست من نیست، از مدیران پرسیدم و موافقت نشد، شرمنده‌ی گل روی شما همرزم.



تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.